داشتم فکر می کردم آخرین پست وبلاگم در سال 86 چه باشد. به کتابخانه خیره شدم. بعد فکر کردم چه طور است بهترین های عرصه ی هنر را در سال 86 به زعم خودم بنویسم.
بین کتاب های شعری که در سال 86 خواندم :
مجموعه شعر :
*پروانه ی بی خویشی من / م. موید/ شاعری که هم شعرهایش را دوست دارم.
*یک مجموعه شعر از اسماعیل یورداشاهیان خریدم که اسمش را در خاطر ندارم اما شعرهای خوبی داشت.
*از بهاره رضایی 3 مجموعه شعر خواندم که از برخی شعرها خیلی خوشم آمد.
*مجموعه شعر فقط همین نیست و مجموعه شعر چیزی برای خاک/ منیره پرورش / شعرهای کوتاه اش بسیار زیبا بودند.
*به وقت البرز / مرنوش قربانعلی / روند رو به رشد قربانعلی از اولین مجموعه شعرش تا مجموعه ی آخرش بسیار خوب بوده است.
*همیشه کنارت یک صندلی خالی هست/ ایرج ضیایی/ او را شاعر اشیا می دانند. نقد نیمه تمامی روی این مجموعه نوشته ام. به نظرم ضیایی شاعری با فرهنگ است. و به زبان اشیاء پی برده است.
*زن،تاریکی، کلمات / حافظ موسوی / این مجموعه را به خاطر متفاوت بودن تجربه ی شاعر نسبت به چند مجموعه ی قبلی اش می پسندم. از نظر زبان و ساختار به گمانم رشد محسوسی داشته است.
*زنبورهای عسل دیابت گرفته اند/ اکبر اکسیر/ من نقدی روی این کتاب نوشتم و در روزنامه ی اعتماد ملی منتشر شد. از برخی شعرهای این مجموعه که شاعر شعر را قربانی طنز نکرده بود، خوشم آمد.
*این ابر درگلو مانده/ منصور بنی مجیدی/ از برخی از شعرهای بنی مجیدی نیز خوشم آمد. شعرهایی که از نظر روایت متفاوت بودند. زبان شعری بنی مجیدی دارد رشد می کند. او شاعر پر کاری است. طنز در در لایه های زیرین شعر او قرار دارد. من نوع نگاه شاعر به مسائل اجتماعی و سیاسی را بسیار پسندیدم.
*از روجا چمنکار هم یک مجموعه شعر در اردبیل، منزل مظاهر شهامت خواندم که نام مجموعه اش در خاطرم نیست. از روجا در مطبوعات بیشتر شعر خوانده ام.
*سمفونی سپیده دم/ سید علی صالحی/ برخی از شعرهای این مجموعه را خیلی دوست دارم. صالحی شاعر فرهنگ مداری است که این فرهنگ را در شعرهایش می توان به عینه سراغ گرفت.
*مجموعه اشعار نصرت رحمانی / جسارت در شعرهایش را بسیار می پسندم. او شاعری است که جسارت در شعرهایش را هیچ شاعری نمی تواند تقلید کند. شعرهای نصرت مرا هیجان زده می کند.
*مجموعه شعری نیز از عمران صلاحی خواندم که به گمانم مروارید منتشر کرده بود. برخی از شعرهایش را دوست داشتم. به نظرم عمران طنز را به جا استفاده می کرد.
*کبریت خیس / عباس صفاری / نقدی روی این مجموعه نوشتم اما عصر پنجشنبه هیچ گاه آن را منتشر نکرد و من نیز هیچج گاه تماس نگرفتم تا از سرنوشت این مطلب با خبر شوم. عادت بدی است شاید متن خوبی نبوده که منتشر نشده. من در پاسخ بسیاری از دوستانی که جویای خواندن یک مجموعه شعر خوب بودند،همیشه کبریت خویس را پیشنهاد داده ام.
*عشق اول/ علی رضا پنجه ای / پس از چاپ دوم تا کنون چند بار خواندمش/ اظهار نظر نمی کنم چون دارم نان و نمک پنجه ای را میخورم.
*از اورهان ولی هم یک مجموعه خواندم که آهنگی دیگر منتشر کرده است. پیشنهاد می کنم اگر این مجموعه را نخوانده اید تهیه کنید، پیشمان نمی شوید. با شاعری مدرن مواجه می شوید با شعرهایی که ساختار زبانی متفاوت دارد. شعرهای بسیار ساده اما فوق العاده تأثیر گذار.
*پل ها و پله ها / محمود تقوی تکیار/ از برخی شعرهای کوتاه او خوشم آمد. اما به نظرم باید در عرصه ی زبان کوشش بیشتری داشته باشد.
*مجموعه شعری هم از ریچارد براتیگان خوادم که نشر چشمه منتشر کرد. شعر های بسیار زیبا و تامل برانگیزی بود. باعث شد تا با دقت بیشتری در جستجوی آثار براتیگان باشم. کتاب را در کتابخانه نمی یابم تا تا نامش را بنویسم.
ادبیات داستانی :
*عطر سنبل، عطر کاج / جزایری دوما / به خاطر تقابل سنت و مدرنیته و بهره بردن از عنصر طنز به شکلی بسیار مطلوب آن.
*متن خود یک کویر است/ مجید دانش آراسته / البته از برخی داستان ها/
*شالی به درازای ابریشم/ مهستی شاهرخی
*زندگی مطابق خواسته ی تو پیش می رود/ خورشیدفر / با اولین داستان این مجموعه هم ذات پنداری کردم. خودم را جای شخصیت پسر بچه ی داستان فرض کردم. در لحظاتی از داستان بغض کردم. در جاهایی هم ناخوداگاه کلماتی مثل "آخیش طفلکی" از زبانم جاری شد. البته هنوز تمامش نکرده ام. یعنی مادرم کتاب را دست گرفته تا بخواند و گرنه تمامش می کردم.
*سیاهاب/ جویس کرول اوتس/ مهدی غبرایی/ این کتاب را تازگی خواندم. مجذوب تکنیک و روایت آن شدم. در جلسه ای ادبی نیز آن را معرفی کردم .به برخی هم امانت دادم تا بخوانند. هنوز پاراگرافی از این کتاب در ذهنم است " می خواهم زنده بمانم، می خواهم تا ابد زنده بمان!" مخصوصا جمله ای که می گوید" وقتی آب سیاه ریه هایش را انباشت و او مرد"
*بادبادک باز را نپسندیدم. بر خلاف این که پرفروش بود.
*زندگی پیش رو/ رومن گاری/ مترجم لیلی گلستان/ چه می توانم بگویم غیر از این که زیبا بود.
*تاکسی نوشت/ ناصر غیاثی/ خوب بود به خاطر تقابل فرهنگ ایرانی و اروپایی و امریکایی . طنز کار. سلیس هم نوشته بود
موسیقی:
*محسن چاوشی /
*احمد عاشورپور
سینما:
*چند سالی است سینما نرفته ام. بروم که فیلم بازاری ببینم. آخرین باری که رفتم به جای دیدن فیلم، رفتار 2 عاشق و معشوق را در تاریکی سالن نگاه کردم و ...
اما به لطف پسر عمه ام فیلم استاد مهرجویی" سنتوری" را به اتفاق خانواده مشاهده کردم البته 11 هزار تومان هم به حساب ایشان واریز کردیم که عمل غیر ثوابی انجام نداده باشیم. بهرام رادن در این فیلم فوق العاده بازی کرد. چه واقعیت های تلخی در این فیلم نمایش داده شد. این فیلم پر از نشانه بود. من چند روزی از نظر ذهنی درگیر فیلم بودم. مخصوصاً این تکه از دیالوگ رادان که به پزشک بیمارستان گفت:" آقای دکتر میشه من هیمن جا بمونم . بیرون "
نقاشی:
*نمایشگاه نقاشی افشین آماده رفتم. کارهایش را خیلی پسندیدم. بسیار مدرن کار کرده بود او در سابقه ی کاری خود برپایی نمایشگاه نقاشی در سیحون و ... را دارد.
*از سایت علی رضا درویش نیز دیدن کردم. شما هم کارهایش را ببینید بد نیست ( در پیوند های من آدرساش موجود است). او فوق العاده کار می کند چه ذهنیت و نگاهی دارد . به او حسودی ام می شود.
نشریات ادبی:
*در ماه گذشته مصاحبه ای از عباس صفاری در نشریه ی شوکران خواندم . به نظرم خیلی خوب بود.
*صفحه ی ادبی اعتماد ملی در پاره ای از ایام گذشته زیاد خوب نبود اما چند ماهی است که مطالب ادبی خواندنی بسیاری را منتشر می کند
*شهروند امروز را نمی خرم. نه این که نشریه خوبی نباشد. نه خیر، چون از اول آرشیو نکردمش. اما از دوستان می گیرم و می خوانمش. مصاحبه با آقای گلستان در این نشریه بسیار خواندنی بود.
*ماهنامه ی ادبی خوانش / به نظرم این نشریه ی ادبی بسیار خوب توانسته خود را در عرصه ی مطبوعات مطرح کند. فکر می کنم این نشریه هم با مشکلات مالی روبه رو باشد شاید دارند صورت خود را با سیلی سرخ می کنند.
*نشریه بایا/ به مدیریت سرکار خانم حاجی زاه/ خدا را شکر کتابفروشی ویستار هم بازگشایی شد. یکی از کارهای جالب این نشریه ویژه ی شعر آن بود.
چهره های سال :
*اکبر رادی
*تیردادنصری
*ژازه طباطبایی
*احمد عاشورپور
*منصور برمکی
در این شماره می خوانید:
دیدگاه و درآمد:
محمد تقی پور جکتاجی – علی رضا پنجه ای
کارکرد:
خبرهای خانه ی فرهنگ گیلان و ...
یادایاد:
دیداری دور با پرویز شاپور- بیژن اسدی پور
تنکابن، خیابان دریا ، برسد به دست تیرداد نصری
گزارش:
عبور از نیما خنده دار است - گزارش حضور هوشنگ ابتهاج (سایه) در خانه ی فرهنگ گیلان
چالش:
واکنشی علیه زیبایی شناسی مدرن - علی باباچاهی
نوها- نگاهی به اولین داستان از کتاب "متن خود یک کویر است" نوشته ی مجید دانش آراسته- محمود طیاری
نقد مجموعه داستان "سمت تاریک کلمات " - محمود معتقدی
شعر یک پس رفت زمانی است- بهزاد خواجات
نقد مجموعه شعر " باران بود، همه لیلی ها رفته بودند"- رضا قنبری
شکست اسطوره تخیل ابر متن - داریوش معمار
چامه :
سیمین بهبهانی- سید علی صالحی- کامبیز صدیقی- تقی خاوری- ۲ شعر منتشر نشده از بیژن نجدی- فهیمه غنی نژاد-اکبر اکسیر- منصور بنی مجیدی-یزدان سلحشور- پیمان نوری- اسماعیل حبیبی- حسین فاضلی-مازیار نیستانی- آرش نصرت اللهی- مهدی مرادی- مهناز یوسفی- معصومه اکبری- هالینو ( فروغ لهستان) ترجمه ی علی رضا دولتشاهی و ایونا نویسکا
پرس و گو :
پرس و گو با استثنایی ترین تنبک نواز تاریخ موسیقی بهمن رجبی
پرس و گو با امیر رضا کوهستانی ، نمایشنامه نویس و کارگردان تئاتر
داستان:
مه کامه رحیم زاده-مجید روانجو-هادی جامعی- بهار اله بخش
چهره پرداز:
من رئالیسم خودم را می کشم. به مناسبت صد سالگی فریدا کالو - ترجمه مهین صدری
نما:
واقعیت دوربین- سید حسن حدائقی
و تازه های کتاب
نشاني دريافت مطالب شما: AR_panjeei@yahoo.com
تلفن صبح ها: ۲۲۲۴۱۷۸-۰۱۳۱
تلفن عصر ها :۲۲۳۸۷۴۲-۰۱۳۱
تلفکس:۲۲۳۸۷۴۲-۰۱۳۱
همراه سردبير: ۰۹۱۱۱۳۸۰۶۷۷
نشاني دفتر مجله:گیلان -رشت. خ طالقاني - مقابل صفاري -بن بست نصرالله زاده خانه ي فرهنگ گيلان
نمایندگی فروش نشریه گیله وا- ویژه ی فرهنگ هنر و ادبیات - شماره 2
رشت . خیابان اعلم الهدی کتابفروشی طاعتی
رشت. خیابان اعلم الهدی کتابفروشی نصرت
رشت. خیابان اعلم الهدی زیر پاساژ فاتحی . ساختمان امیر کبیر – کتابفروشی امیر کبیر
رشت. خیابان چها راه میکائیل – کیوسک مطبوعاتی پیشرو
رشت. خیابان مطهری – کتابفروشی بدر
رشت . میدان صیقلان .کیوسک مطبوعتی سعادت
رشت. خیابان امام خمینی . کتابفروشی امپراطور(فرازمند)
رشت. خیابان بیستون . کتابفروشی دیبا
رشت. خیابان حاجی آباد . روبه روی پاساژ گوهر . دفتر نشریه ی گیله وا ( آقای جکتاجی)
تهران . نشر چشمه . خیابان کریم خان زند
تهران . نشر ثالث. خیابان کریم خان زند. بین ایرانشهر و خردمند جنوبی . شماره 160
تهران. نشر نیلوفر. خیابان انقلاب. خیابان دانشگاه. سمت چپ. شماره ی 20
تهران. نشر مروارید. خیابان انقلاب. مقابل دانشگاه شماره ی 1312
*دیگر مراکز فروش گیله وا - ویژه ی فرهنگ هنر و ادبیات در تهران و شهرستان ها متعاقباً اعلام خواهد شد.
روزنامه ی اعتماد ملی- مزدک پنجه ای:نگاهي به مجموعه شعر اكبر اكسير،< زنبورهاي عسل ديابت گرفتهاند>، كانديداي كتاب سال شعر. <زنبورهاي عسل ديابت گرفتهاند> عنوان تازهترين مجموعه شعر طنز اكبر اكسير شاعر آستارايي است. در همين ابتداي امر وقتي مخاطب با عنوان كتاب مواجه ميشود، به كاركرد طنز در اين مجموعه پي ميبرد. اما جداي از كاركرد طنز در اين عبارت، مهمترين عاملي كه سبب ميشود عنوان اين مجموعه به چشم بيايد، استفاده شاعر از ابزار آشناييزدايي است كه به گمان نگارنده اين ابزار در تمامي اشعار، عصاي دست شاعر بوده است.
در واقع شاعر هر كجا كه در طنز كم آورده، متوسل به اين ابزار شده و نيز هر كجا كه راه را براي استفاده از اين ابزار بسته ديده، از طنز بهره جسته است. اگر معتقد به تعريف كلاسيك طنز باشيم، بايد بپذيريم كه <هدف راستين طنز، اصلاح پليديهاست.>11) در واقع طنز ميتواند تسكين دهد و بهبود بخشد.

ادامه مطلب
کامیار عابدی:همچنان که مي دانيد نقد ادبي سنتي ما بر حوزه بلاغت تکيه داشت و آن هم، تا حد زيادي، متاثر از زبان عربي بود. ترديدي نيست که قدماي ما به نقد ادبي مي پرداختند و اشاره هايي که در گوشه و کنار تذکره ها و آثار منظوم و منثور فارسي ديده مي شود، نشان از توجه آنان به سنجش سره از ناسره، به ويژه در حوزه شعر دارد. اما به نظر مي آيد که بخش پراهميتي از اين سنجش هاي ادبي شکل مکتوبي نيافته است. نمي دانم تصور من درست است يا نه، اما فکر مي کنم جريان نقد ادبي شفاهي در زبان فارسي پرنيروتر از جريان نقد ادبي مکتوب بوده است. به هر روي، پس از آشنايي ما با نحله هاي گسترده نقد ادبي مغرب زمين، نقد ادبي مکتوب در کشور ما، به تدريج کميت درخور ملاحظه يي يافت و بنابر دريافت من، که ممکن است دقت لازم را نداشته باشد، در حال گذر از حس انتقادي به خرد انتقادي است. البته من با گروهي از صاحب نظران ادبي، که در ميان شاعران و نويسندگان ما تعدادشان اندک نيست، موافق نيستم. مقصودم کساني است که اعتقاد دارند «ما نقد ادبي نداريم». البته ما نقد ادبي داريم اما جريان نقد ادبي ما به دلايل متعدد، از جمله نبودن نهادهاي فرهنگي قدرتمند، اصيل، ديرپا و مروج نقد ادبي، مانند مراکز علمي، دانشگاهي، پژوهشي، انتشاراتي و مطبوعاتي، هيچ گاه نيروي خيره کننده يي نيافته است.
ادامه مطلب
|
پنج تن از علمای عربستان شرکت تعدادی از ناشران و کتابهای برخی نویسندگان عرب را در نمایشگاه بین المللی ریاض تحریم کردند. | |
|
به گزارش خبرگزاری مهر به نقل از الشرق الاوسط، پنج عالم عربستانی با صدور فتوائیه ای بعضی از کتابهای نمایشگاه بینالمللی کتاب ریاض را به دلیل اشاعه کفر و فساد تحریم کردند. این علما کتابهای نصر حامد ابوزید، آدونیس و نزار قبانی را به دلیل آنچه تناقض داشتن با تعالیم دین اسلام و آموزههای آن خوانده اند تحریم کردند. همچنین برخی کتابهای مربوط به ارنستو چه گوارا و آثاری از نوال السعداوی - نویسنده مصری - هم از این نمایشگاه جمع آوری شده است. علمای معترض سعودی با تاکید بر اینکه فروش چنین کتابهایی عواقبی سخت برای جامعه و کشور در پی دارد از اهالی فرهنگ خواستند تا این آثار را ممنوع کرده و کتابهای دیگری به جای آنها خریداری کنند تا به برگزاری نمایشگاه بینالمللی سال آینده نیز کمک شود. اینان متذکر شدند: تحریم این کتابها در واقع جهاد و مبارزه با بی بند و باری خواهد بود. نزار قبانی در 21 مارس 1923 در یکی از محلههای قدیمی شهر دمشق سوریه به دنیا آمد. او هنگامی که 15 ساله بود خواهر 25 ساله اش به علت مخالفت خانوادهاش با ازدواج با مردی که دوست داشت، اقدام به خودکشی کرد که قبانی در حین مراسم خاکسپاری خواهرش تصمیم گرفت با شرایط اجتماعی که آن را مسبب قتل خواهرش میدانست بجنگد. بخشهایی از اشعار نزار قبانی تا کنون به فارسی ترجمه و منتشر شده است. مهدی سرحدی، موسی بیدج، موسی اسوار و احمد پوری مترجمانی هستند که تا کنون نسبت به ترجمهه بخشی از آثار نزار به فارسی اقدام کردهاند. او در 30 آوریل 1998 درگذشت. علی احمد سعید نیز در سال 1930 در شمال سوریه به دنیا آمد و در 17 سالگی نام آدونیس را برای خود انتخاب کرد. او در سال 1955 و بعد از اینکه از دانشگاه بیروت فارغ التحصیل شد، به دلیل فعالیتهای سیاسی به مدت شش ماه به زندان رفت. آدونیس که عضو حزب سوسیالیست سوریه بود پیش از آن که یک شهروند لبنانی شود، بورس تحصیلات تکمیلی در پاریس را دریافت کرد و در سال 1961 هفته نامه ادبی پیشگامان را بنیان گذاشت و به واسطه نقش مهمی که در دگرگون کردن زبان شاعرانه عرب داشت به عنوان یکی از بزرگترین چکامه سرایان سنت شکن فرهنگ عرب شناخته شد. نوشته های او در جهان عرب جدلهای فراوان ادبی سیاسی را برانگیخته است. آدونیس یک پژوهشگر ادبی است و شگردهای نوین شاعرانه ای نیز به جهان ادبی عرصه کرده است . آدونیس تا کنون جوایز مختلفی ادبی از جمله جایزه ناظم حکمت، جایزه بهترین چکامه سرای سوریه و لبنان و بزرگترین جایزه بی ینال شعر بروکسل را دریافت کرده است. وی که در سال 1384 نیز به ایران سفر کرد در حال حاضر در پاریس زندگی می کند. |
فرصتی شد، بنشنم و دل گویه کنیم
نگو که تقصیر ابرهای باران زاست
بارور نمی شوند که تو خم به ابرو نیاوری
بغض می خورند
فرو می شوند در هم
به انتهای عشق های مجازی که می رسند
دهن باز می کنند
- سونامی
- سونامی
هیچ کس باور نمی کند
تو می توانی دیواری بلند باشی
گاهی رهگذری تو را در خیابان ....
درنگ می کند
سیگار می گیراند
من همیشه به انگشتی که پشت دستت می خورد فکر می کنم
به سرفه ای که می کنی
به ابر سیاه بالا سرمان
- بغض کرده
- الانه که ...
- بازم چتر فراموشت شد
- زیر سایبون وای می ایستیم تا بند بیاد
- دمب اسبی می باره
قدم هایی تند می شوند
زیرناودان کاسه های صبری این پا و آن پا می کنند
تند می شوی
تند ِ تند
و تو تند تر ...
2/12/86
اداره ارشاد نوشهر در حمایت از کاندیدای مجلس به نام آقای م.... اقدام به برگزاری نخستین همایش شعر شاعران شمال کشور ( گلستان ، گیلان و مازندران ) نمود.
علیرضا پنجه ای شاعر معاصر با اعلام این خبر افزود : قرار بود به هر داور 5/1 سکه و هزینه رفت و برگشت ایشان چه با هواپیما و چه خودرو شخصی در بستی پرداخت شود و هزینه شاعران مدعو هم چنین ، گفتند مشکلات داریم و به سه نفر اول تیم سکه و سه نفر دوم ربع سکه هدیه می کنیم .
وی اضافه کرد : اما در آخر جشنواره به داوران که به جز داوري آثار چهارصد شاعر هزینه ی رفت و برگشت با خودرو شخصی در بستی را هم متحمل شده بودند ، هر یک به ایراد سخنرانی و گزارش پیرامون روند ادبیات شعر حدود یک ساعت پرداختند تنها یک ربع سکه هدیه کردند و به سه نفر دوم هم ریالی نه سکه و نه هزینه رفت و برگشت بهشان را ندادند و زیر قولشان زدند. علیرضا پنجه ای افزود : کمدی اجرا شده آنجا تبدیل به تراژدی شد که پس از اتمام مراسم اختتامیه از اسکان و شام شاعران (حدود 20 نفر) امتناع کردند و چون محل اقامت 20 کیلومتر از شهر دور بود دختران و پسران شاعر با اندکی پول باقی مانده در جیب آواره و تا نیمه هاي شب کنار جاده به سر بردند و منویات غیر انسانی اهل سیاست و مجلس رفتن این بار به صورت عریان چهره ي پلید و ماکیاولی بسیاری از این دست نامزدان مجلس را نمایان کرد .
شاعر معاصر اضافه کرد : بدین وسیله به عنوان داور جشنواره مراتب انزجار خود را از اعمال غیر انسانی و غیر اسلامی اداره ارشاد نوشهر اعلام می دارد و خواستار رسیدگی به این مهم که توسط آن با آبروی نظام بازی شده و آن هم توسط فرهنگسازان کشور هستم .
از داور دیگر جشنواره شنیدیم . یکی از دختران شاعر که به سرطان خون مبتلابود ، ریالی پول نداشت و طی تماس با داور جشنواره که از سر اجبار در چالوس به سر ميبرد تماس گرفته شد که فلان شاعر سرطانی کنار جاده دارد می لرزد و ریالی هم ندارد ، داور دیگر جشنواره می گوید كه تاکسی تلفنی بگیرد و خودت را به چالوس نشانی دوست خانواده ام برسان دخترک آمده ، داور هزینه تاکسی تلفنی را می دهد ، خانواده چالوسي به دخترک بیمار که مدام می لرزید پناه دادند . صبح به هزینه داور مراتب رجعت شاعر جوان به ساری فراهم می شود . زهی جام شرم .
بيانيه هیات داوران
نام ، نام تو
بخش شعر آزاد
هیات داوران جشنواره ی ادبیات نقطه سر مرز در بخش شعر آزاد ، افتخار آن را داشته تا از میان چهار صد اثر ارسالی به دبیر خانه ی جشنواره ، شش اثر را در دو فصل برتر و برگزیده و همچنین یک اثر را به عنوان شایسته ی تقدیر تشخیص دهد .
پیش ازآن که به اعلام نتایج حاصله از بحث و تبادل نظر و بررسی آفرینه های شعری بپردازیم . نکاتی چند پیرامون این دوره از جشنواره را حائز اهمیت دانسته که به شرح زیر از نظرتان می گذرد .
هیات داوران بر این مهم واقفند که از میان همه ی ظرفیت های موجود شعر سه استان شمالی ( گلستان ، مازندران ،گیلان) به داوری ننشسته اند ، بلکه تنها حیطه ی داوری ها محدود به آفرینه های ارسالی شما عزیزان و دوستانتان بوده است ، چه بسا علی رغم زحمات بسیار مسوولان ذی ربط و خاصه دوستان دبیرخانه ، اگر در امر اصلاع رسانی مساعی بیشتری می شد ، طیف های گونه گون تر و مبتلا به آن از لحاظ کمی و کیفی آثار دیگری مورد داوری قرار می گرفت .
هیات داوران معتقد است شعر شمال کشور که در دهه های مختلف چهره های برجسته ، محضر و تاثیر گذاری به ادبیات شعری معرفی نموده می باید بیش از این از ذخایر کیفی برخوردار باشد ، متاسفانه غالب آفرینه ها بیانگر نفوذ تئوری های شعری مظاهر از شعر بستگی به عوامل متعددی دارد که تنها مجذوب ظاهر پر فریب برخی از این گرایش ها شدن راهی به جز ترکستان برای رهروان جوان در پی نخواهد داشت تفکیک سره از ناسره نیز در گرو شناخت اصولی شاعران از کاخ بلند مرتبه ی ادبیات منثور و منظوم فارسی و ... در جریانات مدرن صد ساله ی اخیر شعر دنياست .
هیات داوران اعتقاد دارد جشنواره ها تنها نقش برتاباندن آینه وار وضعیت شعر معاصر را جوانان بر عهده دارند و تکیه کردن پر آفرینه های مطرح شده در این گونه جشنواره ها نمی تواند به تنهایی نقش الگو سازی را ایفاء کند .
هم از این رو سفارش اکید می شود جوانان عزیز از سر چشمه ها تغذیه کنند و با تامل و تدقیق و برخورداری از ارایه طریق پيشكسوتان دلسوز ادبیات شعری در این حیطه گام بردارند و سفارش نیمایی بزرگ را از یاد نبرند که « آن که می دارد تیمار مرا / کار من است » .
اعلام نتایج
فصل اول به نظرات برتر بدون در نظرگیری تقدم و تاخر
1- آقای میثم ریاحی با شعر « قدیمی های حالا ماه » از استان گلستان به واسطه ی برخورداری از عنایت عاطفی در ظرفیت های مدرن
2- آقای اسماعیل مهران فر با شعرهای « حالا سیاهکل بزرگ شده» و « هی به خوابم دامن نزن ، از استان گیلان به واسطه ی رعایت تناسب در محور طولی و عمودی و ترسیم مظاهر نادر به روحي اجتماعی و کاربرد صحیح عناصر زبانی
3- آقای شعبان بالا خیلی با شعر « طرح» از استان گلستان به واسطه ی تناسب اجرای شعر ، رعایت ایجاز و ارایه ی الگوی موفق برای شعر کوتاه با لحاظ نمودن عناصر زیبایی شناسیک شعری
فصل دوم : نفرات برگزیده بدون در نظرگیری تقدم و تاخر
1-به آقای محمد پرحلم با شعر«گردنه ي حيران» « از استان گیلان به واسطه ی بهره گیری از عناصر زاد بومی و عناصر شعری در ساختی منسجم
2-سرکار خانم آرزو موسی نژاد با شعرهای «بندرخت » و «سلام مادر» از استان مازندران به واسطه ی رعایت ساختار و ایجاد تناسب عناصر بینامتني در فضاهای مدرن زبانی
3-به آقاي رسول رستمی با شعر « یک روز اتفاق می افتد» از استان مازندان به واسطه ی ایجاد تصاویر كرد کاربرد نمادهاي با طراوت در شعر
ضمناًَ آقای علی آغاسیان با شعر « سرودی برای او که زیر آوار مانده برای زلزله بم از استان گلستان به واسطه ی ایجاد فضاهای حسي و عاطفی و انسانی در ساختاری در خور از نظر هیات داوران شایسته ی تقدير شناخته شدند |
|
خبرگزاری مهر - گروه فرهنگ و ادب: فتحالله بىنیاز نویسنده و منتقد ادبی مقاله ای را تحت عنوان "کلیاتی درباره رمان نو" در روز درگذشت این نویسنده آوانگارد فرانسوی به خبرگزاری مهر ارسال کرده است که متن کامل آن از نظر می گذرد. | |
|
به اعتقاد پایه گذاران این نوع رمان که در سال 1956 به طور رسمى اعلام وجود کردند و هرگز هم نام "مکتب" بر خود نگذاشتند، دنیاى ادبیات به تمام موضوعها پرداخته است و دیگر چیزى جز فرم، ساختار یا بهعبارتى کاربست تکنیک - از جمله استفاده از تکنیک سایر هنرها (سینما، نقاشى ...) براى رمان نویس باقى نمانده است. از نظر آنها هنرمند کسى نیست که تجربه و آزمون خود را محدود به راست نمایى و عین نمایى کند بلکه کسى است که بر بار "خوداندیشانه" اثر هنرى بیفزاید. نویسندگان عمده رمان نو عبارتند از: آلن رب گرى یه، کلود سیمون، ناتالى ساروت، میشل بوتور و کلود موریاک. زمانى که رمان نو اعلام حضور کرد، سه نوع ادبیات در فرانسه مطرح بود: نوع کلاسیک با نویسندگانى همچون هانرى ترویا و روبر مرل، ادبیات عامه پسند (فرانسواز ساگان، بلوندن) و بالاخره ادبیات متعهد با نویسندگانى همچون سارتر، سیمون دوبوار و آلبر کامو. حال ببینیم رمان نو از نظر ساختار و معنا چه عناصرى از رمانهاى مدرن و کلاسیک حذف مىکند و خود چه عناصر جدیدى به رمان مىافزاید که آن را از دیگر ادبیات داستانى متمایز مىکند. در ادبیات کلاسیک مثلاً آثار بالزاک و تولستوى، تصویر بازتاب واقعیت است در حالى که نویسندگان سوررئالیست، دنیایى را بازنمایى مىکنند که واقعیت را مىپوشاند و تحریف مىکند. در رمان نو، تصویر، در غیاب و نبود واقعیت شکل مىگیرد. در چنین تصویرى، انسان در معناى هستى، موجودى تنها و ناتوان است لذا به لحاظ معنایى انسان باورى و عقل گرایى معنى ندارد و به لحاظ ساختار نیازى به شخصیتسازى نیست. به همین دلیل در بسیارى از این رمانها شخصیت به مفهوم معمول کلمه وجود ندارد و از مجموعه اکسیون و انتریگ، موجودى که بتوان پرسوناژ نامیدش بیرون نمىآید. انسانها به صورت شى و در حد مجسمه جلوه داده مىشوند؛ آن هم مجسمه هایى که خواننده نمىداند چه نیرو یا نیروهایى آنها را به حرکت در مىآورد و "پشت سرشان" قرار مىگیرند. رابطه حقیقى و عادى این اشخاص - از طریق عناصرى مثل کار، روابط خانوادگى، خرید مایحتاج روزمره - با دنیاى خارج نشان داده نمىشود و اگر نشان داده شوند غیرعادىاند؛ براى نمونه شخصیت به یک ساندویچ فروشى مراجعه مىکند ولى آنجا ساندویچ نمىفروشند و صاحبش از تابلوى آن خوشش مىآید، یا بچهاى را بغل مىکند که بهسادگى مىمیرد و زنده مىشود. به بیان دقیقتر، رابطه عادى انسانها با یکدیگر نابود مىشود. انسانها که از دریچه دوربینى نگاه مىشوند، خودشان هم همچون دوربینى به جهان مىنگرند. بنابراین نقش تعیینکننده ندارند. حتى همین نگاهها هم سرعتى فراتر از حد معمول دارند. با این وجود رمان نو روى جنبههاى غیرعادى روانکاوى شخصیتهاى داستان خود و نقاط تاریک وجود آنها که البته هویت خاصى هم ندارند و عملاً تا حد یک حرف یا اسم یا ضمیر تقلیل مىیابند، متمرکز مىشود تا ابهام و ایهام بیشترى بیافریند. وقتى به شخصیت چنین نگاه مىشود، معنایش چیست؟ اینکه انسان هویت ندارد و در حد یک شى است و این که تعهد انسان در اجتماع و در رابطه با همنوعانش حتى آزادى خودش و نقش و اهمیت و کارکرد او در جریان هستى به کلى حذف و نفى مىشود و بر شخصیت، اعم از راوى یا غیرراوى مهر عدم یقین خورده مىشود. نتیجه گیرى معنایى و ساختارى این برخورد این مىشود که شخصیت فقط با اشیاء یا مجسمههایى در حد خودش برخورد مىکند و نویسنده از پرداختن به مشغلههاى فکرى و ایدئولوژیک و عرصههاى مختلف حیات اجتماعى شخصیتهایش اجتناب مىورزد و تحت هیچ شرایطى افکار و اعتقادات شخص خود را از زبان شخصیتها بیان نمىکند. در مقابل ذهن شخصیتها آکنده از خاطرات واقعى یا خیالى است؛ خاطراتى که مرزى بین آنها نیست. این به هم ریختگى ذهنى عملاً شخصیت را به موجودى آشفته و نامتعین تبدیل مى کند تا رمان نو به یکى از اهدافش دست یابد.
چون "انسان" و در نتیجه شخصیت پردازى محور اصلى زیباشناسى است ناگزیریم نکتهاى را ذکر کنیم. در داستان کلاسیک، نویسنده فردى را وارد داستان مىکند آن گاه با ترکیبى از توصیف، نقل و صحنه (کنش و گفتگو) از او یک شخصیت مىسازد و در تلاقى او با زمان، مکان، رخدادها و دیگر انسانها وضعیت روحى - رفتارى او را نشان مىدهد. چه بسا آداب و رسوم برهه اى از زمان هم به تصویر کشیده شود. در نتیجه شخصیتها به اصطلاح زندهاند و این احتمال نیز وجود دارد که نویسنده هر از گاهى بهعنوان شاهد در ماجراى داستان حرکت کند. در قرن بیستم عدهاى از نویسندگان به این شیوه وفادار ماندند و عده دیگرى مثل مارسل پروست شیوه دیگرى پیش گرفتند. اینها فردى را از لابلاى رخدادها و توصیفها جدا کردند، سپس او را به ذهنىترین شکل ممکنه به تصویر کشاندند. از آن پس شخصیتها کارى با جهان اطراف خود نداشتند و صرفاً به "من" خود توجه داشتند. این ذهنىترین شکل همان "فرم" کار بود. با این حال خاستگاه شخصیتهاى پروست و دیگران "واقعى" اما موجودیت آنها به نوعى "انتزاعى" بود. رمان نو از این شیوه هم فاصله مىگیرد. حتى شکلهاى ذهنى شخصیتها ساده و مختصر مىشود و نویسنده به حرکت جزئى، لبخند، اخم شخصیت بسنده مىکند و به مشغلههاى عینى و ذهنى او کارى ندارد. حتى خودگویى (مونوگ) بیان نمىشود بلکه خواننده متن، گفتارها، زمزمههاى پنهان، نکتههاى جسته و گریخته اى از اندیشههایى که هیچ تسلسل منطقى ندارند در شخصیتها مىبیند. اگر بخواهیم تحلیل روانشناختى و روانکاوانه از شخصیتهاى داستانهاى رمان نو ارائه دهیم باید بگوییم انسانهایى اسکیزوفرنیک هستند اما از زاویه زیباشناختى (ادبیات و هنر) ترکیبى از پارههاى از هم گسیخته و مونتاژهایى از چهرههاى نیمرخ و تمام رخ مىباشند. بههمین علت اطلاق "مکتب نگاه" به این نوع رمان تا حدى منطقى مىباشد. اما خود این نگاه هم به لحاظ تکنیکى نگاه تعریفشدهاى نیست. نگاهى است که در پى دیدن واقعیت نیست بلکه مىخواهد "عکس و ضدواقعیت" را ببیند. مثل این است که فیزیکدان و شیمیدان به جاى بررسى مواد متشکله یک سیاره در صدد کشف "ضدماده" آن باشند؛ با این تفاوت که دانشمندان "وقت" صرف مىکند و ظرف مکانى و زمانى براى خود در نظر مىگیرند اما نویسنده رمان نو باید از زبانى استفاده کند که در یک چشم بههم زدن، دنیایى را که دیده و شنیده و بوییده "تجسم" ببخشد. آیا زبانى وجود دارد که بتواند با یک حرکت "موجودى تمامعیار" را به تصویر کشاند؟ چه این تصویر به "لحظه" ویرجینیا وولف مدرنیست محدود شود و چه به "هزاران لحظه تاریک" رمان نو - خصوصاً آثار آلن رب گرى یه و خانم ناتالى ساروت، به هر حال پاسخ به آن را باید در زبانشناسى امروزین جستجو کرد. پاسخى که هم از دیدگاه فردیناند سوسور و رومن یاکوبسون و امیل بنونیست منفى است و هم از دیدگاه نوآم چامسکى (و تا حدى یورگن هابرماس و پىیر بوردویو). به همان نسبت که موجودیت انسان در این نوع رمان رنگ مىبازد، اشیاء اهمیت خیلى بیشترى پیدا مىکنند تا جایى که رمان نو به وضوح "رمان اشیاء" نام گرفته است. نویسنده رمان نو به ادعاى خودش اشیاء را همان طور که هستند یعنى فارغ از دید نویسنده و شرایط محیط توصیف مىکند. این نویسندگان به اشیاء چنان اهمیتى مىدهند که گویى جان دارند و بشر، روح تازهاى در آنها کشف مىکند. این شیوه را "بشرى کردن" اشیاء مىنامند. به این ترتیب، سیاهه اى از اشیاء (میز، صندلى، دیوار ...) و توصیف مفصل و توجه بیش از حد به آنها جاى شخصیتهاى تیپ آثار کلاسیک را پر مىکنند. توجه بیش از حد به اشیاء در ادبیات، از زمان کافکا به طور جدى باب شد، اما رمان نو شیوه کار کافکا را به دلیل عنایت او به اسطوره و استعاره، دنبال نمىکند (براى نمونه، خارپیچها و دیوارها در آثار کافکا تصویرى استعارهاى و اسطورهاى افاده مىکرد) ناگفته نباید گذاشت که ارزش پیدا کردن اشیاء نخستین بار به وسیله کارل مارکس وارد عرصه فلسفه شد و "شیئىزدگى" و "کالاپرستى" به مثابه مقولههایى مرتبط با امر "از خودبیگانگى" در مقیاس وسیعى مطرح شدند. بعدها گئورگ لوکاچ متفکر مجارستانى این مقوله را وارد عرصه نظریههاى ادبى و نقد ادبى کرد. ممکن است خواننده بگوید که در آثار بالزاک، امیل زولا و دیگران هم توجه بیش از حدى به اشیاء شده بود. دقت این خواننده مورد تحسین است اما نکتهاى را نباید از نظر دور داشت: اشیاء داستانهاى واقعگرا حتى از نوع مدرن (مثلاً آثار فاکنر) عناصرى معمولى اند و خواننده خیلى زود با آنها - براى نمونه اتاق بابا گوریو یا خانه ژروز (شخصیت اول داستان آسوموار نوشته زولا) - آشنا مىشود. و با آن "الفت معمولى" برقرار مىکند، درحالىکه در رمان نو چنین نیست. یک بار سه دیوار یک اتاق، یک میز و دو پرده آن تصویر مىشود. بار دیگر به خواننده گفته مىشود که روى میز لیوانى هست که روز قبل هم بوده است و در ضمن، یک پایه میز سالها پیش شکسته بود. بار سوم معلوم مىشود که پردهها روى پنجره نصب نشده اند و زیرشان دیوار است. بنابراین خواننده نمىتواند به دانستههاى خود "اعتماد" کند و هر بار که شخصیتى وارد این اتاق مىشود منتظر است "چیز" تازهاى از وضعیت اتاق - یا دقیقاً از نگاه شخصیت - ببیند و بخواند. در نتیجه اگر هم الفتى بین خواننده و یک شیئى به اسم "اتاق" پدید آید به خودى خود از نوعى است که در زیباشناختى به آن "الفت غرابتآمیز" مىگویند. در الفت غرابتآمیز، فضاى روبهروى خواننده، پریشان و بىنظم است و همه جا آشفتگى حاکم است (یا در ظاهر یا در باطن یا حتى در ذهن مشاهده گر) چه بسا وزش باد، باعث افزایش شاخ و برگ درختى شود که رنگ سبز برگهایش دارد آبى مىشود - و در نهایت معلوم مىشود که تمام این رخدادها زاییده وهم، توهم یا خیالپردازى عمدى و غیرعمدى بوده است. مسأله دیگرى که رمان نو را از دیگر رمانها متمایز مىکند، مسأله زمان است. در داستانهاى کلاسیک و مدرن، زمان در مجموع با واقعیت یعنى "رابطه عین و ذهن" همخوانى دارد. زمانى داریم که همین زمان معمولى است و کرنولوژیک خوانده مىشود. زمانى داریم که به وضعیت روحى و روانى شخصیت بستگى دارد (زمان انتظار کند و کلافه کننده است و زمان شادمانى زودگذر) زمان اول همواره مستقل از انسان است اما دومى تابعى است که عنصر متغیرش "روحیه" شخص است. اما در ادبیات زمانهاى دیگرى هم داریم؛ زمانهایى که زاییده خیال مىباشند. براى نمونه مىتوان از داستان "حادثه پل اوکریک" نوشته آمبروز بیرس نام برد. در جنگ داخلى آمریکا مردى را مىبرند تا با استفاده از نردههاى پل دار بزنند. طناب دار پاره مىشود، مرد در آب مىافتد، شنا مىکند، در ساحل مىدود و بالاخره به خانهاش مىرسد و همسرش را در آغوش مىگیرد. در همین لحظه گره طناب محکم مىشود و خواننده مىفهمد که تمام آن چند صفحه فرار زاییده خیال مرد نگونبخت در فاصله زمانى طناب انداختن دور گردن او و محکم شدن گره آن در ذهنش اتفاق افتاده است. البته از این نوع شگردهاى هنرى - ادبى در آثار دیگرى مانند تریسترام شندى اثر لارنس استرن، یا طبل حلبى اثر گونتر گراس و لىلى بازى اثر خولیو کورتازار به چشم مىخورد. هنرى جرج ولز نیز در "ماشین زمان" از این تکنیک به خوبى بهره جسته است اما در تمام این آثار وضعیت زمان متّعین است؛ یعنى ابتدا و انتهاى آن به وسیله رخدادها، شخصیتها، دیالوگها و اشیاء تعیین و معلوم مىشوند؛ مثلاً همین داستان حادثه پل اوکریک درحالىکه در رمان نو (و مقدم بر آنها در آثار ساموئل بکت) زمان مرتبط با شخصیت و خود داستان یا در حالت ساده تر راوى و روایت گاهى با افعال جارى در زمان حال اخبارى با هم ترکیب مىشوند و راوى و روایت به شدت به هم نزدیک مىشوند و زمانى که افعال در گذشته ساده جارى مىشوند به شدت از هم دور مىشوند و آن گاه که پاى گذشته کامل در میان مىآید حد وسط اختیار مىشود. این موضوع خصوصاً در رمان "پاککنها" اثر رب گرى یه بیشتر مشهود است طورىکه ظاهراً باید بین شلیک یک طپانچه و اصابت گلوله آن به هدف چند مترى "ساعتها" وقت لازم باشد. در نتیجه خواننده "حس" مىکند اتفاقها ساعت بیست و پنجم به بعد یا قبل از منهاى یکم به وقوع پیوستهاند. این امر زاییده این حقیقت است که رمان نو ساختارى بودن جهان را باور ندارد، این در هم شکستن خواه ناخواه زمان را بهعنوان ترتیب معین پیدایش رشد و مرگ اشیاء و پدیدهها حتى در قالب رمان زیر سؤال مىبرد و گاهى متوقف مىکند. دقیق تر بگوئیم زمان به حال تعلیق در مىآید و خواننده فقط با رشته ناب و بىزمان تسلسل روبهرو مىشود نه یک رویداد اتفاقافتاده در زمان. تعبیر فلسفى این بازنمایى زیباشناختى یعنى تکرار ماده و پدیده در شکل خودش و در انتزاعى ترین شکلهاى علمى فیزیک و شیمى، یعنى شباهت مکرر و بىنهایت رخدادها به یکدیگر. به همین دلیل مىبینیم که حوادث در رمان نو سیر دورانى دارند هر بار از دیدگاه هاى گوناگون تکرار مىشوند ضمن این که نوعى تفاوت در این تکرارها مشاهده مىشود. بهرغم وجود چنین تفاوتها و حتى دستگاه مختصات لغزندهاى که رمان نو براى ناظر خود (خواننده) فراهم مىآورد نمىتوان به کنه حادثه پى برد مثلاً پس از اصابت تیر به قلب شخص و افتادن او معلوم نیست که او مرده باشد - زیرا ممکن است رخداد روى تصویر منعکس بر سطح آب و در خیال آنى - بدون پیش زمینه و خاتمه متعین - اتفاق افتاده باشد یا اصولا "شخص" فقط مانکنى شبیه به شخصیت مورد نظر باشد؛ رخدادى که ممکن است چند لحظه بعد درست عکس آن پیش بیاید. بنابراین سیر دورانى حوادث، نداشتن روند منطقى آنها و نیز این حقیقت که گاهى حوادث هیچ ربطى به یکدیگر ندارند و قالبِ (فرم) انتخاب شده براى روایت چند بعدى داستان فقط وسیلهاى براى بازنمایى متافیزیک غیاب آنهاست باعث مىشود که خواننده نتواند به حادثه "دست" پیدا کند و فقط باید از یک طرح "باز" و حوادث و اشیاء و افرادى که در سایه تردید حضور دارند به حدس و گمان متوسل شود. آثار آلن رب گرى یه و کلود سیمون به خوبى گویاى نکتههاى فوق مىباشند. در تمام این آثار عناصر زبانى (اشارات ادبى، تاریخى و فلسفى) به وضوح کاهش مىیابند و توصیف بهشیوه کلاسیک آن کنار گذاشته مىشود و استعاره و اسطوره نفى مىشوند و عدم اعتنا به رابطه فرم و محتوى به خوبى درک مىشود. در این آثار به لحاظ ساختارى از تکنیکهایى استفاده مىشود که بیشتر در سینما متداول مىباشند به این ترتیب که تصاویرى از زمانها و رخدادهاى مختلف در کنار هم گذاشته مىشوند تا رخدادى ذهنى را شکل دهند. بهعبارت دیگر مجموعهاى از اشیاء، موقعیتها و سلسلهاى از رویدادها بهگونهاى در تخیل جاى مىگیرند که سبب القاى احساس خاصى مىشوند. این امر که توماس استرن الیوت شاعر و منتقد انگلیسى آن را Objective Correlative (همبسته عینى) نامیده است در جاده فلاندر به عالىترین شکلى تجلى پیدا مىکند؛ تا حدى که امر کاملاً ذهنى به گونهاى واقع نموده مىشود. از آن چه گفته شد به خوبى پیداست که رمان نو را نمى توان ادامه سیستماتیک رمان مدرن خواند؛ از پارهاى فرمها و تکنیکهاى آن استفاده مىکند، اما به علت عدول از قواعد اصلى ساختارى، تداوم منطقى آن نیست. حال این پرسش پیش مىآید که آیا رمان "رو به مرگ نو" را مىتوان مقدمه یا سرآغاز داستان پستمدرنیستى خواند؟ داستان پستمدرنیستى در مقیاس وسیعى از تکنیکهاى رمان نو بهره برده است اما به دلایلى ادامه منطقى رمان نو نیست. نخست اینکه رمان نو به لحاظ فلسفى، معانى اگزیستالیستى (کیرکگارد) و بعضاً پدیدارشناسانه هوسرل را انتقال مىدهد و گرچه تعهد انسان، آزادى او و نقش اش را نفى مىکند اما به علت تقدم وجود بر ماهیت به نوعى در صدد این است که نشان دهد جهان نه با معناست نه بىمعنا بلکه فقط وجود دارد درحالىکه در ادبیات پست مدرنیستى جهان هاى متعددى وجود دارند که در هر یک از آنها معنى و هستى تازه اى براى شخص و شی تعریف مىشود. در نتیجه این ادبیات اساساً توصیف جهانهایى است که ما نمىشناسیم و نه دنیایى که مىشناسیم (و برایش ارزشى قایل هستیم یا نیستیم). همین بن مایههاى هستىشناسانه ژانر علمى - تخیلى را مطرح مىکند که امروزه بیشترین حجم داستانهاى پستمدرنیستى را به خود اختصاص دادهاند. در عین حال به لحاظ مضمون، رمان نو تحت تأثیر آثار بکت خصوصاً "مالون مىمیرد"، "مولوى" و "نام ناپذیر" بعضاً گرایش انکارناپذیرى به پوچى دارد حال آنکه داستان پست مدرنیستى دغدغه اى به اسم پوچى و عدم پوچى ندارد و با اتکاء به اصل عدم قطعیت، به "حقایق" متعددى معتقد است که مىتوانند در آنِ واحد دربرگیرنده هستى و نیستى، پوچى و عدم پوچى باشند. به لحاظ ساختارى نیز رمان نو غیاب و نبود واقعیت را مىپوشاند و تحت تأثیر بکت، کافکا و پروست مىخواهد دنیایى سواى دنیاى عینى خلق کند تا اشیاء و شخصیتها را با قرار دادن در آن تعریف کند. این دنیا بازتاب جهان واقعى نیست اما یکسره هم از آن خصوصاً از رابطه "ذهن - عین" عادى منفک نمى باشد. بنابراین "وجودش" به هستى جهان موجود "وابسته" است و نه جهانهاى دیگر؛ درحالىکه داستان پست مدرنیستى، هیچ گونه مناسبتى با هیچ واقعیتى ندارد؛ تصویر وانموده اى ناب از خودش است به نظام جلوهها تعلق ندارد بلکه به نظام وانمودن متعلق است. در نتیجه مىتواند "جهانهاى" نادیده دیگرى را بازنمایى کند. |
پرويز شهدي گفت: آلن روب گريه از اولين كساني بود كه روش رمان نو را بنيان گذاشت و از نويسندگاني بود كه به لذت خواننده فكر ميكرد.
اين مترجم در پي درگذشت آلن روب گريه گفتوگو با خبرنگار بخش ادب خبرگزاري دانشجويان ايران (ايسنا)، تصريح كرد: روب گريه به همراه ناتالي ساروت از اولين كساني بودند كه روش رمان نو را پايهگذاري كردند. ساروت با نوشتن كتابي با عنوان "گرايشها"، روش رمان نو را تشريح كرد. روب گريه نيز با نگاشتن اثر "براي رماني نو" كه شامل مجموعهي مقالاتي دربارهي اين روش بود، در اين زمينه گامهاي اساسي برداشت.
او افزود: روب گريه در اين كتاب در مقالاتي، روش رمان نو را تشريح كرد. بدون اينكه اين روش مكتبي داشته باشد، يكسري از نويسندگان فرانسه از جمله روب گريه، ناتالي ساروت، كلود سيمون و... با اين روش آثارشان را نوشتند. تفاوت كار آنها در اين بود كه در مكاتب قبلي مانند كلاسيسم و رومانتيسم، نويسنده است كه همهي كارها را انجام ميدهد؛ قالب، زمان، مكان و شخصيتها را انتخاب و در چارچوبي پياده ميكند و به خواننده ميدهد و خواننده ميشود يك موجود منفعل و بدون هيچ لذتي. اما اين گروه ميگفتند خوانند را بدون لذت گذاشتن درست نيست؛ زيرا نويسنده براي خواننده مينويسد. درواقع او هدف اصلي است و نميتوان خواننده را كه انسان هوشمندي است، كنار گذاشت و داستان را مانند لقمهي جويده در دهان او گذاشت تا قورت دهد.
مترجم "جن" و "پاككنها" از روب گريه ادامه داد: نويسندگان رمان نو معتقد بودند خواننده را بايد در كتاب شركت دهند، يكسري اطلاعات در اختيار خواننده بگذارند و از ديدهاي مختلف آن را ببينند. آنها خواننده را در داستان آوردند تا او بتواند با دادهها به شكلي كه ميخواهد، داستان را خاتمه بدهد.
شهدي همچنين گفت: در اين روش، خواننده بنا به ذوق و سليقهي خود ميتواند چيز خاصي را به وجود آورد. آنها اين آزادي عمل را براي خواننده گذاشتند و نام اين روش با عنوان رمان نو لقب گرفت. البته اين مسأله پيچيدگيهاي زيادي دارد.
او يكي ديگر از روشهاي رمان نو را توجه مسألهي ذهني و ابعاد بينهايت آن دانست و افزود: مسألهي ذهني ابعاد بينهايتي دارد. در زندگي فيزيكي يا جسماني يكسري مسائل هستند كه مشخصاند؛ اما در ذهن فرد اينگونه نيستند. اين گروه روي مسألهي ذهنيات توجه ويژهاي داشتند. آنها عينيات را به شكل اشيا جلوه ميدهند. درست است كه اشيا بيجان هستند؛ اما اين در دست ماست كه چه شكلي به آنها بدهيم.
اين مترجم در پايان با اشاره به رمان "پاككنها" اثر روب گريه توضيح داد: ما در اين رمان، توجه به اشيا را به خوبي ميبينيم. ممكن است شخصي با ديدن يك تابلو، صندلي و... به ياد خيلي چيزهاي ديگر بيافتد. درواقع در كتاب "پاككنها" نيز همين موضوع را به وضوح ميبينيم كه از چيز كوچكي مانند "پاككن" به جاها و مسائل تازهتري ميرسيم.
شمس لنگرودي گفت: چرا همهي گروهها مجازند به تلويزيون بروند و هيچ ايرادي بر آنها وارد نيست؛ جز بر نويسنده و شاعر؟!
اين شاعر كه براي نخستينبار با برنامهي «دو قدم مانده به صبح» در يك برنامهي تلويزيوني حاضر شد، با بيان اين مطلب به خبرنگار بخش ادب خبرگزاري دانشجويان ايران (ايسنا)، گفت: ظاهرا سالهاست جز نويسنده و شاعر براي هيچ گروه فرهنگي و هنري ديگري، رفتن به تلويزيون مكروه شمرده نميشود، و دليلش قداستي است كه از دورهي سنت براي شعر و شاعري قايل شدند و براي ديگر هنرها چنين چيزي نبود، كه سايهي اين نگاه هنوز وجود دارد. ازسوي ديگر، اگر كساني تماشاگر نبودند، كسي هم در برنامهها حضور پيدا نميكرد و وجود تماشاگران و حتا تماشاگران فرهيخته است كه باعث ميشود كساني در تلويزيون حاضر شوند.
شمس لنگرودي سپس گفت: واقعيت اين است كه صدا و سيما هنوز در ايران يك رسانهي ملي نيست؛ اما دليل نميشود، ما براي اينكه بنا بر ضرورتي، نظر خودمان را بگوييم، در آن حاضر نشويم. مگر زمانيكه احمد شاملو و مهدي اخوان ثالث در تلويزيون برنامه داشتند، آن زمان تلويزيون، رسانهي ملي بود؟! تلويزيون هرگز رسانهي ملي نبوده است.
او در ادامه توضيح داد: علت اينكه ميگويم صدا و سيما ملي نيست، اين است كه برخلاف چيزي كه برخي معتقدند، از بعضي موارد استثنايي كه بگذريم، امكان مساوي براي آرا در اختيار همهي كسان قرار نميدهد. مثلا بعد از 30 سال هنوز از بردن نام بعضيها و انتشار آراي آنان پرهيز دارد. رسانهي ملي به اين معناست كه بيطرفانه هرگونه نظري را از هر قشر و گروه اجتماعي بازتاب دهد؛ درحاليكه رسانهي صدا و سيما عليه بعضي حرف ميزند، بدون اين كه نظر آنها را بازتاب دهد. اما همچنان كه پيشتر گفتم، ملي نبودن دليل بر اين نميشود كه اگر ضرورتي داشت، در آن حضور پيدا نكنيم، و البته اين را هم ميدانيم كه موقع انتخابات معمولا رسانههاي ما مهربانتر ميشوند!
شمس لنگرودي همچنين گفت: تلويزيون و راديو هر كشور يا خصوصي هستند و مربوط به احزاب و سازمانها، كه تحليل و نظر خاص خود را منتشر ميكنند، يا دولتي و به هيچ گروه و دسته و طرز تفكري در داخل و بيرون از حكومت وابسته نيستند و له و عليه هيچ گروهي موضعگيري نميكنند؛ بلكه آرا و تحليل همه را - حتا عليه خود - منتشر ميكنند. آيا صدا و سيما در ايران در چنين وضعيتي است؟
اين شاعر در پايان دربارهي حضورش در برنامهي «دو قدم مانده به صبح» گفت: حضور شخص من در اين برنامه صرفا بهخاطر رشيد كاكاوند - مجري - بوده، كه برنامههايش را در راديو پيام ميشنيدم و از صراحت و استقلال نسبياش لذت ميبردم.



