از نمایشگاه تهران کتابی با عنوان "اینجا روی تنه ی درخت " که مجموعه ای از شعر شاعران عراق ، فلسطین ، اردن ، سوریه ، لبنان است ، خریدم که مترجم آن موسی بیدج است . این کتاب در سال 84 توسط شرکت انتشارات علمی و فرهنگی منتشر شده است .
شعر های این کتاب جزء شعر های ماندگار جهان عرب است . بیدج با وسواس خاصی به ترجمه ی این شعر ها پرداخته است .
آن چه که سبب شده انگشت خود را روی این کتاب بگذارم جدای از ترجمه ی خوب بیدج ، شعر های بسیار زیبایی است که از خوانش آن ها در مخاطب شور و شعف خاصی نقش می بندد. برای نمونه چند شعر همراه با بیوگرافی شاعرش را برای تان می نویسم .
هاشم شفیق
در سال 1950 به دنیا آمده و در 1978 از عراق خارج شده است . در پاریس ،بیروت ، دمشق ، نیکوزیا ، پراگ و لندن زندگی کرده است . تعدادی از شعر های او به زبان های انگلیسی ، فرانسوی ، آلمانی ، ایتالیایی ، لهستانی ، اسپانیولی و کردی منتشر شده است .
سرنوشت
دخترم
پایم را بالش خود کرده است .
برایش قصه می گویم
که خوابش ببرد
از ابریشم ماه
آب های رنگارنگ
از عروسک هایی که راه می روند .
و از گنجی که در گیسوانش پنهان است .
برایش از ستاره هایی ریخته می گویم .
که فردا
چون کبوتران پر باز می کنند
از پرتقال آبی
از کوهی که شبانه
به سمت خانه می آید
از فیل سفید
از همه جا ...
اما هر وقت از زندگی ام می پرسد
آن قدر طفره می روم
که خوابش ببرد.
منعم الفقیر
نویسنده و بازیگر تئاتر است . به دلایل سیاسی از عراق خارج شده است . سه سال در بیروت زندگی کرده ، و با ورود اسرایئل به دمشق کوچید و از سال 1986 در دانمارک زندگی می کند . اغلب آثار او به دانمارکی ترجمه شده است . او سردبیر دو مجله ادبی یکی ادبیات عرب به زبان دانمارکی و دیگری ادبیات دانمارک به زبان عربی است .
وطن سازی
کمی خاک برداشتم
کمی گیاه
اندکی آب
و چه بسیار سیم خاردار
وطنی ساختم .
می خواهم
اسمش را عراق بگذارم .
ابراهیم نصراله
از پدر و مادری فلسطینی در امان (1954) به دنیا آمد .از سال 1978 تا 96 در مطبوعات مختلف مشغول به کار بوده است . کتاب های شعر او جوایز متعددی را برنده شده اند .
صداقت
مرد نقاشی
بسیار گریست
وقتی نتوانست
قطره اشکی را
نقاشی کند .
سرگردانی
در آغاز
اسب ها گفتند :
دشت می خواهیم .
عقاب ها گفتند :
قله می خواهیم
مار ها گفتند :
سوراخ می خواهیم
و انسان
سرگردان باقی می ماند .
امجد ناصر
در 1955 به دنیا آمد . در مطبوعات بیروت ، قبرس و لندن کار کرده است . در حال حاضر مقیم لندن و مسئول بخش فرهنگی روزنامه ی القدس است .
مرد و زن
صبح
در هنگامه ای مبهم
پیش از آنکه زندگی
با چهار دست و پا
با دهان افترا
در تن شروع شود .
صبح
در لحظه ای شاداب
که دست ها
به سوی هم دراز می شوند .
صبح
کمی مانده به توفان
در اهتزار مژه ها
در نفس ها
در نگاه واپسین
در ایوان ِ گشوده به روی دریا.
چیزی نمانده بود
جز رایحه ی قهوه
پژواک حرفی نامفهوم
و خونی
که روی ملافه ی سفید
بر تن طناب
می تپید .
برای چه آمده بودم ؟
1- درود
2- این مظاهر شهامت جدی جدی آدم نازنینی است . هنوز نمی دانم چرا دوستش دارم . احساس می کنم می شود روی رفاقتش حساب کرد . رفیق روزهای بی کسی و تنهایی هایم می تواند باشد . دوستش دارم .
3- اورهان پاموک وقتی جایزه ی ادبی نوبل را گرفت خیلی ها معتقد بودند او به خاطر فعالیت سیاسی اش این جایزه را گرفته است . اما سوالی که برایم پیش آمده این است که مگر چه اشکالی دارد که یک نویسنده که اتفاقا نیم نگاهی هم به سیاست دارد برنده ی این جایزه باشد .مثلا من از سیاست خوشم نمی آید .هیچ وقت هم به این موضوع فکر نمی کنم و یا سیاست را مضمون کارهایم نمی کنم چون مرد آن نیستم . یا مثلا جناب دولت آبادی ، داستان هایی با مضامین سیاسی نمی نویسد . حالا یکی پیدا می شود سیاسی می نویسد . از وقایع تاریخی ای صحبت به میان می آورد که یاد آوری آن به مزاج حزب غالب ِ کشور که از قضا رتق و فتق امور مملکت با اوست ، نمی سازد ؛ اما جسارت به خرج می دهد و واقعیت ها را می نویسد. خیلی ها می نویسند هر چند جسارت آن را ندارند که از واقعیت ها بنویسند . خب یکی می نویسد مزدش را هم می گیرد . به نظر من پاموک هم مانند سایر نامزد ها مستحق نوبل بود اما اگر برای نمونه آرایش هیات داوران تغییر می یافت چه بسا جایزه به آدونیس ، دولت آبادی ، یوسا و ... می رسید . این ما هستیم که باید همیشه آن ده نفری که به آخرین مرحله ی گزینش می رسند را به عنوان ده نوبلیست واقعی بپنداریم هر چند آکادمی سوئد به یک تن این جایزه ی چند میلیون دلاری را هدیه کند . اگر به لحاظ مادیات هم به این جایزه نگاه شود می بینیم میانگین سن نوبلیست ها همیشه گروه سنی آفتاب شان لب بام است را انتخاب می کنند که پاموک در این میان استثنا بوده است .
4- شرق ، روزگار را آورد . به نظر من روزنامه ی شرق نیاز جامه ی روشنفکری ماست . هر چند که این روزها شنیده می شود قرار است اهالی شرق تغییر سیاست بدهند و محتوای مطالب شان کمی همه گیر شود ، یعنی تنها اختصاص به قشر روشنفکر نداشته باشد . روالی که همشهری و جام جم انتخاب کرده اند البته در سطحی بالا تر از آنها .امیدوارم در هیات جدید برخی دبیران باند باز از این نشریه ریشه کن شوند . همان هایی که تا برای شان ننویسی بهت میدان نمی دهند . همان هایی که کار فرهنگی و رسانه ای را با سیاست و دکه داری اشتباه گرفته اند
5- به امید خدا تا 2 - 3 هفته ی دیگر اگر اتفاقی پیش نیاید نشریه را منتشر می کنیم . فعلا در مرحله نمونه خوانی مطالب هستیم . باور کنید چشم من یکی که در آمده از بس این شعرا و نویسندگان بد خط هستند . بی چاره حروف نگار .
جدای از این ها واقعا با علی رضا پنجه ای کار کردن مشکل است چرا که وسواس خاصی در عرصه ی روزنامه نگاری دارد .
6- هفته ی گذشته نشست نقد و بررسی شعر های م. موید برگزار شد . نکته ی جالب این که موید به دلیل سفری که به مازندران داشته بود و جاری شدن سیل در گیلان و مازندران نتوانسته بود به موقع خود را به جلسه برساند و تاخیری 2 ساعته داشت . خدا را شکر خلاصه با دهانی روزه و چهره ای خسته آمد و شعر خواند از کودکی هایش گفت . دوستان نیز به نقد شعر هایش نشستند . موید در حین یاد آوری خاطرات دوران طفولیت زمانی که چشمانش چندین بار خیس شد . او در پاره ای از صحبت هایش به ذکر خاطره ای پرداخت که خواندن آن برای شما هم می تواند جالب باشد، او گفت : " پدرم از من خواست کتاب ایرج میرزا را بخوانم . آن را خریدم و خواندم و بعد از خواندنش شگفت زده شدم . بدو بدو رفتم پیش پدرم ، و به ایشان گفتم این کتاب حرف های عیبی عیبی داره ( آن موقع دوم ابتدایی بودم . خب برایم جالب بود چون پدرم کتابی را به من پیشنهاد داده بود بخوانم که با روحانی بودن اش در تضاد بود ) و پدرم گفت تو به حرف های عیبی عیبی آن کار نداشته باش به سلاست بیان آن توجه کن که بعد از سعدی منحصر ترین فرد در عرصه ی بیان است .
7- فراز تمام صداهای پنهانی دعاست / مثل نگاه بنفش / در دست ِ آسمان / یادم کن.
این روزها نمی گذرد . این 5 ماه نفس گیر .
8- با یک شعر از من ، تا درودی دیگر بدرود .
وسوسه
روی شانه هایت ریختی آرزو هایم
عشق ورزیدی
وسوسه ی لبانم چیدی
فراموشم شد
گم گشته ای یَم مسافر
تنها گذاشتی ام
رو به روی آینه ی
تنها یی ام
از یاد بردم
آمده بودم
برای گلدان خانه مان گل ببرم
از بوی پیراهنت
عشق ورزیدی
بهار نشانم دادی
پاییز خانه
از خاطرم رفت
تو
تو
تو
وسوسه ریختی
آنقدر
که من ...
برای چه آمده بودم؟!
مزدک پنجه ای
وبلاگ من اخيرا دچار مشكل شده و به راحتي نميتوانم به آن وارد شوم . احتمالا يك ناهمخواني با سيستم مخابرات از نوع گيلاني . اميدوارم به زودي رفع شود تا باز هم باهم باشيم .

