برشي از شاعر اعتدالي
گفتوگو با عليرضا پنجهاي، شاعر و روزنامه نگار
بهنام ناصري
عليرضاپنجهاي استاد مصاحبه است؛ اين را پس از پاسخ به دومين سؤال درمييابيم. در اين گپوگفت ادبي، اگر چه بين مصاحبهگر و مصاحبهشونده تفاوت سليقه بيداد ميكند، اما حاضر جوابي پنجهاي در جايگاه خود قابل توجه است. «عشق اول» پنجمين مجموعه شعر اوست كه بنا به اظهارات ناشر- در بلبشوي بازار چاپ و نشر- خوب فروش رفته و حالا بهانه و محرك اين گفتوشنود شدهاست.
* «عشق اول» پنجمين مجموعه شعر شما است كه انگار كاركردهاي شعري سيزده سال گذشته را در آن گزيدهايد. در اين سالها چرا كتابي از شعرهاي شما چاپ نشد؟
از قسمت دوم پرسش تان ميآغازم! به دليل اين كه وضع توزيع كتاب خيلي بد است، به خاطر مميزي چند شعر از مجموعهام و به خاطر آن كه دنبال ناشر واقعي بودم- نه آنها كه مؤسسات انجام خدمات چاپ هستند كه يعني پول از شما چاپ از ما- در اين 13 سال با سه ناشر تا مرز امضاي قرارداد پيش رفتيم اما بهانهاي، چيزي تصميمگيري را برايم مشكل كردهبود. آخر 13 سال جان بكني. بعد پول هم بابتش بدهي، كتاب فروش كتابت را در ويترين نگذارد كه
هيچ حتي به صورت اماني يك جلدش را قبول نكند، سرخورده نميشوي!؟ تازه چند روزنامهي معتبر فرهنگي كه قبلاً در سالهاي ماضي با تو مصاحبه هم داشتند اصلاً بزنند زير اين كه كتاب شعرت براي معرفي به دستشان رسيده است. بعد كتاب درنيامده چند نفر عزم جزم كنند كه تو پوزهات بزنند و … مگر آدم مريض است؟ عدهاي ديگر هم كه دوستت و از دوستدارانت هستند بابت يك كيلو تخمه 6-5 هزار تومان ميدهند اما از تو انتظار دارند كه كتابهاي خودت را بخري و به آنها هديه دهي و اين انتظار البته از سوي دوستان نزديك كه طبيعي است از سوي آشنايان هم چنين انتظاري معمول شده است. در حالي كه اگر هر دوست و آشنايي 5 تا 10 جلد كتابت را بخرد و به سايرين به مناسبت عيد، ديد و بازديد، تولد و … هديه كند فكر ميكنم لااقل نيمي از بيعرضهگي وزارت ارشاد در
تهيهي يك مركز توزيع قوي در عرض اين 27 سال حل ميشود. از سوي ديگر «عشق اول» ششمين كتاب من بوده يعني من يك كتاب هم به عنوان گزينه شعر گيلان داشتم كه البته اسم اصلياش برشي از شعر گيلان بوده كه شرح حال 54 شاعر نوپرداز گيلاني در آن آمده است و نمونه شعرهاي دههي شصت آنها، كه فكر ميكنم از محتويات آن علاقهمندان به شعر و خود شما آگاه باشيد. براي آدمي مثل من هم تن دادن به يك سري گزيرهاي ناگزير مؤسسات ارايهي خدمات چاپ و نشر چندان مطلوب نميتوانست باشد، لابد حق ميدهيد. از سوي ديگر بيش از 90 درصد اين شعرها پيشتر در نشرياتي با 350 برابر تيراژ اين كتاب چاپ شدهبود. ميخواهم بگويم ما دو دهه است در بحران فرهنگي ادبيات خاصه شعري و كتابخواني به سر ميبريم. در اين جور مواقع بهتر است شاعراني چون من هر ده سال به ده سال كارهاي چاپ شدهشان در نشريات را تدوين و در هيأت كتاب ارايه دهند. يعني مقرون به صرفهتر است و صد البته آبرومندانهتر! در ضمن بايد عرض كنم بسياري از مفاد پاسخ من به پرسش اول شما دربارهي من صدقه نميكرد. يعني خوشبختانه بعد از 5/2 ماه تمام تيراژ كتاب عشق اول وفق پيشبيني ناشر به پايان رسيده و ناشر تنها صد جلد از آن را براي نمايشگاه كتاب گذاشته است. من همهي شعرهاي سزاوار تدوين را در اختيار ناشر گذاشتم تا او به سليقهي خودش كتاب اول را مدون کند.
او از هر سالي چند نمونه شعر در اين مجموعه گردهم آورد تا خواننده گزيدهاي از 13 سال تجربيات پنجهاي را در يك كتاب 109 صفحهاي داشته باشد؛ البته شايد اگر شما بوديد و با خود من كه حضور حرفهاي در عرضه و تقاضاي كتاب نداريم (يعني بخش بازرگاني آن) كتاب اول را طوري در ميآورديم كه با ذايقهي حرفهايهاي شعر بيشتر جور درميآمد تا مخاطبان عامتر شعر؛ عليايحال شايد نتيجه الان ورشكستگي ناشر بود و كار به چاپ كتاب دوم از مجموعه 13 سال شعرهاي پنجهاي كشانيده نميشد.
* فكر نميكنيد كه خوانندهي شعر امروز، لزوماً بايد به برخي مؤلفههاي حرفهاي تجهيز شده و پل ارتباطي مدنظر شما را در زمينههايي جداي از متنهاي شعري پشت سر بگذارد؟
شما فكر ميكنيد خوانندگان مدنظرتان – باويژگيهايي كه برشمرديد- چند نفر هستند؟ كه بعضاً تيراژ آثار همانديشان چنين تفكري از 50 نسخه هم فراتر نميرود.
من نميدانم اين تخم لق را چه كسي به دهان معدودي نو آمده در عرصهي شعر گذاشته كه شعر در عرض 13 سال كهنه ميشود. نه خير اين طورها هم نيست كه برخي گفتهاند، اگر ذايقهاي استاتيك امروز شما مخاطب شعر سال
69 من نيست لااقل ذايقهي آگاهي تاريخي شعر شما كه ميتواند با اين قسمت از شعر من كنار بيابد. يعني درست است كه شعر سال 69 من الان در قالب كتاب تدوين شده اما در زمان خودش در نشريات سراسري و البته مطرح و وزين و تأثيرگذار چاپ شده، لااقل پنجهاي سال 69 را با هم طرازهايش كه حداقل 20 سال از روند استاتيك و زيبايي و زيباييشناسي شعري عقب بودند ميتوانيد مقايسه كنيد، مشكل جوانان شاعر اين است كه از هر كتاب شعر انتظار دارند كه به عنوان منبع الهام آنها عمل كند و ظرايف فزايندهي زباني و استتيك آن را در لايههاي آن به مداقه نشينند در حالي كه شعري ماننده «كنسرو ابر» كه شما امروز در اين مجموعه ميخوانيد در زمان خودش كلي داد مترجعان شعري ولايت را درآورده و دربارهاش چندين و چند فحش نامه در كشكولهاي خود نوشتهاند، به آن
دسته از دوستان پيشنهاد ميكنم كه اين طوري با مجموعهاي برخورد نداشته باشند كه در عرصهي نقد بايد مجموعهاي اين چنيني را فصلبندي كرد با اين توجه كه شما بايد جايي هم براي آگاهيتان از مجموعهي در راه «پيامبر كوچك» كه چه بسا به دغدغههاي شما بيشترينهي پاسخ را خواهد داشت باقي بگذاريد مجموعههايي مانند عشق اول و نوع تدوين آن از سوي ناشر محترم نقش پلي را بازي ميكنند كه بايد مخاطبان خرد و كلان را از خود گذر دهند و شما در اين ميان به جستجوي طناب بر روي اين پل هستند كه تنها دغدغههاي هنرمندانهاي صنف طنابباز حرفهاي را پاسخ گويد. شايد و چه بسا يقيناً دغدغهي ناشر انتشار كتابي بوده كه هر فصلي از آن ميتواند با يك تقسيمبندي سليقهاي از سوي شما و هر خوانندهي ديگري به تعداد خوانندگان شعر بيافزايد و شعرهاي آوانگارد آن هم از نوع شعر پيشرو بوده و نه فراتر از پيشرو يا اولتراآوانگارديسم. در ضمن بايد بيافزايم اگر مجموعه شعر يك شاعر را مجموعهي جواهرات او بيانگاريم يقيناً ميدانيد كه سنجش عيار طلا با عيار برليانت، ياقوت، و … متفاوت است؛ به ديگر سخن هر شعري براي خود سنجش خاص خود را ميطلبد، به عنوان نمونه شعري كه بيشترينهي عناصر بهره برده شده در آن در حوزهي تخيل است را نميتوان با شعري زبان محور سنجيد يا يك شعر سوررئاليستي را با يك شعر سمبليك.
* مجموعههاي ديگري از شما در دست انتشار است كه از دغدغههايي متفاوت در اين آثار خبر داده ميشود از كيفيت اين تفاوت بگویید؟
در مجموعهي «پيامبر كوچك» و «شب هيچ وقت نميخوابد» شعرهاي زبان محور و همان «شعر توگراف»ها (شعر نگارهاي) كه دربارهاش منشوري در هنر و انديشهي زنده ياد محمدتقي صالحپور نوشته بودم، بيشتر خواهيد خواند، هر چند ناشر محترم سهمي هم براي ذايقههاي گونهگون مانند مجموعهي عشق اول قايل شده است. بنده در انتخاب شعرهاي هر سه مجموعه فقط با ناشر نقش مشاوره داشتهام. چون دنياي بازرگاني تجربه و تخصص خود را ميطلبد و چه بسا اگر اهل قلم، آفرينههايشان را بدون دخالت در تدوين در اختيار ايشان بگذارند و فقط نقش مشاورهاي براي خود قايل شوند نتيجهي حاصله مطلوبتر خواهد بود. البته به شرط آن كه ناشر هم از كارشناسان وارد به كار برخوردار باشد يا لااقل خود اهل بخيه باشد.
* ادبيات مانند ساير حوزههاي علوم انساني-همانطور كه زندگي- مدام در حال پوستاندازي است. تحولات شعر فارسي در نيمهي دههي هشتاد براساس چه شاخصهايي استوار ميدانيد؟
من فكر ميكنم همان گونه كه دنياي ادبيات داستاني امروز جهان دارد نوعي رئاليسم نوبنياد را تجربه ميكند كه البته هنوز در سرزمين ما جز معدودي در اين مهم درنگ نكردهاند و هنوز دستخوش به آوانگارديسم چند دهه قبل و البته مستعمل غرب هستند، شعر ما نيز ميتواند خود را پوپولاريزه كنند و يا شرايطي پديد آورند كه بين فرهنگ استاتيك ايشان و مخاطب، حد تعادلي-كه نه سيخ بسوزه نه كباب-ايجاد شود. براي من نمونه كارهايي مانند تجربيات نجدي و برخي آثار دانش آراسته و احمد محمود نمونههاي موفقي هستند، وگرنه تن دادن به اشرافيت قلم همواره به جز سرخوردگي عايد ديگري براي ما دربرنخواهد داشت. نبود نقد غيرسفارشي را هم بايد از نكات مهم آسيبشناسي عدم به روز بودن ادبيات ما دانست. آن هم در عصر اينترنت و وبلاگنويسي؛ البته لازم است بدانيم كه مقولهي شعر همواره تودهگستر بوده و شعر كالاهاي فرهنگي درباريان و اشراف، و در قديم عوامالناس از آن بي بهره بودند تا اينكه در انقلاب مشروطيت شعر از دربار راهي كوچه و بازار ميشود و مخاطب عام مييابد، حالا البته الحمدلله كه بساط دربار برچيده شده و اهل بازار و آقازادهها هم كه اهل هر چه باشند اهل شعر نيستند، اما اشرافيگرايي در شعر از طبقهي اجتماعي جاي خود را به طبقهي فكري تغيير داده و عدهاي مانند درباريان چنين ميپندارند كه عوامالناس را چه غلط كاري به التذاذ از شعر و شعرهايي ميسرايند كه تنها هم محفليهاي كمتر از انگشتان دست برايش هورا بكشند. و اگر حتي بندهي مدعي نو انديشي با آن رابطه نگيرم متهم به ارتجاع ميشوم. من البته به هيچ وجه با آثار آوانگارد مخالف نيستم كه كارنامهي من حكايت از صحت گفتارم دارد و اگر هم
پيشنهاد تازهاي در شعر مطرح كردهام همواره جانب اعتدال را در آن رعايت كردهام و كمتر كسي پيدا ميشود كه بگويد از آن سردرنياوردم. ولي يقيناً كساني كه يافت خواهند شد كه بگويند خوشم نيامده يا فكر ميكنم بيراهه ميرود مثلاً بسيار يافت ميشوند كه بگويند شعر بر اساس زبان استوار است و جاي تصوير فيزيكي به جاي كلمه نيست، اين به جاي خود قابل بررسياست اما اگر گفته شود چيزي سر درنياوردم يعني نه فهميدم، نه حس كردم و نه ارتباط گرفتم اينجاست كه بايد اول به مخاطب نگاه كني كه در چه طيفي از آگاهان به مسايل شعري، ادبي و هنريست و بعد كلاهت را قاضي كني كه اين ديگر يقنعلي بقال نيست پس يك جاي كار من عيب دارد، رسيدن به اين دانستگي گاهي رهايي از «دانستگي» را طلب ميكند كه لابد يكي از اين دانستگيها ميلنگد و انساني پيروز است كه در ابتدا دانش و آگاهي خود را به زير سؤال برد. بايد بگويم بقاي شعر ما در گرو ناگزيري رابطه است، نوآمدگان عرصهي شعر بهتر است مطالعات فعلي خود را معطل كنند و براساس يك مطالعهي سيستماتيك به تاريخ و جامعهشناسي هنر و ادبيات بپردازند و مطالعهي فلسفي را در دستور كار بعدي خود بگذارند چون عدم رعايت مطالعهي سيستماتيك از آسيبهاي مهم بحران مخاطب در شعر امروز به شمار ميرود.
* زبان پيشگام دگرگوني، انقلاب و منشأي جريانهاي بديع ادبي-هنري است. با اين پيش فرض بسياري از تعاريف گذشته، مثل تعاريف تثبيت شدهاي كه از شعر و خوانندهي شعر وجود داشته، دستخوش دگرديسي ميشود. آيا اين دگرديسي از نظر شما وجود خارجي ندارد؟ آيا معتقديد كه شعر لزوماً بايد مورد توجه همهي اقشار خواننده واقع شود؟
زبان محمل است؛ اصل انديشهي آدمي است، بيان اين انديشه كه ميتواند در حوزهي تخيل، تصوير، احساس و عاطفه به كار گرفته شود، به محك زبان بازيافت ميشود. به ديگر سخن، منشاي قطعيت زبان انديشهي قاطع است. زبان خيال، زبان تصوير، زبان احساس و زبان عاطفه، جملگي عناصر تشكيل دهندهي يك ژانر شعري ميتوانند باشند. از سويي زبان مجموعهاي از نشانههاست كه ميتواند با بهرهوري از ميزان قطعيت يا عدم قطعيت مقطوع و مبتلا به آن، قاطع را به جاودانگي هدايت كند. هم از اين رو نسبت شعر موفق شعر متناسب است و نسبيت را هيچ منسوب قاطعي نيست. وگرنه ناسب قانون نسبيت را به جا نياورده است. همان گونه كه شعر و آفرينهاي از آن دست نيازمند عدم قطعيت است، پيش فرض شما براي دگرديسي تعاريف قبلي براي شعر اصالتاً نميبايد قطعيتي صادر ميكرد كه عدم قطعيت نه تنها نيازمند طرح در آفرينه است، كه بايد در انديشهي آفرينشگر و منتقد آفرينه نيز جايگاه خود را محفوظ بدارد. مقولهي دگرديسي در شعر امروز هم آن قدر ذهن آفرينشگران را اشغال كرده كه جملگي از اصالت آفرينه غافل ماندهاند و همه حتي نوآمدگان ميخواهند يك شبه بشوند نيما و از ليدري شعر هم مرتبتي كمتر نميپذيرند. حال اگر هر شاعري قايم به ذات محصول زندگي و مطالعات خود را به كار شعر بگيرد و از ادا اطوارهاي مد روز دوري گزيند، مطمئناً مصداق اين بيت كلام حضرت مولانا جلالالدين بلخي خواهيم شد كه: هر كسي كو دور ماند از اصل خويش / باز جويد روزگار وصل خويش.
* اگر اصل انديشهي آدمي باشد، زبان به دستافزاري در موازات تخيل، احساس، عاطفه و … تبديل ميشود و غايت كاركردش منحصر به بيانگري. آيا نميپذيريد كه هر انديشهي به ثبت رسيده، در ذات خود دچار قطعيت است و مانع از پديدايي واقعيتهاي جديد؟
خير؛ چون در غير اين صورت، تنوع انديشه و ژانر پديد نميآمد.
* به نظر من اگر بپنداريم كه همه ميخواهند نيما شوند، همه چيز را در فرآيندي خطي پنداشتهايم. به هر حال به نتيجه نرسيدن در چنين بحثهايي طبيعت اين بحثهااست. ديگر اين كه فرآيند تجربه در متنهاي شعري زباني با روند توليد همزمان شده است و به نظر نميتوانيم پيش فرضي متعارض با اين نكته داشته باشيم. نظر شما چيست؟
پيش فرضهاي چنين تفكري، بيشتر درگير ترجمههاي الكن مباني نظري هنر و ادبيات است. در هر حال ما از يك الگو و نه خرد مطلق صحبت ميكنيم. اين كه او (نيما) واضع سبكي جديد بوده و همه ميخواهند معلم و پديد آورندهي سبك نويي باشند. من فكر ميكنم اين مسأله ما را از متن ادبيات به در ميكند و به حاشيهي ادبيات ميافكند؛ آفتي كه متأسفانه سالهاست نوآمدگان عزيز ما سهواً دچار آن شدهاند. در پايان بايد بگويم كه ما معتقد به ديالكتيك هستيم و ديالكتيك، خرد را مطلق نميپندارد و نيز در تنوع انديشه به پوپولاريسم نظر دارد.
پلیس ِ 110
میان ِ چشم هایت بودم
به آینه که می نگری
تسلیم نگاهت می شوم
می نشینم
روی ریل
که قطاری
زیر بگیردم و
با اتوبوس بعدی
عبور کنم از
نفست
چه عبور دلگیری
خنده ای که شکل می گیرد
میان حرف های گمشده ی این نفس
تو میان ِ
هو
هو
...
چی
چی
.
.
.
گم شده بودی
الو
پلیس ِ110
لاشه ای کنار ریل
زیر چرخ های اتوبوس
کسی از
هو هو ...
چی چی ...
بالا می رود
نیست میان ِ چشم هایم
الو
کسی ؟
چند لحظه حوصله !
می نگرد کسی
الوووو
نگاه کنید
به چشم هایی که
به آینه ...
مزدک پنجه ای
2-5-80
نقدي بر مجموعه شعر "عشق اول" سرودهي عليرضا پنجهاي
پنجهاي پسر خوبي است
مجتبی پورمحسن
در شعر هميشه "منِديگر" شاعر است كه حرف ميزند. آرتوررمبو براي اينكه شاعري بزرگ در تاريخ ادبيات باشد نيازي نداشت كه شعر بنويسد. او با همين جمله "منِديگر"شاعرانهاش را به جهان عرضه كرد. اما خاستگاه زبان شناسي اين جمله چنان در رنگ و لعاب ساختار زبانياش نهفته و تاويل ناپذير است كه از سوي شاعران مختلف پس از رمبو براي توجيه شعرهايشان (؟) استفاده شد. شاعران مكاتب گوناگون ادبي، مولفان شعرهايي با خاستگاههاي متفاوت، شعر خود را به اين جملهي رمبو ارجاع ميدادند. حتا شاعران سوسياليست (در معناي لغوياش) "منِديگر" را تاويل به "خلق" ميكردند و متنهايي با مضمون "انقلاب"، "كارگر"، "عدالت اجتماعي" و ... مينوشتند و نامش را شعر ميگذاشتند و اين شعرها را به "منِديگر" نسبت ميدادند. شاعران دههي شصت ايران نيز با درك ايماژيستي از جهان شعر، "منِديگر" را امري ذهني ميپنداشتند و شعرهايشان را مملو از تركيباتي اضافي و وصفي ميكردند كه "برتري" من ديگر را كه در ذهنشان وجود داشت به رخ ميكشيد. شعرهاي خلق محور و ذهن محور فارغ از ساختار زباني شعر، خود شاعر را به عنوان "من برتر" به مخاطب ارايه ميدادند. در هر دو روايت شاعر من برتري است كه يا به فكر "خلق" مثلا و منجي خلق است و يا ميتواند به عالمي ذهني دست يابد كه خارج از فهم عقلي مخاطب است.
اين مقدمه را نوشتم تا به نسبت شعرهاي كتاب "عشق اول" و "منِديگر" آرتور رمبو بپردازم. طبيعي است كه شاعر شعرهاي كتاب "عشق اول" نه نگاهي خلق محور و نه ذهن باور به شعر دارد. او در شعرهايش نه معادلاتي را براي بحرانهاي اجتماعي پيشنهاد ميكند و نه جهاني ذهني را به رخ ميكشد. با اين همه ساختار زباني شعرهاي كتاب و واكاوي نگاه شاعر به جهان شعر ميتواند ما را به دركي از "منِديگر" شاعر كتاب عشق اول برساند. آيا "منِديگر" عليرضا پنجهاي همان من ديگر آرتور رمبو (من ديگر جهان شعر) هست يا نه؟ در اينجا با يك نمونه از شعرهاي كتاب بحث را پي ميگيريم:
شايد تناسخ بودا باشي / قديسهاي كه آفتاب هر صبح / از شرق نگاهت آغاز ميشود / و شبانگاه / گيسوان پركلاغيات تلالو ديگري دارد / شايد تو تمام جهانباشي / تناسخ هزارههاي كهكشان لايتناهي / لبخندت نيز تناسخ شكوفههاي درختان بهار / اشكت / تناسخ بارانهاي باروري زمين / شايد تو تناسخ ليلي باشي / تناسخ شيرين / كه من از اين صخره، به آن صخره / با تيشه، پيكر تقويم هزار بيستون را ورق ميزنم / شايد تو تناسخ محض عشقي / و من الكني / كه با ديدن تو / تمام وجودم به لكنت ميافتد. (تناسخ - صفحهي 65)
جهان شعر، جهان خود افشاگري است. شاعر در متن شعري جهاني از خود را خلق ميكند كه فاقد نقابهايي است كه در جهان شاعر در جهان اجتماعي به چهره ميزند. در شعر تناسخ شاعر معشوقهاش را با كمپلكسهاي استعاري مصلوب به ساحت قراردادي زبان تشبيه ميكند. تلاش شاعر در خلق معشوقهاي منحصر به شعر او ناموفق است. دربارهي علت عدم موفقيت شاعر بيشتر خواهيم گفت.
اما ابتدا براي بررسي نسبت خودافشاگرانهي شعر، شعر را يكبار با پيش فرض موفقيت شاعر در آفرينش معشوقهاي در جهان متن ميخوانيم. در اين صورت نيز من شعر تناسخ، عاشقي است كه ميخواهد خود را با معيارهاي اين جهاني (جهان خارج از متن) در هيات من برتر به مخاطب تحميل كند. تحقق اين مفهوم، شعر را به متني مبتني بر اقتدار مولفي بيرون متن تقليل ميدهد. در اين حالت هيچ سويهي كشف نشدهاي از عاشقي من شعر در شعر خلق نميشود. تعلق خاطر پنجهاي به خلق اين من برتر در شعر بر ساختار شعر نيز تاثير منفي ميگذارد و سبب ميشود كه در شعر تناسخ، عشقي "خلق" نشود بلكه از عشق گفته شود. اكسپرسيونيسم (به معناي لغوي بيانگري) متن تناسخ را تا حد خطابهاي دربارهي متنهاي ديگر تقليل ميدهد.
شعر، پديدهي ضدبيانگري است. بيانگري با اغماض مولفهي ساختاري مقالات و متون نظري است. براي فهم بهتر اين مساله بد نيست به يك مثال ساده اشاره كنم. بارها گفته شده ليلي كه مجنون چنان با سوز و گداز به او عشق ورزيده و دربارهاش حرف زده چنانكه مجنون ميگفته زيبا نبوده بلكه ازچشم مجنون زيبا بوده است. پس مجنون در چشم خود يك ليلي خلق كرده، معشوقهاي كه سويههايي جديد به هستي ميافزايد. مجنون، من خود را در خلق هستي متفاوتي از ليلي عينيت ميبخشد نه اينكه ابتدا به ساكن در رابطهي يك به يكي با بيان ليلي، اقتدار خود را نشان دهد.
در شعرهاي ديگر كتاب نيز شاعر، هستي شناسي خود افشاگرانه ندارد. در شعر "اگر از اين خانه بروم" اگرچه با تك سطرهاي درخشاني رو به رو هستيم كه نشان از تسلط پنجهاي به ساختار زباني شعر دارد اما نگاه غالب بر شعر همان نگاه من برتر است. اشكال كار در آنجاست كه اين من برتر بر اساس معيارهاي قراردادي اجتماعي در شعر پنجهاي تعريف ميشود. هر چند او گاهي ميكوشد تظاهر به تنهايي و شكست را به عنوان امري افشاگرانه به نمايش بگذارد اما در واقع من شعرهاي پنجهاي هيچ وقت آن قدر تنها نيست كه به جاي طلب ترحم، ما را در آن موقعيت خاص قرار دهد. در شعر "اگراز اين خانه بروم" شاعر از خود چنين تصويري ارايه ميكند. شاعري كه "با شعرش براي آن مسافر پيكان / كه عصر جمعهاي / با كلمني پر از بچه ماهي / به خيابان پرت ميشود / آرزوي شفا خواهد كرد." در عين حال او كسي است كه : "هر روز صبح از پاسبان وظيفهي سر سه راه ميپرسد / چند ماه ديگر به خدمتت مانده."
من شاعر پنجهاي كسي است كه وقتي ميبيند كودكي بر سنگفرش پياده رو در تلاش نجات ماهيهاست "سراسيمه از جا ميپرد / پارچ آب از يخچال بر ميدارد / تا اشك كودك را در مرگ ماهيها نبيند" به اعتقاد تئودور آدورنو، هنر "عورت نمايي" است و هنرمند با خلق اثر هنري خود را - خود پنهاني كه در زندگي اجتماعي و خارج از جهان شعر امكان زيستن نمييابد - به معرض نمايش ميگذارد.
هايدگر نيز معتقد است كه شاعر حقيقت را مخدوش و قلب ميكند و حقيقتي متفاوت را جايگزين ميكنداو از همين نظريه به حقيقت بياعتبار بودن حقيقت يكه ميرسد. مخاطب انتظار دارد كه شاعر تمام وجودش را در شعر منتشر كندو بيشتر به خلق حقيقتهايي بپردازد كه به دليل مطرود بودن در ساحت اجتماعي، امكان بروز نيافتهاند. اگر بپذيريم كه حقيقت در ساختار زبان خلق ميشود و چيزي جز در فرآيند زبان وجود ندارد. آن وقت به اين نتيجه ميرسيم كه بخش مهمي از وجود انساني (هستي) درمحاق خود سانسوري اجتماعي خلق نميشود. شاعران نسل بيت نظير جك كرواك، آلن گينز برگ، جان اشبري و شاعران ديگري مثل چارلز بوكوفسكي كه تحت تاثير اين جريان بودهاند مصداق بارزي از تجلي روح خود افشاگرانهي شاعر در متن شعري هستند. در شعر "ارباب" و "زوزه" گينز برگ جهاني سرشار از رذالتهاي انساني را خلق ميكند. دنيايي كه از خودشاعر تقدس زدايي ميكند. گينز برگ به خاطر افشاي پستترين وجه انسانياش در شعر "ارباب" امروز يكي از "محترم"ترين شاعران تاريخ آمريكاست.
در شعر "اسكيزوفرني 2" كه عليه جهان مدرن سروده شده (اما ساختاري كلاسيك و خطي دارد) در پايان با من شعري مقتدر رو به رو هستيم كه در پس تاريكيهاي جهاني كه خلق ميكند خود را به عنوان من مقتدر كه قادر به درك اين جهان است معرفي ميكند. علاقهي شاعر به من مقتدر اجتماعياش شعرهاي كتاب "عشق اول" را به بيانيههايي دربارهي معرفي يك آدم خوب، يك كارمند خوب، يك فرد مصلح اجتماعي خوب تبديل ميسازد. من شاعر كتاب "عشق اول" وقتي عاشق است بهتر از ديگران عشق ميورزد، وقتي معشوقه، تركش ميكند شاعرانهترين تنهايي را دارد، در اجتماع آدم خوبي است كه جدا از شاعر بودنش سعي ميكند به فكر ديگران از سپور گرفته تا سرباز سر چهار راه باشد.
افلاطون مخالف حضور شاعران در اتوپيايي بودكه ترسيم كرده بود. او اعتقاد داشت شاعران به دليل عدم تعهد به نظم اجتماعي
نميتوانند در مدينهي فاضله زندگي كنند. من شاعر كتاب "عشق اول" اما حتما به راحتي ويزاي اتوپيا را دريافت خواهد كرد. يك كارمند، شهروند و عاشق خوب، خيلي خيلي خوب است. اما آنچه شعر را واجد ارزش ميكند تعلق داشتن به باشگاه "خوب"هاي اجتماعي نيست. شعر را "منِديگر" شاعر، شعر ميكند. مني كه به تمام قراردادهاي اجتماعي پشت پا بزند.
باغبان جهنم در برزخ زبان
نگاهي به مجموعه شعر " باغبان جهنم "، اثر شمس لنگرودي
مزدك پنجهاي
شمس لنگرودي به باور بسياري يكي از شاعران تاثيرگذار دههي شصت ادبيات ايران به شمار ميرود. او آن هنگام كه دست به تحرير تاريخ تحليلي شعر نو زد ديگر نتوانست به مانند سالهاي گذشته كار كرد جديت شعري خود را استمرار دهد.
او آن هنگام كه آموخت يك شعر خوب بايد داراي چه ويژگيهايي باشد از شعر فاصله گرفت چرا كه براي بهتر سرودن دست به "ساخت" شعر زد.
اين موضوع را به راحتي ميتوان در اشعار دو مجموعه شعر "نتهايي براي بلبل چوبي" و "53 شعر عاشقانهي" كه او پس از قريب يك دهه صرف وقت براي تدوين جلدهاي چندگانهي تاريخ تحليلي شعر نو به چاپ سپرده است، ديد. چرا كه رعايت آداب شعري يا به عبارتي شعر خوب سرودن، خود شعر و شاعر را به مرز تصنع ميكشاند. به باور بسياري شعر پديدهاي كشف و شهودي است و شايد از اين رو است كه به هيچ عنوان نميتوان با سعي شاعرانه به جايگاه قابل توجهي در شعر دست يافت.
نيما ميگويد: در آن وقت كه شما پسند مردم را صد در صد مييابيد، صد در صد خود را نزول ميدهيد.
ميگويند مخاطبان امروز شعر به لحاظ خوانش شعرهاي زباني عديده در مطبوعات و صفحات اينترنت دچارنوعي زبان زدگي در شعر شدهاند. از اين جهت بيشتر به سراغ شعرهايي ميروند كه زباني ساده داشته باشد و شايد از اين رو است كه بسياري برآنند تا با سرايش شعرهايي با زبان ساده مخاطبان شعر را با شعر امروز آشتي دهند.
زنگولهها را به صدا درآريد / شاعر / تمام كرده است/ شاعر شعرهاي بيمعنا تمام كرده است / ص 57
م. آزاد در جايي گفته است: مدتها بود كه شاعران، ساده نويسي را غايت شعر ميدانستند لابد براي اين كه تودهي مردم از شعر بهرهمند شوند كمتر كسي فكر ميكرد كه در ساده نويسي، بسياري از ظرايف زبان شعر از دست ميرود، و به تبع آن، عمق معناي عاطفي شعر هم از دست ميرود.
لنگرودي در مجموعهي "باغبان جهنم" كه آخرين مجموعه شعر چاپ شدهي اوست به كاربردي ساده در زبان روي آورده، اگر عناصر تخيل و گاه تصوير را از اشعارش حذف كنيم اين احساس به ما دست ميدهد كه مخاطب "يك" متن شعري را از نظرميگذراند.
به نظر، شاعر "باغبان جهنم" بيش از آنكه دغدغه زبان داشته باشد، دغدغهي محتوا دارد به گونهاي كه براي او فرق نميكند با زباني بيپيرايه و با توصيفات، شعر بگويد يا از ظرفيتهاي زبان براي رساندن مفهوم استفاده كند.
گلايل را دوست دارم / به خاطر قلبش / كه از پس برگهاي لطيفش پيدا است / ص 9
به نظر ميرسد در اين شعر مخاطب با هيچ نوع عرق ريزان روح و تعليق زبان مواجه نيست. در حالي كه تعليق زباني يكي از وجوه زيباشناسانه در شعر بوده كه ژانرهاي نو كاربردي آن ميتواند در شعر امروز، معيار سنجيدهاي براي تشخيص شعر ما نا و نامانا محسوب شود.
در اينجا تنها دغدغه خاطر شاعر و كلمات شعر او معنا رساني است كه در رخنهي كلمات به ذهن او بدون در نظرگيري ترقص شاعرانه در ابتداييترين شكل قابل تصور، متبادر ميشود. جان كلام اينكه، مخاطب با توجه به اصرار شاعر و اهميت او به محتوا يا تعليق، با كنشها و واكنشهاي معنايي در متن به طور غالب و بايسته رو به رو نميشود.
حال سوالي كه ميتوان در اين بين مطرح كرد آن است كه يا آيا شعر با ابزار كلمه درصدد شگفتي آفريني محتوا در زبان است. آيا اين طور نيست كه به مخاطب پس از خوانش هر اثر بايد هيجان خاصي دست دهد. يعني خوانشگر از اوج و فرودي كه به واسطهي تعليقهاي ايجاد شده توسط شاعر در متن با آن مواجه ميشود لذت ببرد كه اين يعني همان لذت متني كه بسياري به آن معتقدند.
شايد برخي به اين باورند كه شعر كوتاه تنها درصدد آن است تا تعليقهاي معنايي پديد آورد و در فكر زبان نيست اما اين گونه نيز ميتوان عنوان كرد كه منظور از زبان در شعر امروز بازي زباني به شكل جريانهاي آوانگارد و سرگشته نيست، بلكه سخن از كاركرد زباني است كه متن در آن دروني شده و معنا اگر چه حتي ايضاحي، گاه غامض و نيز گاهي ابتر اما اثرگذار مطرح شود هر چند دم بريدگي آن براي ستروني شاعر در رسانگي محلي از اعراب نميگذارد. و البته اگر اين زبان ابتر قصد ايجاد زواياي چالش برانگيز داشته باشد و نه محصول ضعف تاليف، ميتواند رشك برانگيز هم باشد.مخاطب حرفهاي شعر امروز، دوست ندارد از زبان شمس لنگرودي بشنود كه چرا او از گل گلايل خوشش ميآيد، بلكه مخاطب امروز شعر ميخواهد اين كلمات را از زبان گل گلايل بشنود.
گلايل را دوست دارم / به خاطر قلبش / كه از پس برگهاي لطيفش پيداست. ص 9
البته در مجموعه شعر "باغبان جهنم" شعرهايي هم هست كه از نظر كاركرد و ظرفيتهاي شعري همسطح آوازهي شاعر است به طوري كه هيچ مخاطبي نميتواند بدون درنگ از آن چشم بپوشد، سفيد خواني شعر بيشترين تاثير را در ذهن مخاطب به بار ميآورد. چرا كه اين شعر در خود عناصر زباني، تخيل، تصوير سازي، سفيد خواني، تعليق معنا و ... را دارد.
به اين شعر توجه كنيد:
بازگشتهام از سفر / سفر از من / باز نميگردد./ ص 26
آيا هيچ فكر كردهايد اگر شاعر از ظرفيت زبان بهره نميجست و به جاي، باز گشتهام از سفر، ميآورد از سفر باز گشتهام، ديگربا لذتي كه در خوانش ابتدايي متن مواجه بوديم، رو به رو نميشديم.
حال ظرفيتهاي شعر بالا را با شعر زير مقايسه كنيد:
اكنون كه مرگ ساعت خود را كوك ميكند / و نام تو را ميپرسد / بيا در گوشت بگويم / همين زندگي نيز زيبا بود./ ص 11
تنها نكتهي قابل توجهي اين شعر احساسي است كه شاعر با تكيه بر آن بيانش داشته است، هر چند همين احساسات، هيچ دغدغه خاطري را در مخاطب پديد نميآورد. برخي معتقدند بيان احساسات نميتواند خود به تنهايي كاركرد شاعرانه داشته باشد و گرنه روزانه شاعران، هزاران شعر سرودند.
محمدحقوقي در كتاب شعر و شاعران خود به نكتهي جالبي اشاره كرده است، اوميگويد: احساساتي كه شعر امروز وظيفهي بيان كردن آنها را به عهده گرفته است، احساساتي پوك و غالبا غير انساني و تقلبي است. شاعر تنها آموخته است كه از درد سخن بگويد. گويي آنچه كه از درد تهي باشد شعر نيست. در هاي و هوي اجتماعي كه بلندگوهاي راديو و پردههاي سينما و تلويزيون و صفحات رنگين روزنامهها و مجلهها جريان ذوق و احساس او را منحرف و مسموم ساخته، گويندهي شعر ميخواهد تنها با مكرر استعمال كردن كلمهي "درد" بيان كنندهي تمام اضطرابها، آرزوها، حسرتها و بيماريهاي چنين اجتماعي باشند. زندگي اكنون پر از خفقان است. اما شعر از هر گونه فرياد تهي است. ملاحظه كاري، رعايت بعضي قواعد و رسوم، ترس و... ديوارهايي هستند كه بر گرد شاعر امروز كشيده شدهاند شاعر امروز فقط ياد گرفته بگويد: "آه من درد ميكشم" و تصور ميكند كه رسالت خود را با بيان اين جمله به پايان رسانيده است...
به آغاز اين شعر توجه كنيد: اكنون كه مرگ ساعت خود را كوك ميكند و...
اين بيت به زعم نگارندهي متن يادآور جهان بيني زبان فلسفي شاملويي است و نشان دهندهي آن كه شاعر اين شعرها هنوز در پس ماندهي ذهن، خود را اسير ذهن و زبان شاملويي ميبيند و به صورتي درصدد است تا از آن بگريزد اما در مواقعي امكان اين كار از او گرفته ميشود و چه بسا مفر لنگرودي براي برونشد از چتر زبان شاملو، رويكرد به سادگي در خرج كلمات و جملهبنديهاي بدوي و متمايل به نثر است، در حالي كه لنگرودي مستلزم دگرديسي در زبان جهان بيني فلسفي شاملو است.
دگرديسياي كه در گروه تفكيك شخصيت بزرگ شاملو از شعر اوست، دووجهي كه از دو سويه لنگرودي وشاعران بسياري را تحت الشعاع خود قرار داده است، اينك زمان آن رسيده كه اين شيفتگي جاي خودرا به چالش و نقد دهد.
به قول اليوت احساس شاعر بايد به چنان عينيتي برسد كه به نوبهي خود واكنشي مناسب را در خواننده برانگيزاند. احساس بايد هميشه با آن چه اليوت به آن "درايت" ميگويد، مهار شود و مقصوداز "درايت" نيز كيفيتي است كه وجودش لازمهي هر شعري است و به معني نوعي دريافت كنايي است. نوعي بازيگوشي آگاهانه كه پس از تناقضها و ناسازگاريهايي است كه در ذهن خواننده چالش فكري ايجاد ميكند.
شعر مورد نظر لنگرودي درصددطرح پرسشي غير ملموس است اما نكته اينجاست كه واقعا تا چه حد براي مخاطب فرق ميكند تا بداند مرگ در زمان حال ساعت خود را كوك ميكند يا در زمان ديگري. نكتهاي كه در اينجا مطرح است اين است كه آنچه اهميت دارد خودمرگ است كه ساعتش را كوك ميكند و پرسشي در برابر آن ايجاد ميشود، در واقع اين نكته است كه ارزش معنايي دارد. اماهنگامي كه شاعر "اكنون" را به ابتداي شعر ميافزايد در واقع نه به شعر و نه مخاطب و فهم او كمك چنداني نميكند شايد نبود واژهي "اكنون" خود يك ضرورت باشد و بهانهاي براي طرح و پرسش در ذهن مخاطب، و اين خود تعليق متن به بار خواهد آورد.
به قول نيما شعرهاي امروزي حكم نظامنامه و فهرستهاي منظوم دارند كه طريقهي زندگي را خوب يادآور ميشوند اما چيزي بر قدرت جوشش و توانايي زندگي نميافزايند.
شعر زير را از نظر بگذرانيد:
چشماني كو كه تو را ببينم / دهاني كه تو را بخوانم، / گوشي كه تورا بشنوم، / بارانم / ميبارم / كورمال / كورمال / در كنارت / ص 12
كلمات اين شعر ظرفيت و كاركردهاي زباني بسياري دارند اما شاعر چنان به "آن" شعري و كشف و شهود معتقد است كه از آن ظرفيتها غافل مانده است. شعر فوق ظرفيت آن را دارد كه با جا به جايي اندك نحو زبان به گونههاي ديگر نوشته شود كه نمونهي ياد شده تنها سادهترين نمونهي ظرفيتهاي زباني اين شعر است كه شاعر به راحتي از كنار آن عبور كرده است.برخي از شعرهاي مجموعهي "باغبان جهنم" بر آن است تا ساختار معنايي را هم در محور افقي و هم در محور عمودي حفظ كند و به نوعي با كمترين كلمات، بيشترين معنا را انتقال دهد. شايد اين نكته در شعر مثبت ارزيابي شود اما مشكل اصلي شعر لنگرودي تلنگري است كه شاعر قصد آن دارد تا با قطعيت دادن به كلمات به ذهن مخاطب بزند، هدف شاعر دغدغه است اما اين دغدغه توام با قطعيت است، وقتي قطعيت در كار باشد سهم مخاطب از عرصهي شعر كم خواهد شد.
هيچ بودهام / به جانب هيچ رفتهام / روزگاري روياهايي عجيب ديدهام / آدمها و پرندگاني كه به الفاظي غريب سخن ميگفتند / باراني كه بر سر سنگها ميباريد / و كساني كه از رازي سخن ميگفتند / و پرندهي بيصدايي كه سادهترين طعامش من بودم / منتظرم ايستاده بود. / ص 17
معنا در برخي از شعرهاي لنگرودي در لايههاي بيرون قرار دارد اما در اين شعر معنا را بيش از پيش بايد در لايههاي درون شعر جست و جو كرد كه خود اين نكته در ذات خود نميتواند بد شمرده شود اما از آنجايي كه شعر ياد شده يك شعر انتزاعي است هم ازاين رو كاركردهاي معنايي آن غير ملموس ميشود.
حال كه عيبش گفتيم هنرش نيز بگوييم، به زعم نگارندهي اين متن لنگرودي "باغبان جهنم" در شعرهاي كوتاه خود موفقتر از شعرهاي بلندش است. زبان تصوير درشعرهاي كوتاه او يكي از شاخصههاي شعري او به شمار ميرودكه هر جا اين تصاوير كاركردهاي عيني پيدا كرده لذتي دوچندان رانصيب مخاطب ميكند اما هر گاه روي به تصاوير انتزاعي ميآورد مخاطب را در هالهاي از ابهام قرار ميدهد كه در واقع رسيدن به معنا با توجه به ساختار معنايي شعر او كه به نظر هدف اصلي شاعر نيز است، دور از ذهن ميشود.
به اين شعر توجه كنيد كه نميتوان از آن به عنوان يكي از شعرهاي قابل توجه اين مجموعه ياد كرد هر چند كه در بعد زبان شعر ظرفيتهاي ديگري نيز دارد كه از منظر شاعرش ناشناخته مانده است. نميداند به قربانگاه ميرود / گوسفندي / كه از پي كودكان ميرود / كه عقب نماند. / ص 18
به شعر ديگر او توجه كنيد كه بر آمده از تجربه و لحظههاي زندگي شاعر است و مخاطب با هيجان خاصي به استقبال آن ميشتابد.
چرا همگان را نبخشم / چرا از خاطر نبرم زخمها را، / من كه فراموش خواهم كرد / نشاني خانهام / چهرهي كودكم / و تلفظ نامم را از دهانت، / و شعله كه بيباد خواهد رفت، / ص 22
با توجه به نكات مثبت اين شعر در عرصهي بازنمايي لحظاتي از زندگي شاعر اين شعر به مانند برخي از شعرهاي ديگر اين مجموعه در پوست زيرين زبان خود رگههاي ذهن و زبان شاملويي دارد هر چند ناگفته نماند كه عبارت پاياني از جنس نه ابژه كه سوبژه است و غريب در شعر.
درنمونهاي ديگر تامل كنيم:
آفرينهي توست اين جهان / رودخانهها و پرندگان تسليم شده در نور صبح / و نان تازه و آبشارهاي كوچك / كه دركف خود عمل ميكنيم / و به هم ميبخشيم./ آفرينهي توست اين جهان. / ص 23
محتواي شعرهاي لنگرودي در دو مجموعهي قبلياش و در اين مجموعه جملگي محتوايي عاشقانه - عارفانه، گاه فلسفي - اجتماعي دارند.
بيشترين دغدغهي لنگرودي در بحث محتوا باز نماياندن اسطورهها به زباني ديگر است كه گاه در باز نماياندن آن به زباني تازه موفق عمل ميكند و گاه ناموفق.
شعر فلسفي زير در بردارندهي نوعي تعليق معنايي است، اگر چه برخي معتقدند خود فلسفه يعني به فكر واداشتن و ايجاد چالشهايي ذهني و از آن منظر بايد گفت مجموعه شعر "باغبان جهنم" نسبت به دو مجموعهي قبلي لنگرودي از نظر كاركردهاي زباني و معنايي و خلق تصاوير و همچنين متفاوت بودن فضا توانسته گام محسوسي بردارد، هر چند بسندگي به وضعيت بالا كه محصول دوران پس از فترت شاعرانه است نميتواندما را به آهنگ ديگري از شعر لنگرودي اميدوار كند.
كوهستانهاي آفتاب زده / زانو ميزنند / كه جرعهي آبي بنوشند / در پيالهي دستهاي تو، / و درختان خشكيده / پنكههاي طلايند و... / ص 34
برخي از شعرهاي ديگر اين مجموعه همان طور كه در سطرهاي پيشين اين متن اشاره شد تنها بازگو كنندهي احساس شاعر در لفاف طنزي نه چندان مطلوب است به عنوان نمونه: باران / كه در لطافت طبعش خلاف نيست / ويران كرده / لانههاي مورچگان را / ص49
به نمونهي ديگري توجه كنيد:
مثل درخت سيب است / از بهشت رسيده / ميوههاي حرام ميدهد ./ ص64
در گذشته نه چندان دور در بحث تقسيم بنديهاي شعر اين نوع شعرها، طرح شاعرانه ناميده ميشد. اگرچه اين روزها ديگر اين نوع تقسيم بنديها رواج ندارد.
ديرآمدي موسي! / دورهي اعجازها گذشته است / عصايت را به چارلي چاپلين هديه كن / كه كمي بخنديم / ص 65
مخاطب پس از خوانش اين شعر مطمئنا سعي خواهد كرد تا از شعر لذت ببرد اما طنز موجود در اين شعر عاري از هر گونه ظرافتهاي خاص شاعرانه است كه در متن خود هيچ رويكرد جديدي به بار نميآورد.
جداي از موارد ذكر شده شمس لنگرودي يكي از تاثيرگذاران شعر دههي شصت بوده است كه تاثير او در ادبيات ايران را نميتوان ناديده گرفت. با تمام احترامي كه به شمس لنگرودي و جايگاه ادبي او ميتوان گذاشت اما او در روزگار كنوني به خاطر فرار از زبان شاملويي در صددآفريدن شعري به زبان ساده است تا به قولي متهم به شعر گفتن با زبان شاملويي نگردد كه اين خود دليلي بر محافظهكار بودن او در شعر و نيز آسيب پذيري عدم استقبال مخاطب از اشعارش است. هر چند كه گفته ميشودمجموعه شعر 53 شعر عاشقانهي او به چاپ پنجم رسيده است اما مطمئنا مخاطب امروز شعر اگر دست روي كتاب لنگرودي ميگذارد به لحاظ نام و جايگاه او پس از تحرير تاريخ تحليلي شعر نو و نيز خاطرهي چند مجموعهي شعر او در دههي شصت است.
به زعم بسياري از مخاطبان شعرهاي لنگرودي، او بايد تجديد نظر اساسي در ساختار شعرهايش كند. همچنين برمحوريت زبان در كنار محتوا پاي بفشرد و از تكنيكهاي زباني براي مطرح كردن معناهايي متفاوت استفاده كند. و ...
هیچ نمی دهند
شعرهایم
وقتی که می آیند
شعرهایم
بهار ِ عزیز!
بهار ِ دوست داشتنی!
هنگام که کودکی با "وزنه" اش در مولوی
روی سرمای سبز ِ زمین
چیزی فریاد می زند که ما نمی فهمیم
می بینیم ...
می آیی بیا
اما
هر بار که می گوید
آقای پلیس!
بیست شده ام بیست!
تلخ می شود لبخند ِ دنیا بر لبانم
در ناموزونی ِ هزار ناموزون
وزن می کنم بی وزنی ها را
به شمار نمی آیم
نمی آید
هیچ...
نه من
نه شعرم
نه کودکی که ...
آقای نوروز!
بانوی بهار!
وقتی که می آیی !...
نام کتاب: عشق اول
شاعر:علیرضاپنجهای
انتشارات: فرهنگ ایلیا
قیمت: 1000 تومان

پنجهای از سال 57 تا 73 پنج کتاب به چاپ رسانده و اکنون پس از 9 سال مجموعه شعر خود را با نام عشق اول به حضور شعر دوستان تقدیم کرد.
قایم باشک
چشم می گذاری
تا بیست می شماری
یادت می آید ؟
وقتی که روی دیرک برق چشم گذاشتی
چند تن از هم بازی هایت
برای همیشه قایم شدند
و تو هنوز پشت هر دیوار
آن سوی سیم خاردار
دنبال رد پایشان می گردی
گاهی در انبوهی گل های سرخ باغچه
گاهی ...
گویی هنوز هم چشم گذاشته ای
آن ها برای همیشه قایم شده اند
و تو با شک هر غروب
به سایه های مخوف آن سوی سیم
یا پشت دیرک های برق می نگری
گویی هنوز چشم گذاشته ای
که می پنداری
شاید گل های سرخ روییده
در آن سوی سیم ها
قایم شدگان بازی کودکانه ی تو اند .
زندگی نامه ی علی رضا پنجه ای
تولد از پدر و مادری رشتی در شهر ساوه - زمان تولد 27 مرداد 1340 - سکونت در شهرهای ساوه - تهران - تبريز - خلخال - رشت و فرانکفورت آلمان
پس از ديپلم برای ادامه تحصيل به آلمان رفته و در دانشگاه قبول شد , اما پس از سه ترم , تحصيل را نيمه کاره رها کرد و حب وطن او را به زاد وبوم اش کشانيد.
در پاييز سال 1357 مجموعه شعر " سوگ پاييزی " از او انتشار يافت ودرتابستان 1366 " همنفس سروهای جوان " دومين مجموعه شعر او منتشر شد.
در سال 1365 "هنر و ادبيات کادح " را منتشرکرد و از دومين شماره عضو تحريريه به مسووليت " محمد تقی صالح پور " شد. از پاييز 73 نیز سردبيرمجله فرهنگی ، تاريخی و اجتماعی " گيلان زمين " بود که بصورت سراسری منتشر مي شد.
سال 1370 " آن سوی مرز باد " ، " برشی از ستاره هذيانی " از او منتشرشد . درسال 1374 به سفارش " نشر مروارید " مجموعه " گزينه شعرگيلان " که شرح حال و آخرين شعرهای 54 شاعر نوپرداز گيلانی در دهه شصت بود را منتشر کرد . پنجه ای سرانجام پس از سکوت 10 ساله مجموعه شعر " عشق اول "خود را نیز به چاپ رساند او هم اکنون مجموعه شعر " پیامبر کوچک " را در دست چاپ دارد . پنجه ای عضو کانون نويسندگان ايران و نیز عضو افتخاری انجمن جهانی قلم است.
آب و نان
آهای
آدم های مریخی
نیاندازید سنگ
نمی بینید مگر تکان می دهیم
دستمال ِ سفید
نتوانیم اگر
باد تکان می دهد
ما که نداریم دعوا
انسان ها
بسیار به دیدارتان می آیند
آب دارید اگر
کنار بگذارید
ما
نان می آوریم .
مزدک پنجه ای
فصل پادشاهي شعر گيلان
گفت و شنود بهزاد موسايي با علي رضا پنجه اي شاعر و روزنامه نگار
شعر و تحول ، آيا شعر در پروسه ي خود ، خود را در معرض تحول قرار مي دهد؟
مسلم است! اگر غير از اين بود عنصري نمي گفت : فسانه گشت و كهن شد حديث اسكندر/ سخن نو آر كه نو را حلاوتي ست دگر. جانم برايتان بگويد هر پديده اي در جهان هستي هم از پيراموني خود متاثر است و هم در آن تاثير گذار .
آفرينه ي نو را به سر منزل مقصود و خواستگاه آن سهل تر خواهد رساند. از اهم مفاد آسيب شناسي تحول در شعر بيگانه گي با سنت ادبي و يك سري غلط فهمي و مُد شدن مباني نظري و تئوري ادبي ست كه بعضاً نشأت گرفته از فلسفه بوده و اصولاً ورود چنين مباحثي صرفاً بايد به عنوان دانش جنبي به كار شاعر بيايد و نه راساً برخي از مفاهيم آن نهادينه نشده به خود اثر راه يابد . منظورم بيشتر بحثي ست كه در زمينه ي وضعيت پست مدرن در اينجا باب شده كه چند دهه از عمر آن در اروپا و آمريكا مي گذرد ، ترجمه هاي الكن و چه بسا بعضاً ترجمه هاي درستي كه عدم فهم درست آن باعث شده كه عوارض مقوله ي پست مدرنيسم بيش از خود ِ مقوله از عمر و كاركرد مفيد براي آفرينه كاسته است و ثبات ادبي و فاصله كاركرد شعري ما دستخوش عوارضي كرده كه بيشتر برخي از جوانان غوره نشده مويز شده در تسري اين « مُد» نقش داشته اند، اما اگر چه به قول شريعتي در بحث « آليناسيون» آن كه رفته در شهري كه همه خودشان را مي خاراندند ، او را مي گيرند كه تو بيماري چرا كه خود را نمي خاراني و بعد نتيجه مي گيرد كه بيماري هميشه از استثناء سرچشمه مي گيرد. البته ادبيات ما در كنار منتقدين فعال نياز به معرفي آفرينه هايي دارد كه قائم به ذات جو زده نشده و فقط به ذات شعر انديشيده و مجذوب مُد هم نبوده ، بلكه مدرنيزاسيون در جانشان نهادينه شده است و همواره به پيرامون خود مدرن نگاه كرده اند،شعر يك مقوله ي انفرادي است نه صنفي، كه صنف خاصي بيايد ماتند عملكرد يك حزب شعر خاصي را ترويج دهد، شعر هر شاعر بر آيند زندگي ، مطالعات و دريافت هاي اوست و اينكه از چه دريچه اي جهان را دوباره آفريده است . من نمي توانم سير و نوع مطالعات خودم را در راستاي آحاد يك صنف و يا طيف خاصي قرار دهم كه همه ي اين گونه شعرها بر عناصر و ساز و كارهاي واحدي پاي بفشارند و غير آن را شعر نداند، كه نمي شود كدام يك از اَبَرشاعران جهان مانند اين دوستان عمل كرده اند، ما در چند دهه ي اخير خاصه پس از نيما با شبه بحران هايي مواجه بوده ايم كه البته روند و پروسه ي شعر نشان داده كه چه از موج نو، چه شعر حجم ، چه شعر ناب ،چه شعر دهه شصت و هفتاد ، تنها آن ها كه قائم به ذات بوده اند و مدرنيزاسيون در جانشان ريشه داشته مانده اند و بقيه كه خيل عظيمي نيز بوده اند ولي معطل مانده اند . و البته از تعداد قليل اين مدعيان، آنها كه مانده اند شعرهايي گفته اند كه دروني شده اند و به همين واسطه در ذهن شعري مانده . وقتي يدالله رويايي مي گويد: « مادر كه مي ميرد – ديگر نمي ميرد» اين با توجه به كاركرد مدرن و بهره وري از ايهام و جسارت در ادبّيت سهل و ممتنع و تكيه بر سنت شعري ما در ذهن ِ چه نو و چه قدمايي نقش مي بندد. و شعر شنبه سوراخ ، يكشنبه سوراخ و... او تنها يك بازي شاعرانه با زبان را بر محور فرم تجربه مي كند و صرفاً بر آمده از ذهنيتي كه تلاش دارد شعر مدرن مانا و ريشه دار بگويد، است.
نسبت شعر گيلان با تحول در دهه هاي اخير موازي با اين نسبت در سطح ملي بوده است؟
ببينيد ما داريم در حوزه ي شعر پارسي صحبت مي كنيم، شعر پارسي متاثر از زبان پارسي است و در اقاليم مختلف فقط عناصر اقليمي و بومي ست كه كاركرد خود را به صورت فلكلوريك مي تواند در شعر يك منطقه مميزه و ممتاز كند.
شعر گيلان از دهه ي شصت وارد حيطه ي جديدي شده ، چاپ آثار شاعران گيلان در نشريات تخصصي و مطرح ، و نيز انتشار برخي از آثار ايشان باعث شد كه بروز يك سري عناصر مشترك در شعر گيلان و طرح آثاري تاثير گذار به نوعي توجه ي شعر ساير مناطق ايران را به سرزمين شمالي معطوف دارد و شعر ايران تحت تاثير شعر گيلان از تجربيات شاعران آن بيش از ساير نقاط بهره گيرد و آن تا دهه ي هفتاد و سالهاي اخير دهه ي هشتاد نيز جريان داشته باشد. محمد شمس لنگرودي در دهه ي شصت شروع خوبي با « جشن ناپيدا» و « قصيده ي لبخند چاك چاك » داشته و انتشار كتاب « تاريخ تحليلي شعر نو» از سويي او را به عنوان يك پژوهشگر و تقويم نگار ِ سير تكويني تاريخ شعر نو در مباني آكادميك مطرح مي كند ، هر چند اين كارِ جان فرسا روحيه ي محافظه كارانه اي به شعر او ويا هر كه به اين كار عظيم عزم جزم كرده مي بخشد ، اينكه چنين پژوهش و پژوهش گري لزوماً و تبعاً به لحاظ كند و كاو مبتلا به كار از ريز عملكرد طيف شاعران راديكال و متحجر با خبر مي شود و محقق چنين آثاري خواسته ناخواسته دچار فترت و سستي در كار خلاقه شده ، و چه بسا روي كرد دوباره ي او به شعر در سال هاي اخير رفته رفته چهره ي ممتاز ديگري از وي نشان دهد، هر چند شاملو در كنار شعر ، روزنامه نگاري و از همان زمان ِ روزنامه نگاري به فرهنگ مردم پرداخته و نه البته به مباحث تاريخي ادبيات . يعني او به آيتم هايي پرداخته كه به كمك و غناي شعر او مدد رسانده استو اين از نكات رندانه و زيركانه ي شخصيتي بزرگ چون شاملومحسوب مي شود.
آثار زنده ياد بيژن كلكي پس از مهاجرت او از تهران به آستارا و آشنايي او با من توسط اكسير و بني مجيدي و رفاقت گرمابه و گلستاني مان و سپس اصرار من در ارسال آثارش براي تهران و نيز تداوم چاپ آثار او در نشريات ديگر ويژه ي هنر و ادبيات استان ، آثار ايرج ضيايي شاعر شعر اشياء، شعرهاي : مهدي رضا زاده ، محمد امين برزگر ، مسعود بيزارگيتي ، سيد محمد رضا روحاني ، رحمت حقي پور ، شهرام رفيع زاده، عادل بيابانگرد جوان، زنده ياد احمد سعيد زاده، يزدان سلحشور ، مسعود جوزي، كريم رجب زاده ، اكبر اكسير، محمود طياري، منصور بني مجيدي، ضياءالدين خالقي، محمود تقوي تكيار، رقيه كاوياني، جواد شجاعي فرد، حافظ موسوي ، مهين صدري، مجتبي پور محسن، آزيتا حقيقي جو، محمد طلوعي، طاهره صالحپور، شاهين دلبري، افشار رئوف، مهرداد فلاح، علي عبدالرضايي با چاپ نقدهاي درخشان عنايت سميعي،محمود نيكويه، حسين رسول زاده، كاميار عابدي، مسعود بيزار گيتي، يزدان سلحشور، بهزاد موسايي و اخيرا ً احمد مير احسان پس از يك دوره ي غيبت طولاني در شعر و مباني نظري كه الحق نبود فيزيكي اش و عدم چاپ آثارش خُسران قابل توجهي به هنر و ادبيات ما در بر داشته است. و سجاد صاحبان زند، مزدك پنجه اي كه اخيراَ شاهد نقدهاي آنها در شرق، همشهري،اعتماد و بوده ايم مسلماً در نشان دادن ماهيت پيشرو شعر گيلان نقش قابل توجهي خواهد گذاشت
در سرزميني كه شاعران نام آوري چون گلچين گيلاني ، هوشنگ ابتهاج ، كاظم سادات اشكوري، هوشنگ باديه نشين ، كامبيز صديقي ، بهمن صالحي ، طاهر غزال ، حسن حسام، محمد رضا اصلاني، احمد نيكو صالح ، م راما، خسرو گلسرخي، شيون فومني، فريدون گيلاني و...كه شعر گيلان را شعري جدي معرفي كرده بودند، رهبري شعر ايران از دهه ي شصت بسيار طبيعي بوده است.
در هر حال شعر گيلان شاعران نام آوري را در چنته ي خود داشته است ، كه از مشروطه و تسري شعر نو داراي افت و خيز فراواني بوده است، هر چند شعر دهه پنجاه گيلان هنوز نتوانسته از تاثير بزرگان شعر نو راه برونشدي بيابد، اما اين حركت جدي از دهه ي شصت با شمس لنگرودي آغاز شد تا يكايك شاعران تاثير گذار گيلاني آثار مانايي از خود بر جا گذاشتند و هر يك كوشيدند تا شعر فارسي ايران به تنوع زبان و فرم برسد. در سهمي كه براي شاعران پيشرو گيلاني بايد در هر دهه محفوظ دانست بايد براي سردبيران نشريات گيلاني نيز سهم قابل توجهي در شناخت و معرفي آنها قايل شد، هر چند سهم بسزايي هم در اين ميان بايد براي كاظم سادات اشكوري و علي باباچاهي در دوره ي مسووليت شعرآدينه ، فرامرز سليماني و مجابي در دنياي سخن ، منصور كوشان و عباس معروفي در گردون و تكاپو ، شهريار مندني پور و هادي محيط در عصر پنج شنبه و ... قايل شد.
مي توان پي جوي مولفه ي ويژه در ساحت شعر گيلان بود كه آن را متمايز از شعر جنوب يا شعر ملي نمايد؟
جا پای باد
از تو نگفت
نمی توان
ننوشت
نبود با تو
در بلندای البرز
زیر دامان ِ سفید ِ درفک
غرق در ترانه و آوای رودخانه
به یاد تو نبود
می شود مگر
گوشه ی لبانم
جامانده
بوی بوسه ات
چه د یر به خود آمدم
رفته بودی تو
و باران که تشنه
جا پای باد می نشست .
11-3-84
مزدک پنجه ای
معرفی هیات ریسه گروه شعر خانه ی " فرهنگ "
سال ها پیش روزی محسن نعمت خواه ( نقاش ) و فرامرز توحیدی ( نقاش ) طرح تشکیل خانه ای فرهنگی را که عده ای از هنرمندان در آن جمع شوند با علیرضا پنجه ای ( شاعر و روزنامه نگار ) در میان گذاشتند . و از آنجایی که چنین خلایی احساس می شد پیشنهاد مطلوبی به نظر آمد. از این رو این سه تن بر آن شدند تا هر کدام در ابتدای راه 3 نفر را در زمینه ی فعالیت هنری خود معرفی کنند . به این شکل خانه فرهنگ گیلان که بعدها حلقه ی اولیه خود را گسترش داد ، اساسنامه نوشت و ... تشکیل شد . این خانه که حالا از آن با عنوان "خانه ی فرهنگ گیلان" نام می برند مدتها ست در کنار دیگر محافل مستقل ادامه ی حیات می دهد . این خانه از بدو پیدایش خود به مانند بسیاری از محافل دیگر فرهنگی ایران زمین چندین و چند بار دستخوش تغییر و تحولات در هیات رییسه خود شد . در این سالها "خانه فرهنگ گیلان " فعالیت اکثر رشته های هنری را در خود به چشم دید اما متاسفانه گروه شعر این خانه برخلاف آن چه که تصور می رفت به غیر از برپایی چند جلسه در ماه های ابتدایی حیات " خانه ی فرهنگ " عملا هیچ کارکردی نداشت و این برای اهالی شعر گیلان و حتی خود اعضا ء و هیات رییسه آن خانه نا مطلوب به شمار می آمد . به هر ترتیب با رایزنی های صورت گرفته در نهایت هیات رییسه مصمم شد تا با همکاری رقیه کاویانی ( شاعر و بازرس خانه ) و علی رضا پنجه ای ( شاعر ، روزنامه نگار و بازرس علی البدل ) اقدام به تشکیل جلسات شعر کند.
از این رو پس از گذراندن جلسات متعدد بین اعضاء هیات رئیسه ی جدید "خانه ی "فرهنگ گیلان " عاقبت در تاریخ 4-12-84 ساعت 18 عصر در محل این خانه با حضور نفراتی چون: محمد امین ِ برزگر ( شاعر ) ، منصور بنی مجیدی ( شاعر آستارایی ) ، علی رضا پنجه ای ( شاعر و روزنامه نگار ) ، مزدک پنجه ای ( شاعر و روزنامه نگار ) مجتبی پورمحسن (شاعر و روزنامه نگار ) ، مهرداد پیله ور ( شاعر ) ،کورش جوانروح ( شاعر ) ، شاهین دلبری ( شاعر ) ، مهدی رضازاده ( شاعر ) ، محمد رضا روحانی ( شاعر ) ، افشار رئوف ( شاعر ) ، کیوان سلحشور ( شاعر )، پریسا سعیدزاده ( شاعر ) ، طاهره صالحپور ( شاعر ) ، آریا صدیقی ( شاعر ) ، رقیه کاویانی ( شاعر ) ، بهنام ناصری ( شاعر و روزنامه نگار ) ، ریحانه نامدار ( شاعر ) ، مازیار نقش جهان ( شاعر ) ، پیمان نوری ( شاعر ) ، کورش منجمی ( شاعر ) ، م. موید ( شاعر ) و حیدر مهرانی ( شاعر ) به قصد تعیین هیات رئیسه ی گروه شعر بر اساس آیین نامه ی اجرایی خانه ، چگونگی عضو گیری و برنامه ریزی برای تشکیل کمیته های اجرایی مانند کارگاه شعر و نقد شعر و کتاب شعر و یادمان بزرگان و میزگرد و ...برگذار شد . که در نهایت پس از بحث و گفتگوهای فراوان بین نفرات ، 6 تن از حاضران در جلسه خود را به عنوان کاندیدای هیات رئیسه گروه شعر به نامهای :
1- محمد امین برزگر ( شاعر ) – (مجموعه شعر زیر آسمان دی ).
2- علی رضا پنجه ای ( شاعر و روزنامه نگار ) – (مجموعه شعر های سوگ پاییزی ، همنفس سرو های جوان ، آن سوی مرز باد ، برشی از ستاره ی هذیانی ، گزینه ی شعر گیلان و عشق اول ).
3- مجتبی پورمحسن ( شاعر و روزنامه نگار ) – (مجموعه شعر من می خواهد خودش را خودکشی کند خانم پرستار ) .
4- مهدی رضازاده ( شاعر ) – (مجموعه شعر های عقربه ها در غروب ساعت و دارم ناشیانه می خندم ) .
5- پریسا سعید زاده ( شاعر ) – (مجموعه شعر تکه بر ماه ) .
6- مازیار نقش جهان ( شاعر ) – (مجموعه شعر گاهی کنار همیشه ) معرفی کردند که پس از رای گیری در نتیجه علی رضا پنجه ای با کسب 20 رای نفر اول ، محمد امین برزگر با کسب 13 رای نفر دوم ، پریسا سعید زاده با کسب 12 رای نفر سوم ، به عنوان اعضاء هیات رئیسه خانه ی " فرهنگ گیلان " برگزیده شدند.
دنیا
شبیه آدمهایی نیست دنیا
که فکر می کنم
نفسهایی که می کشی
قد بلندم
می پوشاند قامت آفتاب
عاشق می شود
در سیاهی گیسوانت سایه
شبیه خودم من
حتی شعرهای تو
چگونه باشم
دوست داری ؟
نگاه کن
به چشمهایم
خنده هام
گریه کن
و کلاغان که می خوانند
غروب هنگام
سرود های غم انگیز
گوش کن
نیست شبه نفسهای گرم این چای
آدم هایی است که عاشق می شوند
دنیا
شبیه کلاغهایی است
که بال می کشند و
به سوی غروب
شب می پوشند .
4-12- 84
رشت
|
نگاهى به چالش هاى نقد ادبيات امروز نقد در بوته نقد مزدک پنجه ای
جايى خوانده ام: «اولين منتقد ابليس بود و نخستين مخاطب آن انسان» به زبانى ديگر همنشينى ابليس با انسان يك پارادوكس هستى شناسانه محسوب مى شود، ابليس شورشى اى كه برخلاف نرم موجود آدمى را به پرهيزگارى و رستگارى دعوت نمى كند، خلاف آمد چيزى كه از ابتداى هستى پيامبران مبشر آن بودند.بسيارى از آسيب شناسان عرصه ادبيات بر اين عقيده اند كه ادبيات هنگامى راه تكامل مى پيمايد كه آثار ادبى را به بوته نقد بنشينند. كارى كه متاسفانه كمتر در حوزه ادبيات ايران روى مى دهد. به زعم بسيارى ايران امروز بيش از هر چيز براى پيشرفت نيازمند منتقدانى است كه آثار شاعران و نويسندگان را به نقد بكشند؛ هرچند كه به گونه مطلوب، نه خودشان و نه آثارشان شناخته و بررسى نمى شود. سابقه نقد ما به شمس قيس رازى با نگاهى سنتى بازمى گردد و نظريه پرداز بزرگ شعر معاصر نيما يوشيج، در واقع نيما هم شاعرى انقلابى گر در عرصه فرم و محتوا بود و هم نظريه پرداز و منتقدى ارجمند و پس از او خود شاملو با همان مشخصات در صفحات پاسخ به خوانندگان و شاعرانى چون اخوان ثالث در بدعت هاى نيما و... هدف نقد از ديدگاه سنتى آن قضاوت، طبقه بندى و توضيح آثار ادبى است...، هدف از اين توضيح تعيين روابط يك اثر است يا تاريخ عمومى ادبيات با قوانين ويژه اى از انواع ادبى، با محيطى كه در آن به وجود آمده و سرانجام با نويسنده اش، اما نگاه مدرن به نقد امروز مى گويد هر اثر هنرى داراى زواياى عديده اى است كه برخى از اين زوايا را بايد از منظر منتقد شناخت. |
جا پای باد
از تو نگفت
نمی توان
ننوشت
نبود با تو
در بلندای البرز
زیر دامان ِ سفید ِ درفک
غرق در ترانه و آوای رودخانه
به یاد تو نبود
می شود مگر
گوشه ی لبانم
جامانده
بوی بوسه ات
چه د یر به خود آمدم
رفته بودی تو
و باران که تشنه
جا پای باد می نشست .
11-3-84
مزدک پنجه ای
برشي از شاعر اعتدالي
گفتوگو با عليرضا پنجهاي، شاعر و روزنامه نگار
بهنام ناصري
عليرضاپنجهاي استاد مصاحبه است؛ اين را پس از پاسخ به دومين سؤال درمييابيم. در اين گپوگفت ادبي، اگر چه بين مصاحبهگر و مصاحبهشونده تفاوت سليقه بيداد ميكند، اما حاضر جوابي پنجهاي در جايگاه خود قابل توجه است. «عشق اول» پنجمين مجموعه شعر اوست كه بنا به اظهارات ناشر- در بلبشوي بازار چاپ و نشر- خوب فروش رفته و حالا بهانه و محرك اين گفتوشنود شدهاست.
* «عشق اول» پنجمين مجموعه شعر شما است كه انگار كاركردهاي شعري سيزده سال گذشته را در آن گزيدهايد. در اين سالها چرا كتابي از شعرهاي شما چاپ نشد؟
از قسمت دوم پرسش تان ميآغازم! به دليل اين كه وضع توزيع كتاب خيلي بد است، به خاطر مميزي چند شعر از مجموعهام و به خاطر آن كه دنبال ناشر واقعي بودم- نه آنها كه مؤسسات انجام خدمات چاپ هستند كه يعني پول از شما چاپ از ما- در اين 13 سال با سه ناشر تا مرز امضاي قرارداد پيش رفتيم اما بهانهاي، چيزي تصميمگيري را برايم مشكل كردهبود. آخر 13 سال جان بكني. بعد پول هم بابتش بدهي، كتاب فروش كتابت را در ويترين نگذارد كه
هيچ حتي به صورت اماني يك جلدش را قبول نكند، سرخورده نميشوي!؟ تازه چند روزنامهي معتبر فرهنگي كه قبلاً در سالهاي ماضي با تو مصاحبه هم داشتند اصلاً بزنند زير اين كه كتاب شعرت براي معرفي به دستشان رسيده است. بعد كتاب درنيامده چند نفر عزم جزم كنند كه تو پوزهات بزنند و … مگر آدم مريض است؟ عدهاي ديگر هم كه دوستت و از دوستدارانت هستند بابت يك كيلو تخمه 6-5 هزار تومان ميدهند اما از تو انتظار دارند كه كتابهاي خودت را بخري و به آنها هديه دهي و اين انتظار البته از سوي دوستان نزديك كه طبيعي است از سوي آشنايان هم چنين انتظاري معمول شده است. در حالي كه اگر هر دوست و آشنايي 5 تا 10 جلد كتابت را بخرد و به سايرين به مناسبت عيد، ديد و بازديد، تولد و … هديه كند فكر ميكنم لااقل نيمي از بيعرضهگي وزارت ارشاد در
تهيهي يك مركز توزيع قوي در عرض اين 27 سال حل ميشود. از سوي ديگر «عشق اول» ششمين كتاب من بوده يعني من يك كتاب هم به عنوان گزينه شعر گيلان داشتم كه البته اسم اصلياش برشي از شعر گيلان بوده كه شرح حال 54 شاعر نوپرداز گيلاني در آن آمده است و نمونه شعرهاي دههي شصت آنها، كه فكر ميكنم از محتويات آن علاقهمندان به شعر و خود شما آگاه باشيد. براي آدمي مثل من هم تن دادن به يك سري گزيرهاي ناگزير مؤسسات ارايهي خدمات چاپ و نشر چندان مطلوب نميتوانست باشد، لابد حق ميدهيد. از سوي ديگر بيش از 90 درصد اين شعرها پيشتر در نشرياتي با 350 برابر تيراژ اين كتاب چاپ شدهبود. ميخواهم بگويم ما دو دهه است در بحران فرهنگي ادبيات خاصه شعري و كتابخواني به سر ميبريم. در اين جور مواقع بهتر است شاعراني چون من هر ده سال به ده سال كارهاي چاپ شدهشان در نشريات را تدوين و در هيأت كتاب ارايه دهند. يعني مقرون به صرفهتر است و صد البته آبرومندانهتر! در ضمن بايد عرض كنم بسياري از مفاد پاسخ من به پرسش اول شما دربارهي من صدقه نميكرد. يعني خوشبختانه بعد از 5/2 ماه تمام تيراژ كتاب عشق اول وفق پيشبيني ناشر به پايان رسيده و ناشر تنها صد جلد از آن را براي نمايشگاه كتاب گذاشته است. من همهي شعرهاي سزاوار تدوين را در اختيار ناشر گذاشتم تا او به سليقهي خودش كتاب اول را مدون کند.
او از هر سالي چند نمونه شعر در اين مجموعه گردهم آورد تا خواننده گزيدهاي از 13 سال تجربيات پنجهاي را در يك كتاب 109 صفحهاي داشته باشد؛ البته شايد اگر شما بوديد و با خود من كه حضور حرفهاي در عرضه و تقاضاي كتاب نداريم (يعني بخش بازرگاني آن) كتاب اول را طوري در ميآورديم كه با ذايقهي حرفهايهاي شعر بيشتر جور درميآمد تا مخاطبان عامتر شعر؛ عليايحال شايد نتيجه الان ورشكستگي ناشر بود و كار به چاپ كتاب دوم از مجموعه 13 سال شعرهاي پنجهاي كشانيده نميشد.
* فكر نميكنيد كه خوانندهي شعر امروز، لزوماً بايد به برخي مؤلفههاي حرفهاي تجهيز شده و پل ارتباطي مدنظر شما را در زمينههايي جداي از متنهاي شعري پشت سر بگذارد؟
شما فكر ميكنيد خوانندگان مدنظرتان – باويژگيهايي كه برشمرديد- چند نفر هستند؟ كه بعضاً تيراژ آثار همانديشان چنين تفكري از 50 نسخه هم فراتر نميرود.
من نميدانم اين تخم لق را چه كسي به دهان معدودي نو آمده در عرصهي شعر گذاشته كه شعر در عرض 13 سال كهنه ميشود. نه خير اين طورها هم نيست كه برخي گفتهاند، اگر ذايقهاي استاتيك امروز شما مخاطب شعر سال
69 من نيست لااقل ذايقهي آگاهي تاريخي شعر شما كه ميتواند با اين قسمت از شعر من كنار بيابد. يعني درست است كه شعر سال 69 من الان در قالب كتاب تدوين شده اما در زمان خودش در نشريات سراسري و البته مطرح و وزين و تأثيرگذار چاپ شده، لااقل پنجهاي سال 69 را با هم طرازهايش كه حداقل 20 سال از روند استاتيك و زيبايي و زيباييشناسي شعري عقب بودند ميتوانيد مقايسه كنيد، مشكل جوانان شاعر اين است كه از هر كتاب شعر انتظار دارند كه به عنوان منبع الهام آنها عمل كند و ظرايف فزايندهي زباني و استتيك آن را در لايههاي آن به مداقه نشينند در حالي كه شعري ماننده «كنسرو ابر» كه شما امروز در اين مجموعه ميخوانيد در زمان خودش كلي داد مترجعان شعري ولايت را درآورده و دربارهاش چندين و چند فحش نامه در كشكولهاي خود نوشتهاند، به آن
دسته از دوستان پيشنهاد ميكنم كه اين طوري با مجموعهاي برخورد نداشته باشند كه در عرصهي نقد بايد مجموعهاي اين چنيني را فصلبندي كرد با اين توجه كه شما بايد جايي هم براي آگاهيتان از مجموعهي در راه «پيامبر كوچك» كه چه بسا به دغدغههاي شما بيشترينهي پاسخ را خواهد داشت باقي بگذاريد مجموعههايي مانند عشق اول و نوع تدوين آن از سوي ناشر محترم نقش پلي را بازي ميكنند كه بايد مخاطبان خرد و كلان را از خود گذر دهند و شما در اين ميان به جستجوي طناب بر روي اين پل هستند كه تنها دغدغههاي هنرمندانهاي صنف طنابباز حرفهاي را پاسخ گويد. شايد و چه بسا يقيناً دغدغهي ناشر انتشار كتابي بوده كه هر فصلي از آن ميتواند با يك تقسيمبندي سليقهاي از سوي شما و هر خوانندهي ديگري به تعداد خوانندگان شعر بيافزايد و شعرهاي آوانگارد آن هم از نوع شعر پيشرو بوده و نه فراتر از پيشرو يا اولتراآوانگارديسم. در ضمن بايد بيافزايم اگر مجموعه شعر يك شاعر را مجموعهي جواهرات او بيانگاريم يقيناً ميدانيد كه سنجش عيار طلا با عيار برليانت، ياقوت، و … متفاوت است؛ به ديگر سخن هر شعري براي خود سنجش خاص خود را ميطلبد، به عنوان نمونه شعري كه بيشترينهي عناصر بهره برده شده در آن در حوزهي تخيل است را نميتوان با شعري زبان محور سنجيد يا يك شعر سوررئاليستي را با يك شعر سمبليك.
* مجموعههاي ديگري از شما در دست انتشار است كه از دغدغههايي متفاوت در اين آثار خبر داده ميشود از كيفيت اين تفاوت بگویید؟
در مجموعهي «پيامبر كوچك» و «شب هيچ وقت نميخوابد» شعرهاي زبان محور و همان «شعر توگراف»ها (شعر نگارهاي) كه دربارهاش منشوري در هنر و انديشهي زنده ياد محمدتقي صالحپور نوشته بودم، بيشتر خواهيد خواند، هر چند ناشر محترم سهمي هم براي ذايقههاي گونهگون مانند مجموعهي عشق اول قايل شده است. بنده در انتخاب شعرهاي هر سه مجموعه فقط با ناشر نقش مشاوره داشتهام. چون دنياي بازرگاني تجربه و تخصص خود را ميطلبد و چه بسا اگر اهل قلم، آفرينههايشان را بدون دخالت در تدوين در اختيار ايشان بگذارند و فقط نقش مشاورهاي براي خود قايل شوند نتيجهي حاصله مطلوبتر خواهد بود. البته به شرط آن كه ناشر هم از كارشناسان وارد به كار برخوردار باشد يا لااقل خود اهل بخيه باشد.
* ادبيات مانند ساير حوزههاي علوم انساني-همانطور كه زندگي- مدام در حال پوستاندازي است. تحولات شعر فارسي در نيمهي دههي هشتاد براساس چه شاخصهايي استوار ميدانيد؟
من فكر ميكنم همان گونه كه دنياي ادبيات داستاني امروز جهان دارد نوعي رئاليسم نوبنياد را تجربه ميكند كه البته هنوز در سرزمين ما جز معدودي در اين مهم درنگ نكردهاند و هنوز دستخوش به آوانگارديسم چند دهه قبل و البته مستعمل غرب هستند، شعر ما نيز ميتواند خود را پوپولاريزه كنند و يا شرايطي پديد آورند كه بين فرهنگ استاتيك ايشان و مخاطب، حد تعادلي-كه نه سيخ بسوزه نه كباب-ايجاد شود. براي من نمونه كارهايي مانند تجربيات نجدي و برخي آثار دانش آراسته و احمد محمود نمونههاي موفقي هستند، وگرنه تن دادن به اشرافيت قلم همواره به جز سرخوردگي عايد ديگري براي ما دربرنخواهد داشت. نبود نقد غيرسفارشي را هم بايد از نكات مهم آسيبشناسي عدم به روز بودن ادبيات ما دانست. آن هم در عصر اينترنت و وبلاگنويسي؛ البته لازم است بدانيم كه مقولهي شعر همواره تودهگستر بوده و شعر كالاهاي فرهنگي درباريان و اشراف، و در قديم عوامالناس از آن بي بهره بودند تا اينكه در انقلاب مشروطيت شعر از دربار راهي كوچه و بازار ميشود و مخاطب عام مييابد، حالا البته الحمدلله كه بساط دربار برچيده شده و اهل بازار و آقازادهها هم كه اهل هر چه باشند اهل شعر نيستند، اما اشرافيگرايي در شعر از طبقهي اجتماعي جاي خود را به طبقهي فكري تغيير داده و عدهاي مانند درباريان چنين ميپندارند كه عوامالناس را چه غلط كاري به التذاذ از شعر و شعرهايي ميسرايند كه تنها هم محفليهاي كمتر از انگشتان دست برايش هورا بكشند. و اگر حتي بندهي مدعي نو انديشي با آن رابطه نگيرم متهم به ارتجاع ميشوم. من البته به هيچ وجه با آثار آوانگارد مخالف نيستم كه كارنامهي من حكايت از صحت گفتارم دارد و اگر هم
پيشنهاد تازهاي در شعر مطرح كردهام همواره جانب اعتدال را در آن رعايت كردهام و كمتر كسي پيدا ميشود كه بگويد از آن سردرنياوردم. ولي يقيناً كساني كه يافت خواهند شد كه بگويند خوشم نيامده يا فكر ميكنم بيراهه ميرود مثلاً بسيار يافت ميشوند كه بگويند شعر بر اساس زبان استوار است و جاي تصوير فيزيكي به جاي كلمه نيست، اين به جاي خود قابل بررسياست اما اگر گفته شود چيزي سر درنياوردم يعني نه فهميدم، نه حس كردم و نه ارتباط گرفتم اينجاست كه بايد اول به مخاطب نگاه كني كه در چه طيفي از آگاهان به مسايل شعري، ادبي و هنريست و بعد كلاهت را قاضي كني كه اين ديگر يقنعلي بقال نيست پس يك جاي كار من عيب دارد، رسيدن به اين دانستگي گاهي رهايي از «دانستگي» را طلب ميكند كه لابد يكي از اين دانستگيها ميلنگد و انساني پيروز است كه در ابتدا دانش و آگاهي خود را به زير سؤال برد. بايد بگويم بقاي شعر ما در گرو ناگزيري رابطه است، نوآمدگان عرصهي شعر بهتر است مطالعات فعلي خود را معطل كنند و براساس يك مطالعهي سيستماتيك به تاريخ و جامعهشناسي هنر و ادبيات بپردازند و مطالعهي فلسفي را در دستور كار بعدي خود بگذارند چون عدم رعايت مطالعهي سيستماتيك از آسيبهاي مهم بحران مخاطب در شعر امروز به شمار ميرود.
* زبان پيشگام دگرگوني، انقلاب و منشأي جريانهاي بديع ادبي-هنري است. با اين پيش فرض بسياري از تعاريف گذشته، مثل تعاريف تثبيت شدهاي كه از شعر و خوانندهي شعر وجود داشته، دستخوش دگرديسي ميشود. آيا اين دگرديسي از نظر شما وجود خارجي ندارد؟ آيا معتقديد كه شعر لزوماً بايد مورد توجه همهي اقشار خواننده واقع شود؟
زبان محمل است؛ اصل انديشهي آدمي است، بيان اين انديشه كه ميتواند در حوزهي تخيل، تصوير، احساس و عاطفه به كار گرفته شود، به محك زبان بازيافت ميشود. به ديگر سخن، منشاي قطعيت زبان انديشهي قاطع است. زبان خيال، زبان تصوير، زبان احساس و زبان عاطفه، جملگي عناصر تشكيل دهندهي يك ژانر شعري ميتوانند باشند. از سويي زبان مجموعهاي از نشانههاست كه ميتواند با بهرهوري از ميزان قطعيت يا عدم قطعيت مقطوع و مبتلا به آن، قاطع را به جاودانگي هدايت كند. هم از اين رو نسبت شعر موفق شعر متناسب است و نسبيت را هيچ منسوب قاطعي نيست. وگرنه ناسب قانون نسبيت را به جا نياورده است. همان گونه كه شعر و آفرينهاي از آن دست نيازمند عدم قطعيت است، پيش فرض شما براي دگرديسي تعاريف قبلي براي شعر اصالتاً نميبايد قطعيتي صادر ميكرد كه عدم قطعيت نه تنها نيازمند طرح در آفرينه است، كه بايد در انديشهي آفرينشگر و منتقد آفرينه نيز جايگاه خود را محفوظ بدارد. مقولهي دگرديسي در شعر امروز هم آن قدر ذهن آفرينشگران را اشغال كرده كه جملگي از اصالت آفرينه غافل ماندهاند و همه حتي نوآمدگان ميخواهند يك شبه بشوند نيما و از ليدري شعر هم مرتبتي كمتر نميپذيرند. حال اگر هر شاعري قايم به ذات محصول زندگي و مطالعات خود را به كار شعر بگيرد و از ادا اطوارهاي مد روز دوري گزيند، مطمئناً مصداق اين بيت كلام حضرت مولانا جلالالدين بلخي خواهيم شد كه: هر كسي كو دور ماند از اصل خويش / باز جويد روزگار وصل خويش.
* اگر اصل انديشهي آدمي باشد، زبان به دستافزاري در موازات تخيل، احساس، عاطفه و … تبديل ميشود و غايت كاركردش منحصر به بيانگري. آيا نميپذيريد كه هر انديشهي به ثبت رسيده، در ذات خود دچار قطعيت است و مانع از پديدايي واقعيتهاي جديد؟
خير؛ چون در غير اين صورت، تنوع انديشه و ژانر پديد نميآمد.
* به نظر من اگر بپنداريم كه همه ميخواهند نيما شوند، همه چيز را در فرآيندي خطي پنداشتهايم. به هر حال به نتيجه نرسيدن در چنين بحثهايي طبيعت اين بحثهااست. ديگر اين كه فرآيند تجربه در متنهاي شعري زباني با روند توليد همزمان شده است و به نظر نميتوانيم پيش فرضي متعارض با اين نكته داشته باشيم. نظر شما چيست؟
پيش فرضهاي چنين تفكري، بيشتر درگير ترجمههاي الكن مباني نظري هنر و ادبيات است. در هر حال ما از يك الگو و نه خرد مطلق صحبت ميكنيم. اين كه او (نيما) واضع سبكي جديد بوده و همه ميخواهند معلم و پديد آورندهي سبك نويي باشند. من فكر ميكنم اين مسأله ما را از متن ادبيات به در ميكند و به حاشيهي ادبيات ميافكند؛ آفتي كه متأسفانه سالهاست نوآمدگان عزيز ما سهواً دچار آن شدهاند. در پايان بايد بگويم كه ما معتقد به ديالكتيك هستيم و ديالكتيك، خرد را مطلق نميپندارد و نيز در تنوع انديشه به پوپولاريسم نظر دارد.
هندوانه ي زندگي
سر نزند اشتباهي
هيچ
مي داني تو
دلش كه بگيرد عاشق
مردابها در دلش
اقاقي در دستش گلها
باد ، هم كه بگويي نوزد
اتفاقي هيچ قطرات باران را از نو
هيچ ابري دوبار آبستن نمي شود
در دو راهي دوست داشتن
نمي داند كسي
نيست به شرط چاقو هندوانه ي زندگي
نفشار بر لبانم كارد
باشد اگر لحظه اي ديدار
نزديك
همراهي ات مي كنم
تا انتهاي اين واژه
به ياد هوس ها
چشمهايت
تا آخر لبان اين شعر
نه
من نداشتم دلش
هندوانه
شرط چاقو را....
18-4-84
رشت
مزدك پنجه اي
ملاحظاتى در باب شعر
تعريف يا تعبير
مزدک پنجه ای
بسيارى از منتقدان معتقدند كه شعر يك مفهوم كلى است. به همين منظور نمى توان يك تعريف مشخص از شعر ارائه داد، البته شاخصه هاى شعر در هر دوره زبانى متفاوت است و هر يك از افراد بر همين منوال تعريف خود را از شعر داده اند كه البته به خاطر تفاوت هاى ديدگاهى در شاعران، نويسندگان و منتقدان متفاوت است.اما در واقع شعر در دنياى امروز «رفتارى» است آگاهانه كه به تعداد آنان كه رفت و آمد مى كنند تعبير دارد؛ واكنشى سريع و نوعى صريح كه مى تواند حاصل آمده از گذار پرحجم ما - داشته هاى ذاتى و داشته هاى اكتسابى _ باشد كه در شرايطى خاص _ از آن جهت كه تنها براى ما فراهم آمده است _ نمودى نسبى و مقطعى بيابد.اين «رفتار» كاراكتر «من» را به پيشخوان بررسى و تحليل قرار مى دهد كه در «رفتارى» يك «من» موجود است.پس اين «رفتار» كه هر «من» شكلى از آن را به همراه دارد، تعابيرى دارد كه از آن جهت كه تعبيرند _ يعنى بيان كننده منظور و مقصود خود و يا مثلاً حس خود هستند _ متكثر، متنوع و فراخ منظرند.اينكه شعر چيست (تعريف شعر) ازجمله دغدغه هاى خاص ذهنى بسيارى از شاعران و هنرمندان است.شايد اين پرسشگرى به گونه اى به ذات جست وجوگر بشر برمى گردد كه درصدد آن است تا همه چيز را مورد مداقه قرار دهد، يعنى زمانى كه با چيستى يك چيز روبه رو مى شود درصدد كشف ماهيت آن چيز است و بر اين احساس دست به تعريف شعر مى زند (كه در واقع بايد از آن به عنوان تعبير هاى جديد ياد كرد نه تعاريف شعرى) كه نمونه هايى از آن را در زير مى خوانيد:اسپندر مى گويد: «شعر متمركز ساختن و تثبيت كردن تجربه هاى پراكنده زندگى است، حركتى از تاريكى به بى نظمى و پراكندگى است به سوى روشنى و نظم و شفافيت هنرى.»
رضا براهنى نيز «شعر را زاييده بروز حالتى ذهنى مى داند كه انسان در محيطى از طبيعت، به اين معنى كه به شاعر حالتى دست مى دهد كه در نتيجه آن او با اشياى محيط خود و اين رابطه به نوبه خود رابطه اى روحى است كه در آن اشيا و حالت مطلقاً فيزيكى و مادى خود را از دست مى دهند و بخشى از احساس و انديشه شاعر را به عاريه مى گيرند.»
شفيعى كدكنى در كتاب «موسيقى شعر خود» شعر را حادثه اى مى داند كه در زبان روى مى دهد. در واقع به طور غير مستقيم به نقش زبان در شعر نيز اشاره مى كند تا خواننده را متوجه اين مطلب مهم سازد كه ميان زبان شعر و زبان روزمره _ يا به قول ساختارگرايان چك (زبان اتوماتيكى) تمايز وجود دارد.در پاره اى از اوقات نيز ذهن پرسشگر بشر به دنبال آن است كه اصولاً چرا انسان يا شاعر شعر مى گويد و از اين طريق به نوعى درصدد تعريف شعر است. شاعر از اين طريق يعنى شعر گفتن به گونه اى دست به حقيقت مى زند اگرچه برخى معتقدند در شعر نبايد به دنبال حقيقت بود. (براهنى معتقد است شعر بايد واقعيت را تعطيل كند) اما منظور از اين حقيقت همان كشف جوهر شعر و يا نزديكى به ذات شعر است.
به قول دكتر زرين كوب «شعر واقعى كه من آن را شعر بى دروغ خوانده ام، بايد بيان واقعيت باشد از وجود شاعر _ از انديشه و تخيل او.» شاعر با به كار بستن صناعات ادبى، يا به قولى ترفند هاى شاعرانه با بازى هاى زبانى كه در شعر انجام مى دهد دست به تعريف شعر نمى زند. بلكه روايت ها و تعابير ديگرى را از شعر نمايان مى كند. شعر امروز اگرچه تعريف ناپذير است اما تعبيرپذير است.يعنى شاعر با بازى هاى زبانى آشنايى زدايى ها، تصويرسازى ها و خرق عادت ها تعابير مختلفى از شعر را به وجود مى آورد كه خود اين تعابير در مجموع مى تواند تنها يك تعبير از هزاران مشخصه ديگر شعر باشد.
مثلاً در شعر امروز زبان در دست شاعر فقط وسيله بيان معنا نيست بلكه بيان كننده هدفى است كه در خود شعر است. در واقع واژه ها در نزد شاعر نه فقط حاملان معنا بلكه در حكم اشيايى هستند با عينيت مستقل و ملموس. يعنى شاعر با به كارگيرى واژه هايى كه در خدمت زبان هستند دست به تعبير ديگرى از شعر مى زند و به نوعى از اين طريق شايد بتوان گفت شعر را تعبير مى كند، زيرا تعريف هر پديده اى نياز به شناخت موقعيت مكانى و زمانى و... دارد.از اين رو چون شعر فاقد زمان و مكان است و در واقع نمى توان براى آن عينيتى قائل شد يا به قول منطقيون چون ماده نيست و خيال است، پس تعريف ناپذير است. لنگيوس درباره شعر مى گويد: «يك قطعه شعر تعقل خواننده را ارضا نمى كند، بلكه وى را از خود بى خود مى سازد.»اما شاعر به دور از واقعيت ها شعر مى گويد. او اسير تخيل است به قول چالز لمب: «شاعر كسى است كه در بيدارى خواب مى بيند.»در بحث زبان و تعابير جديدى كه از طريق كاركرد هاى زبانى در شعر به دست مى آيد مى توان به عنصر زبان مثلاً در شعر نيمايى كه براى وصف طبيعت و وسيله اى براى ارائه روايت ها استفاده مى شود، اشاره كرد و يا در شعر شاملو زبان وسيله بيان خود براى طبيعت بيرون و درون است.شاعر زبان گراى امروز سعى دارد شعر را حتى المقدور از زبان نثر دور كند و سد كلمات را براى رسيدن به ذات «شىء» و شناخت نفس «شىء» بردارد و از اين طريق به زبان «شعر» نزديك شود.
باباچاهى در مورد كاركرد زبان در شعر مى گويد: «زبان در شعر آن قدر اهميت دارد كه وجودش خود بخشى از شعر است و هنر شاعرى اگر خوب متجلى شود، بخش بزرگى از زيبايى شعر و لذت هنرى ناشى از آن مرهون زبان است.به تعبير ديگرگونه شعر فرايند كاركرد ويژه زبان است. يك شاعر مى تواند با مقررات و تركيبات خاص جنبشى در ساختار و لذتى در متن پديد آورد كه شاعرى ديگر با مفردات و تركيباتى ديگر از عهده آن برنيايد.اما اگر كاركرد هاى زبان شعر، حس و حالتى مبهم و يا واضح را در خواننده پديد آورد كه تقارنى با معناى عام الهام داشته است با لذت يك متن هنرى روبه روييم.شاعر به وسيله كاركرد هاى زبانى نيز در نهايت درصدد رسيدن به تعبير ديگرى چون لذت متن است».علت اينكه شعر تعريف نمى شود و راى موضوعات مطروحه از آن رو است كه تعريف به الگوى عرف، درآوردن همان چيزى است كه شعر از آن گريزان است.يعنى وجوه مشترك داشتن با آنچه كه به عنوان «عرف» مى شناسيم و باز «تعريف» نمى شود كه از آن جهت كه پيش زمينه تعريف هر چيزى شناخت نسبى و شايد مطلق به آن چيز است يعنى اخلاقاً _ حداقل _ وقتى به «تعريف» بايد تن داد كه از آن چيز خاص زمينه هاى ذهنى بسيار كافى و فراوان در اختيار داشت و دست كم براى معروف به طور قطع و يقين شناخته شده باشد.در حالى كه به شهادت همه شعر هاى موجود _ و البته پذيرفته شده _ مى توان به اين نتيجه رسيد كه هيچ گاه در هيچ تعريف قطعى و ممتازى كه كليد دوران خود باشد وجود نداشته است، آنچه عنوان شده و مى شود «تعابير» ما از شعر يا زبان بوده و هست و شايد همين ممتازترين ويژگى اين «رفتار» پويايى انسان باشد.
حكومت نظامي
خورده واكس
نشسته به نظم
خسته
بيدار باش ِ پا
شب
تو
خسته از نظامي گري
پوتين ها
شعر من
سردْ شب
تاريك اتاق
زن سينه ها
مرد دست ها
بستر جنب شده
صف خزنده ي مستراح
دهان هاي گس
چشم هاي خسته
همسران ِخيالي
در دست
بوي سينه
پا مي خيزند
پوتين ها
مي نشيند برگ
در هاي و هوي دهان
هوسي
نا اميدانه
خورده واكس
نشسته به صبح
كنار ِ هم
زير خش خش پوتين ها
25-9-84
مزدک پنجه ای
زندگی رودخانه اي كه هرگز نمي ايستد
بررسي دو مجموعه شعر يزدان سلحشور
مزدک پنجه ای
شعرهاي يزدان سلحشور در دو مجموعه "خداحافظ يزدان"و "ديوان خشم"
دغدغه هاي شاعري است كه سياست يك بام ودو هوا را برگزيده است به گونه
اي كه او سعي مي كند در اشعارش از شعر طرز شاملويي بگريزد و خود را
شعاعري كه زبان موسوم به شعر دهه ي هفتاد را برگزيده مطرح مي سازد.
شايد اگر دو مجموعه شعر يزدان سلحشور در چند نشست نقادانه مورد بررسي
قرار گيرند،جملگي بر اين پاي بفشارند كه كتاب "خداحافظ يزدان"به دليل قائم
به ذات بودن، اشعار موفق تري نسبت به كتاب "ديوان خشم"در خود گرد آورده
است.
زباني كه شاعر براي شعرهايش برگزيده،صميمي و دوستانه است و شايد شكل روايي زبان يكي از مشخصه هاي سازو كارهايي اينگونه در زبان شعر مورد استفاده اوست.
اگر اين خط كش را از من بگيريد / دفترم را پاره مي كنم / اگر اين مداد را از روي زمين بر داريد / ديوارها را خط خطي مي كنم / چقدر بگويم / اين مدرسه به لعنت خدا هم نمي ارزد ! / من مشقهاي خودم را مي نويسم / از هندسه ي نگاهم خوشتان نمي آيد ؟ / دو را در دو ضرب كنم / حاصلش از دودهاي كله ي شما هم بيشتر مي شود / ديگر چه مي گوييد؟ / اسمم را جاي ديگر بنويسم ؟ / "خداحافظ يزدان" صفحه 5
او با استفاده از آشنايي زدايي( Paradox) و تصاويري ( (Image كه ارائه
مي دهد سعي بر آن دارد تا جلوه ي بهتري به كارهايش ببخشد.
" در كه صدايش بلند مي شود / چارچوب / ديوار را مي گيرد كه نيفتد" / "خداحافظ يزدان"صفحه 6
يا " يراي پاها يم يك صندلي مي آورم " / "خداحافظ يزدان"صفحه 7
يا " چاي سردش مي شود" / "خداحافظ يزدان"صفحه 8
او سعي دارد به اشياء در اشعارش تشخص ببخشد،البته در كنار آشنايي زدايي كه به كررات در آثاراو و خاصه شاعران شعر دهه ي هفتاد ديده مي شود.با اين تفاوت كه استفاده ي اين چنيني او از آشنايي زدايي، شعر را به مرز كاريكلماتور مي كشاند ودر شعر او چنين اتفاقي كمتر ديده مي شود.
پنجره به خيابان نگاه مي كند / كه دور مي شوي ميان چراغ هايي كه مي لرزد / و ماشين هايي كه سرفه شان گرفته./"خداحافظ يزدان"صفحه 7
زبان شعري كه سلحشور اختيار كرده اگر چه صميمي است و راحت ، اما در اين راحتي و صميميت نوعي تصنع وجود دارد كه گاه مخاطب را مي آزارد . او سعي دارد با استفلده از تصاويري كه آميخته با آشنايي زدايي و گاه با چاشني بازي هاي زباني همراه است از تصنع ناخواسته در آثارش بكاهد.
سيب ها را از پرده ها مي چيند / قل مي دهد پايين / مي دود / نيفتي / سگي در تابلوي نقاشي پارس مي كند/"خداحافظ يزدان"صفحه 16
در دو مجموعه شعر يزدان سلحشور مخاطب با دو نوع زبان روبه رو مي شود يك
نوع زبان طرز شاملويي و ديگري زبان موسوم به شعر دهه ي هفتاد.
شهر "بهار" او از مجموعه "خداحافظ يزدان" از آن دست شعرهايي است كه زبان شاملويي را اختيار كرده است،اما نگاه دروني شده و تصوير ايضاحي تلاش دارد تا زبان از ادبيات طرز شاملويي فاصله بگيرد.
و بهار / از لابه لاي انارها و باران ها آمده بود / هوا سرد و / پاييز/ به هئيت زني باراني پوش / از برابر تاكسي گذشت / نه شكوفه بود و نه عطري زنانه / كه از پس در گشودن مسافري تازه / سرد را برگرداند / با اين همه / بي هيچ ترديد بهار آمده بود و.../"خداحافظ يزدان"صفحه 18
او گاه شعررا با زبان موسوم به شعر دهه ي هفتاد شروع مي كند و در نهايت زبان شاملويي بر زبان موسوم به شعر دهه ي هفتاد سايه مي افكند و برتري مي جويد.
سي و سه ساله اي !/ به آينه نگاه مي كني ... اما جوان شده اي !/ كودكان مرد
مي شوند و مردان پير/ درختان سپيد / و از سالي به سالي خميده تر فواره هاي حوض و.../"خداحافظ يزدان"صفحه 20
تا اين قسمت زبان شعر ،زبان موسوم به شعر دهه ي هفتاد است.
حال به اين برش از همين شعر توجه كنيد.
سبزه ها سبزند چنانكه بايد / علف ها /درخشان از شبنم صبحگاهي / و آب / دوايري عظيم /-كه روياهاي مكرر را آرامش مي دهند-/ چنين است كه به مرگ وارد مي شوي و.../"خداحافظ يزدان"صفحه 21
آوردن كلماتي چون "دوايري عظيم "،"چنين"و"چنانكه" باعث بر هم زدن يك دستي زبان او و سوق دادن زبان او به زبان طرز شاملويي شده است.
و اما شعرهاي "پيش از وقوع"،"زنان 2"،"زنان 4"،"زنان9"،"زنان 10"او را مي توان از جمله شعرهاي خوب اين مجموعه دانست كه از نظر كاركرد زبان نيز يك دست بوده و در واقع زبان شعر ش بيشترينه ي فاصله را از شعر طرز شاملويي گرفته است.
سلحشور سعي مي كند در شعر"چهره ها"در واقع به نقد شخصيت و نقد شعر 16 شاعر كشور بپردازد او به مانند نقاشي كه كاريكاتور مي كشد تصاويري را خلق مي كند كه در اين ميان از همه دلنشين تر شعر اول او "مهرداد فلاح "و شعر دومش
"علي عبدالرضايي "است كه نمايانگر وجود طنز در اين اشعار است .
برشي از شعر دوم او"علي عبدالرضايي" را با هم مي خوانيم :
لخت كرده خودش را / تا تمام دنيا ديدي بزند! / ديد خود را زديم / بپوش لباست را! / اين بي قواره نازيبا را / كنار دريا هم كه لخت كني / موج ها عقب عقب بر مي گردند / باور كنيد كه شعرش مثل پير زني است / كه مي رود روي سن / جاي تحسين / گوجه فرنگي در يافت مي كند!و.../"خداحافظ يزدان"صفحه 51
البته نوع كاركرد اين شعر و نوع استفاده از شخصيت ها در اين كتاب كار نو و
تازه اي نيست زيرا در كارهاي شاپور بنياد و بيژن كلكي پيشترها چنين پردازشي
شده است . البته كه بگذريم از اخوانيات كه در شعر قدمايي پيشينه ي قابل ملاحظه اي دارد.
روزمرگي و اتفاقات روزانه را به راحتي مي توان در اشعار سلحشور ديد كه برخي از اين اتفاقات ارزش شعر شدن را دارد و برخي نيز ...بگذريم.
اما در اشعار سلحشور زندگي مانند رودخانه اي است كه هرگز نمي ايستد و جريان دارد.
بخش اعظم مضامين كارهاي او را عشق و حضور نسبي اشياء تشكيل مي دهد. با خوانش برخي از اشعار اين دو مجموعه به نظر مي رسد شاعر، برخي از اشعار خود را ساخته است يعني آن قدر بعضي از اشعار تصنعي و برخي بي روح هستند كه اين باور را در ذهن مخاطب به وجود مي آورد . البته در مجموعه "ديوان خشم" بيشتر مي توان چنين موردي ديد.
اما از ويژگي مجموعه "ديوان خشم" ا و شايد به دور بودن از هر گونه بازي زباني باشد در حالي كه ذات زبان موسوم به شعر دهه ي هفتاد بازي زباني و قطعيت هاي
زباني ست .
نه باراني / آرميده در خود/ نه سوالي / بر در آويخته / تكان مي خورد / چيني از چين هاي اين پيشاني / چيزي گذشته / خاطره اي / به ملحفه اي آغشته / كبوتري / دور مانده از.../ تمام شده !/ هوا را در جام / خود را در سطري ريخته ام / و سهم خداوندي /هي هي چوپاني در كوه است./"ديوان خشم"صفحه 85
زبان شعرهاي سلحشور در كتاب "ديوان خشم "اگر چه زباني برگرفته از زبان موسوم به شعر دهه ي هفتاد است ،ديده نمي شود .
بخش اعظم درون مايه مجموعه"ديوان خشم" تشكيل شده از عشق،ديالوگ،و منولوگ ها و گزارش هايي است كه به زباني روايي به خوا ننده منتقل مي شوند.
شعر"ديدار در تايستان"او از مجموعه "ديوان خشم"كه با ديالوگ شروع مي شوددر واقع بيانگر دغدغه ي ذهني شاعر است كه مخاطب هيچ احساسي نسبت به اين دغدغه ها ندارد.
و اين شايد به واسطه ي ساختاري است كه در گفتگوهاي بريده بريده وجود دارد و آمدن به يكباره ي كلماتي به مانند سياست ،پاوند(پوند)، ويتمن و ... كه به نظركليتي خشك و بي روح را به ذهن آن هم در يك فضاي عاشقانه وارد مي سازند و اين مقامي است كه اين كلمات اصولاً فاقد لطافت هستند و رمانتيك و حس بر انگيز نيستند.
گفت:"براي تو / براي تو لا اقل / مي شود اين سيگار را..." گفت:"يا..." روشن كرد / و ريخت هر چه را كه در زير سيگاري [لطفاً يك فعل "بود"اضافه كنيد!] / در كاسه ي [چه منظره اي ]!خالي چيپس / و ببخشيد كه...از اتفاق / پرده همين موقع [بي خيال]اتاق همين موقع [با وقار] / يا شب [تصور كنيد با صليب شكسته بر بازو ] / شرم آور است ! اما مي توانيد يك به يك اضافه كنيد بعد از كروشه ها : / كنار ، روشن ، تاريك / و ..."ديوان خشم"صفحه 64
شكل ساختاري شعر هاي مصنوع يزدان سلحشور به گونه اي است كه از ابتدا تا انتها ي شعر ، شما با شعر شاعري روبه رو هستيد كه در يك خط حركت مي كند و هيچ اوج و فرودي نمي گيرد ، در واقع همين حركت ممتد روي يك خط ، زمينه ساز آن شده كه مخاطب خود را ، در مقابل شعر شاعري بيابد كه با ذهنيتي خنثي بيشتر از شعر دغدغه رعايت آداب شعري را در شعر خود دارد.
اين ميز براي گرد شدن / كلمب را كم دارد / رويداد مرده / سخنان زنده را / [و كلمب : كسي كه كشف كرد عشق و رزيدن را بر زمين / و رويداد مرده : كه فراموشي تو / فراموشي ام / و سخنان زنده : كه دوباره از سر] / و معنا ها / كه گريزانند ازمن - كه يزدان - / و شما كه مي دانستيد / فلسفه زيباترين شكوفه ي اين بهار است / پس به هايدگر و.../ "ديوان خشم"صفحه 59
مي توان گفت چرا بعد از خوانش چند باره ي اشعار سلحشور اين احساس در خواننده ايجاد مي شود كه اشعار او به غير از تمام نكات مثبت و منفي كه در خود دارد از يك كمبود رنج مي برد و آن جسارتي است ، به ديگر سخن در شعر هاي سلحشور مي توان نگراني او را از رعايت آداب شعري كه در قاب تعريف او از شعر بگنجد به خوبي بازيافت ، كه اين خود بهترين گواه و توجيه محافظه كاري او در شعر است. به گونه اي كه براي آغاز يك شعر موفق حكم خود كشي زود هنگام مي يابد .
اگر يزدان سلحشور به عبارتي ساده تر با شعرش روراست تر باشد و يا به قولي سنگ هايش را با شعرش وا كند ، مطمئناً چهره ي شفاف و زيباي شعرهايش در سياست يك بام و دو هوا مبهوت نخواهد ماند.

.jpg)

