در جایی خواندم که شاعری در یکی از کوچه های لندن روزی گدای کوری را می بیند که پلاکی بر گردن خویش آویخته است و سرگرم سوال است . از او می پرسد: روزی چه قدر درآمد داری؟
گدا می گوید: روزی دو دلار تقریباً
شاعر پلاکی را که به گردن بود برگرداند و چیزی بر آن نوشت و بسائل توصیه کرد از این پس این روی پلاک را به گردن بیاویزد. دو ماه دیگر وقتی که باز شاعر از آن کوچه می گذشت، بهمان سائل برخورد از او پرسید:از وقتی پلاکت را برگردانده ای درآمد روزانه ات چقدر است؟
وی پاسخ داد: پانزده تا بیست دلار و ضمن سپاسگزاری اصرار کرد که شاعر بگوید بر پشت لوحه چه نوشته ای؟
شاعر گفت: من کار بزرگی نکردم تنها تو نوشته بودی: من کور مادرزادم ، به من کمک کنید، من آن روی آن نوشتم "بهار از را می رسد من اما تماشایش نخواهم کرد"
منبع: مسائل شعر / مروارید/ ۱۳۵۷/ یدالله رویایی ص ۹۴
Översättning
Mazdak Panjei
Sohrab Rahimi
وقتی به چشم هایت دویدم
شعر از : مزدک پنجه ای
ترجمه به سوئدی:سهراب رحیمی
نام تو کافی است
تا خون ِدر شریانهایم
یک عمر شاعر بماند
چه کسی میگوید کلاغها نجیبند ؟
من بارانهای خزری را دیدهام
که از شهوت ِابرها بر زمین مینشینند
تو را دیدهام که گوشهی دل شاعری گیر کردهای و
همسرش هیچ نمیداند که این، عشق ِدر شعرها
نمیتواند او باشد
چه ساده با این کلمات
قدم زنان بر دهانت نشستم
گونههایت را بوسیدم
همین که به آینه نگریستی
با نورِ صبحگاهان
به چشمهایت دویدم
تو
چه شاعرانه گیسوانت را
روی پیراهنم ریختی .
När jag sprang till dina ögon
ditt namn räcker
för att mitt blod i mina ådror
skall förbli poet ett helt liv
vem säger att kråkorna inte skall röra sig?
jag har sett kaspiska regn
som av molnens kåthet sätter sig på marken
har sett dig
som har fastnat i hörnet av poetens hjärta
och hennes man vet ingenting
att denna kärlek i dikterna
inte kan vara hon
hur enkelt satt jag gående
på din mun
kysste dina kin der
när du stirrade i spegeln
med morgonens ljus
sprang jag mot dina ögon
och du
så poetiskt
hällde ditt hår
på min skjorta.


