چشم انتظار
می کَنم
کفش های این جاده را
که پس دهد چشم هایم
عیبی ندارد که هنوز
نیامده
به محض آمدنش
کفش می بینم
چه قدر
آقا
شماره ی چهل نیامد ؟
گفتم که ...
همین یک جفت
کفش چهل دارم
جاده گشاد می شود
تو
با کفش های بیست و ...
نمی دانم چند بود
باز همان آقا
... هشت
می گذری از جاده ای خیس
از نگاهم
تنگ می زند
کفش جاده
برایم
باران که ببارد
نه
راه روم کمی
نه
من
چشم انتظاری شماره ی چهل را ...
مزدک پنجه ای
21-6-80
جنین
از یک جنین مرده
چه می خواهی ؟
تو فقط نقاشی ات را بکش
نکن وسوسه
پیکرم
بگذار خطوط نا موازی این شعر
راه باز کند
به نقاشی ات
نکن خسته ام
در آغوش توست
شاعر می مانم
نگیر خنده ام
بوسه ات
چشم هایم
بگذار عاشقانه بمبرم
در نقطه های مرگ
این اسب سرکش
رام شود در وسوسه ات
بگذار
من از تو تنها
یک جنین مرده می خواهم .
30-10-84
مزدک پنجه ای
سنگی بر گوری
این آقا جلال آل احمد نویسنده ی فوق العاده ای است .
سال ها بود که کتاب سنگی بر گوری او اجازه ی چاپ نمی گرفت . در دولت گذشته وزیر ارشادش – مهاجرانی - معتقد بود شخصیت جلال با چاپ این کتاب خراب خواهد شد . و البته برخی ها هم می گفتند خانم دانشور عزیز نیز مخالف چاپ مجدد آن بعد از انقلاب بود . اما به هر ترتیب گویا برادر جلال در دولت وقت توانست مجوز انتشار ش را بگیرد .برخی ها دلایل مخالفت بانو سیمین را در عریان نمودن ماجرای بچه دار نشدنشان عنوان می کنند . در هر حال دوست دارم برشی از این کتاب را شما هم از نظر بگذرانید و مثل من شاید ایمان بیاورید که این داستان خوب که نه فوق العاده زیباست . برای تان برشی از آن را برگزیده ام . اگر خوشتان آمد در خرید آن درنگ نکنید .
***
ماه اول در پاریس معقول بودم و مطالعات فرهنگی و گزارش های مرتب و کتاب های تازه و حرف های تازه و اباطیل . اما به سویس که رسیدم دختر مهماندار چنان زیبا بود که پای شخص اول لنگید . و شخص دوم شد اختیار دار کار تن . و افسار م را گرفت و کشید به همان جا ها که هر لر دوغ ندیده ای باید سراغ گرفت . تنم از آزادی پایین تنه ای . تنها تجربه ای که ما شرقی ها در فرنگ از آزادی می کنیم . پانزده روز در سویس بودم . سه روز آخرش زوریخ و...
بعد رفتم آلمان . در بن و کلن دست به عصا بودم . ارادتمندان زیاد بودند و مدام با هم بودیم و خلاف شان حضرت شخص اول بود که خودش را بنده ی شخص دوم نشان بدهد . اما به هانوفر که رسیدم باز شخص دوم همه کاره شد . برف و سرما بدجوری بود و یک شب چنان هوای نحسی شد که هفده نفر را خفه کرد و همه ی پیر و پاتال ها را تپاند تو اطاق ها و رختخواب ها سرد بود و من از کیسه ی آب گرم بدم می آمد . رسما وسط خیابان دختر بلند کردم . در برلن فرصت تجربه های دیگر نبود . چون تجربه ی پشت دیوار زنده تر بود که بر صفحه ی اعلام قیمت بورس بانک ها ملموس تر بود تا در تن تکه های نخراشیده ی سیمان دیوار با سیم های خار دار بر فرازش . و راهروهای مترو که مثل راهروهای زندان خلوت بود و شهر که پر از پیر ها بود و خیابان و پارک ها و میدان ها که هیچ علت وجودی نداشتند و به هامبورگ هم تا رسیدم پریدم . اما در آمستردام قضیه جدی شد . یعنی شخص دوم کار دستمان داد زنی تازه از شوهر طلاق گرفته و تور اندازه و هم سن و سال خودم . و خدمتکار به تمام معنی . و لری دوغ ندیده تر از من . هفت روز بسش نبود . دنبالم آمد لندن . ده روز هم آنجا . برگشتن هم مرا کشید به آمستردام . و دو روز از نو . و اگر بچه دار شدم ؟ ...و که خوب . معلوم است . می گیرمت . و از این حرف و سخن ها .
و من به عمد نسخه ی دکتر را به کار بستم . تا سفر تمام شد و برگشتم . و کاغذ ها و کاغذ ها و من مدام چشم به راه . چشم براه خبر . خبر لا اله الا الله که در دیار کفر کاشته بودم . یک ماه گذشت و دو ماه گذشت و سه ماه گذشت و خبری نشد . کاغذ می آمد اما خبری نمی آمد . و کلافگی و سرخوردگی و بدتر از همه اینکه زنم نه تنها بو برده بود بلکه همه چیز را می دانست . و کاغذ ها را وا می رسید و محیط خانه سه ماه تمام بدل شد به محیط اتاق باز پرسی . تا عاقبت در ماندم . همه ی قضایا را از سیر تا پیاز برایش گفتم و تصمیم گرفتم بنشینم و مطلب را دست کم برای خودم حل کنم . و چه جور ؟ با نوشتن . و... ص 77
جلال آل احمد – سنگی بر گوری – نشر جامه دران – چاپ دوم 1385 .


