انديشه شاعر، خاستگاهي است كه از بطن آن مضامين و مشاهدات با كلام درگير ميشوند و با گذر از كانالهاي ذهني او، كيفيتي تلفيقي - تكاملي مييابند و به شعر بدل ميشوند. اگر اين گزاره را بپذيريم، ميتوانيم چنين نتيجهگيري كنيم كه شرايط وقوع شعر و ماحصل درگيري فوق الذكر، بستگي مستقيم دارد به چيستي انديشه شاعر و نحوه درگيري ذهن او با مضامين و رويدادها. سرشت ماهوي شعر هر شاعر، شايد برآيند تخيل و واقع بيني در انديشه اوست. يعني شعر (اگر صادقانه شعر باشد و محصول صرف كارگاه تعقل بدون تخيل نباشد) ميتواند نمايانگر درگيريهاي ذهني شاعرش باشد.
با اين پيش فرض، آنچه از مجموعه اخير مهرنوش قربانعلي دستگير من خواننده ميشود، نوعي ژرفنگري و گلاويزي با ماسبق و حال جامعهاي است كه در آن زندگي ميكنيم. نوع نگاه او به گذشته در برگيرنده تفحص دقيق اوست در مبناهاي كمتر تغيير يافته ايران امروز. از اين رو در جاي جاي اشعارش از اين مبناها بهره بگيرد و از طريق تداعي معاني پلي ميزند به وضعيت موجود، تا در حيطه ادراك و استنتاج خود، نوعي نقد موقعيت كنوني را به خواننده اش ارائه دهد. به همين دليل اشعار اين مجموعه سرشار از ايدههاي تازهاي هستند كه ريشههايي كهن دارند. كل مجموعه تشكيل شده از سه دفتر مجزا، كه بهخصوص در دو دفتر نخست، تلاش شاعر بر آن بوده كه جدا از حرفي كه در تك تك شعرها مستتر است، كل شعرهاي هر دفتر نيز، سازنده كانسپتي كلي باشند. اين خصيصه در يكي دو مجموعه شعر ديگر هم - كه طي همين سالهاي اخير به چاپ رسيده اند- تا حدودي وجود دارد. براي نمونه ميتوان اشاره كرد به <اين روزهايم گلوست> از پگاه احمدي و يا <زن، تاريكي، كلمات> از حافظ موسوي اشاره كرد كه در هر دو كتاب ميتوان اين ويژگي را ديد. نكته اما در اينجاست كه زاويه ديد قربانعلي با دو شاعر نامبرده كاملا متفاوت است. قربانعلي ميكوشد تا گذشته را به حال پيوند بزند و از المانهاي كهن آشناييزدايي كند. جايي اين المانها به عبارتي تاريخي - جغرافيايي هستند: <رگي از من به دعا همراه تو بود / و آبراههاي از چشمهايم/ كه صورت نيل را از درياي سرخ گذر دادي/ من اولين سكهام كه انگستان تو را ضرب ميگيرد/ و سوئز روي كانالي خصوصي اتفاق
مي افتد.(>ص10)
و جايي تلميحي- مذهبي: <از هر نبات و حيوان جفتي ببر / فرزند خواندههايم / به تك چرخهاي خيابان معتاد شدهاند/ از بانكهاي اعتباري حريصتر نبودم/ نميشود جفتم را به كشتي بياورم؟ / براي اقامت حق كوتاهي داريم.(>ص19)
جسارت و اشراف شاعر بر خلق چنين سطرهايي، البته ستايشبرانگيز است و به گمان من ديرياب. در واقع كنتراستي كه بين سرچشمه ايدهها و بيان آنها وجود دارد، بسياري از شعرهاي اين دفتر را خواندني و شگفتانگيز ميكند. چرا كه نوعي استخراج ظرفيتهاي تازه است، از آنچه برآن انگ كلاسيك ميزنيم و راحت از آن در ميگذريم؛ هر چند اين خلاقيت در برخي لحظهها تحت تاثير فرآيندهايي ديگر قرار ميگيرند و از رمق شعر ميكاهند، اما قربانعلي از اكثر سطرهاي اين چالش، سربلند بيرون ميآيد. دفتر اول كه منظومهواري است با نام <به وقت البرز>، به گمان من بيشتر آسيبديده است. يكي از دلايل اين آسيب ديدگي شايد نحوه برخورد شاعر باشد با سلسله تداعيهايي كه قرار بوده تواليشان ايجاد هارموني كند، اما حاصل كار بيشتر تواتر و تناوبي ناشي از ذوق زدگي را نشان ميدهد:
<زاگرس دورههاي زمين شناسي را به زير ميكشد/ و مادها كه در ارسباران قدم ميزنند/ درچشم اسكندر، يونان برخود ميلرزد/ به شيري كه فرزندانم نوشيدهاند، قسم ميخورم / ستارخان روي حرف سهند حرفي نميزند.(>ص13)
در سطرهايي از اين دست، نوعي شتاب زدگي مشهود است. تعدد المانها و توالي نفسگير آنها موجب مي شود كه هيچ سطري نتواند انرژي راستين خودش را هويدا كند و فكتهاي شعر در حد فراز و گزينه باقي بمانند. يعني با وجودي كه هر يك از سطرهاي مذكور ظرفيت آن را داشته اند كه تصوير و مفهومي كاملتر و دلنشينتر را القا كنند، تنها در حد اشارهاي باقي ماندهاند و انرژي آنها هدر رفته است. انگار كه شاعر كوشيده چيزي ناگفته نماند و الماني از قلم نيفتد. شايد بتوان اين فرضيه را مطرح كرد كه شاعر قصد داشته موجز بگويد و از واكاوي آنچه در بطن متن نهفته است خودداري كند، اما نبايد فراموش كرد كه نفس ايجاز با تلخيص تفاوت دارد. خلاصه كردن، صرفا نگفتن پارهاي از رويدادهاي متن است براي مختصركردن آن و رساندن كليتي از آنچه قرار بوده عرضه شود، اما در ايجاز ما با تصرف روبهرو هستيم؛ تصرفي كه نه به لايههاي زيباييشناختي اثر لطمه بزند ( وچه بسا آنها را ارتقا هم ببخشد) و نه در انتقال معنا مداخله تزاحمي داشته باشد. به هر حال از نظرگاه من <به وقت البرز> ميتوانست يكي از كاملترين و كم نقصترين كارهاي قربانعلي باشد، اما چنين نشده است. پتانسيلي در متن هست كه شاهد من بر اين مدعاست. در بندهايي از اين اين قبيل:
<در تسخير بابل به ياري ات ميآيند / جنگل با وسعت شمالي اش شكسته نفسي ميكند / كه كوچك خان را به رخ نميكشد.(>ص13)
شاهد تسلط مثال زدني شاعر در پيشبرد بياني و مفهومي شعر هستند، اما اين تسلط به طور يكنواخت در سطرهاي شعر توزيع نشده است.
شاعر در دفتر دوم يعني <شهادت دوربين مداربسته>، با تكيه بر تلميح و استفاده از مصداقهاي قرآني، نقبي ميزند به نقد وضعيت موجود آدمي در زندگي امروز. خصيصه جالب توجه اين آدمي آن است كه <كمتر> زن بودنش را در مقام معضل مطرح ميكند. اين نگاه فارغ از جنسيت، شعر قربانعلي را بدل ميكند به نمونه قابل احترامي از شعر مدرن. تلفيق عناصر امروز و ديروز در اين دفتر، با ظرافت و خلاقيت بيشتري صورت گرفته و شعرهايي پديد آورده است كه بارزترين ويژگي آنها بديع بودن است و اين اصلا موفقيت كمي نيست:
<اين لبخند حرفهاي / شگرد دوربينهاي ديجيتال نيست / انعكاس <حرا> چشم را فلاش ميزند / پشه هم كه باشم / بلدم موي دماغ نمرود شوم.(>ص30)
شاعر در اين دفتر به بياني رسيده كه طنزي تلخ و تفكربرانگيز را يدك ميكشد؛ طنزي كه در اكثر سطرها كارستان ميكند و برخي جاها به بهترين نمونههاي شعر قربانعلي بدل ميشود. او جسورانه خود را به مخاطره ميافكند و اگرچه گوشه چشمي دارد به تفكر سمبوليك، اما بار اصلي را بر دوش آشناييزدايي ميگذارد. بازيگوشيهاي او در انتخاب اسامي اشعار نيز بسيار هوشمندانه صورت ميگيرد و نام اشعار كاملا در خدمت فضاي كلي شعر است. براي نمونه شعري با عنوان <نمازآيات> كه چنين آغاز مي شود: <واجب است / حتي اگر نيمي از آن گرفته باشد / هرچند به مقدار كمي و نترسد كسي.(>ص31) اگرچه ميتوان برخورد نامهربانانه تري با ارجاعات قرآني شعرهاي اين دفتر داشت و روند تداعيها و سمت و سوي سمبوليك آنها را آسيب شناسي كرد، اما نفس كاري كه شاعر كرده است- به شهادت اشعار كتاب- بيشتر تكيه بر تخيل دارد تا قرارها و قواعد شرطي. همين تخيل سيال و بيقرار است كه آفريننده سطرهايي از اين دست ميشود: <يونس نبودي / تا معجزهاي بيايد و پادرمياني كند / ازچشمهاييتر ميگذرم و بزرگراهي بيطرف / و دعاهايي ابتر/ روسريام با آرواره نهنگ به صلح ميرسد.(>ص25)
بنابراين شاعر در دفتر دوم اين مجموعه ميكوشد تا با بهرهگيري از مصداقهاي آشنا، خود به نوعي مصداق سازي نو برسد و جدا از حيطه معنايي ساخته شده در هر شعر، پازلش را با مجاورت هدفمند شعرها تكميل كند و كليت دفتر را صاحب تشخصي علي حده كند. صرف اين ايده در ذهنيت يك شاعر مي تواند موضوعي باشد درخور تدقيق و مطالعه بيشتر، كه در اين مقال نميگنجد. تنها به اين اشاره بسنده ميكنم كه چنين تفكري نشان دهنده نزديكتر شدن مرزهاي شعر و داستان از سويي و اقتدارگيري دوباره انديشه در شعر امروز ماست. انگار دغدغههاي ساختاري و زباني بسياري كه در بيست سال اخير عمده مشغوليت ذهني شاعران بود و در شعرشان هم نمود بارزي داشت، رفته رفته جاي خود را به حيطههاي ديگر ميدهند و خود در نقشي حمايتي ظاهر ميشوند.
سومين دفتر اين مجموعه <بيرون قاب قدم بزنيم> نام دارد و حاوي چند شعر درخشان است كه ميتوان برخي از آنها را به عنوان بهترينهاي كارنامه شعري مهرنوش قربانعلي مطرح كرد. اگر چه حال و هواي اين دفتر به دفتر پيشين قربانعلي - يعني <تبصره-> نزديكترند، اما پويايي او و ارتقاي شعرش، به وضوح قابل مشاهده است. تخيل رشكبرانگيز و مهارت او در كشف موقعيتهاي شاعرانه در شعر <مونوليزا> حقيقتا ستودني است. او در اين شعر از زبان ژوكوند نقش بسته بر تابلو، با داوينچي سخن ميگويد و شعري شگفتانگيز ميآفريند. جالب اين است كه حتي ژكوند او هم طنز را فراموش نميكند و خطاب به نقاش چنين ميگويد: <ازهمان لبخند شروع شد، اشتباه / ازقلم موهاي خم شده روي بوم / ازهمان اشتباه، حلقه موهايم را كشيدي صاف.(>ص39) و يا: <دلخورم كمي از تابلو/ كمي از شاهزادههاي روسي كه دامنشان پيچ و تاب ميخورد / از اسكارلت كمي / كه پيچ و تاب موهايش پنهان نيست / و بيش تر از اين نمايشگاه كه لبخندم را حراج كرده است.(>ص40)
شعر مذكور بسيار موجز، هنرمندانه و تاثيرگذار از كار درآمده و گويا معرضي است كه شاعر تمام تجربهاش را به كار بسته و بهترينهاي ممكن را ارائه داده است. گريز به اشاراتي كه از داوينچي در متن ميگنجاند و تازگي كل فضا شعر، آن را صاحب تشخصي انكارناپذير ميكند: <اگر كايتي كه ميخواستي تكميل ميشد / به رگهايم برميگشتم.(>ص40) به ويژه پايان بندي بسيار زيباي شعر، كه مونولوگ ژكوند را با تعبيري غريب و خواندني خاتمه ميدهد: <كمي دلخورم / از جنون خم شده بر بوم / بر قلم مو / لطفا صورتي سه بعدي بكش / بيرون قاب قدم بزنيم، كمي...>
در اين شعر، شاعر توانسته با قرار دادن كامل خودش به جاي تصوير توي تابلو، از چشم او همه چيز را ببيند و از زبان او حرف بزند. اين شگرد به خودي خود چندان كار تازهاي نيست، اما نوع نگاه و بيان باورپذير قربانعلي است كه مستعد دقت است.
در شعرهاي <دايناسور> و <شير> شاعر با بياني گزارشي به شرح پديدهاي ميپردازد و ميكوشد ناديدههاي آن را كشف و پديدار سازد. در اين روند، به برقراري مفصلهاي معنايي در ساخت شعر نيز ميانديشد و جا به جا توصيف و گزارش خود را با ارجاعاتي خارج از حيطه پديده مورد وصف پيوند مي دهد: <نه! عكس نگيريد! اين موزه پر از افتخارات طبيعي ست / نترسيد؛ گياهخوار بوده / زمين بيهوده تصور ميكرده دچار زلزله ميشود...(>ص45)
در واقع ميتوان اين شعر را از منظري پديدارشناسانه نيز بررسي كرد و بحث <پديدار شناسي متوجه به موضوع> را مطرح نمود، اما قصد من تنها مواجهه با كيفيت اثر است، نه بنمايههاي تئوريك متن. با اين حال بد نيست كه قدري در استعارهپردازي و پيرنگ سمبوليك اين شعر سخن بگوييم. استفاده شاعر از ابژه دايناسور و سعي او براي ايجاد پيوندي معنايي ميان خصوصيات ظاهري و پيشينه تاريخي آن با يك تمثيل اجتماعي، نشان ميدهد كه فعل و انفعال ذهني خالق متن، فعل و انفعالي است ايدهگرا (نه ايده آليست) و شعر در فلوچارت دقيق ذهن ترسيم شده و راه رسيدن به نقطه مقصودش، پيش از نگارش معين شده است. اين فرآيند منجر ميشود به نوعي تخيل كه علي رغم سياليت و بدون حصر و مرز بودناش، داراي نقطه مبدا و مقصدي تقريبا مشخص است. به همين دليل حيطه جولان متافيزيك متن، براي شاعر مشخص ميشود و اين روند خود راهي است براي رسيدن به يك انسجام معنايي و زباني.
در گزارش يك شير نيز، با همين روند مواجه ميشويم و حذف جناس صوري شير از متن، به آن كيفيتي رازآلود ميبخشد؛ هرچند كه در اين شعر خاص، بنيه شاعر بيشتر صرف ارائه تصويري بكر شده است.
نكته آخري كه ميخواهم در باره شعرهاي اين مجموعه به آن بپردازم، درك بسيار صحيح و دقيق شاعر است از منطق شعر اپيزوديك. در ربع پاياني كتاب چند شعر اپيزوديك قرار گرفته كه در آن ميان، شعر <بي پرده؛ از مرگ> را ميتوان ممتازتر دانست. شعر تشكيليافته از سه اپيزود با محوريت خودكشي و ارائه تصويري كنايي از مرگ. در اين ميان باز هم دامنه تاويل شعر، بازتر از اين خوانش محدود است و وجه استعاري آن نيز قابل اعتناست. در اپيزود اول، شاعر از طبيعت بهره ميگيرد و به موازات طرح انديشه خودكشي، فضاسازي را با استفاده از واژه <نهنگ> شكل ميدهد: <رسم نبود/ يكه به ساحل بزنيم / نهنگهاي ديگر خبر نشدند/ و اين خودكشي صحنهاي خلوت است.(>ص56)
در بند دوم، طنز و تلميح به ياري شعر ميآيند و تصوير ارائه شده در بند اول را تكميل ميكنند. هوشمندي قربانعلي را بايد در بهرهجويي از طنز دانست؛ در فضايي كه عليالقاعده به تناسب مرگ انديشياش بايد تلخ و ناگوار باشد. به اين ترتيب وي به تضادي مطلوب ميرسد؛ تضادي كه كاملا در خدمت شعر به كار گرفته شده است: <هيچ مراسمي لازم نيست/ به خصوص اين شمشير كه يادم ميآورد/ غرض فقط حال گيري بود/ نه <هاراگيري/ > در اين همه خون چه فرق ميكند.(>صص56-57)
و در بند سوم، با اجرايي ساده و دلپذير، منطق دو اپيزود ديگر را تكميل ميكند و انگيزه وجودي دو بند پيشين را كاملا توجيه ميكند: <چه قدر دلم ميخواست زنده باشم/ چرخ زنان از پله پايين بيايم / و پيشاني راضي فنجان را از بخار پاك كنم / من همين طوري خودم را كشتم / زياد مهم نيست؛ عزيزم(>!ص57)
آنچه كه همواره شعرهاي اپيزوديك ما را به متوني بي سر و ته و پريشان و بيمنطق بدل ميكند آن است كه در قريب به اتفاق موارد، شاعران از سر ناتواني در برقرار ارتباط ميان سطرها، ميكوشند به ضرب شمارهگذاري چند سطر به چند سطر، خود را خالق متني يكپارچه بسازند، اما تنها با خوانش چند شعر از ميان اشعار درخشان اپيزوديك جهان، دقيقا با حالتي متضاد مواجه هستيم. كافي است نظري بيندازيم به شعرهاي <اسكاروايلد> يا <ساموئل بكت> و يا <دبليو. بي. ييتس> تا ببينيم در روند شعر اپيزوديك، حتما بايد محوريت موضوعي و ساختاري وجود داشته باشد، مگر آنكه شاعر قصد داشته باشد كه از طريق افتراق بندها، امر متعالي ديگري را به خواننده القا كند؛ مثل شعرهاي <مونيكافرل.> اما در شعر مورد بحث ميبينيم كه شاعر توانسته وحدتي را در ساخت و معنا پديد بياورد و حتي ترتيب قرارگيري اپيزودها نيز كاملا در سرنوشت شعر موثر بوده است.
<به وقت البرز> را ميتوان كامل ترين و بهترين دفتر شعر مهرنوش قربانعلي تا به امروز دانست، هر چند به نظر ميرسد كه در قلم او تواني هست كه از رسيدنش به افقهاي تازه تر خبر ميدهد.
*سروده ي مهرنوش قربانعلي، انتشارات آهنگ ديگر، چاپ اول: 1386.


