احمد عاشور پور، مرد آوازهای دور و دیر گیلانی در بیمارستان جم تهران در بستر بیماری است.
به گزارش خبرگزاری دانشجویان ایران (ایسنا)- منطقه خزر وی که خاطره ی جمعی چندین نسل از گیلانی هاست یک ماهی می شود که در بیمارستان جم تهران بستری ست. استاد عاشور پور که هیجدهم بهمن امسال نود سالگی اش را به پایان می رساند متولد بهمن 1296 در غازیان بندر انزلی است.
عاشورپور خواننده، آهنگساز و ترانه سرای محبوب گیلانی تحصیلات دانشگاهی خود را در رشته ی مهندسی کشاورزی به اتمام رساند و در سال 1322 در رادیو به ابوالحسن صبا معرفی شد و بعد از آن شروع به خواندن نمود که این همکاری تا اواسط سال1325 ادامه یافت. ارکستر وی متشکل از نوازندگانی چون مرتضی محجوبی، حسین تهرانی و...بود. بعد از آن با تاسیس انجمن ملی موسیقی به دعوت روح اله خالقی همکاری اش را با این انجمن ادامه داد.
مشخصه ی بارز وی جمع آوری آوازهای فولکلور گیلانی و در هم آمیزی آن با موسیقی فرنگی آن سالها (دهه 20 و 30) می باشد. اغلب ترانه های وی را جهانگیر سرتیپ پور سروده است.
عاشورپور از سال 38 در وزارت کشاورزی استخدام شد. و بعنوان ریاست آبیاری فارس و بنادر مشغول به فعالیت شد. در سالهای بعد از انقلاب از طرف مهندس بازرگان بعنوان مدیر عامل کشت و صنعت مغان شروع بکار نمود.
از ترانه های بسیار مشهور او به جمعه بازار (ترانه سرا سرتیپ پور). سر کوه بلند (ترانه سرا عاشورپور)، گلبانو (ترانه سرا عاشورپور) می توان اشاره کرد. احمد عاشور پور که سال ها مقیم کشور فرانسه بوده است در 86 سالگی در فرهنگسرای اندیشه طی چند شب به اجرای برنامه پرداخته است.
سرویس فرهنگ و هنر خبرگزاری دانشجویان ایران منطقه ی خزر آرزوی سلامتی هر چه زودتر را برای این مرد بزرگ موسیقی گیلان زمین دارد.
|
خالد حسینی تنها با چاپ دو رمان "بادبادک باز" و "هزار خورشید تابان" توانسته است خود را در کنار نویسندگان مشهور جهان معرفی کند. آنچه در پی می آید ترجمه مصاحبه دو روز پیش او با روزنامه "کامینگ سون" است. | |
|
به گزارش خبرگزاری مهر، آنچه در روزها و هفته های اخیر توجه همگان را به خود جلب کرده دو چیز است؛ نخست فروش بالای رمان "هزار خورشید تابان" و دوم برگرداندن فیلم "بادبادک باز" به فیلم که در حال حاضر روی پرده سینماهای آمریکا است. بخشهایی از مصاحبه "کامینگ سون" با خالد حسینی درباره دو رمان او از نظر می گذرد. *کامینگ سون: نوشتن رمان "بادبادک باز" چند سال طول کشید؟ - خالد حسینی: نوشتن بادبادک باز زیاد طول نکشید. بیشتر از 15 ماه برای آن صرف کردم. ابتدا آن را در سال 1999 به صورت داستان کوتاه نوشتم ولی دو سال بعد تصمیم گرفتم آن را به رمان تبدیل کنم. * در داستان چقدر از زندگی شخصی خودتان الهام گرفته اید؟ - عناصر مختلفی در داستان وجود دارد. طبیعتا شرایط اجتماعی و اقتصادی داستان مشابه همان شرایطی است که خودم در کودکی در کابل تجربه کرده ام. مدرسه رفتن، بادبادک بازی، دیدن فیلم، تماشای فیلمهای وسترن و... همه و همه تجربه های کودکی خودم است. من کودکی نویسنده بودم. تا جایی که یادم می آید همیشه کودکی نویسنده بوده ام. من همیشه نوشته ام. داستان کوتاهی که راوی در رمان بادبادک باز می نویسد، همان داستانی است که من در سال 1974 نوشته ام. بعد از آن بود که به آمریکا مهاجرت کردم. می توانم بگویم خیلی از مسائل از زندگی خودم گرفته شده اما خاطره نیست.
*چاپ کتاب اول برایتان سخت نبود؟ - چرا نسبتا سخت بود. من کتاب را به 30 موسسه انتشاراتی سپردم و کسی چاپش نکرد اما شانسی که آوردم این بود که "آلن کوستر" را پیدا کردم و او فوری ناشری برای کتابم دست و پا کرد. * گفتید که عاشق فیلم بودید. آیا تا به حال به این فکر افتاده اید که خودتان فیلمنامه بنویسید؟ - خیر. همیشه در ذهنم رمان نویسی می چرخد و جریان دارد. معمولا شخصیتهای داستانم آن قدر ذهنم را مشغول می کنند که دیگر به فیلمنامه نویسی فکر نمی کنم. * مردم چه عکس العملی نسبت به داستانهای شما نشان می دهند؟ - تمام عکس العملها مثبت است. نامه های زیادی از مردم دریافت می کنم؛ هم از کابل و هم از مهاجرین افغانستان در سرتاسر جهان. واکنشهای آنها مثبت است. آنها برایم می نویسند که تصویر خودشان را در داستان می بینند. خوانندگان اغلب زندگی خودشان، سختی هایی را که دیده اند و اتفاقاتی را که برای خانواده شان افتاده، کاملا در داستان حس می کنند. همچنین نوعی احساس غرور ملی به آنها دست می دهد. به نظر آنها یک افغانی کتابی نوشته که همه مردم دنیا آن را می خوانند و این به نظرشان ارزش بزرگی است. ولی اقلیتی هم هستند که از کتاب انتقاد می کنند و به موضوعاتی که در کتاب مطرح شده معترض اند و معتقدند که این موضوعات به دشمنی های قومی و اخلاقی با هویت و مردم افغانستان دامن می زند. * با توجه به اینکه کتابهای شما بعد از یازده سپتامبر منتشر شد، آیا این نگرانی وجود داشت که کتابی که فضای آن در افغانستان روی داده، تاثیر منفی در اذهان مردم بگذارد؟ - فکر نمی کنم. چون بعد از یازده سپتامبر هم مردم می خواستند کشور خود را دوباره بسازند. همه می دانند که مردم به سرزمین خود علاقه دارند. می توان گفت که همین شرایط افغانستان به چاپ کتاب اولم کمک کرد. * نوشتن رمان "هزار خورشید تابان" چطور بود؟ - خیلی سخت بود. حتی سخت تر از رمان اولم. وقتی رمان اولم را می نوشتم کسی مرا نمی شناخت. من هم بی هیچ توقع و انتظاری رمان را نوشتم. نه با کسی قرارداد داشتم و نه زمان معینی برای تمام کردن رمان تعیین شده بود. این احساس هم در من وجود نداشت که میلیونها مردم به انتظار انتشار رمان هستند. ولی وقتی رمان دوم را می نوشتم با تنش و اضطرابهای زیادی روبرو بودم. فشار زیادی روی من بود. نه تنها می خواستم انتظار مردم را برآورده کنم بلکه از خودم انتظار زیادی داشتم. دو بار رمان را بازنویسی کردم و فکر می کنم همین حساسیتها باعث شد تا نسبت به رمان اول موفقیت زیادی کسب کنم. |

به گزارش خبرگزاری کتاب ایران (ایبنا)،نمایش عمومی فیلم «بادبادک باز» (با نام اصلی: The Kite Runner)، کمتر از ۱۰ روز دیگر، در تاریخ ۲۶ دسامبر، ابتدا در انگلستان و به تناوب در سایر کشورهای جهان آغاز میشود.
«بادبادک باز»، بر اساس رمانی با همین نام ساخته شده است. رمان «بادبادک باز» در سال ۲۰۰۳ میلادی منتشر شده است و اولین رمان خالد حسینی، محسوب میشود.
این نویسنده، به رغم اینکه در سال ۱۹۶۵ در کابل متولد شده، تنها ۱۱ سال در این کشور زندگی کرده است. وی رمان «بادبادک باز» و دومین رمان خود با نام «هزار خورشید تابان» را به زبان انگلیسی نوشته و منتشر كرده است.
مارک فوستر، کارگردان امریکایی سینمای هالیوود، در فرصتی کمتر از ۳ سال فیلمی را بر اساس این رمان تهیه کرده است. این فیلم به رغم پیشبینیها مبنی بر فروش بالای آن در گیشه کشورهای غربی، در افغانستان حاشیههای فراوانی را به دنبال داشته، تا جایی که نمایش عمومی آن در این کشور ملغی اعلام شده و بازیگران آن تهدید جانی شده اند.
هفته گذشته خبرگزاري هاي خارجي گزارش دادند : چهار کودکی که در فیلم «بادبادک باز» به ایفای نقش پرداخته بودند، برای حفظ جان خود و خانواده هایشان، مجبور به ترک افغانستان شدند. این کودکان هفته گذشته از کابل، مرکز افغانستان، خارج شدند و به امارات متحده پرواز کردند.
این ماجرا در حالی صورت گرفته است که در اوایل ماه جاری میلادی، خالد حسینی در اظهاراتی جنجالی از حضور نیروهای نظامی ایالات متحده در افغانستان حمایت کرد.
منتقدان معتقدند که نوشتههای خالد حسینی از فضای جامعه افغنستان کاملا دور است و این نشان از شناخت اندک این نویسنده نسبت به سرزمینش دارد.
شهریورماه سال جاری در جلسه نقد رمان «بادبادک باز» که در سرای اهل قلم برگزار شده بود، مهسا محبعلی، نویسنده و منتقد ادبی، این کتاب را رمانی غرب پسند دانسته و گفته بود: نويسنده بدون توجه به مصيبتهاي افغانستان صرفا تلاش كرده تصويري خرسند كننده از امريكا ارائه دهد. او كه در يك خانواده اشرافي و به دور از مشكلات مردم افغانستان پرورش يافته است، تمام مشكلات اين كشور را به گردن مردم آن انداخته و از امريكا تصويري چون بهشت موعود ارائه داده است. ميخواهند با بازنمايي تصوير، حقيقت را تغيير دهند و به همين علت است كه فيلمي بر اساس اين رمان ساخته شده است. حتما در اين فيلم هاليوودي نيز تصوير مثبتي از امريكا به نمايش گذاشته ميشود. در اين رمان انگار تمام مهرهها چيده شدهاند تا ناخود آگاه جمعي مورد هدف قرار بگيرد و امريكا را از تمام اتهامات تطهير كنند.
همچنین در همین جلسه، جمشید ارجمند در مورد «بادبادک باز» گفته بود: چرا يك نويسنده افغانستاني نبايد رمان خود را به زبان فارسي خلق كند تا برگي بر ادبيات و فرهنگ سرزمين خودش افزوده شود؟ من به هر حال اين رمان را كتاب مفيد و مطلوبي نديدم و نگاه من به آن نگاهي منفي است. خالد حسيني افغانستان را در يك خانواده مرفه و اشرافي با خلق و خويي انگليسي خلاصه كرده است. ساختمان زندگي در اين خانواده آن چنان غربي است كه به عنوان مثال اتاق مخصوصي براي سيگار كشيدن دارند و به سبك خانوادههاي اشرافي انگلستان زندگي ميكنند.
رویکرد غرب اما نسبت به این رمان و فیلم کاملا متفاوت است. فیلم «بادبادک باز» هم اکنون خود را برای شرکت در جشنواره اسکار آماده میکند. همزمان استودیوهای امریکایی تبلیغات عظیمی را بر روی این فیلم آغاز کردهاند. با توجه به رویکرد سیاسی اسکار، پیشبینی میشود که جوایزی نیز به این فیلم تعلق بگیرد.
اما مناقشات شعري يک بار ديگر چنان که در دهه چهل رايج بود، اين بار با عناوين شعر پست مدرن، پسانيمايي، شعر حرکت، شعر چندصدايي، شعر فلان و بهمان باب شد که به هر حال بعد از تعطيلي روزنامه ها و اشباع شدگي مناقشات شعري نيز تعطيل شد. در حقيقت دعوا به همان تضاد دوگانه هنر يعني هنر براي هنر يا هنر ناب و آن شق ديگر برمي گشت (به عبارتي چه و چگونه بايد گفت). من چند مقاله مفصل در همين رابطه نوشتم که تنها شهريار مندني پور در عصر پنجشنبه ها (77 و 78 ) در چند شماره حاضر به چاپ شد که از زمان نوشتن آنها تا چاپ حدود يک سال طول کشيد. تکرار چنين بحث هايي اکنون قدري ملال آور و لوث شده است و نمي دانم چرا شاپور جورکش اخيراً در گفت وگويي تقريباً بعد از يک دهه دوباره طرحش کرده است. آن هم در چنين شرايطي که شعر ديگر خواننده ندارد حتي خود شاعران هم حاضر به خواندن شعر يکديگر نيستند. به ويژه آن که نصيحت مي کند بايد اليوت وار با سنت، مدرن شد. اما سنتي که مدام جز تهديد و تحديد کاري نمي کند، با آن چه کار بايد کرد؟
براهني که به قول رويايي در قامت منتقد قابليت برانگيختگي و ايجاد شور در جامعه ادبي را دارد و اکنون حضورش در ايران خالي است، با چاپ شعر «دف» در آدينه(1368)، يک بار ديگر بعد از موج نويي ها و شعر حجم و موج نابي ها، مي خواست شعر متفاوت ارائه دهد دست کم در نظم نمادين. او که خود روزگاري به شعر نابي ها معترض بود اين بار خود در کار «نابيت» و «ادبيت» آمد- و به قول خودش بالاخره تحول، امري ضروري است- رساله «چرا من ديگر شاعر نيمايي نيستم يا خطاب به پروانه ها» (1374) را همراه با اشعاري چاپ کرد.
همزمان شاعران جوان تر اشعار متفاوت به اصطلاح ساختارشکن را چاپ کردند که به شاعران دهه هفتادي معروف شدند. لب کلام اينکه نسبت به دهه چهل و پنجاه اين بار وزنه به طرف شعر ناب بود؛ شعر هدفي جز خود ندارد؛ شعر، نوعي رفتار زباني است، زباني خود- ارجاع. و اين خود- ارجاعي همچون بز گري در گله افتاده بود. بي شک در آن شرايط خلأ و کمبود در دانشگاه هاي ملال آور، آن جلسات براهني درباره شعر و ادبيات که شاگرداني گرد آورده بود، رشک برانگيز است. فکر کنم دست کم جايي براي شنيدن انديشه غربي به حساب مي آمد. (جورکش جوري از ذوق زدگي و وارداتي بودن انديشه غربي حرف مي زند که انگار در اين سو آکنده از «سخن» ايم. در حالي که خود فيلسوفان سنتي ما در خفا از سکون فکري حرف مي زنند چون جرات ندارند حقيقت را فاش سازند براي همين در رودربايستي از گذشته باشکوه فکري، خود مانده اند.) اما همان موقع که براهني «از گراماتولوژي» و ديفرنس و ديکانستراکسيون دريداي دهه شصت ميلادي مي گفت، يادش رفت يا نمي خواست بگويد، دريدا اکنون مي گويد« بايد يک بين الملل جديد بنيان گذاريم.»(1989-90) مساله براي ما اولويت مدرنيته يا پست مدرنيسم (که هويت يکپارچه يي ندارد) نبود، هرچند نقد خرد مدرن و «مرد بورژواي سفيدپوست» که همراه بود با فاجعه گرايي و اشباع شدگي چيزها در غرب دست کم اين فرصت را براي «حاشيه-جنوب» فراهم کرد تا به «متن- غرب» بفهماند که حاشيه هم مي تواند رمان بنويسد (في المثل صد سال تنهايي) و شعر بگويد و حياتي برابر با متن داشته باشد و درواقع به نوعي مسطح کردن موقعيت متن و حاشيه بود.
مساله ما اما صرفاً متنيت و زبانيت نبود. نظريه هاي پست مدرنيسم به دوره پساسياسي تعلق داشت که در عين تاکيد بر «تفاوت/تفاوط» به بي تفاوتي نسبت به وضع موجود کشيده شد و اين با کانتکس ما جور در نمي آيد. عمده شعر هاي هفتادي خاصيت پوشانندگي داشتند تا برملاکنندگي شکاف ها و ترک ها. توجيه گر وضع موجود بود تا برملاکننده آن. اساساً ناب گرايي و نابيت و به واسطه آن استعلايافتگي خصلت پوشانندگي دارد و اين يعني ايده آليسم. به همين دليل نوشتار بايد مبارزه باشد. به عبارتي، مبارزه يک نوشتار است؛ چيزي که از آن غفلت شده است.
در شماره 1545 روزنامه اعتماد، به تاريخ 30 آبان ماه 1386 مصاحبه يي پيرامون نقد ادبي با آقاي شاپور جورکش درج شده که در آن «شاعر، منتقد و مترجم» نامبرده، حرف و سخن هايي را پيرامون آقاي علي باباچاهي و من ناچيز عنوان کرده است. براي روشن شدن ذهن خوانندگان ارجمند اين روزنامه چند نکته را عرض مي کنم که يکي از آنها مربوط به آقاي باباچاهي است و نکات ديگر پيرامون ديدگاه هاي آن «شاعر، منتقد و مترجم» درباره ي من.
1- آقاي جورکش آقاي باباچاهي را «ژورناليست و شاعر معاصر» خوانده است. همه مي دانند که آقاي باباچاهي شاعر و منتقد ادبي است. اين نخستين بار است که کسي او را «ژورناليست» مي خواند. گوينده ي اين حرف با قرار دادن عنوان «ژورناليست» پيش از عنوان شاعر تلويحاً خواسته است نشان دهد که اگر کسي با نويسنده يا شاعري اختلاف پيدا مي کند، مي تواند به او مقامي بدهد که به زعم او دادن آن مقام استخفاف مقام شاعر است. ايشان در واقع به «ژورناليست» توهين کرده تا به زعم خود آقاي باباچاهي را تنزل مقام دهد. با در نظر گرفتن اينکه «ژورناليست» في نفسه، و در همه جا، به ويژه در فراز و نشيب حرکت دموکراسي در کشور ما، نقشي حياتي بازي مي کند، نويسنده بايد نخست از «ژورناليست» ها عذر بخواهد که قصد استخفاف آنان را داشته، ثانياً از آقاي باباچاهي عذر بخواهد که هر چه باشد آنچه تاکنون نوشته و چاپ کرده در حوزه ي شعر و نقد شعر بوده است. هر آدم ساده لوحي مي تواند استخفاف هاي ساده انديشانه از اين دست را به راحتي کشف کند، دفاع از «ژورناليست» به همان اندازه ي «ژورناليست» نبودن آقاي باباچاهي، اهميت دارد. آقاي جورکش از مصاحبه کننده ي روزنامه و خود روزنامه هم بايد عذر بخواهد.
ادامه مطلب

جايزهي نوبل ادبيات 2007 شامگاه گذشته در حالي به "دوريس لسينگ" اعطا شد كه او بهعلت بيماري قادر به حضور در مراسم آكادمي سوئد نبود و ناشرش - "نيكولاس پيرسون" - متن سخنراني اين نويسنده را خواند.
به گزارش خبرگزاري دانشجويان ايران (ايسنا)، "دوريس لسينگ" كه اكنون 88ساله است، در سخنراني تقريباً طولاني خود به موضوعات متعددي اشاره كرد؛ از كودكياش در آفريقا و علاقه نداشتن جوانان در كشورهاي ثروتمند به كتابخواني تا انتقاد شديد از رهبران زيمبابوه بهعلت كوتاهي در مبارزه با فقر در اين كشور.
لسينگ نوشته بود: «جوانان در كشورهاي مرفه، علاقهشان را به كتابخواني از دست دادهاند و در عوض ترجيح ميدهند با تلويزيون و اينترنت خود را مشغول كنند. اين انقلابي است كه هنوز تأثيرات آن بر جهان بهدرستي مشخص نشده است. چگونه ما و اذهان ما توسط اينترنت تغيير پيدا ميكند. اينترنت كل نسل ما را بهسوي پوچي سوق داده است. ما در فرهنگ شكستهاي زندگي ميكنيم كه مردم هيچ نميخوانند و از دنيا اطلاعي ندارند. در حاليكه كشورهاي فقير آفريقايي كه قادر به خريد غذاي خود نيستند، تشنهي كتابخواني هستند. عطش آنها براي كتابخواني يك واقعهي شگفتانگيز است كه همهجا قابل مشاهده است.»
اين نويسندهي انگليسي زادهي كرمانشاه در ادامهي سخنراني خود آورده بود: «اغلب از نويسندگان ميپرسند شما چگونه مينويسيد؟ با يك ماشين تايپ؟ اما سؤال اصلي اين است كه آيا شما تاكنون جاي خلوتي پيدا كردهايد كه بتوانيد در آنجا بنويسيد؛ جاييكه در آنجا بتوانيد راحت تمركز كنيد و كلماتي را كه شخصيتهاي شما آنها را بر زبان ميآورند، پيدا كنيد. اگر نويسندهاي نتواند چنين مكاني را پيدا كند، شعرها و داستانهايش محكوم به شكست خواهند بود. نويسندگان هر زمان يكديگر را ميبينند، در مورد چنين مكاني با هم صحبت ميكنند.»
"لسينگ" در بخشي از متن سخنرانياش، "روبرت موگابه" - رييس جمهور زيمبابوه - را متهم كرده بود كه با "قلمرو ترسي" كه ايجاد كرده، فرصت كتابخواني يا كتابنويسي را از مردم اين كشور گرفته است. وي اشاره كرده بود، نرخ تورم هشتهزاردرصدي در زيمبابوه كه بالاترين ميزان در كشورهاي جهان است، امكان هرگونه خريد كتاب را از شهروندان آن گرفته است.
او همچنين نوشته بود: «ميگويند مردم از دولتي كه شايستهشان است برخوردارند، اما فكر ميكنم دربارهي زيمبابوه اينگونه نيست. قبل از آنكه حكومت ترسناك موگابه روي كار بيايد، خريد يك كتاب انگليسي در زيمبابوه با درآمد چند ماه آنها برابر بود، اما بعد از روي كارآمدن موگابه، اكنون براي خريد يك كتاب بايد درآمد چند سال را به آن اختصاص داد. زيمبابوه هيچ نويسندهاي از خود نخواهد داشت، و حداقل در زمان حكومت موگابه اينطور خواهد بود.»
به گزارش رويترز، "لسينگ" در بخشي از متن سخنراني خود به خاطرات تلخش از آفريقا اشاره و اظهار كرده بود: «من معلمي را در مدرسه ديدم كه هيچ كتاب درس و حتا گچي براي نوشتن بر روي تخته سياه نداشت، اما به دانشآموزان خود كه همگي شش تا 18ساله بودند، از طريق كشيدن سنگ روي گرد و خاك درس ميداد و فرياد ميزد: "2 ضرب در 2؟". من دختر نوجواني را ديدم كه بدون كتاب درسي، با كشيدن تكهاي چوب روي خاك، الفبا ميآموخت، در حاليكه پس از طلوع خورشيد، همهي نوشتههاي او از بين ميرفتند.»
لسينگ نوشته بود: «من در آستانهي در ايستادهام و نظارهگر ابرهايي هستم كه خاك را به آنجايي ميدوانند كه به من گفتهاند هنوز جنگل بكري در آنجا هست...»
مراسم اعطاي جوايز نوبل در ديگر بخشها روز دوشنبه برگزار خواهد شد.
۲ شعر از ریچارد براتیگان از مجموعه شعر « دری لولا شده به فراموشی» ترجمه ی یگانه وصالی- نشر چشمه ۱۳۸۶
هایکوی توت فرنگی
*****
*******
دوازده توت فرنگی
توکیو
۲۲ می ۱۹۷۶
کنرست موسیقی پاپ ژاپنی
هر گز از یاد نبر
گل هایی که مسخره شدند و
پس رانده شدند.
دخترکی خجالتی
دسته گلی زیبا
تقدیم به جوانک
خواننده می کند،
چه جسارتی می خواهد
در میان آواز و موسیقی
قدم در صحنه بگذاری
و گل تقدیمش کنی.
او گل ها را چون زبانه
بر زمین می اندازد. آن ها بر زمین می افتند.
دخترک هم به صندلی اش باز می گردد و خیره
به گل هایش می نگرد که بر زمین آرمیده اند.
تاب نمی آورد
و می گریزد
او رفته است
اما موسیقی
هم چنان در ترنم است
شرط می بندم
باور کن.
تو کیو
۳۱ می ۱۹۷۶
شيراز با تمام بزرگياش شهر کوچکي است، آنقدر که هر روز عصر ميتواني در
فاصلهي پل باغ صفا تا خيابان کريمخان زند، منصور اوجي را ببيني که با کيف قهوهييرنگش قدم ميزند و در آستانهي 70سالگي همچنان قبراق و سرحال نشان ميدهد.
شادابي اوجي نه فقط به اين دليل است که هرگز در طول عمرش به سيگار لب نزده و نه فقط به اين دليل که "سالهاست پياده به کشف شعر ميرود"، که اوجي عاشق طبيعت است و سرزندگي را از طبيعت الهام گرفته است.
جمعه نهم آذرماه هفتادمين سالگرد تولد اين شاعر طبيعتگراست؛ آنگونه که خودش ميگويد تا بخواهيد اطراف من هنوز باغ است و حق دارم از گل سرخ بگويم...
ادامه مطلب
به گزارش خبرگزاري دانشجويان ايران (ايسنا)، "خالد حسيني" كه رمان
«بادبادكباز» او هشت ميليون جلد فروش جهاني داشته است و در سال 2007 توانست با رمان ديگري بهنام «هزار خورشيد درخشان» جلب توجه كند، عنوان كرد: «گفتن اينكه چرا يك كتاب موفق و پرفروش ميشود، دشوار است. افغانستان كشوري اسرارآميز است؛ اما موضوعاتي كه من بر روي آنها دست گذاشتهام، مانند دوستي، عشق ميان والدين و فرزندان و يا رستگاري، جوانب جهاني دارند.»
او افزود: «وقتي در كابل زندگي ميكردم، ثروتمند نبوديم؛ اما زندگي راحتي داشتيم. من هميشه با فقر و نداري دست و پنجه نرم ميكردم. وقتي داستانهاي كمتري مينوشتم، هميشه موضوع آنها، رويارويي بين ثروتمندان و فقيران بود.»
به نوشتهي فرانسپرس، كتاب «بادبادكباز» حسيني متولد 1965 در كابل، كه در ايران و فرانسه زندگي كرده و بعد در آمريكا ساكن شده است، به 40 زبان دنيا ترجمه شده و علاوه بر آنكه فروش چندميليون جلدي بهدست آورده و او را به يكي از معروفترين شخصيتهاي افغانستان بدل ساخته، توانسته تصوير كشورش را در جهان تغيير دهد.
او در اينباره گفت: «من نامههاي زيادي از سراسر دنيا دريافت ميكنم. در آمريكا مردم ميگويند، افغانستان براي ما مفهومي جز طالبان و بنلادن نداشت؛ اما بعد از اينكه كتابهاي تو را خوانديم، توانستيم شناخت بهتري از مردم افغانستان پيدا كنيم.»
"خالد حسيني" به لطف موفقيت رمان اولش تصميم گرفت تا محوريت داستانهايش را همچنان بر روي زنان قرار دهد.
او در اينباره هم اظهار كرد: «به نظر من، اين مسألهاي بسيار مهم است كه چه اتفاقي براي آنها، بويژه هنگام حكومت طالبان افتاده است. زنان حتا پيش از آن نيز سركوب ميشدند. بعد از سقوط طالبان هم وضعيت براي زنان افغان تفاوتي نكرده است.»
حسيني افزود: «زندگي در كابل تغيير كرده است، نه در ديگر شهرهاي افغانستان، و اين مسألهاي حياتي است كه امور روزانه را تحت تأثير قرار ميدهد.»
خالد حسيني كه در ماه سپتامبر بهعنوان كميسيونر عالي آژانس پناهندگان سازمان ملل به كشورش رفت، تصريح كرد: «افغانستان يكي از كشورهايي است كه بيشترين تعداد پناهندگان را دارد. در دههي 80 بالغ بر هشت ميليون نفر از كشور فرار و درخواست پناهندگي كردند و وقتي سازمان ملل از من خواست كه براي آنها كار كنم، بسيار خوشحال شدم.»
روزنامه ی اعتماد - آذر جبارزاده:
شايد شما هم اين حکايت را شنيده باشيد که «روزي فردي جماعتي را به گرد خويش جمع کرده بود و شعر مي خواند. سنايي در حال عبور از اين محل ديد که آن فرد اشعار او را مي خواند. از وي پرسيد؛ اين اشعار از کيست؟ گفت؛ از سنايي. سنايي گفت؛ او را مي شناسي؟ آن مرد گفت؛ سنايي منم. سنايي گفت؛ شعردزد ديده بوديم اما شاعردزد نه». اين حکايت احتمالاً يکي از اولين سرقت هاي ادبي تاريخ ادبيات ايران باشد.
سرقت ادبي يکي از آسيب هاي حرفه نويسندگي - چه در عرصه مطبوعات و چه در عرصه ادبيات - است که متاسفانه در جامعه ما در شکل هاي متفاوت رواج روزافزوني گرفته است. اين پديده، هم در زمينه تاليف و هم در زمينه ترجمه وجود دارد که در ذيل به آن اشاره خواهد شد. البته امروزه با پيچيدگي رفتارهاي اجتماعي شيوه اين کار تغيير کرده است و به آن صورت واضح و شفاف که در قرن سنايي - عارف و شاعر قرن هفتم- ديده مي شود صورت نمي گيرد بلکه شگرد هاي امروزي سرقت ادبي از روشي مستقيم به روشي غيرمستقيم و زيرساختي تبديل شده است و با مقايسه ظريف و موشکافانه هر دو متن مي توان به سرقتي که صورت گرفته پي برد. اين نوع سرقت که امروزه بيشتر صورت مي گيرد مضمون دزدي است. به اين صورت که فردي با مطالعه دقيق يک اثر، موارد بکر يا نکات مورد توجه که از حيث نوآفريني تا به حال پژوهشي روي آن انجام نگرفته است را انتخاب کرده و بعد با تحقيقات اندک و بي مايه و اضافه کردن فقط چند خط از کتاب هاي تحقيقي يا مقالات پژوهشي متني را نوشته و به نام خود چاپ مي کند که البته فاقد ارزش علمي است. نکته قابل بحث در اين جا است که اين نوع سرقت ادبي به راحتي قابل دفاع نبوده و متن مادر مورد ظلم قرار مي گيرد. اين سارقين آثار معنوي در دفاع از نوشته خود چند دليل بيان مي دارند که عبارت است از؛
1- نوشته آنها در مقايسه با متن مادر فقط تشابه موضوعي است و اصلاً متن نوشته شده در مقايسه با متن مادر فقط تبادر يک موضوع مشابه به دو نفر است. حال اينکه اين گونه متن ها هميشه با فاصله زماني مورد توجهي نوشته مي شود. يعني دقيقاً بعد از متن مادر و تبادر در اين گونه موارد جايي از اعراب ندارد. همچنين در اين گونه نوشته ها، به راحتي مي توان نشانه هاي متن مادر را پيدا کرد. چرا که متن نوشته شده فاقد خلاقيت فردي و سبک شخصي است. در اين گونه نوشته شواهد آثار اوليه (متن مادر)زدوده شده و برخي از مضامين استفاده مي شوند که البته فقط قالب متن متفاوت بوده و ساختار کلي هر دو نوشته يکي است.
ادامه مطلب
مزدک پنجه ای: احمد رضا احمدی ساعت 12 روز دوشنبه سي ام ارديبهشت 1319 در کرمان متولد شد. در سال 1326، پدرش دچار بیماری شد که احمد رضا احمدی نیز سالیان زیادی درگیر با آن است اما پدرش به خاطر درمان چشم به تهران مراجعه کرد و به علت نبود امکانات کافی کور شد و از آن سال احمدی به همراه خانواده اش زندگی جدیدی را در تهران آغاز کردند.
اولین شعر احمد رضا احمدی در کتاب هفته توسط دکتر حاج سید جوادی چاپ شد و کتاب شعر احمدی نیز با نام « طرح » در سال 40 منتشر شد که اتفاقاً مورد تشویق فروغ فرخزاد نیز قرار گرفت و مهرداد صمدی تنها کسی بود که درباره ی این کتاب آن هم با نام مستعار در مجله ی طرفه نقد نوشت. در همین دوران بود که فروغ، شعر او را در کنار شاعرانی هم چون شاملو و نیما در کتاب «از نیما به بعد» منتشر کرد.
محمد حقوقی در نشستی که برای احمد رضا احمدی گرفته بودند می گفت روزی به انتشارات نیل در سال 1341 که کتاب های بیشتر روشنفکران را منتشر می کرد رفتم کتاب احمد رضا احمدی را دیدم. در آن روزها حقوقی هنوز قصیده می گفت. در کتاب «طرح» با شعری که مصرع «شب حزین و من غمین و ره دراز» تکرار شده بود ،مواجه شد. وقتی این شعر را خواند از ناشر پرسید آیا این کتاب را شاملو دیده ؟ پاسخ اش مثبت بود. حقوقی به ناشر گفت حتما عصبانی شده و به گوشه ای پرت اش کرده .باز هم پاسخ اش آری بود. اتفاقا برخورد اخوان نیز با این کتاب همین گونه بوده. اما طرح با استقبال فروغ روبه رو شد. «طرح» کتابی بود که پرونده شعر دهه 30 را به کلی بست و شعر را به مسیر دیگری انداخت. احمدرضا روی شعر بسیاری از شاعران خواسته و نا خواسته تاثیر گذاشت و در آن سالها بیژن الهی شاعر دیگری رقیب احمدرضا احمدی بود . اما عریانی شعر احمد رضا با شعر الهی فرق می کرد .
ادامه مطلب
مراسم بزرگداشت شيون فومني بهمناسبت شصت و يكمين سالروز تولد اين شاعر در دانشگاه بندر انزلي برگزار شد.
به گزارش خبرنگار بخش ادب خبرگزاري دانشجويان ايران (ايسنا)،
پورحاجي لنگرودي - مدرس دانشگاه - در اين مراسم كه عصر روز گذشته در دانشگاه پيام نور بندر انزلي برگزار شد، جايگاه شعري شيون فومني را در ادب فارسي رفيع دانست.
همچنين افشين پرتو - مدرس دانشگاه - برگزاري مراسمي با اين عنوان را از سوي دانشجويان مقدمهاي براي شناخت بيشتر اين شاعر دانست و متذكر شد: با توجه به جايگاه شيون در شعر گيلگي بايد گامهاي بيشتري در اين زمينه برداشته شود.
حامد فومني - فرزند اين شاعر - نيز دربارهي چاپ و گردآوري و تدوين آثار پدرش بعد از مرگ او توضيحاتي را ارايه داد و همچنين گفت: از مشخصههاي شيون فومني دوزبانه بودن اوست؛ او هم در حيطهي شعر گيلگي شعرهاي بسياري دارد و هم در زمينهي شعر فارسي شاهد شعرهاي بسياري از او بودهايم.
پايان مراسم نيز به شعرخواني اختصاص داشت.
سوم ديماه شصت و يكمين سالروز تولد شيون فومني است، كه به گفتهي فرزندش، اين مراسم بهدليل فصل برگزاري متحانات دانشجويان يك ماه زودتر برگزار شد.
شيون فومني (ميراحمد سيدفخرينژاد) سوم ديماه 1325 در شهرستان فومن متولد شد و در شهريورماه 1377 پس از يک دوره بيماري مزمن کليوي و انجام پيوند کليه در يکي از بيمارستانهاي تهران درگذشت.
آرامگاهش در بقعهي سليمانداراب رشت بنا به وصيتش در کنار ميرزا کوچک خان جنگلي است.
|
کتاب پژوهشی "چندصدایی در شعر زن ایرانی" به کوشش مهرنوش قربانعلی به رشته تحریر درآمد. | |
|
به گزارش خبرنگار مهر، قربانعلی در این کتاب به تحقیق درباره شعر شاعران زن ایران در دهه های 60 و 70 پرداخته است. وی در این اثر اشعاری را که به لحاظ اجرا و اندیشه دارای ویژگی چند صدایی بوده اند مورد بررسی قرار داده است. فیروزه میزانی، خاطره حجازی، نسرین جافری، فرشته ساری، نازنین نظام شهیدی، گراناز موسوی، پگاه احمدی و... از جمله شاعرانی است که آثار آنها در این کتاب بررسی شده است. عنصر چندصدایی و نحوه بروز آن در شعر، ذکر نمونه های شعر شاعران و بررسی چندصدایی در کار آنها از جمله مطالب این کتاب است. از این شاعر و محقق دو مجموعه شعر "در ناتمامی خود" و "راه به حافظه جهان" هم به زودی به چاپ دوم می رسد. قربانعلی در دفتر "در ناتمامی خود" سعی کرده است با زبانی ساده، نگاهی روان شناسانه و همراه با تجزیه و تحلیل به مسائل پیرامون داشته باشد. او در دفتر "راه به حافظه جهان" نیز مخاطب را با فضا و اجرایی نو در حیطه شعر آشنا می کند. "راه به حافظه جهان" (نشر نگاه) اشعار بین سالهای 1376 تا 1379 و"در ناتمامی خود" (نشر توکا) شعرهای سالهای 1370 تا 1376 را شامل می شود. از مهرنوش قربانعلی اخیرا مجموعه شعر "به وقت البرز" منتشر شده است. این کتاب شامل سه دفتر با عناوین "به وقت البرز"، "شهادت دوربین مدار بسته" و "بیرون قاب قدم بزنیم" است. |
|
ماركز، دل پاسو و فوئنتس |
"فرناندو دل پاسو" - نويسندهي سرشناس مكزيكي - روز گذشته جايزهي ادبي "خوان رولفو" 2007 را دريافت كرد.
به گزارش خبرگزاري دانشجويان ايران (ايسنا)، بيست و يكمين نمايشگاه بينالمللي كتاب "گوادالاخارا"ي مكزيك ديروز آغاز شد و در مراسمي ويژه با حضور "گابريل گارسيا ماركز" - نويسندهي كلمبيايي - و "كارلوس فوئنتس" مكزيكي، جايزهي ادبي "خوان رولفو" به "فرنادو دل پاسو" اعطا شد.
هيأت داوران از دل پاسو بهخاطر بهکارگيري شيوههاي جديد روايت داستان و همچنين استفاده از منابع ادبي متعدد تمجيد کرده است.
دل پاسو 72ساله در ميان خوانندگان انگليسيزبان، بيشتر شهرتش را براي رمان سال 1977 خود به نام "پالينورو مکزيک" بهدست آورد. همچنين رمان سال 1987 او به نام "اخبار امپراتوري" مورد تحسين بسياري از منتقدان ادبي قرار گرفت. اين رمان داستان امپراتوري ماکسيميليان در اواسط قرن نوزدهم است، که مورد حمايت فرانسه بود.
به گزارش رويترز، نمايشگاه بينالمللي كتاب گوادالاخارا تا روز يكشنبه، 28 نوامبر ادامه خواهد داشت و كلمبيا مهمان افتخاري نمايشگاه امسال است.
|
|
انتشار آثار تحت هر عنوان و به هر شکل چه به صورت جزوه یا کتاب و نشر آن روی وبلاگ ها و سایت های اینترنتی بدون کسب اجازه کتبی ممنوع و پی گرد قانونی خواهد داشت. |
|
بدینوسیله به اطلاع تمامی دوستان و همدلان می رسانم براساس توافق به عمل آمده در خصوص جمع آوری آثار مرحوم تیرداد نصری انتشار آثار تحت هر عنوان و به هر شکل چه به صورت جزوه یا کتاب و نشر آن روی وبلاگ ها و سایت های اینترنتی بدون کسب اجازه کتبی ممنوع و پی گرد قانونی خواهد داشت. امضاء (خانواده نصري) |
منبع : سایت تیرداد نصری
مصاحبه ی شاپور جورکش را که دیروز در اعتماد چاپ شده بود مدتها قبل خوانده بودم. در واقع مصاحبه نبوده مقاله ای بوده که برای چاپ در اعتماد به نظرم تبدیل به مصاحبه شده است. به هر حال من همان زمان نیز که این مقاله را خواندم بسیار لذت بردم . احساسم بر این بوده که جورکش رک و بی تعارف حرف زده است. به شما توصیه می کنم اگر موفق به خواندن این متن نشده اید حتمن آن را از نظر بگذرانید.
شاپور جورکش،شاعر،منتقد و مترجم متون نظري درباره ادبيات در اين گفت وگو جريان هاي نقد ادبي معاصر فارسي را بررسي مي کند.
---
-آقاي جورکش با توجه به وضعيت شعر و جايگاه امروز آن در ادبيات ايران نقش نقد را چقدر در حرکت شعر امروز موثر مي دانيد و فکر مي کنيد اصولاً ما به يک تعريف واحد و ملموس از نقد رسيده ايم يا خير و اگر نرسيده ايم آيا اين موجب به وجود آمدن تفسيرها و برداشت هاي دلبخواهي و سليقه يي نمي شود ؟
خب ببينيد ما در مورد نقد به خصوص نقد شعر تعريف هاي متفاوت و بعضاً عجيبي داريم، به عنوان مثال ژورناليست و شاعر معاصر آقاي علي باباچاهي، نمونه عجيب و متفاوتي از نقد به دست مي دهند. ايشان معتقدند که شيوه نگارش و بستر موسيقايي شعر شاملو به گونه يي است که بيشتر شاعران اين دو دهه لااقل در مقطعي از حيات شعري خود بدان گرايش نشان داده اند و سپس به عنوان شاهد عقيده خود اين شعر را مي آورند؛
دستت را به من بده
زمان را مي خواهم
که دو پاره شود
دو نيمه يک گل
در انتهاي بافه هاي گيسوانت
کلام ناشنوده انسان
بر کام سنگ
ردٌ پاي رؤياها
وامانده بر سنگواره لحظات
خيل خوابگردان هميشه خاک
با سنگ پاره هاي دل در دست
(هوش سبز، ص 45)
ادامه مطلب
|
«عباس صفاري» شاعر دفتر «کبريت خيس» و «دوربين قديمي» در تازه ترين اثر خود به ماهيت غيرقطعي اين پرنده در عرصه فرهنگ و هنر و ادبيات جهان و ايران پرداخته است و عنوان کتابش را «کلاغنامه» برگزيده است. متني که هر داستان نويس يا شاعري را وامي دارد تا در چگونگي درک ماهيت کلاغ درنگي دوباره کرده و سعي کند با استفاده از هنجارهاي ارائه شده از آن، به تصويري از اين موجود برسد که پيش از اين آفريده نشده است. «کلا غنامه» به ما مي آموزد که به عناصر زيست محيطي جغرافيايي که در آن زندگي مي کنيم نگاهي دوباره بيفکنيم و سعي کنيم به شيوه يي جديد، چون کودکي در پي شناخت باشيم. |
شايد اگر کلاغ حياتي چنين گره خورده با ما چه در روزگاري که شهرنشين نبوديم، چه حالا که ساکن شهري هستيم پرسر و صدا نداشت، هرگز در فرهنگ مان راه پيدا نمي کرد. کلاغ شبيه عنصري شده که چه بخواهيم، چه نخواهيم حضور خود را طي ساليان متمادي در فرهنگ عامه، شفاهي و مکتوب تحميل کرده است. اين تحميل نه از سر اجبار که از روي انتخاب آگاهانه ما هم بوده است. مايي که نسبت به حيات متفاوت او نسبت به ساير پرندگان همواره دقيق بوده ايم. از او قصه هاي زيادي نقل کرده ايم و براي او جاني پنداشته ايم، شبيه خودمان. کلاغ در شعرهاي ما، باورهايمان و حکايات مان واجد شخصيتي است تعريف شده، تبيين شده براساس خيال مان و گاه اين تصورات بر پايه هاي واقعيت مدار استوارند و گاهي بر ساحت متخيل ذهني واقعيت گريز. حاصل هر چه باشد در نتيجه تفاوتي نيست. کلاغ با هويتي قطعيت گريز، امکاني است براي ساخت فضاهاي شهري داستان ها، شخصيتي براي ارائه نماد يا سمبلي از يک فرد انساني يا صرفاً خودش به تنهايي عاملي است، انگيزه يي است براي اجراي يک شعر يا ارائه خطي روايي. «عباس صفاري» شاعر دفتر «کبريت خيس» و «دوربين قديمي» در تازه ترين اثر خود به ماهيت غيرقطعي اين پرنده در عرصه فرهنگ و هنر و ادبيات جهان و ايران پرداخته است و عنوان کتابش را «کلاغنامه» برگزيده است. متني که هر داستان نويس يا شاعري را وامي دارد تا در چگونگي درک ماهيت کلاغ درنگي دوباره کرده و سعي کند با استفاده از هنجارهاي ارائه شده از آن، به تصويري از اين موجود برسد که پيش از اين آفريده نشده است. «کلا غنامه» به ما مي آموزد که به عناصر زيست محيطي جغرافيايي که در آن زندگي مي کنيم نگاهي دوباره بيفکنيم و سعي کنيم به شيوه يي جديد، چون کودکي در پي شناخت باشيم. «کلاغنامه» به ما يادآوري مي کند که آنچه هنر و ادبيات امروز به آن نياز دارد روبيدن غبار عادت از پديده ها است. و پرواضح است که نويسنده خلاق به خواندن متن هايي شبيه «کلاغنامه» سخت محتاج است. متن هايي که ضمن ارائه اطلاعاتي مفيد در اين زمينه به باز شدن درهاي خيال انگيز و خلاق ذهن هر هنرمندي بسيار کمک مي کند. در ارتباط با کتاب «کلاغنامه» با «عباس صفاري» گفت وگويي انجام داده ايم که در ادامه مي خوانيد.
ادامه مطلب




