تبليغاتX
سنگ پشت

جمعه 15 اردیبهشت1391

نامه به یک مخاطب فرهنگی

جمال عزیز! از وقتی خبر رفتنت را شنیدم غمگین هستم. روزی نیست که حرف تو نباشد. مطمئنا ماه پشت ابر نمی  ماند.حتی امروز موقع نهار هم حرف تو بود. خواهرم می گفت شنیده تو کتاب چوپان کلماتم را خریده بودی و آن ها را می خواندی و برای دیگران تفسیر می کردی.چه قدر حرکت ات را دوست داشتم. برای فرهنگ خرج می کردی. بدون این که مدعی باشی. ما به چهره هایی مثل تو می گوییم مخاطب فرهنگی،حمایت گر فرهنگی. نه این که کتاب مرا خریدی،نه خودت می شناسی ام.این ها را از این بابت عرض کردم چون شنیده ام کتاب خانه ی کوچکی داشتی و ساعت هایی را به مطالعه اختصاص می دادی.و این بسیار ارزشمند است.

از شنیدن خبر رفتنت غافلگیر شدم.یک باره چشم باز کردم دیدم گفتند رفته ای. چه بهار غم انگیزی دارد رشت. می گویند سالی که نکو است از بهارش پیداست. هر کس از دوستان و آشنایان که خبر رفتنت را شنیده به شکلی تفسیر کرده. مثل خواننده گان همین مطلب که پیش خود هزار و یک جور کلمات مرا تفسیر کرده اند.

جمال عزیز!امیدوارم قاتل تو هم به زودی غافلگیر شود و خبر دستگیری اش را بشنوم.این روزها بسیار غمگینم و "زبان از آن چه دل را پر ساخته سخن می گوید"(انجیل- متی). اری روزگار غریبی است نازنین.روزگار غریبی است.

* مرحوم جمال - ج چند روز پیش توسط فرد یا عده ای به قتل رسید و جسد آن در روستای پیربازار کشف شد.

نوشته شده توسط مزدک پنجه ای در 10:54 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

چهارشنبه 23 فروردین1391

فریدون پوررضا خواننده ی پرآوازه درگذشت

دوباره آسمانِ دیل پورا بو
سیا ابرانِ جی مهتاب کورا بو
ستاره دانه دانه رو بیگیفته
عجب ایمشب بساطِ غم جورا بو



http://s1.picofile.com/file/7296368381/2ka27c2285f5.gif

هوا بهاری است. خواب بعد از ظهر می چسبد. پیامک ها اما شب و روز ندارند. پشت هر پیامک خبری است. برخی از دوستان همیشه با خود خبرهایی دارند. با صدای ای وای پدر از خواب می پرم. می گویم چه شده؟می گوید فریدون پوررضا هم رفت. در رخت خواب غلط می زنم.فرزام پیامک فرستاده و تاکید دارد بر خبر به نوعی .تازه هنگام نهار با پدر حرف امیر بود .به پدر می گفتم اصلا نمی توانم باور کنم امیر مرده. مادر می گوید مثل مرگ عمه که باورش سخت بود. بعد به پدر می گویم انگار مرگ در رشت اردوگاه زده باشد. روزنامه های گیلان را بر طبق عادت هر روزه ورق می زنم. در صفحه ی ادبی یکی از آن ها نوشته تجلیل از مجید دانش آراسته. بعد به پدر می گویم خدا رو شکر داریم تمرین می کنیم از زنده ها هم تجلیل شود. چه خوب. بعد می گویم حق آقا مجید است و البته حق خیلی های دیگر. ای کاش بشود به وقت زندگی هم یاد یکدیگر باشیم و به سرمایه های ادبی و هنری مان بگوییم که قدر آن ها را می دانیم.

فریدون پوررضا رفت به همین سادگی. مدتی می شد که بیمار بود. چندی پیش برای انجام کار اداری به یکی از نهادهای فرهنگی رفتم در اتاق پیشکسوتان فرهنگی مجسمه ای گذاشته شده بود که در واقع تمثال استاد پوررضا بود. کسی که صدایش به مانند ناصر مسعودی بی مانند بود و صدای فرهنگ زادبومی ما تلقی می شد.

در اینترنت جست و جویی کردم دیدم هنوز خبر درگذشت اش منعکس نشده است و بعد پیش خود گفتم فردا که خبرگزاری ها خبر فوت او را منتشر کنند هزاران بار نام پوررضا تکرار خواهد شد.

صدای فریدون پور رضا را چند باری به صورت زنده شنیده بودم که یک بار آن در خاطرم هست، مراسم بزرگداشت مرحوم صالحپور بود که شعری را به صورت مرثیه ای پر سوز برای مهمانان آن مراسم خواند.

صدای او در سریال پس از باران حس خاصی به مخاطب می داد. بسیاری از مردم غیر گیلک اگر چه با معنای واژه ها ارتباطی بر قرار نمی کردند منتهای مراتب احساس و قدرت صدای مرحوم پوررضا و تحریر های بی نظیرش آن چنان انس و الفتی با مخاطب ایجاد می کرد که فراموش ناشدنی است.

فریدون پوررضا در ۳ مهر ۱۳۱۱ در لشت نشا متولد شد و در 23 فروردین 1391 چشم از جهان فرو بست. تحصیلات ابتدایی را در مدرسه ناصر خسرو به پایان رساند و سپس در مغازه پدر به آرایشگری پرداخت.

او از استادان آواز یونس دردشتی، سعادتمند قمی و غلامحسین بنان آواز ایرانی را آموخت و در سال ۱۳۳۳ کار تعزیه را به همراه علی به کیش آغاز نمود. او در همان سال نمایشنامه‌ای برای تئاتر و اجرای آن در سالن سینمای لشت نشاء نگاشت.

شش سال بعد در آزمون خوانندگی رادیو گیلان رتبه اول را کسب کرد و به طور رسمی به عنوان خواننده شروع به کار نمود.از اردیبهشت ۱۳۵۰ همکاری با تلویزیون را آغاز کرد. و در همان سال به عنوان پژوهشگر آواهای بومی و با همراهی مشاهیر فرهنگی و هنری ایران سیمین دانشور، محیط طباطبائی، منوچهر آتشی، محمود عنایت، ایرج افشار و دیگر استادان برجسته دانشگاه تهران به لندن سفر کرد.

وی در سال ۱۳۶۷ همکاری اش را با اداره کل فرهنگ و ارشاد اسلامی ایران به عنوان کارشناس موسیقی آغاز و در همان سال کنسرتی رادر رشت برگزار نمود.

از آن تاریخ به بعد به ترتیب در شیراز، همدان، آلمان، رشت و تهران به اجرای برنامه و کنسرت پرداخت. دو کاست می گیلان و گیله لو  آثار بعد از انقلاب اوست. در سال ۱۳۷۹ تیتراژ و متن سریال پس از باران را اجرا و یک سال بعد مقام اول موسیقی در فیلم و سریال‌های کشور را از آن خود کرد.

فریدون پوررضا برداشتی متفاوت از موسیقی فولکلور ارائه داده است. او از ملودی‌های دیلمان، گالش و گیلک در این راه استفاده کرد . او با تحقیق در زمینه ء موسیقی، بسیاری از ظرفیت‌های موسیقی گیلان را رشد داد و به گیلان و ایران معرفی نمود.

 


برچسب‌ها: فریدون پوررضا در گذشت
نوشته شده توسط مزدک پنجه ای در 4:33 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

پنجشنبه 3 فروردین1391

حیف بود امیر بمیرد

http://rashtnevesht.persiangig.com/other/51.jpg

تبریک سال نو نگفتم چون دل و دماغی نبود. شب پیش از سال تحویل دوی نصفه شب پیامک نگران کننده ای دریافت کردم که باعث شد کیف کور شوم.دوستی قدیمی که مدتها از او بی خبر بودم خبر فرستاد امیر بدرطالعی در کماست برایش دعا کنید. در حالی که روی مبل لم داده بودم به یک باره بلند شدم. پیامک را دوباره رصد کردم بعد پیامی فرستادم که چرا؟و چنین پاسخ آمد که ظاهرا برای عمل مغز رفته بود تهران. دکترها گفته بودند عمل ساده ای است و دو روزی بیشتر بستر نمی شوی و امیر شاید به این امید که عملی آسان در راه است و خطری ندارد خود را به تیغ جراحان سپرد و البته دوستانش می گفتند که قرار بود بعد از عمل کار تازه ای را روی صحنه ببرد و خودش با امید این که بر می گردد و کارهای نیمه کاره را به اتمام می رساند ،پی درمان رفته بود.

از دوستان شنیدم که به تازگی موسسه ی بازیگری تاسیس کرده و کامبیز دیرباز هم یکی از مدرسان اوست.و ظاهرا کارش گرفته بود و داشت از راه هنر برای خود درآمدی تحصیل می کرد.

آخرین بار امیر را در مراسم رونمایی کتاب محمود بدرطالعی در گالری پویا دیدم.اندکی درباره ی عمو محمودش صحبت کرد و گفت چون عمو محمود برایش سخت است سخنرانی کند به من سپرده تا سوال از او بپرسم و او پاسخ دهد.

امیر یکی از فعالان و اشاعه دهندگان عرصه ی تئاتر در  گیلان بود.خود را وقف تئاتر گیلان کرده بود. گاهی که با او تنها و خودمانی می شدم به او می گفتم امیر جان از این شهر برو تهران.اینجا باشی رشد تو لاک پشتی است. اما امیر ماند و شروع به ساختن هویت از دست رفته ی تئاتر گیلان کرد.او و چند تن دیگر از جوان های عرصه ی تاتر برای زنده نگه داشتن این هنر باسابقه در گیلان بسیار کوشش کرده اند.

امیر با برپایی کلاس های بازیگری در خانه ی فرهنگ گیلان و به لطف ارتباطات قوی خود توانسته بود چهره های مطرح عرصه ی سینما،تلوزیون و تئاتر را به خانه بیاورد.در واقع چراغ هنرهای نمایشی خانه فرهنگ گیلان به مدد تلاش های شبانه روزی او بود که روشن مانده بود و امیدوارم پس از او نیز این چراغ روشن بماند.

باورش برایم سخت است اصلا به امیر نمی آید بگویم مرحوم امیر بدرطالعی.نمی دانم چرا باور کردن این هجران برایم مقدور نیست.به قول بهزاد عشقی حیف بود امیر بمیرد.او مردی مودب و متواضع بود.و سجایای اخلاقی نیکو بسیار داشت. 

از دوستان نزدیک به او شنیده ام دچار مرگ مغزی شده بود و با رضایت مادرش اعضای سالم او به دیگران اهدا شد.در واقع با این عمل انسان دوستانه امیر اگر چه از دنیا دریغ شد اما چندین امیر جان و حیات تازه گرفتند.


برچسب‌ها: امیر بدرطالعی در گذشت
نوشته شده توسط مزدک پنجه ای در 6:31 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

چهارشنبه 10 اسفند1390

گفت‌و‌گو با مزدک پنجه‌ای شاعر‌ و روزنامه نگار

دوره‌ی پدرخواندگی در شعر تمام شده است

روزنامه آرمان- صفحه 9 - 10-12-1390

سید فرزام حسینی – محمد‌رضا قیصر نژاد:مزدک پنجه‌ای شاعر، منتقد و روزنامه نگار این روزها 30 سالگی را آغاز کرده و کارنامه‌ی ادبی اش بیان گر حضور فعال او در فضای ادبیات و مطبوعات است. از پنجه‌ای تاکنون دو کتاب تحت عنوان "چوپان کلمات" (مجموعه شعر)و نخستین آنتولوژی شاعران سپید سرای گیلان "همه درخت ها سپیدارند" منتشر شده است. مجموعه شعر "چوپان کلمات" این شاعر در سال گذشته کاندیدای دریافت جایزه ی شعر قیصر امین پور از سوی خانه‌ی شعر جوان ایران بود. مزدک پنجه‌ای هم اکنون کتاب دیگری را در دست چاپ دارد که می توان آن را به نوعی ادامه ی مجموعه ی "همه ی درخت ها سپیدارند" دانست با این توفیر که در این کتاب، او آثار شاعران سپیدسرایی که بدون کتاب هستند را گردآوری کرده است. کارنامه‌ی روزنامه نگاری پنجه‌ای نیز بسیار پر و پیمان است؛ او تجربه‌ی همکاری حرفه‌ای با نشریات مهم محلی و کشوری را دارد.

آقای پنجه‌ای نسبت شعر دهه‌ی 80 با میراث نیما یوشیج در چیست؟ برخی از منتقدین معتقدند که شعر در این دهه‌ی بیشترین نزدیکی را به نیما پیدا کرده است؟ تا چه میزان این حرف قابل قبول است؟

دوست من! اصلا نمی‌توانم بپذیرم که کسی ادعا کند شعرش وام‌دار گذشته نیست. هر کس چنین اعتقادی داشته باشد به نظرم راه را اشتباه پیموده است. شعر من و شاعران هشتاد مسلمن وام‌دار نه تنها نیما بلکه شاعران ما‌قبل خود است. متاسفانه در دهه هفتاد عده‌ای که فکر می‌کردند سرشان بی کلاه مانده، تصمیم گرفتند به تأسی از عنوان مقاله‌ی "چرا من دیگر شاعر نیمایی نیستم" دکتر براهنی بحثی را مطرح کنند با عنوان عبور از نیما، عبور از شاملو و ... متاسفانه آن‌ها می پنداشتند اگر دست به انکار شعر گذشتگان بزنند می‌توانند برای خود نامی دست و پا کنند. اگر نشریات آن دوران را خوانده باشید، می‌بینید که برخی از همین آقایان حتی خود را بزرگ‌تر از بیدل و حافظ هم می‌دانستند و دست به انکار آن‌ها می‌زدند. در گفت و گو با هوشنگ ابتهاج که در ویژه ی فرهنگ هنر و ادبیات گیله وا به سردبیری علی رضا پنجه ای منتشر شد؛ "سایه" نیز در مقابل پرسشی مشابه گفت: "عبور از نیما خنده دار است". در واقع باید بپذیریم که ما از کسی عبور نمی‌کنیم خاصه گذشته‌ی ادبی خود، هر چند نظر شاملو را نیز داشته باشیم که معتقد بود شعر امروز ادامه ی منطقی شعر دیروز نیست.

 

با این حساب شما «دهه‌ بندی کردن» شعر را تا حدود زیادی قبول ندارید؟

ما اصلا از دهه ای به دهه ی دیگر عبور نمی‌کنیم این عبور در خود به نوعی با تعریفی که هفتادی‌ها  ارایه دادند، نفی و انکار را به همراه دارد. آن ها به گونه‌ای حرف می‌زدند که گویی کاخ بلند مرتبه‌ی شعر این کهن بوم و بر را تنهایی بنا کرده‌اند. در حالی که من معتقد به گذر هستم. ما گذر می‌کنیم از پدیده‌ها و اتفاقات یک دهه. ما همیشه در حال تجربه هستیم، مگر نه آن که شعر هنرِ مبتنی بر تجربه است. وقتی که پای تجریه به میان آید مطمئنا آزمون و خطا هم پدید خواهد آمد. از این رو می‌بینیم که ما از یک دوره ی تاریخی گذار می کنیم به دوره‌ای دیگر، همان گونه که از دهه‌ی 80 به دهه ی 90 رسیدم و الخ. به نظر من شعر 80 در ادامه ی منطقی شعر مدرن ایران از آغاز تا امروز سعی کرده (البته در پاره‌ای از اوقات) از نظرات نیما بهره بیشتری ببرد و این بحث کجا اتفاق می افتد آن جایی که گروهی از شاعران دهه هشتاد در صدد هستند تا شعر را به نثر نزدیک کنند و آن را بیش از پیش از ذهنیت به عینیت بکشانند. در بحث چند صدایی و تجربه‌ی فرم ها و لحن‌های متفاوت نیز به تأسی از افسانه‌ی نیما و چند شعر و شاعر دیگر این حرکت محسوس است. راه دوری نرویم مثلا دفتر دوم مجموعه "چوپان کلمات" من، به تاسی از نظرات نیما در بحث فرم و چندصدایی بودن شکل گرفته است.هر چند که شما می‌توانید شعرهای من را در بحث پسا ژانر هم بگنجانید.

 

تفاوت‌های کلی و آشکار شعر در دو دهه‌ی 70 و 80 را در چه می‌دانید؟

شاعران هشتادی به احساس و عاطفه بسیار بیشتر از شاعران هفتادی اهمیت داده‌اند. اما در بحث زبان قائل به این هستم که شاعران دهه هشتاد به رو ساخت زبان بیشتر از ژرف ساخت توجه نشان داده‌اند. و خب آن چه مسلم است اقتدار شاعران هفتاد در عرصه‌ی زبان و ارایه‌ی فرم‌های گوناگون به مراتب قابل توجه‌تر از شاعران هشتاد بوده است.

 

در دهه‌ی 70 زبان شعر نسبت به دهه‌های دیگر تغییر کرده بود و به سمت دشواری و پیچیدگی می‌رفت، به نظر شما رسیدن به زبانی ساده در شعر دهه‌ی 80 ، یعنی شکست و پایان شعر دهه ی 70 است؟

من اصلا مفهوم شکست را درک نمی‌کنم. یعنی چه؟ ما همه در ادامه‌ی همدیگر هستیم، من واقعا این شکست را نمی‌بینم، برای اینکه معتقدم شعر خوب دهه‌ی 70 خودش را نشان و تاثیر خودش را گذاشت. من نمی توانم شعر دهه‌ی 70 را به عنوان یک شاعر دهه ی 80 انکار کنم. به این خاطر که اگر واقعا دهه‌ی 70 وجود نداشت ما همچنان درگیر تک صدایی شاعران بودیم، در واقع معانی معتبر همچنان وجود داشت، هم چنان در نگاه مخاطب، شعر هنری بود که باید برای مقاصد احزاب سروده می‌شد.اگر شعر دهه هفتاد پدید نمی‌آمد بحث نشانه سازی مطرح نمی شد. استعاره و کنایه هویت دیگری نمی‌گرفت. در واقع دهه‌ی 70 شکل معانی و نشانه‌ها را عوض کرد، ساختار را به بهم ریخت، به زبان دگردیسی بخشید. به متن تعلیق داد. به مخاطب آموخت که می‌شود از ضمیر متکلم الوحده یا دانای کل فارغ شد و به هر یک از پدیده‌ها در جای خود هویتی نو بخشید.

من قبول دارم که رفتار بخشی از شاعران هفتاد با زبان بسیار افراطی بود. اما گذر زمان این افراط و تفریط‌ها را پس زد . حالا می‌بینید که مردم به سمت آن‌هایی رفته‌اند که اثرشان رنگ و لعابی مصنوعی نداشته است.

 

یعنی شما معتقد نیستید که آوانگاردیسم افراطی در شعر برخی از شاعران سرشناس دهه‌ی 70 و ساده نویسی مفرط -که گاه رو به ساده‌اندیشی- نیز می‌رفت در دهه ی 80، به بدنه‌ی شعر معاصر ضربه زده است؟

ببنید ما اول باید آوانگارد بودن را تعریف کنیم بعد به تطبیق آن با بحث ساده‌نویسی بپردازیم. آوانگارد یا پیشتاز، به هنرمندان، نویسندگان و شاعرانی گفته ‌می‌شود که در یک دوره معین، پیشروترین اسلوب‌ها یا مضامین را در آثارشان استفاده کرده‌اند و اغلب بانی جنبش‌های نو بوده‌اند. آیا ما در دهه‌ی هفتاد با چنین رویکردی از آوانگاردیسم مواجه بوده ایم؟ چه قدر این حرکت‌ها اصل بوده اند؟ و بعد بر سر نمونه‌ها حرف بزنیم که خوب مطمئنا بحث پیرامون این قضیه فرصتی دیگر می طلبد. اما باید به این نکته صحه گذاشت که در دهه‌ی هفتاد حرکت‌های بسیار خوبی شکل گرفت. اصلا به نظر من دهه ی هفتاد، دهه ی شکوفایی شعر ایران بعد از انقلاب اسلامی بود. اما باید این نکته را نیز در نظر گرفت که هر اثر آوانگارد هنگامی می‌تواند تا مدت‌های مدیدی مخاطب داشته باشد که شاخصه‌ی پیشرو بودن خود را حفظ کرده باشد یعنی پیشرو بودن در ذات آن اثر نهادینه شده باشد.در واقع مثل ماهی ای می ماند که هر بار از آب بگیری تازه است.پس نتیجه این می شود که برخی آثار پیشرو پس از گذشت زمان،تاثیر خود را از دست می دهند و در کنار سنت قرار می گیرد.البته شاید عده ای هم مخالف عقیده ی من باشند که خب امری طبیعی است.

برسیم به پرسش شما، ببینید پیشرو بودن به شکل خودش بد نیست، منتها درک و تلقی ما از این پیشرو بودن شاید غلط بوده باشد، در دهه ی هفتاد هر کس نحو زبان را به هم می‌ریخت و در شعر قدری از ابزار آشنایی زدایی بهره می جست یا اسکیزوفرنیکال شعر می گفت، لقب آوانگارد می گرفت. در حالی که هر اثر آوانگاردی باید جدای از بحث متفاوت بودنش به قول نصرت رحمانی به "ذات هنر که بیان زیبایی است" نزدیک شده باشد. این درست است که تعریف هر حرکت یا پدیده‌ای در طول زمات تغییر می کند؛ حتی مصادیق، شکلی دیگر به خود می‌گیرند هر چند بگوییم در ماهیت هیچ تغییر روی نداده باشد. به نظر شما چرا مولوی، حافظ، سعدی، نیما، فروغ، شاملو، نصرت و ... هر کدام نه تنها در دوره‌ی خودشان بلکه در دوره‌های بعدی نیز آوانگارد محسوب می شوند؟ آوانگارد بودن یک صفت است که حتی به شاعران ساده نویس هم می شود اطلاق داد. من اعتقاد ندارم که حضور بیش از حد آوانگاردیسم در آثار شاعران 70 سبب شده که شاعران هشتاد به شعر ساده روی بیاورند. چرا که این افراط و تفریط در بخشی از شاعران هفتاد اتفاق افتاد.آیا اکنون این افراط در شعر هشتاد وجود ندارد. ادبیات در پس همین چالش ها، افتراق ها و اشتراک‌هاست که پدید می آید و به شعر هر دهه هویت می دهد. در بحث ساده نویسی من معتقدم این جریان را به شخص یا گروه خاصی نباید نسبت داد این جریان در شعر ما وجود داشته حتی برخی از شاعران در دهه ی هفتاد در بیانگری خود از ذهن و زبانی ساده بهره می بردند.جدای از شعرهای بیژن جلالی،من می توانم به شعرهای،احمدرضا احمدی،مسعود احمدی،علی رضا پنجه ای در "آن سوی مرز باد" و "عشق اول" ، عمران صلاحی، "فرانوی" اکبر اکسیر، شعرهای ایرج ضیایی "شاعر اشیاء"، علی آموخته نژاد، هادی محیط، مهرنوش قربانعلی، رضا چایچی و ...اشاره کنم.

 

برخورد شاعران مطرح دهه‌های گذشته با شعر و شاعران دهه ی 80 چگونه بود؟گمان می‌کنید روی خوشی به شاعران این دهه نشان دادند و یا آن‌ها را پس زدند؟

ذهنیتی که وجود دارد این است که در دهه ی 80 اتفاق خاصی روی نداده است، رخوت وجود دارد، عده‌ای نیز اعتقاد دارند که ما در شعر دهه‌ی 80 با فقر اندیشه و اجرا مواجه بودیم، از طرفی دیگر باید گفت که ما همچنان دچار بحران پخش کتاب هستیم، بسیاری از کتاب‌ها در شهرستان ها منتشر می شود که در دسترس همگان قرار نمی گیرد، برای مثال دوستی برای من از جنوب کتاب فرستاد، شعرهای خوبی هم داشت، سال 1382 کتابش منتشر شده بود و در سال 1389 این کتاب در تعداد 20 نسخه به دست من رسید. شما ببینید با چه فاصله‌ی زمانی‌ای تازه قرار بود این کتاب خوانده شود. من فکر می‌کنم تا زمانی که اوضاع پخش کتاب بر همین منوال باشد نمی توان قضاوت درستی داشت. جدای از این موارد وقتی مجلات تخصصی شعر و داستان منتشر نمی شود خب مسلم است که چهره‌های خوب شعر دهه هشتاد تعرفه نمی شوند. شما در نظر بگیرید ما در دهه ی 70 نشریانی چون آدینه، گردون، دنیای سخن، تکاپو، فرهنگ و توسعه، بشیر زاگرس، گیلان زمین، پیام شمال، هنر و اندیشه‌ی گیله وا و ... داشتیم اما در دهه 80 کدام نشریات تخصصی تاثیر گذار منتشر می شد؟ به غیر از چند روزنامه که بیشتر به چهره‌های پایتخت می‌پرداختند ما دیگر رسانه‌ای برای معرفی شدن نداشتیم. شاید از این رو باشد که حالا می‌بینید هر کس برای خود وبلاگی درست کرده و کالای خود را از این طریق عرضه می کند. و خب بسیاری از چهره هایی که باید درباره ی این شاعران اظهار نظر کنند هم حال و حوصله ی وبگردی را ندارند یا که متاسفانه این روزها کمتر کتاب می خوانند.

از طرفی دیگر این را در نظر بگیرید که  در دهه‌های اخیر دبیران سرویس ادبیات نشریات ما چه کسانی بودند؟ احمد شاملو، فروغ فرخزاد، علی باباچاهی، سیروس طاهباز، رضا براهنی، منوچهر آتشی و ... در واقع  این‌ها چهره هایی بودند که خودشان جز شاعران و نویسندگان برجسته به شمار می آمدند، شاملو وقتی روی یک شعر انگشت می گذاشت خب مسلما نشان دهنده‌ی کیفیت آن شعر بود، یعنی وقتی در یک صفحه‌ای شعری مجوز چاپ می گرفت، برای آن شاعر افتخار بود و جامعه هم یک نگاه ویژه‌ای به اثر می‌داشت. شما به مجله‌ی تماشا نگاه کنید وقتی آتشی روی چند شاعر انگشت گذاشت یکی از آن ها شد هرمز علی پور و ... بعد نگاه این‌ها فقط محدود به پایتخت نمی‌شد هر کدام سعی می کردند چهره‌ی جدیدی را تعرفه کنند. اما شما امروز هر صفحه‌ای را باز می کنید با نام‌های معدودی مواجه می شوید که متاسفانه اثرشان فاقد زیبایی شناسی‌های لازم است. یا این‌قدر به گفت و گو با این‌ها پرداخته شده و حرف‌های تکراری زده اند که رمق نمی کنید تیتر مطلب را بخوانید.  

 

قبول دارید که در دهه‌ی 70 با بحران مخاطب نسبی رو‌به‌رو بودیم؟ آیا فکر می‌کنید در دهه‌ی 80 با رو آمدن جریان ساده نویسی، توانست به حل این بحران کمک کند‌؟

در دهه ی 70 مخاطب عام به لحاظ کارکردهای زبانی اشعار، قدری از شعر فاصله گرفت.اما این بدان معنا نبود که کلا با بحران مخاطب مواجه بودیم.شما به آثاری که به چاپ چندم رسیده بودند دقت کنید.البته یک بحثی هست و آن این که تا 3-2 سال اخیر ادبیات داستانی طرفدار بیشتری داشت و من فکر می کنم این عدم توجه به شعر بر می گردد به استقبال از کتاب های داستان.همان طور که اکنون شاهد هستید از مخاطبان ادبیات داستانی قدری کاسته شده و البته وضعیت اقتصادی جامعه را نیز می بایست مزید علت دانست.اما به هر شکل باید ریشه این وضع را در پدیدایی رسانه های دیداری و نوشتاری،ماهواره،اینترنت جست و جو کرد.برای مثال خود شما روزی چند ساعت پای فیس بوک و وبلاگ ها می نشینید، چقدر تلویزیون تماشا می کنید.من سال 1382 چیزی حدود 70 هزار تومان حقوق می گرفتم عصرها دفتر روزنامه کار می کردم  و صبح ها در دفتر وکالت یکی از  دوستانم. باور می کنید آن زمان ماهی  بین 30 تا 40 هزار تومن برای خرید کتاب و روزنامه و مجله هزینه می کردم،ولی الان هر چند ماه یک بار کتاب می خرم.وضیعت قیمت گذاری روی کتاب ها نیز به نظرم  اصلا متعادل نیست،شما یک کتاب 300 صفحه ای را مشاهده می کنید که قیمت اش است 8000 تومان،یک انتشارات دیگر همان کتاب را با همان وضیعت  6000 تومان می فروشد.به نظر من در اینجا نیازمند یک نظارت درست هستیم،شما فکر نمی کنید همه ی اینها در ایجاد بحران مخاطب دخیل باشد؟

 

نظر شما درباره جریانات و مجلات شعری پدید آمده در فضای مجازی چیست؟

امروز یک عده‌ای در فضای مجازی برای خودشان گروه تشکیل داده اند، شعر دهه ی 80 را منتسب به خود می دانند، که من واقعا از این وضیعت سر در نمی آورم، یعنی چه؟ دوره‌ی پدرخواندگی در شعر خیلی وقت است که به سر آمده، بعد از دهه ی 70 ما باید به این سمت می رفتیم که در ادبیات تمرین دموکراسی می کردیم،امروز دنیای چند صدایی است، این که بخواهیم یک عده‌ای را محصور عقاید خود کنیم که همه‌ی آنها مثل ما شعر بگویند، اصلا پسندیده نیست. به نظر من دوره‌ی مانیفست نویسی هم گذشته است، تاریخ، سرگذشت امضاکنندگان مانیفست ها را نشان داده است. به عنوان مثال وقتی یدالله رویایی بیانیه‌ی شعر حجم را منتشر کرد چند نفر به او پیوستند و از میان آن‌ها فقط رویایی توانست تاثیرگذار باشد. شما در نظر بگیرید، مثلا من از فردا بخواهم مانند فلان شاعر زبان محور شعر بگویم، آن وقت شعرم می شود نسخه ی دوم شعرهای آن شاعر.

 در مورد مجلات ادبی در فضای اینترنت نیز به شخصه آنها را می‌پسندم اما مشکل مجلات اینترنتی این است که جریان ساز نیستند و اغلب منظم منتشر نمی‌شوند و تاثیر و ماندگاری مجلات کاغذی را ندارند.

 

شما در یکی از یادداشت‌های‌تان اشاره کرده بودید که چرا درباره‌ی چهره‌های شعر دهه هشتاد هیچ واکنشی نشان داده نمی‌شود، چرا خودتان هیچ وقت از آن‌ها نام نبرده‌اید و سعی نکرده‌اید آن‌ها را معرفی کنید؟

اولا من خودم باید مورد قضاوت قرار بگیرم. دوما من در دوره‌ای کتاب هایی که به دستم می رسید را در وبلاگم یا در نشریاتی که قلم زده‌ام معرفی کرده ام. من به شخصه با شعرهای شاعرانی چون غلام‌رضا بروسان، بهاره رضایی، روجا چمنکار، ناهید عرجونی، آرش نصرت اللهی، مهدی مرادی، راضیه بهرامی، علی الفتی، گروس عبدالملکیان، الیاس علوی، علی مسعودی نیا، فاطمه حق وردیان، اسماعیل مهرانفر، مه‌ناز یوسفی، مریم اسحاقی، یاور مهدی پور، حامد رحمتی، سیاوش سبزی، علی یاری، لیلا فرجامی و ... نبست به آثاری که خوانده‌ام، بیشتر ارتباط  گرفته‌ام.

بی شک این مسئله که چرا در باره ی این اسامی و دیگر چهره هایی که در خاطر من نیست،قضاوت نمی شود؛بر می گردد به بحران نقد ادبی در ایران،اگر بخاطرداشته باشید من در یادداشت "دیکتاتوری در شعر دهه ی 70" نیز به شکلی به این قضیه اشاره کردم که ما وارد دهه ی 90 شده ایم اما اهالی مطبوعات و خبرگزاری ها وقتی به شعر دهه هشتاد می پردازند سهم بچه های شاعر دهه 80، ده درصد هم نیست.در صورتی که همین بچه های دهه ی 80 دارند صفحات روزنامه ها را پُر می کنند.من در واقع در آن یادداشت هدفم این بود که فضایی ایجاد شود تا بچه های دهه ی 80 خودشان را باور کنند،متاسفانه این روحیه خیلی کم است،شعرهای ما کمتر به چالش گرفته شده است. البته این را هم بگویم که یک مقداری فضای نقد ادبی ما مسموم است،شما نمی توانید وقتی در مورد یک شاعر یا نویسنده ای می نویسید احتیاط نکنید،به سرعت ناراحت می شوند،من نقدی روی کتاب یک شاعرنوشتم،قبل انتشار مطلب،رفتار بسیار خوب و صمیمی با من داشت اما از فردای آن روز که مطلب چاپ شد طرف مقابل دیگر برخورد روزهای گذشته را با من نداشت!این قضیه درباره ی چهره های مطرح هم صدق می کند .بخشی از این مهم هم به فرهنگ نقد پذیری ما بر می گردد که متاسفانه بسیار کم است اکثر چهره های مطرح ادبیات برای خود جایگاهی درست کرده اند و کسی حق ندارد کوچکترین انتقادی را به رفتار شعری آن ها داشته باشد چرا که در این صورت با واکنش سخت خود یا طرفدارانش مواجه می شود.

 

فکر نمی‌کنید عدم مطرح شدن عده ای که به زعم شما محق هم هستند بر می گردد به جریان باندبازی و مافیای ادبیات؟

من نه می توانم این قضیه را نفی کنم و نه تایید. به هر حال رابطه‌ها اگر نباشد هیچ کس رشد نمی کند. من خودم به خاطر ارتباط عمومی که داشته‌ام توانسته‌ام از نظر کار مطبوعاتی رشد کنم. اگر هم به جایی رسیده باشم مطمئن باشید با سعی و تلاش خودم بوده است. البته بخشی از این ارتباطات را مدیون علی رضا پنجه ای(پدرم) هستم. خب بالاخره 30 سال فعالیت ادبی و مطبوعاتی ایشان به من کمک کرده است تا شعر،شاعران، جریان های ادبی و فضای مطبوعات را بهتر بشناسم. وقتی جایی رفته ام یا با کسی صحبت کرده ام دغدغه ی عدم شناختن را نداشته ام. برگردم به پرسش شما،عده ای متاسفانه گوشه می نشینند و انتظار دارند که حلوا بیاید برود تو دهن آن ها. به هر حال در دوره ی کنونی چرخ دنیا بر اساس دیپلماسی می چرخد.حالا این اسمش مافیا است یا باندبازی،من نمی دانم.اما می توانم بگویم این نشانه ی وجود آسیب در جامعه است وقتی رسانه نمی تواند به نیازهای نیمی از اهالی ادبیات پاسخ دهد چنین حرف هایی هم پدید می آید.من فکر می کنم اگر مطبوعات ما با دید وسیع تری به چهره های ادبی بنگرند و سراغ آن هایی که برای مطرح شدن محق هستند بروند دیگر این مسائل پدید نمی آید.شما به صفحات روزنامه ها نگاه کنید تعداد چهره هایی که با آن ها در طول سال گفت و گو می شود به 20 نفر نمی رسد؟ مدام گفت و گو با این تعداد تکرار می شود.این خود از آسیب های مهم مطبوعات ماست.برای مثال من به دوستی پیشنهاد دادم تا با یکی از شاعران مطرح مشهدی گفت و گویی انجام دهد،فکر کنم پاییز سال گذشته بود اما متاسفانه تا کنون این گفت و گو جایی منتشر نشده است به این خاطر که مسولان صفحات ادبی او را نمی شناسند البته نه این که ایشان ناشناخته باشد نه خیر اتفاقا آوازه ی ایشان مرزها را گسسته و اشعار و آثار فاخرش نقل محافل ادبی افغانستان و تاجکستان است اما به هر حال روحیه ی این شاعر به گونه ای بوده که کمتر سراغ مطبواعت رفته است و شاییسته این است که ما اهالی مطبوعات سراغ چنین چهره هایی بریم. از این دست چهره ها در ادبیات بسیار زیادند.نمی دانم تا چه حد بیژن کلکی را بشناسید یکی از شاعران مطرح هم عصر شاملو بود. کلکی رفته بود آستارا تا خود را به دست فراموشی بسپارد اما توسط منصور بنی مجیدی و اکبر اکسیر به علی رضا پنجه ای معرفی می شود و او نیز مجددا کلکی را به صفحات ادبی نشریات باز می گرداند.متاسفانه همیشه در ادبیات عده ای فرصت طلب  هستند که سعی می کنند به هر طریقی برای خود شهرتی کسب کنند. از پشنهاد رشوه گرفته تا خواهش و تمنا برای نوشتن چند سطر روی کتاب شان.من به شخصه با این مسائل رو به رو بوده ام منتهای مراتب ابراز آن تف سر بالاست بیشتر از این که آب روی آن ها برود آب روی هنر و ادبیات خواهد رفت.به هر حال باید به خاطر سپرد چیزی که می ماند نه نام،بلکه اثر است.

 

 ما انتشاراتی‌هایی داشتیم که صرفا داستان منتشر می‌کردند یا بیشتر هم و غم شان داستان بوده، متاسفانه یک چنین اتفاقی برای شعر نیفتاده است، یکی دو سال اخیر چند انتشاراتی(مانند چشمه و آهنگی‌دیگر)روی خوش به شعر نشان داده‌اند که تازه آن‌ها هم طیفی مشخصی از شاعران را ساپورت می‌کنند و طیف‌هایی زیادی را-خواسته و ناخواسته-به‌کنار می‌گذارند، به نظر شما اگر ما انتشاراتی‌هایی داشته باشیم که بیشتر تمرکزشان روی  شعر از طیف‌های مختلف بگذارند، چقدر می تواند مثمر ثمر باشد؟

نمی دانم، نمی توانم مطلق بگویم که اگر یک ناشری فقط شعر چاپ کند وضیعت شعر دهه ی بهتر می شود! در دهه ی 70 خیلی از انتشاراتی های غیر فعال کنونی هم شعر چاپ کردند اما مشکل حل نشد. متاسفانه صحبت سر این است که خیلی از دوستان شاعر می آیند آزمون و خطاهاشان را کتاب می کنند،مشق های شاعرانه شان را کتاب می کنند.ببینید انتشاراتی ها در هر صورت روزی شان از راه چاپ کتاب می گذرد و هیچ کس هم بدش نمی آید که فلان قدر بگیرد و کتاب چاپ کند،شاعری هست که چند ماه قبل چند عنوان کتاب شعر برایم فرستاد.چند ماه بعد هم دوباره دو عنوان کتاب دیگر فرستاد! من به شوخی به پدرم گفتم ما هنوز آن سه تا کتاب را نخونده‌ایم طرف گویی تولیدی شعر دارد تند تند کتاب منتشر می کند.علت این قضایا مقدار زیادی به رفتار خود ما بر می گردد. ما حرفه ای برخورد نمی کنیم،فکر می کنیم هر چه گفتیم همان را باید چاپ کنیم.برای این که به چالش کشیده نمی شویم اگر هم کسی چیزی می گوید به به چه چه است.من فکر می کنم شعر امروز ما واقعا به چهره هایی مانند براهنی و حقوقی نیاز دارد،من در یادداشت "دیکتاتوری دهه ی 70" اشاره کردم چرا آقای سمیعی این منتقد عزیز سکوت کرده است؟چرا منتقد خوب،مشیت علایی اظهار نظری نمی کند؟خب این ها منتقدین برجسته ی این سال ها بوده اند،آیا ما شاعران دهه ی 80 باید در مورد خودمان می نوشتیم؟مشکل این نیست که یک یا دو انتشاراتی فقط شعر چاپ کنند،باید شعر خوب چاپ شود.ما داستان بد هم در دهه ی 70 و 80 بسیار داشتیم،امروز مخاطبان داستان مان نیز کم شده است برای اینکه انتخاب درستی نکرده ایم،نباید اسیر نام ها و رفیق بازی ها شویم،اکنون انتشاراتی های بزرگ پایتخت مشغول چاپ شعر هستند و این خوب است اما نباید صرفا یک نوع گرایش شعری را چاپ کنند،باید به شعر آوانگارد و پیشرو هم نگاه کرد.

 

از منظر شما شعر در دهه‌ی 80 را به چند گروه شاخص می‌توان دسته‌بندی و تقسیم کرد؟

 من شعر دهه هشتاد را به دو گروه تقسیم می کنم یک گروه که هنوز زبان و فرم برای‌شان دغدغه است و یک گروه نیز که پیرو جریان شعر ساده‌نویسی هستند. اکثر شاعران گروه دوم یک نوع ذهن و زبان را دنبال می کنند.جسارت های زبانی و فرمی در کارهای شان کم است.اکنون بسیاری از شعرهای دهه 80 با یک لحن عاشقانه سروده می شود لحنی که برآمده از شعرهای شمس لنگرودی،عباس صفاری و ... است. در اکثر شعرها یک زبان ترجمه حضور دارد.برخی هم دارند مثل اورهان ولی یا ناظم حکمت شعر می گویند.بر این اساس می بینیم که کارها بسیار شبیه به هم است. و تنوع موضوعی بسیار کم شده است. بیشتر نگاه ها کلان محور شده مثلا به موضوعاتی چون جنگ، صلح و ... این روزها بسیار پرداخته می شود. و از شخصی نویسی ها کمتر خبر است.


برچسب‌ها: گفت و گوی روزنامه آرمان با مزدک پنجه ای, ساده نویسی و دهه هشتاد
نوشته شده توسط مزدک پنجه ای در 1:9 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

سه شنبه 9 اسفند1390

یادداشتی پیرامون ه.ا.سایه (هوشنگ ابتهاج ) و آفرینه هایش

حافظ ِ ثانی

مزدک پنجه ای

روزنامه اعتماد 9-12-90


نمای داخلی خیابان بیستون سه راه سام نبش کوچه ی شنگول:

نام هوشنگ ابتهاج را نخستین بار از زبان پدرم شنیدم. در خانه ای که روزی پاتوق شاعران و نویسندگان گیلانی بود به وقت جوانی پدر.خانه ای واقع در خیابان بیستون-سه راه سام – نبش کوچه ی شنگول،هنگامی که دیدم روی مقوایی سفید با نی خیزران و مرکب و لیقه می نویسد"آه هرگز صد عکس/پر نخواهد کرد/جای یک زمزمه ی ساکت پا را بر فرش".همان جا بود که پرسیدم این شعر از کیست و او گفت :حافظ ثانی.

نمای بیرونی منزل اقوام شب یلدا:

یادم هست کمی که بزرگ تر شدم در یکی از شب های یلدا در منزل اقوام طبق معمول همه دور هم حلقه زدند و بزرگ و کوچک منتظر نشستند تا پدر برای شان حافظ بخواند.خوب به یادم مانده که آن شب پدر کتاب حافظ به سعی سایه را به عنوان هدیه به میزبان داد.

نمای داخلی - خانه فرهنگ گیلان

تلفن همراه پدر به صدا در آمد روی صفحه ی نمایش نام مرحوم اباذرغلامی نقش بسته بود:"هوشنگ ابتهاج رشت است.چندتایی از برنامه های خانه ی فرهنگ و گروه شعر را دیده و مشتاق شده تا با شما دیداری داشته باشد. از من خواسته تا آمدنش را لو ندهم به بچه ها خبر بده استاد تشریف می آورند".(گیله وا – ویژه ی فرهنگ ،هنر و ادبیات- شماره 97 نوروز 87)

سایه آن روز آمد خوب یادم است که هر کدام از دوستان شفیق ایشان که خبر آمدنش را شنیده بودند خود را طرفة العینی به خانه رسانده بودند.ناصر مسعودی جزء نخستین افرادی بود که خود را به سایه رساند.وقتی ناصر خان مسعودی مقابل در ورودی خانه،"سایه" را دید، گفت:"تو که سال به سال رشت نمی آیی امشب باید با ما باشی".(گیله وا – ویژه ی فرهنگ ،هنر و ادبیات- شماره 97 نوروز 87)

مسعودی راست می گفت سایه بسیار کم رشت می آمد و البته سایه کمتر در مجامع عمومی حاضر می شود و جزء چهره هایی است که مخاطب بیشتر از طریق تالیفات اش با او ارتباط برقرار کرده است.به تعبیری دیگر در سال های اخیر کمتر مشاهده شده که جریده ای با سایه گفت و گویی انجام دهد یا سایه در نشست ادبی یا هنری ای شرکت داشته باشد.من به غیر از حضور "سایه" در "روزنامه ی شرق"،"خانه ی فرهنگ گیلان" و "کنسرت "همای" در شهر رشت چیز دیگری در خاطر ندارم.خود سایه در این باره در همان جلسه گفته بود:"قرار نبود اینجا بیایم. یک مرتبه به سرم زد.من 8-7 سال ِپیش رشت آمدم.بسیار منقلب شدم.دوستی که با من بود پرسید چرا حرف نمی زنی.گفتم دارم دعا می کنم که دیگر گذرم به این شهر نیفتد چون هر چه رفیق و آشنا در این شهر داشتم دیگر نیستند.یکی از بدترین عیب های عمر طولانی این است که انسان هر چه به دور و برش نگاه می کند ،می بیند همه رفته اند." (گیله وا – ویژه ی فرهنگ ،هنر و ادبیات- شماره 97 نوروز 87)    

در آن جلسه تعدادی از دوستان شعر خواندند و سایه صحبت هایی کلی پیرامون اشعار خوانده شده داشت و بررسی بیشتر را موکول به فرصتی دیگر کرد اما خب صحبت هایی که پیرامون شعر معاصر و خاصه جریان حاکم در دهه ی هفتاد و بحث تئوری های رایج در آن دهه و نیما داشت بیسار جالب بود. تیتری که برای آن گزارش انتخاب کرده بودم تا در مجله ی گیله وا – ویژه ی فرهنگ هنر و ادبیات- منتشر شود این بود که "عبور از نیما خنده دار است" چرا که برخی از چهره های مطرح در دهه هفتاد اعتقاد داشتند باید از نیما و شاملو ... عبور کرد و سایه معتقد بود عبور از نیما و شعر گذشتگان امری محال است چرا که ما ادامه دهنده ی راه گذشتگانیم و .....

در آن جلسه بسیاری که از اقصا نقاط گیلان آمده بودند کتاب های سایه را با خود آورده بودند تا امضایی به یادگار از ایشان داشته باشند و البته عکس هایی نیز من از دوستان در  کنار سایه گرفتم یکی از شاعران در جلسه به من گفت تو هم کنار استاد باش تا عکسی به یادگار بگیری آن روز نمی دانم چرا تن به این تئوری داده بودم که همین که خاطره ای از حضور سایه در ذهن من نقش بسته کفایت می کند اما بعدها که فیلم آن نشست را بازبینی و پیاده می کردم یا عکس ها را مرور افسوس خوردم که چه اشتباهی مرتکب شدم چرا که سایه ی عزیز از جمله چهره های کمتر دست یافتنی است.

اما اگر قرار باشد درباره ی آفرینه های سایه صحبتی به میان آید می توان عنوان نمود که سایه شعرش بیش از آن که متاثر از جریان های شعر نیما به بعد باشد وام دار ادبیات کلاسیک و جریان نوی نیمایی است.

"پای بند قفسم باز و پر بازم نیست/سر ِ گل دارم و پروانه ی پروازم نیست/گل به لبخند،و مرا گریه گرفته است گلو:/چون دلم تنگ نباشد،که پر بازم نیست/ساز هم با نفس گرم تو آوازی داشت،بی تو دیگر سر ساز و دل ِ آوازم نیست/سایه!چون باد صبا خسته ی سرگردانم/تا به سر سایه ی آن سرو ِ سرافرازم نیست"(در زلال شعر-کامیار عابدی – ص 43)

شاید سایه روی دیگر حافظ باشد با تغییر دیدگاهی که می توان آن را برگرفته از آثار و تئوری های نیما یوشیج دانست.در واقع سایه در نیمه ی دوم سال 1320 به شعر نو روی آورد اگر چه تا حدودی در ابتدا متاثر از آفرینه های توللی و استاد شهریار بود اما بعدها پس از مجموعه ی "سراب" نیما را شناخت و در کنار دیگر شاعران نیمایی چون نصرت،شاملو،و چند تن دیگر قرار گرفت.

سایه در این باره در نشست خانه ی فرهنگ گفت:"من و مرتضی کیوان به هم خیلی نزدیک بودیم بعدها به این گروه از دوستان شاملو،کسرایی،اخوان،دیرترسپهری و فروغ ملحق شدند." (گیله وا – ویژه ی فرهنگ ،هنر و ادبیات- شماره 97 نوروز 87)

... سال ها پیش،مرا با کیوان کشتند/شاه هر روز مرا می کشت/و هنوز/ دست شاهانه دراز است پی ِ کشتن من/هم از آن دست ِ پلید است که در خوزستان/در هویزه،بستان،سوسنگرد/این چنین در خون آغشته شدم/و همین امروز/با مسلمان ِ جوانی که خط ِ پشت ِ لبش /تازه سبزی می زد کشته شدم و ...(دیباچه ی خون- ص 170 – مجموعه شعر تاسیان) 

در قالب غزل سایه بسیار متاثر از حافظ و سعدی بود تا آن که پس از جریان شعر نیمایی و تغییر دیدگاه شعر او شخصیت واحدی به خود گرفت و متمایز از سلف خود شد..

"نه،عجب نیست اگر بخت مدد فرماید/نا امیدم مکن ای مدعی از لطف خدای/گر چه چون ذره حقیر ست،به خورشید رسد/سایه ای گر فکنی بر سر سایه چو همای "(مجموعه شعر نخستین نغمه ها- ص 19 )

سایه اگر چه در قالب غزل شاعری تثبیت شده است اما در عرصه ی شعر نیمایی نیز آن قدر اشعار درخشانی سرود که نیما به این همه استعداد او واکنش نشاد داد. اما برخی از اشعار نیمایی او متاثر از جریانات سیاسی دهه ی 30 و 40 سروده شده است و گویی شاعر زبان توده است و رسالتی بیش از شاعر بودن دارد. پس از سپری شدن این سال ها مضمون شعرهای سایه رنگ و بویی عاشقانه گرفت منتهای مراتب عشق در فرم ،لحن و زبانی دیگر در شعر او جلوه نمود.

...آه ای بهار سوخته/خاکستر جوانی/ تصویر پر کشیده ی آیینه ی تهی/با یاد ِ گیسوان ِ بلندت/آیینه در غبار ِ سحر آه می کشد/مرغان باغ بیهده خواندند/هنگام ِ گل نبود.( آه ِ آینه -174 – مجموعه شعر تاسیان )

درباره ی سایه می توان افزود،او به گفته ی خودش در نشست خانه ی فرهنگ گیلان با آفرینه های شاعران امروزی و جریان های شعری دهه های اخیر کمتر ارتباط برقرار کرده است.به نظرمی رسد شعر او در این سال ها نتوانسته به شعر مدرن نزدیک شود یا که شاعر ضرورتی بر ایجاد این بستر ندیده است با تمام این اوصاف او سعی نموده در ژانر خود ظرفیت های جدیدی را ایجاد کند.

به قول سایه:"هیچ کجای دنیا تا حالا اتفاق نیفتاده یک اثر هنری به وجود بیاید با گسست از هنر دیروز خودش.زندگی هر دیروزی را به امروز و امروز را به فردا تبدیل می کند،چه بخواهیم و چه نخواهیم .ضرورت نو شدن همیشه وجود دارد و این در دست اراده ی من و شما نیست ما اگر در مسیر این نو شدن قرار بگیریم می توانیم به این روند کمک کنیم."(گیله وا – ویژه ی فرهنگ ،هنر و ادبیات- شماره 97 نوروز 87)

به قول کامیار عابدی :"دو موقعیت ِ تاریخی – ادبی ِ رومانتی سیسم فردی و رومانتی سیسم اجتماعی و سیاسی،در سه بستر شعر سنت گرایانه،نو- سنت گرایانه و نوگرایانه،میراث ِ ادبی و کلامی گوینده ای به نام امیر هوشنگ ابتهاج را،از نیمه ی سده ی بیستم میلادی تا آغاز سده ی بیست و یکم میلادی،رقم زده است. (در زلال شعر-کامیار عابدی – ص 233)

نمای آخر خیابان بیستون سه راه سام

پیر زنی می پرسد این آقا کیه دارند ازش فیلم می گیرن؟یکی می گوید:ایشان هوشنگ ابتهاج شاعر گیلانی است.پیر زن زیر لب می گوید:آها،آقای سایه و بعد رو به دوربین می گوید:"در من کسی پیوسته می گرید/این من که از گهواره با من بود/ این من که با من/تا گور همراه است./دردی ست چون خنجر/با خنجری چون درد/همزاد خوت در دل/ ابری ست بارانی/ابری که گویی گریه های قرن ها را در گلو دارد/ابری که در من یگریز می بارد"(گیله وا – ویژه ی فرهنگ ،هنر و ادبیات- شماره 97 نوروز 87)


برچسب‌ها: هوشنگ ابتهاج, خانه ی فرهنگ گیلان
نوشته شده توسط مزدک پنجه ای در 12:36 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

پنجشنبه 27 بهمن1390

فرشته ها زودتر می میرند



انسان تنها موجودی است که می داند می میرد(نوربرت الیاس)

صبح که چشم گشودم با پیامک یکی از دوستان قدیمی مواجه شدم.با چشمانی خواب آلود خواندمش محمدعلی بزرگ نیا شاعر گیلانی درگذشت.خبر مثل پتکی بر سرم بود نای ایستادنم نبود. پیامکی فرستادم تا علت مرگ را جویا شوم.دوست قدیمی پاسخ داد آتش سوزی منزل.باری دوست عزیزم روز بیست  و پنج  بهمن هنگامی که به علت قطع گاز در استان گیلان بسیاری از مردم رشت به علت خاموشی گاز منازل روی به سیستم گرمایی سنتی آورده بودند طعمه ی حریق شد. متاسفانه در همان روز خانه ی ما نیز طعمه ی حریق شد و دست و پای پدر به شدت سوخت و چند ساعتی در بیمارستان سپری کرد. وقتی پدر را به منزل آوردیم گفت پرستارهای بیمارستان می گفتند چهل نفر پس از قطع شدن گاز دچار سوختگی شدند که ظاهرا یکی از آن ها 80 درصد سوختگی دارد و به احتمال زیاد می میرد.وقتی امروز خبر درگذشت دوست عزیزم را شنیدم تازه متوجه شدم آن همشهری ای که 80 درصد سوختگی داشت همین محمد علی ما بود و چه قدر تحمل درد سوختگی عذاب آور است.

با محمدعلی بزرگ نیا در جلسات ادبی آشنا شدم. معمولا عادت  داشت انتهای سالن بنشیند و بسیار شمرده و متین صحبت می کرد.شعر را بسیار خوب می فهمید و تجربه ی روزنامه نگاری هم در مجلات حقوقی داشت.کم شعر می گفت یا که می گفت و کم منتشر می کرد.تازه چند سالی بود برای خودش در کوچصفهان دفترخانه ی اسناد رسمی باز کرده بود و کار و کاسبی ای راه انداخته بود شاید که داماد شود.خوب یادم است سال 86 وقتی برای شرکت در آزمون کانون وکلا در جلسه ی امتحان دیدم اش گفت نتوانسته خوب درس بخواند چون در اواسط راه مجبور شده بود به دوست اش که برایش مشکلی پیش آمده بود کمک کند و فرصت خواندن را دیگر پیدا نکرده بود.محمدعلی پسر یکی از معروف ترین وکلای شهر رشت است.سال ها پیش وقتی برای روزنامه ی گیلان امروز قلم می زدم برای گفت و گویی پیرامون مسائل حقوقی خدمت ایشان رفتم و از آن جا با پدر او نیز آشنا شدم.

محمدعلی را بعد ها در جلسات خانه ی فرهنگ گیلان می دیدم حتی یادم هست یکی از جلسات به نقد و بررسی شعرهای او اختصاص داشت.او شاعری ایماژیست بود و بیشترینه ی دغدغه اش  انعکاس تنهایی خودش و مسائل جهان پیرامونی بود.از جزئی نگری پرهیز می کرد و کلان نگر بود،بر جایگاه زبان در شعر واقف بود و دغدغه های انسانی اش مربوط به دغدغه هایی بود که انسان های کره ی خاکی امروزه با آن درگیر بودند،دغدغه ی جنگ،صلح و عشق. از او در اینترنت هیچ شعری نیافتم تنها عکسی از او باقی مانده که در یکی از جشنواره های شعر گرفته شده بود.

محمود علی به تمام معنا انسان بود .او فرشته بود و فرشته از دنیا رفت.امروز مراسم خاکسپاری او بود و من صبح به گوشی موبایل اش پیامکی ارسال کردم به این امید که می خواند و قدری لبخند همیشگی اش را از گوشه ی لبانش برایم می فرستد.

"دوست عزیزم خبر درگذشت ات تازه به دستم رسید.باورش سخت است سخت.تو فرشته بودی و پاک.من هیچ گاه انسانیت و صفات نیکوی تو را فراموش نمی کنم.با آرزوی دیدارت در جهان دیگر ".

چگونه تلخ نباشد شب فراق کسی/ که تا به صبح قیامت درو توان پیوست


برچسب‌ها: محمدعلی بزرگ نیا
نوشته شده توسط مزدک پنجه ای در 1:8 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

پنجشنبه 6 بهمن1390

دلتنگی


حق با تو بود


عشق از اولین لبخند آغاز شد


 از نخستین صبح ِ دوستت ندارم

                                        

                                        دلتنگی.


نوشته شده توسط مزدک پنجه ای در 12:39 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

جمعه 30 دی1390

بروسان و الهام مرگ

پنج شنبه شب است و من کاره ای نیستم از بی حوصله گی جز وبگردی های شبانه.سری به وبلاگ یاسین* می زنم با مطلبی درباره ی بروسان که مدت هاست به چله نشسته است و گویی خیال در آوردن این رخت سیاه ندارد.این رسم ما شاعران است شاید "وقتی رفیقی می میرد/ همه سیاه می پوشند/و کلاغان غمگنانه ترین آوازها را سر می دهند/وقتی رفیقی می میرد"(از خودم).

چشم هایم دنبال کتاب های ارسالی و نخوانده است.می گردم و  چشمم عبور نکرده از "مرثیه ای برای درختی که به پهلو افتاده است" بر می گردد و ناخداگاه کاندیدای خوانش دوباره می شود.دارم نوشته هایم را که عادتم شده به هنگام خواندن هر شعر پای شعر می نویسم،می خوانم چند صفحه ای می روم و می آیم یکی از شعرها را برای دوست جدیدی پیامک می کنم جوابی نمی آید.تکه ای از شعر این کتاب نگاهم را جلب کرده  و تامل چنین است:

استخوان ها می مانند

و مفصل ها تا مدتی می مانند

و ناخن ها که بیهوده رشد می کنند

تا مدتی.


  آیا به راستی مرگ به ما پیش از مرگ ،الهام می شود چون شاعری که بر او  الهام شده بود مرگ.


* یاسین نمکچیان


برچسب‌ها: غلام رضا بروسان, مرگ
نوشته شده توسط مزدک پنجه ای در 0:13 قبل از ظهر |  لینک ثابت   • 

یکشنبه 11 دی1390

شعردزدها چه‌گونه‌اند؟

  عزیزم!

 می‌پرسید: شعر دزدها چه‌گونه‌اند؟

 سابقاً این را گفته بودم. چون از من سوآل کرده‌اید باز می‌گویم:

 به طور اختصار شعردزدها چند قسم هستند: یک دسته می‌دزدند فکر را یا طرز تلفیق عبارت را و برای دیگران به اسم خودشان می‌خوانند. اینها دزدهای احتیاط‌کار و قابل رقت هستند.

 دومی ها می‌دزدند و در پیش روی آدم می‌خوانند.اینها دزدهای بی‌احتیاط هستند و باید- اگر نمی‌رنجند- آنها را به این زبان نصیحت کرد که در خودتان غرق شوید... اینها بیشترشان خجول هستند وقتی که دزدی آنها را به رخ آنها می‌کشید.

 سومیها می‌دزدند و در پیش روی آدم می‌خوانند و اگر به روی آنها بیاورید، اعترافی در کار نیست. اینها دزدهای بی‌انصاف هستند. وقت خود را برای نصیحت کردن آنها تلف نکنید. آنها شعر را ابزار قوی معیشت مادی قرار داده‌اند.

 اما دسته‌ی دیگری هم هستند که از همین دسته ریشه گرفته‌اند. به محض شنیدن مضمونی از دهان شما، با کمال بی‌شرمی لبخند آورده، سر تکان داده و چشمهای دریده را به هم گذارده، می‌گویند: مثل همان مضمون که من در فلان غزل یا قصیده به کار برده‌ام.

 این دسته دقت ندارند که چه می‌نویسند.راست یا دروغ چیزی را که در زندگی خود ندیده و نشناخته‌اند، می‌نویسند به رسم و آداب دیگران، به اشخاص داستان خود رسوم و آداب می‌دهند.

 طرز کار هریک از اینها روزی اهل نظر را بیدار می‌کند.

 سعی کنید که خودتان باشید. دروغ نگویید آن‌چه را که داستان نیست و راجع به خودتان است. خودتان باشید در شعرتان، ولو بدترین مردم. چون خودتان هستید شعر شما با شما زنده شده است ولی در صورت دیگر، به عکس این است.

 دزدهایی هستند که حتی این گونه حرفها را هم می‌دزدند...

 

بهمن 1324

 نیما یوشیج

نوشته شده توسط مزدک پنجه ای در 11:53 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

پنجشنبه 24 آذر1390

25-آذر-60

 

دوست داشتن

عمر ِ بلندی است

 تولد

کوتاه ِ کوتاه 

                                 

نوشته شده توسط مزدک پنجه ای در 8:14 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

سه شنبه 15 آذر1390

ناکام جاده های شعر- به مناسب درگذشت غلام رضا بروسان

وقتی بر سنگ فرش های شهر آستارا قدم می زدم و یاد و خاطره ی منصور بنی مجیدی را با یگانه پسرش زنده می کردیم ،پیامکی از دوست عزیز یاسین نمکچیان به گوشی ام ارسال شد،خبر بسیار کوتاه بود و البته بهت آور "غلامرضا بروسان"در گذشت.

مرگ بروسان برایم شبیه مرگ فروغ بود. شاعری که باید او را هم چون فروغ ،  در عرصه ی شعر به واسطه ی مرگ زودهنگام اش "ناکام جاده های شعر" خطاب کرد.

بروسان جزء شاعرانی به شمار می رفت که من به شخصه در میان شاعران دهه ی هشتاد اشعارش را بسیار می پسندیدم. 

تو نمی میری / همچون پرچمی که سربازان بسیاری/ در آن شلیک کرده باشند/ هر شب به هنگام باد/ ماه را از خود عبور می دهی/در تو سر گوزنی را دیدم /که هنوز/ شاخ هایش به سمت کوهستان/کج بود/چشمه ای/که پرندگان زیادی را شیر می داد/چه طور می تواند مرگ/از تو/تنها گودالی را پر کند.

شعرهای بروسان در بستری بسیار ساده شکل می گرفت.یکی از مهمترین شاخصه ی شعرهای او شاید اهمیت و ارزش قائل شدن او برای عواطف و احساسات بود؛ نکته ای که در جذب مخاطبان شعر می تواند سهم به سزایی داشته باشد.

آن چه از پس خوانش ِ شعرهای بروسان به ذهن می رسد تلاش او بوده است که توانسته تا حدودی مخاطب را به تصویر ِ ذهنی مورد ِ نظر در اندیشه اش نزدیک کند. او هنگامی به این موفقیت می رسد که به تلفیق و تکوین تصاویر، احساسات و اشیاء ِ پیرامون خود با رنگ و  نمایی متفاوت از آن چه در آثار ِ دیگر شاعران ساده سرا می بینیم، دست می زند.

شعر بروسان را اگر چه از لحاظ ِ شکل و ساختار ِ زبانی می توان در زمره ی شاعران ِ ساده نویس دسته بندی کرد اما او به شایستگی توانسته بود با ارایه ی رفتاری متفاوت در عنصر ِ نگاه، خود را نسبت به دیگران متفاوط و متمایز جلوه دهد.

محمد باقر!/ درخت ها را که بریدند/چیزی به جای آن ها نکاشتند/هر روز عصر/ سایه ها گِرد می آیند/ و برای درخت هاشان/گریه می کنند/محمد باقر!/احساس درختی را دارم که در مسیر کارخانه ی چوب بری/قرار گرفته استاز عواملی که سبب تعرفه شدن بروسان در دنیای شعر شده بود جدای از استعداد ذاتی اش می توان به انتخاب صحیح و درست هیات داوران جایزه ی شعر خبرنگاران اشاره کرد.
و این مهم
"تو با اثر [یا شعر] خویش اعلام خواهی کرد، جهان را در فاصله ای از خود نگه داشته ای"*


* مالارمه

نوشته شده توسط مزدک پنجه ای در 8:29 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

چهارشنبه 9 آذر1390

گفت و گو با هرمز علی پور به مناسبت سال مرگ منوچهر آتشی

 

شعر،قلمرو جان های بی تاب است

مزدک پنجه ای – سید فرزام حسنی

روزنامه ی آرمان9-9-90 صفحه ی 9:هرمز علی پور متولد چهارم اسفند 1325 از شهرستان ایذه است.او از شاعران مطرح موج ناب به شمار می رود.آفرینه هایش  به صورت حرفه ای  از بیست سالگی در نشریه ی فردوسی منتشر شده است.دوستانش او را شاعر شعرهای غمگین می دانند. علی پور و بسیاری از چهره های مطرح شعر ناب از طریق چاپ اشعارشان در مجله ی تماشا توسط منوچهر آتشی به جامعه ی ادبی تعرفه شدند.از این رو شعر او در کنار دیگر شعر شاعران موج ناب چون حميد كريم پور (آريا آرياپور)،سيروس رادمنش، فرامرز سليماني،يارمحمد اسدپور،فيروزه ميزاني،سيدعلي صالحي و چند شاعر رشد کرد به گونه ای که در حال حاضر باید او را یکی از شاعران مطرح شعر جنوب به شمار آورد.علی پور فارغ التحصیل رشته ی کارشناسی ادبیات فارسی است.از او تا کنون آثاری چون سب‌بابه،سپیدی جهان، کودک و کبوتر،نرگس فردا،الواح شفاهی،اوراق لاجورد،علف یونان،دفتر شطرنجی، لغت عذرا، فاخته هیمالیا،ریحان آلفابت و گیاه کهکشان منتشر شده است.با او به مناسبت سال مرگ منوچهر آتشی به گفت و گو نشستیم:

 

مزدک عزیزم،سلام

اولا بگذار صادقانه بگویم از محبت تو نسبت به خودم خوشحالم و بهترین سپاس ها را برای شما دارم. عزیزم به من اجازه می دهی قبل از جواب به سوال ها ،همین طور حرف هایی بزنم و بعد جواب ها را در حداقل کلام بگویم،نه این که بخواهم شکسه نفسی کنم بی خودی و لوس بازی.انگار سخت است،انگار یادم رفته.و انگار مدتی است غریزی ادامه می دهم. ممکن است این حرف ها که می خواهم بزنم کلی گویی به نظر بیاید،اشکال ندارد.

شعر،قلمرو جان های بی تاب است. جان ِ بی تاب در ضبط و ربط حاصل و محصول خود کم حوصله است. بعد بگوید این خوب است برای من نفعت دارد.این نه،مثل آن چه در سیاست است شعر قربانی می طلبد. شما به زندگی ِ شاعرانی که امروزه دیگر حضور یا حتی دست دوم شان انگار که افسون باشد و افسانه نگاه کنید. تازه مثل این که جهان امروز از ختم افسون زدایی هم فراتر رفته نه.حسرت غیبت فروغ و سپهری و اخوان را می گویم. از زندگی شان چه مانده جز چند کتاب سودآور البته تازه اخوان هنر کرده شعرش را در کنار حفظ اهل و عیال داشته. یا حفظ اش می کرده اند.

آتشی هم از گروه شاعرانی است که نمی توانسته جز آن گونه که زیستند زندگی کنند. منوچهر آتشی هم،چون نیما هر شاعر واقعی دیگر شعر را زندگی کرد. و با تمام پریشانی هایش از هر شاعر پر آوازه ی دیگر شعر ماندگار و ارزشمند ،اگر بیشتر نداشته باشد،کم تر ندارد. چه از دوره ی آغازین اش "اسب سپید وحشی"و"عبدوی جط" چه دوره ی "وصف گل سوری".

منوچهر یکی از گشاده جان ترین شاعران عمر ما بود.او کینه و حسد و نفرت را مثل آب دهان بر زمین می ریخت و هر کجا آسیب دیده از کودکی ِ مفرط و شاعری ِ مهار ناپذیر جان اش بود.

باری از هر جهت که بخواهیم نگاه کنیم او یکی از قله های برف دار شعر ماست.قدر شعر او روز به روز شناخته تر خواهد شد با تمام تناقض های آشکار و نهان اش در ارتباط با مسائل و کسانی که او را دوست داشته دارند از صمیم جان دوستی می کردند.و او متعلق به شعر فارسی است فارغ از هر مرزبندی نالازم و دور از انصاف.


چگونه با آتشی آشنا شدید و اکنون پس از سال ها شناخت برای او چه جایگاهی را در شعر امروز قائل هستید؟

او را اولین بار در سال 1348،در دفتر مجله ی فردوسی دیدم دوره ی سردبیری بیژن خرسند. دوستی ما ولی از سال 1383 در دفتر تماشا شروع شد،محل کار آن وقت فیروزه میزانی ،حمید کریم پور و نام عزیز عمران صلاحی و ... تا این که آخرین بار یکی دو ماه قبل از فوت او دو- سه روزی بار به همراه فیروزه میزانی و دکتر مظفر رویایی چون همیشه یادها و خاطرات بسیاری از او داریم خود ِ من اما نسبت به مادر زاد بودن او در شاعری ،نسبت به وقف و رهن همه ی زندگی اش به پای شعر در دل و خاطرم جایی دارد که با مکان او در شعر معاصر فاصله ای بلند دارد.

از نقش و تاثیر آتشی در شعر و شاعران جنوب بگویید؟

شاعران جنوب آتشی را دوست داشته و دارند او بی تردید بلندترین قله ی شعر خطه ی جنوب است . تاثیر تشویقی و بی ترغیبی او اما محدود به جنوب نمی شد. شد. شعر او در دوره های متفاوت زیر سی سالگی و بعد از چهل سالگی تقلید ناپذیر است.و منحصر به جان دردمند و شاعرانگی خودش بود.

به نظر شما چرا جریان شعر ناب نتوانست در نسل های بعدی خود نیز تداوم یابد؟

جواب این سوال باید از منظر جامعه شناختی و زوایای گونه گونه ای بررسی شود. زمان می برد و احتیاج به آؤشیو کتاب های مرجع است. شاید علت فرهنگی فشرده تری دارد. 

شاخصه های شعری آتشی را در چه چیز می دانید؟ و تفاوت او با دیگر شاعران هم نسل خود در چیست؟

اگر از بابت نسل تقویمی بخواهم آتشی را در نظر بگیرم من همیشه او را با یدالله رویایی،فروغ و یکی دو تن دیگر عینی متولدین سال های 12-1310 کنار هم قرار می دهم. عمده ترین تفاوت شعر او در تقلید ناپذیری کار اوست این نمی دانم می داتواند عیب یا حسن تلقی شود دیگر این که زیست پریشان او نگذاشت نمودار روشنی از رشد و تکوین کار اتو در اختیار دیگران قرار گیرد . شعر او اما چون هر شاعر واقعی دیگر پر افت و خیز بود اما همیشه شعر بود. شعر او مثل نفس کشیدن بود بدون ممیزی و مثلا به تصور برخی بی حساب گری ،تناقض و بی تابی در جان تشنه ی او بود.

چرا آتشی پس از شعرهای "اسب سپید وحشی" و "عبدوی جط" دیگر نتوانست به شعرهایی به قامت دو شعر اخیر برسد و یا به تجریبات جدید دست یازد.  

آتشی از این بابت همیشه گلایه داشت و بارها با بغض و غیظ می گفت تکیه و تاکید روی این دو شعر من ،یعنی نفی حرکت پیش رونده در من و با من. البته او هم مثل اخوان نتوانست از وسوسه ی غزل و قالب های دیگر رها شود. 

طبیعت گرایی و بومی نویسی یکی از مشخصه های  شعری آتشی است اما موضوعی که در این میان وجود دارد عدم نزدیکی این شاخصه ها با دنیای مدرن است در حالی که می بینیم آتشی بر شعر مدرن اشراف داشته ولی کمتر از بسامدهای آن بهره برده است.نظر شما چیست؟

این نگاه شما هم ظریف و هم درست است. آتشی متناسب با حضورش در زادگاهش بوشهر – تهران و با متاثر شدن از حشر و نشرها و دوستی های مستمرش،جان شعری اش تحریک می شد. در نهایت اما همیشه نفس های بومی گری بر جان او غالب بود. شاید این بر می گردد به زیست کودکی و نوجوانی اش در روستا و تعلق اش به عناصر بومی و حتی احساس نزدیکی اش با "فایز" به طوری که او را "عمو فایز" خطاب می کرد.

آیا می توان از آتشی به عنوان شاعری مدرن که دغدغه ی نوآوری دارد،یاد کرد؟مولفه های آن را در چه چیز می دانید؟

آتشی از معدود شاعرانی است که بیشتر با نسل های جوان و جوان تر در تعامل بود و به قول معروف دل می سپرد. می توان دغدغه ها را در برخی کارهای او دنبال کرد.

آتشی همیشه خودش را شاگرد مستقیم و خلف نیما می‌دانست، به نظر شما،این وفاداری را به چه میزان می‌توان در آثارش مشاهده کرد؟

از بابت درک نیما همیشه این غصه و حسرت با او بود که "نیما" خوب درک نشده است. می توان این سنخیت او با نیما را در تجربه کردن های مستمرشان دید و نوعی عطش و اقناع ناپذیری و پر کاری.

 

 

نوشته شده توسط مزدک پنجه ای در 7:23 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

شنبه 21 آبان1390

نگاهی به مجموعه شعر "عکاس دوره گرد" حامد رحمتی

مولف هنوز زنده است

مزدک پنجه ای

"چنین به نظر می رسد كه همیشه در انتها ایستاده است...صدای شخصی واحد،یعنی مولف،كه در گوش ما راز می گوید" رولان بارت

روزنامه آرمان- 21-8-90:مجموعه شعر عکاس دوره گرد نخستین مجموعه شعر حامد رحمتی است که توسط انتشارات آهنگ دیگر در سال 1390 منتشر شده است.رحمتی را می توان جزء شاعرانی که گرایش به جریان ساده نویسی  دارند، گروه کرد.

جریانی که این روزها طرفداران خاص خود را دارد.شاعران ساده نویس شعرشان بر اساس احساس و عاطفه شکل می گیرد و بیش از آن که دغدغه ی زبان داشته باشند دغدغه ی بیان گری دارند.بیشترینه انرژی این گروه صرف ابراز احساس،عواطف و ساختن تصور می شود.غالبا کوتاه نویس هستند و مفاهیمی چون جنگ،عشق و طبیعت برتریت نسبی به دیگر مضامین هستی دارد.

 برتریتی که رحمتی نسبت به دیگر همتایان خود خاصه هم نسلان اش دارد؛این است که از ابزار آشنایی زدایی به شکل مطلوبی بهره می برد و نیز به اهمیت استفاده از آرایه ی"تشخیص"واقف است.

از دهان دودکش ها/بوی درخت می آید!/گونه ی برف روب ها/از شرمساری سرخ می شود/در تقویم ِ روی میز/ تا آمدن بهار چند ورق/نمانده است/چقدر دست هایم/به زندگی گرم است!/از دانه های برف/آدم های خوبی ساخته ام(از دهان دودکش ها – ص 11)  

رولان بارت در بحث ِ مرگ ِ مولف معتقد بود"تولد خواننده باید به بهای مرگ ِ مولف صورت گیرد"در حالی که می بینیم رحمتی بر خلافِ این قاعده رفتار می کند و اصرار بر حضور ِ مولف در متن دارد. از این نظر در این شعر (مولف زنده است) و نیز در بسیاری دیگر از اشعار مشاهده می شود که مولف هم چنان حاکم بلامنازع است و از حضورش نیز کاسته نمی شود.یک دانای کل که در جهان نسبی اصرار دارد دنیا را از منظر او ببینند.همه چیز به دنیای درون متن خلاصه می شود و این گونه است که مولف از سهم لذت رسانی به مخاطبین خود
می کاهد.

من بودم.../آن مولفی که باید می مرد/کاغذهای دفترم را/ به آتش کشیدم/و به کبوتری سفید/به دست های ِ شما رسید/شاعر شعر می نویسد/قصاب گوشت می فروشد/و مرگ با چهره ای خندان/از کنارمان می گذرد/می دانی؟خاصیت زندگی همین است و ....

همان طور که مشاهده می کنید مولف حتی به مخاطب این امکان را نمی دهد تا گزاره ی"خاصیت زندگی همین است" را از خود متن دریافت کند.یا شعر را به گونه ای پیش نمی برد تا مخاطب خود به چنین تعلیقی برسد. همان گونه که به تحریر رفت او خود را بر حق دانسته تا به جای مخاطب تصمیم بگیرد. و مخاطب را وارد دنیایی می سازد که تنها می توان از دریچه ی شعور او به آن دنیا نگریست.شعرهای او یک پنجره بیشتر برای دیدن ندارد.

گلوله ای/ در تاریکی شلیک کرده اند/گلوله ها/به هدف نزدیک که می شوند/پناه می گیریم/گلوله ها/به هدف که می خورند/آرام می گیریم(مولف زنده است/ص 14)

رحمتی در شعرهایی که کلمه بر مدار تصویر می چرخد به مراتب موفق تر عمل می کند.شاید باید او را شاعری ایماژیست خطاب کرد که اگر در این مسیر گام نهد از دریای آرام او مرواریدهای گرانبها تری به خانه می توان برد!

خلاقیت های زبانی در شعرهای رحمتی بسیار کم رنگ است در واقع او برای ایجاد تحرک در بحث زبان دل خوش به ابزار آشنایی زدایی است که نوعی غریب گردانی را برایش به همراه می آورد.شعرهای رحمتی از عدم جسارت رنج می برند.رفتاری بسیار محافظه کارانه دارد. به عبارتی این مجموعه پاسخ گوی علاقه مندان به شعرهایی با جسارت های فرمی،زبانی،ساختاری نیست.

دیگر سخن آن که در بررسی جریان موسوم به ساده نویسی،خطری که شاعران جوان تر را تهدید می کند سلطه گری لحن پیشکسوتان شعر ساده نویسی بر شعر آن هاست.برای مثال بسیار دیده شده است که لحن عاشقانه ی شعرهای عباس صفاری،شمس لنگرودی،حافظ موسوی،رسول یونان و ... بر شعر متاثران این جریان سایه افکنده که رگه هایی از این تاثیر را نیز می توان در اشعار رحمتی سراغ گرفت.

 نکته ی دیگر آن که شعرهای رحمتی بر پایه ی روایت شکل می گیرد در واقع در بسیاری از شعرهای او تصاویر به صورت پاساژهایی مجزا در بطن اثر متشخص می شوند و این تکنیک به کرات مورد استفاده قرار می گیرد از این رو پس از چندی با تکنیکی کلیشه شده مواجه می شویم که هر جا شاعر به لحاظ عناصر تکنیکی کم می آورد این نوع تکنیک را جایگزین می نماید.

بیشترینه ی شعرهای رحمتی به لحاظ ساختار،شکلی دایره ای دارند.او در شعرهایش از نرم زبان خروج نمی کند.در بسیاری مواقع حضور بی امان فعل ها را مشاهده گر هستیم که یکی پس از دیگری بدون احساس ضرورت پشت سر هم ردیف شده اند.برای نمونه در گزاره ی"گوش هایم سنگین شده است"می بینیم که شاعر از دو فعل "شده" و "است" استفاده می کند.شاید این آسیب به این واسطه پیش آمده باشد که آذری زبان ها ترکی فکر می کنند و مجبورند آن را در ذهن ترجمه کرده و به فارسی بنویسند.

در پایان باید گفت شعر "کافه"از این مجموعه می تواند به عنوان الگویی مناسب،چراغ راه آینده ی شاعر باشد.

... سوفیا!/از انتهای آسمان/عده ای خورشید را/پایین می آورند/و قایق های موتوری/از صید ِ ماه بر می گردند/بار دیگر .../به گوش ِ گوش ماهی ها/شعری نجوا کنیم/شاید زیر پوست ِ ساحل/دو ماهی کوچک شویم/ دو نهنگ خسته از آب/در یک تنگ شیشه ای/به سکه ها/خیره می شویم/به سبزه هایی که زرد شده اند/ و بهار/ از پشت ِ درخت ها/بیرون می آید/سوفیا!/رنگ ِ چشم های تو/ شب های بارانی کافه نیست/ و دریا،از پشت پنجره/ محو خواهد شد.(ص 33و 34)

 

 

 

 

نوشته شده توسط مزدک پنجه ای در 11:41 قبل از ظهر |  لینک ثابت   • 

یکشنبه 17 مهر1390

نگاهی به کتاب گفت و گو و گزیده اشعار "هر روز زاده می شوم" محمود درویش

ستیزِ میانِ مرگ و زندگی

نگاهی به کتاب گفت و گو و گزیده اشعار "هر روز زاده می شوم" محمود درویش

مزدک پنجه ای

هفته نامه صبح آزادی -90/7/17:  وقتی محمود عباس ،رئیس تشکیلات خودگردان فلسطین پشت تریبون سازمان ملل قرار گرفت هیچ کس نمی پنداشت قرار است در ابتدای سخنرانی خود در مجمع عمومی سازمان ملل متحد شعری از محمود درویش بخواند:

اینجا می ایستم/اینجا می نشینم/اینجا دائمی هستیم/ و همه ما یک،یک و فقط یک هدف داریم/ این که هستیم و خواهیم بود.

محمود درویش زاده ی 13 مارس 1941(درگذشت اوت 2008) در روستای البروه در شرق شهر عکا در فلسطین دیده به جهان گشود.

این شاعر و نویسنده ی فلسطینی بیش از سی دفتر شعر منتشر کرد و شعرهای او که بیشتر به مساله فلسطین مربوط می شد در بین خوانندگان عرب و غیر عرب شهرت و محبوبیت داشت. او مدتی عضو سازمان آزادی بخش فلسطین بود و در 1999 در اعتراض به پذیرش توافق های "اسلو" از این سازمان استعفا کرد.

محمود درویش بی شک یکی از مطرح ترین و مهمترین شاعران عرب خاصه سرزمین فلسطین به شمار می رود. اگر چه از درویش می توان به عنوان یکی از پدیدآورندگان فرهنگ مقاومت یاد کرد اما نباید شعر او را در زمره ی اشعار سیاسی ردیف کرد چرا که در دستگاه فکری او شعر سیاسی معنایی در حد یک سخنرانی ندارد. ویژگی شعرهای درویش در حفظ استقلال و شخصیت شعر اوست شاید به تعبیری دیگر به توان گفت درویش شاعری است که بر لبه ی تیغ گام می نهد.

در باور درویش شعر سیاسی،شعری است که بیشتر از آن که شاعر سعی کنی هوشیار و آگاه باشد و نقش اجتماعی خود را حفظ کند از شاعرانگی تهی است. به اعتقاد درویش شعر سیاسی به جز در شرایط بحرانی ، دیگر کاربردی ندارد.

او سیاست را نوعی مبارزه می داند. مبارزه برای ماندن و مبارزه برای زندگی . او می پذیرد که طبیعی است سیاست وجود داشته باشد اما این پرسش را مطرح می سازد که آیا یک شعر حتما باید سیاسی باشد یا درون خود بعد سیاسی داشته باشد.

پس می توان نتیجه گرفت او قائل به امری است که سیاست را جدای از ادبیات می داند و اعتقادی به شعر سیاسی ندارد. چرا که شعر سیاسی شاعر را به شعار زدگی می کشاند و البته ذکر این مهم که شعر سیاسی تاریخ مصرف دارد.

او بیش از آن که خود را یک شاعر سیاسی بداند خود را یک مورخ می داند که تاریخ سرزمین فلسطین "مسئله ی فلسطین" را با زبان شاعرانه بیان می کند.

... هراس به دل راه مده از زوزه ی این گلوله ها .../به خاک بچسب تا جان به در بری/ جان به در خواهیم برد... و از هر چه کوه در این شمال بالا خواهیم رفت ... / و آن گاه که این سربازان به خانه های شان در دور دست برگردند.../ما نیز به خانه های خود باز می گردیم...(همیشه کاکتوس- ص 116)

درویش در تعریف کار شاعرمی گوید:شاعر، باید با تجربه اش ،با رابطه اش با جهان ،با فرهنگ اش و از آگاهی شعری و نیز با ابداع ناخوداگاه اش "خودزایی"کند.

در واقع او در شعر تلاش می کند تا یک بنای هندسی را پدید آورد.او معتقد است یک شعر بدون ِ ساختار،در معرض تهدید به سمت "ژله ای شدن"است.

پل والری معتقد است الهام در بیت اول به سوی شاعر می آید سپس خود شاعر باید نوشتن شعر را ادامه دهد. درویش اما شعرش را حاصل ضرب آهنگی می داند که از پس ِ کلمات ریشه می گیرد و معتقد به ویرایش شعر است.

درویش شعر را یک "راز"می داند ،"رازی"که انگیزه و محرک شعر گفتن است. به اعتقاد او خطر فعالیت شعری در این است که هیچ تضمینی برای موفقیت وجود ندارد. شعر از بی شعری آغاز می شود. راه شعر در آغاز به نظر لغزنده است.او به شخصه هیچ بیت اول مهمی ندارد، شعر او به تدریج زاییده می شود و به تکامل می رسد. و البته در جای دیگری می گوید:"مشکل این است که شاعر گمان می کند او، واژگان را هدایت می کند،اما این درست نیست. واژه ، سیطره ی بیش تری بر شاعر دارد،چرا که واژگان حافظه ،سپهر،ارتباط،تاریخ و میراث خود را دارند"

به قول هایدگر شاعر ابزار وجود واژه است، نه این که واژه وسیله ی شاعر باشد.

- شهید برایم می گوید:در پس این افق .../ در پی فرشتگان ِ جاودان نبوده ام.../من زندگی را بر این زمین...و میان این درختان صنوبر و انجیر دوست می دارم .../ ولی راهی به آن نبود/ برای همین با آخرین تیر در ترکش خویش به جست و جویش رفتم:/خون در پیکر این لاجورد.../شهید به من می آموزد:هیچ زیبایی... بیرون از آزادی یافت نمی شود.../و ...(تا آخرین نفس های شب آواز خواندم – ص121و122 )

مرگ و زندگی دو مفهوم ابدی – ازلی در جهان است که در آثار درویش به کرات می توان سراغ گرفت.در شعرهای درویش زندگی رهاوردی زیباست،هدیه ای زیبا. بخشش نامحدود الهی است.او وظیفه ی خود می داند که گویی زندگی و مرگ را هر لحظه در شعرش گرامی بدارد.

او معتقد است انسان به آن چه می شناسد ایمان نمی آورد،بلکه بیش تر به آن چه نمی شناسد ایمان می آورد. مهمترین مسئله در ستیز میان مرگ و زندگی،این است که در کنار زندگی باشیم.

و این البته حقیقتی غیر قابل انکار است به این دلیل که اتفاقات زندگی و مرگ همیشه غیر قابل پیش بینی هستند و انسان ،این انسان متفکر و جست و جو گر چه از طریق کتب آسمانی و ... در صدد است تا دست به کشف لایه های پیدا و پنهان این دو مفهوم بزند.

اگر قرار باشد به لحاظ متافیزیکی نیز به این دو مفهوم نگاه کنیم باید مرگ را از دو دیدگاه بررسی نمود:دیدگاه اول از منظر دین است که می گوید مرگ انتقال از دنیا به جهان آخرت یا گذر از دنیای فانی به جاودانگی است.دیدگاه دوم یک نگاه فلسفی را پی می گیرد که باور دارد مرگ نوعی "شدن" است. در این دیدگاه،زندگی و مرگ در یک دیالکتیک با زمین همراه هستند.

نپرسیدند از پس ِ مرگ چیست؟/آنان به نقشه ی بهشت،آشنا ترند/از واژه واژه ی کتاب زمین.../پرسشی دیگر در سرشان است/پیش از این مرگ که در پیش است چه خواهیم کرد؟/ماجایی نزدیک ِ زندگی مان زندگی می کنیم.../زندگی می کنیم و ... نمی کنیم/تو گویی زندگی ما پاره هایی از این صحرا است/ و ...

و در ادامه ی همین شعر می گوید:

"مرگ برای ما هیچ نیست...هیچ... ما هستیم پس او نیست.../مرگ برای ما هیچ نیست...هیچ...او هست پس ما نیستیم..."آنان رویاهای شان را به گونه ای دیگر...می چینند... و ایستاده می میرند.(نپرسیدند از پس مرگ چیست/ ص 111و 112)

محمود درویش بی شک شاعری است که توانسته رویکردی مدرن را در شعر ارائه گر باشد. در واقع مدرنیته در شعر او همواره با نوگرایی همراه بوده است. نوگرایی ای که گزینش گرانه بوده است. در واقع تلفیق چند سبک به هم.سبکی که به نظر می رسد نوعی بی سبکی را به همراه داشته باشد یا خود بدل به سبک ویژه ای برای درویش شده است. یک نوگرایی خاص،چیزی فراتر از آن چه که در آثار دیگر شاعران عرب می توان سراغ گرفت.این نوگرایی هنگامی اتفاق می افتد که او فلسطین را ترک می گوید.

درویش درباره ی کارکرد مدرنیته در آثارش می گوید:مدرنیته ی حقیقی باید مجموعه ای از افکار باشد که شامل همه ی لایه های اجتماع شود و فقط در شعر محدود نشود.من وارد افق نظریه پردازی نشدم و سعی نکردم که نوگرا باشم یا نباشم،اما فکر می کنم سروده ام مدرن است. چرا مدرن است؟برای این که شعرم به ضرب آهنگ دوران جدید گوش می دهد. از این رو، در رابطه ی بین واژه ها و پدیده ها تغییراتی پدید می آورد،زبان را زنده نگه می دارد و زندگی را پیوسته به این زبان باز می گرداند،زیرا زبان سعی می کند از طریق پیوند با آن چه که نقش "شعر مدرن" در ذائقه ی شعری مردم و در طرح رهایی از قید و بند قالب های سنتی می نامیم ابزارش را تکامل بخشد.

به اعتقاد درویش ریشه ی آشفتگی ها در شعر در تعریف ارائه شده از نوگرایی است. یعنی این نوعی آشفتگی تئوریک است. هر چیزی که در چارچوب و فرم نگنجد،بر حسب این تعریف،مدرن است و شاعر می تواند ادعا کند که من نوگرا هستم.

اگر کسی جز خویشتن بودم.../راه را بر می گزیدم.../چرا که نه تو سر بازگشت داری... و نه من .../ دستی به گیتار بزن.../ تا دست به تن ِ ناشناخته ها بکشیم.../ بر آن افقی که دل از دل ِ مسافران می رباید.../ اگر کسی جز خویشتن بودم.../ بر این راه / با گیتار می گفتم:مرا نواختن بر زهی دیگر بیاموز.../خانه دور است ... و راه ... راهی که ما را به خانه می رساند/ زیباتر است.../ این را آخرین آوازهایم می گویند... (راه... ص 108)

* هر روز زاده می شوم/ گفت و گوی عبده وازن با محمود درویش و گزیده اشعارش/ ترجمه ی محمد حزبایی زاده/ نشر فرهنگ جاوید/چاپ اول 1389

نوشته شده توسط مزدک پنجه ای در 1:36 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

یکشنبه 27 شهریور1390

گفت و گو با مزدک پنجه ای پیرامون انتشار نخستین آنتولوژی شاعران سپیدسرای گیلان

پیرامون انتشار نخستین آنتولوژی شاعران سپیدسرای گیلان

گفت و گو با مزدک پنجه ای - شاعر و روزنامه نگار

محمد آسیابانی

کتاب هفته-90/6/27:از مزدک پنجه ای تاکنون دو کتاب تحت عنوان "چوپان کلمات" (مجموعه شعر) و نخستین آنتولوژی شاعران سپید سرای گیلان "همه درخت ها سپیدارند" منتشر شده است. مجموعه شعر "چوپان کلمات" این شاعر در سال گذشته کاندیدای دریافت جایزه ی شعر خانه ی شعر جوان ایران بود. مزدک پنجه ای هم اکنون کتاب دیگری را در دست چاپ دارد که می توان آن را به نوعی ادامه ی مجموعه ی "همه ی درخت ها سپیدارند" دانست با این توفیر که در این کتاب، او آثار شاعران سپیدسرایی که بدون کتاب هستند را گردآوده است.کارنامه ی روزنامه نگاری پنجه ای نیز بسیار پر پیمان است؛او تجربه ی همکاری با نشریاتی چون:شرق،اعتماد،اعتماد ملی،فرهیختگان،کارگزاران،روزگار،پیک سبز،رودکی،دیگران،ایران دخت،الفبا،گیلان زمین،گیله وا،گیلان امروز،معین و ... را در کارنامه دارد.

 فکر گردآوری نخستین آنتولوژی شاعران سپیدسرای گیلان چگونه به ذهن تان رسید؟

در واقع  یکی از اهداف تولید آفرینه هایی با کارکرد آنتولوژی، تعرفه ی آثار برتر در یک دوره ی زمانی مشخص و کوتاه کردن فاصله بین آفرینندگان اثر با مخاطب باشد؛ و از دیگر دغدغه های شخصی این مهم   شاید انتشار گزینه ی شعر گیلان در دهه ی 70  باشد ،کتابی که شرح حال 54 شاعر نوپرداز گیلانی  در آن گردآمده بود و  در هر حال با مقدمه و پژوهش پدرم علی رضا پنجه ای توسط نشر مروارید چاپخش شده بود و عدم تمایل پدر برای ادامه ی  چنین کارهای فرصت سوز ، در ازای وقتی که از خلاقیت شعری می گیرد و حواشی اجتناب نایذیر گردآوری این دست کتاب ها با توجه به مشغله ی پدر از آن سال تا کنون، متاسفانه مجموعه ی دیگری که به نوعی کارنامه ی شعر گیلان (در عرصه ی شعر سپید )باشد منتشر نشده بود؛ضمن آن که از دهه ی 70 تا 90 بر تعداد شاعرانی که مجموعه شعر سپید به چاپ رسانده بودند نیز  رشد مضاعفی کرده بود، این رشد خاصه در تعداد زنان شاعر چشمگیر می نمود.

چنین گشت چرخ گردون که سال 87 ایده ی گردآوری این کتاب را با حوزه ی هنری گیلان که در بخش تولید و انتشار کتاب های گیلان شناسی و شعر نو فعال است،در میان گذاشتم، پس از چندی ناشر نیز با سعه ی صدر با تحقق طرح موافقت کرد؛البته در کوران گردآوری دریافتم که حق با پدر بود و این پژوهش بسیار وقت گیر شد(چیزی حدود 2 سال).  

سیر پژوهش  چه گونه بود؟

جست و جوی اسامی شاعران گیلانی از طریق اینترنت ،کتاب خانه ی ملی رشت،کتاب خانه ی حوزه ی هنری گیلان،کتاب خانه ی خانه ی فرهنگ گیلان و کتاب خانه ی شخصی خانواده و بعد تماس با برخی از شاعران که دسترسی به آثارشان در کتاب خانه ها مقدور نبود و سپس خوانش یکایک آثاری که در اختیار داشتم برای انتخاب و غلط گیری شعر که کاری کاملا تخصصی ست، نیروی زیادی از من گرفت. از سویی بسیاری از کتاب هایی که موجود بودند فاقد شناسنامه و مشخصات  نشر بودند و برای به دست آوردن سال تولد،نام ناشر و کتاب شناسی با مشکلات عدیده ای مواجه  شدم. 

در این میان برخی از دوستان شاعر نیز بنا به دلایل شخصی تمایلی به درج اثرشان در این مجموعه نداشتند که به رسم احترام به حقوق پدیدآورنده ی هر آفرینش به خواسته شان احترام گذاشتم.از این نظر اگر می بینید نام برخی از شاعران در این مجموعه  نیامده دلیل دیگری ندارد،

 ملاک شما در انتخاب اشعار چه بود؟

بی شک در انتخاب شعرها بر اساس یک نوع زیبایی شناسی خاص از یک جریان فکری پیش نرفتم و سطح مخاطبان عام را نیز در نظر گرفتم. به گونه ای که وقتی با مجموعه ای که اشعار و دیدگاهی مدرن داشت،مواجه می شدم سعی داشتم  بهترین اثر مدرن مجموعه را برگزینم .البته باید این نکته را در  نظر بگیرید که این انتخاب ها محدود به کتاب هایی بود که از هر شاعر در اختیار داشتم.از سویی باید بیافزایم ناشر نیز هیچ گونه محدودیتی برای کتاب ایجاد نکرد و  این یکی از محاسن این اثر است از سهمی که هر ناشری در ارزش یک کتاب می آفریند.نکته ی دیگر این که هنگام انتخاب شعرهای یک شاعر سعی کردم به مطرح بودن،جای گاه ادبی،تعداد مجموعه اشعاری که منتشر کرده و نیز حضور در عرصه ی رسانه های ادبی _ که دو مزایای اخیر دست مرا نیز برای انتخاب بازتر می داشت_ توجه کنم.

آیا قبل از انتشار این کتاب با شاعرانی که تجربه ی گردآوری چنین آثاری را داشتند مشورتی انجام دادید؟

خیر، چون نیازی به آن صورت احساس نمی کردم. هر وقت با مشکل یا پرسش مواجه شدم با پدر که به واسطه ی حشر و نشر با اکثر شاعران و نیز به واسطه ی سال ها فعالیت در عرصه ی روزنامه نگاری با آثارشان آشنایی داشت،مشورت می کردم. به عنوان نمونه برخی به من این ایراد را روا داشتند که نجدی اصالتا گیلانی نیست یا مرحوم بیژن کلکی،که پس از مشورت با پدر به این نتیجه رسیدم که به واسطه ی سال ها زیستن متمادی این شاعران در گیلان زمین باید آن ها را از زمره شاعران گیلانی دانست.البته نجدی یک ریشه اش گیلانی بوده است.یا کلکی به جز 5/1 دهه زندگی آخرش در آستارا دوران تازه جوانی را نیز در این شهر به سر برده بود.

نمونه ی دیگر این که برخی از چهره ها هم چون نصرت رحمانی،رضا مقصدی،کامبیز صدیقی بهمن صالحی و ... نیز بودند که اشعارشان ما بین شعر سپید و نیمایی بود. از آن جایی که ملاک در انتخاب صرفا گردآوری اشعار شاعران سپید سرا بود، تصمیم گرفتم این شاعران را به دلیل مواردی که ذکر شد از فهرست خود خارج کنم.

لازم به ذکر است برای چه گونه گی نوشتن کتاب شناسی شاعران از تجربه ی گردآوری کتاب هایی که علی باباچاهی(گزاره های منفرد و سه دهه شاعران حرفه ای)،محمد مختاری(هفتاد سال عاشقانه)،محمد علی سپانلو(هزار و یک شعر-آنتولوژی شعر نو فارسی در قرن بیستم) و ... منتشر کرده بودند،نیز بهره بردم.   

بازخورد کتاب چگونه بود؟

بازخورد کتاب را مخاطبان و البته فروش سریع کتاب مشخص کرده است، با این وصف باید عرض کنم روال استقبال،حکایت از آن دارد که این مجموعه می باید هر چه سریع تر به چاپ دوم برسد البته ناگفته پیداست در چاپ دوم چیزی حدود 20 شاعر دیگر بر این مجموعه افزوده خواهد شد. ضمن این که در دو روز اول نمایشگاه بین المللی کتاب تهران در سال 90 به گفته ی خود مسوولین حوزه ی هنری گیلان(ناشر) چیزی بالغ بر 150 نسخه از سپید سرایان گیلان به فروش رفته است.

در مورد شعر امروز استان گیلان، چه نظری دارید؟

شعر گیلان،جدای از شعر ایران نمی تواند مورد ارزیابی قرار گیرد. شاعران گیلانی از دهه  60 همیشه جزء پیشرو ترین شاعران این سرزمین بوده اند. تاریخ ادبیات نیز گواه این مدعاست و در این فرصت چندان هم  نیازی به ذکر جزئیات آن نمی رود. در سال های اخیر با توجه به توسعه و گسترش صنعت چاپ و افزایش نشریات در استان گیلان  و انتشار نشریات تخصص ادبیات از سویی و  تشکیل محافل مختلف ادبی و ارتباط شاعران از طریق دنیای اینترنت،شاهد آن هستیم که شاعران گیلانی به شعر پیشرو بسیار گرایش دارند و خود از جریان سازان این گونه ی شعر بوده اند.مناسبات اجتماعی و نفوذ مظاهر مدنی به شعر شاعران این خطه و توجه به بحث زبان، ساختار،فرم و تجربه ی لحن های مختلف و نیز پیشنهاددهنده گی برخی از چهره های مطرح در شعر گیلان از جمله مسائل پیرامونی شعر گیلان است. بروز نحله هایی که شاعران گیلان را در دهه شصت تا هشتاد نسبت به شاعران مناطق دیگر متمایز
می کند.

اما در راستای پرسش شما می توان شاعران و شعر گیلان را به چند قسمت گروه بندی کرد.

الف:شاعرانی که به زبان بومی - محلی (گیلکی) شعر می سرایند.این دسته با توجه به ترویج هسا شعر که در تاسی از شعر کوتاه شاعران موفق فارسی سرای گیلان، ایران و جهان بنیان گذاشته شده است.سبب روی کردی تازه و با طراوت در شعر گیلان شده اند.

ب:شاعرانی که صرفا در حوزه ی شعر کلاسیک تلاش می کنند. 

ج:شاعرانی که در کنار اشعار کلاسیک توجه ی به شعر نیمایی دارند.

د: شاعرانی که جزء شاعران سپید سرا هستند اما وارد عرصه ی شعر مدرن و  پیشرو نشده اند.

و:شاعرانی که جزء شاعران سپیدسرا هستند اما مضافا بر این که قدم به عرصه ی شعر مدرن و پیشرو گذاشته اند،اقدام به ترویج نوعی خاص از شعر شده اند که در توجیه آن بیانیه نیز نوشته اند و شعرشان بر ظرفیت های شعر امروز نیز افزوده است.شعر اشیاء توسط ایرج ضیایی، گونه های متعدد شعر دیداری توسط علی رضا پنجه ای:شعر تو گراف، شعر مربع، وسط چین، احیای چی ستان (لغز)،چامک نوع خاصی از شعر کوتاه که ذهن خواننده را به چالش می گیرد و نیز گونه ای با عنوان شعرنامه. احیای شعر کانکریت توسط مهرداد فلاح با عنوان ایرانی (خواندیدنی)،شعر موج نوی م. موید احیای جریان ساده نویسی توسط شمس لنگرودی و حافظ موسوی،و شعرهای چند صدایی(ایجاد دموکراسی در صدا) و اجرای فرم و لحن های مختلف و ....در کتاب چوپان کلمات خود من و...

 اکنون چه آثاری را آماده ی  انتشار دارید؟

در حال حاضر در فکر جمع و جور نمودن مجموعه شعر دوم خود هستم.این مجموعه نیز به مانند نخستین مجموعه ی شعرم "چوپان کلمات" به دو دفتر تقسیم شده است. هم چنین جلد دوم کتاب "همه ی درخت ها سپیدارند" را در دستور کار دارم که در واقع نخستین آنتولوژی شاعران سپیدسرای بدون کتاب گیلان است،پس از انتشار جلد اول این کتاب متوجه شدم شاعران بسیار خوبی در گیلان هستند که در این سال ها اشعار قابل اعتنایی در عرصه ی مطبوعات به چاپ رسانده اند، اما هیچ گاه اقدامی در جهت انتشار این اشعار انجام نداده اند؛از این نظر کتاب فعلی نیز از آذر 89 شروع  شده و تا چندی دیگر نسخه ی نهایی آن را به ناشر (حوزه ی هنری استان گیلان) تحویل خواهم داد.

 

نوشته شده توسط مزدک پنجه ای در 1:10 بعد از ظهر |  لینک ثابت   •