بسیار سفر باید تا پخته شود خامی
آینه
کمک راننده راننده
مسافر مسافر مسافر مسافر
مسافر مسافر مسافر مسافر
مسافر مسافر مسافر مسافر
مسافر مسافر مسافر مسافر
مسافر مسافر مسافر مسافر
مسافر مسافر مسافر مسافر
مسافر مسافر مسافر مسافر
مسافر مسافر مسافر مسافر
مسافر مسافر مسافر مسافر
مسافر مسافر مسافر مسافر مسافر
دنبالم نیا خودم اسیرم
شعر "اتوبوس" از مجموعه شعر "چوپان کلمات"-چاپ نخست 1388- انتشارات فرهنگ ایلیا.
باید برای فکرهایم فکری کنم.
جنگ نامه
با دست های درویش*
زدم هر چه
بر طبل رسوایی
نریخت آبرویی
بند نشد سنگ روی سنگ
آتش به آتش
صفیر به صفیر
تمام دهان ها لال دوخته اند
نفرین به کوه هایی که ابر می پوشند
نفرین به اسب هایی که شیهه می خورند
به آسمان چه بگویم؟
تو بگو درویش
دستی نمانده تا سنگ بردارد
به تنهایی پناه می برم
به غارهای قرون وسطی
لحظه ای که کشف نشده بودی.
۸۷-۱۰-۹ مزدک پنجه ای
* محمود درویش شاعر فلسطینی
--------------------------------------------------------------------------------------------------------
اقبالدوست:
ممنون لذت بردم بخصوص از نفرین های زیبایتان
نفرین به کوه هایی که ابر می پوشند
نفرین به اسب هایی که شیهه می خورند
--------------------------------------------------------------------------------
حامد بشارتی:
سلام وقتی عاطفه در شعرت جریان پیدا می کند بسیار دوست داشتنی می شود.
-----------------------------------------------------------------------------------
علی رضا پنجه ای:
شعر "روزآمد" ی است.به خوبی از عناصر و دغدغه های زیبایی شناسانه ی شعر متجددانه بهره بر ده ای بی آن که در تبیین محتوا بدهکار حماقت باشی. اما به این بیاندیش که تو می توانی از ظرفیت های زبان بی آنکه مقوله زبان شناسی را با نقش زبان در شعر اشتباه بگیری بهره بری. چیزی که متاسفانه این روزها غالب نوآمدگان شعر به آن غلطیده اند:یعنی اشتباه بین دغدغه ی زبان شناسی با دغذغه ی استفاده از ظرفیت های زبان در شعر. برای تو روزاشب و شباروز خوشی آرزو دارم.
داشتم مجموعه شعر "حادثه در بامداد" اثری از زنده یاد "منوچهر آتشی" را می خواندم که این شعر خیلی توجه ام جلب کرد.
شقایق و پل
اکنون اگر ننویسم از شقایق نو رسته ای در این دهانه ی پل
فردا شاید
بسیار دیر باشد
....
امروز اگر نگویم آن ستاره ی ناپیدا
چه رازناک
دمساز یاس ِ برکه ی نزدیک است
فردا شاید
بسیار دیر باشد
....
مدام و مدام
به سنگ ِ پرتاب شده ای فکر می کنم
که می رود که به گنجشک فرود آمدن بیاموزد
اکنون اگر بر این شقایق نو رسته
اسرار این دهان هیولا را نگشایم
امشب چه دسته گلی بدهم
به آب های کابوس خود؟
---------------------
اقبال دوست:
گاهی فضای ظاهری شعرها آنقدر تکراری و ساده است که بی اعتنا به معنا و شاعرانگی آن از کنار آنها میگذریم / از فرصتی که برای درنگ در کنار این شعر فراهم آوردید ممنونم /
پاینده باشید
بازی
لیلی دایره بود
دست بود و پا
رویای کودکانه ای که فراموش نمی شود
هیچ گاه هیچ گاه
دوان دوان
به تابستانی گرم می رسم
عمه می گفت: مزدکی بابا بود
شوهر لیلی بود
پا پیش می گذاری در خواب هایم
فراموش نمی کنم
هنوز در خوابم؟
- اول من
- نه اول من
- دیروز تو اول بودی
- تو رو خدا من اول شروع کنم
- باشه اول تو
- :



