در یکی از وبلاگ ها کامنتی را خواندم که مرا مدتی به فکر وا داشته است. نویسنده ی کامنت پرسیده بود به راستی چه اتفاقی افتاده که هر گاه صفحات ادبی روزنامههای تهران را باز می کنیم مدام چند چهره آَشنا میبینیم که مدام روی آن ها مانور داده می شود. و در ادامه گفته بود مگر در این مملکت فقط این ها شاعر یا نویسنده ی صاحب نظر هستند؟
برایم جالب بود چون با دوستانم که صحبت می کردم آن ها هم به این رخوت حاکم در مطبوعات اشاره کرده بودند. صبح امروز که برای انجام کار از منزل بیرون زدم طبق عادت همیشگی سمتی رفتم که در مسیرم دکهی روزنامه فروشی باشد تا تیترها را سرسری با چشم تورقی بزنم. اولین دکه که رسیدم چشمم به عکس جناب دولت آبادی بر خورد و ناخوداگاه از خودم پرسیدم راستی راستی چه قدر دولت آبادی ها را مطرح می کنند ؟
گفتم شاید اشتباه میکنم . لابد اینها حرفهای بیشتری برای گفتن دارند و به شکلی صاحب نظر به شمار میآیند، یا آن که از مزایای پایتخت نشینی سود می برند. در هر صورت شاید ارتباط گرفتن با آن ها نسبت به شهرستانی ها راحتتر باشد ؟ اما بعد در اعتماد دیدم که با رضا قاسمی که در آن سوی ایران زندگی می کند، مصاحبه شده است؟ پس این ها نمی تواند توجیه منطقی به شمار آید؟
خانه آمدم طبق معمول پدر با انبوهی از روزنامههای صبح آمد. اول از همه سراغ مطلب دولت آبادی رفتم . دیدم ادبی نیست و این بار اظهار نظر های سیاسی اش را منعکس کرده اند. شاید او نیز متوجه شده برای دست یابی به نوبل ادبیات باید کمی سیاسی شود. مگر نه آن که نوبل ادبی را ادبیاتی های سیاسی دریافت می کنند که اگر این گونه نبود پس سهمی برای پاموک و ... نباید قایل می شدیم.
به حاشیه رفتم . روزنامه ی اعتماد را گشودم مصاحبه ی بابک مهدیزاده با رضا قاسمی را دیدم که این روزها پیرامون رمان اخیرش حرف و حدیث های فراوانی انجام گرفته است. گویا برخی به حسن فرهنگی پیغام دادهاند که رضا قاسمی این کتاب را از دست عبدالرضایی الگو برداری کرده است ( عجیب است، هر وقت می خواهم از این نام فارغ شوم به شکلی دوباره پای او به میان می آید ، هر بار هم در سرقت ادبی دیگر ) و فرهنگی نیز با دلایل و منطوق خود به نقد ساختاری این دو اثر پرداخته است.
حال چرا این نوشته به ایجا کشید . هدف ذکر چند خط از اظهار نظر جناب قاسمی پیرامون آقای دولت آبادی و البته جریان سرقت ادبی رمان اخیرش بود.
- آقای قاسمی در پاسخ به بابک مهدی زاده در این باره که یک نویسنده برای جهانی شدن چه معلوماتی باید داشته باشد؟ گفته است:
« ببینید، من دولت آبادی را مثال می زنم چون بسیار با استعداد است. در هر کار او همیشه می توان فصل هایی پیدا کرد نبوغ آسا . مثلاً فصلی در « جای خالی سلوچ » که دو برادر بر سر بوته های خار توی سر و کله هم می زنند، یا فصل اقلیم باد در « روزگار سپری شده مردم سالخورده». اما برای جهانی شدن وجود فصل یا فصل هایی درخشان در این یا آن اثر کافی نیست. برای حضور در سطح جهانی، نوسینده باید تمام فرهنگ خودش و تمام فرهنگ غرب توی مشت اش باشد. نه فقط در مورد رمان و ادبیات که به طور کلی در مورد هر چیزی نویسنده باید نظر گاه شخصی خودش را داشته باشد. ذهن دولت آبادی ایدئولژیک است. یعنی در حرف هایش به جای یک نظر منحصر به فرد، ما غالباً بازتاب همان عقاید سیاسی چپ های دهه چهل را می بینیم. کسانی مثل فوئنتس یا یوسا نه فقط تمام تاریخ ادبیات غرب را می شناسد که تمام اتفاقات مهم در زمینه ی نقاشی، تئاتر، موسیقی و سینمای غرب را هم دنبال می کنند. یوسا رمان درخشان « در ستایش نامادری » را بر اساس هفت، هشت تابلوی مهم تاریخ نقاشی غرب از قرن شانزدهم تا امروز می نویسد. اینکه نویسنده ای مثل دولت آبادی کتابهای چاپ شده در مورد نقاشی هان غربی را ببیند البته خیلی خوب است . اما دیدن این تابلوها توی موزه ها به کل چیز دیگری است. من تردید ندارم که اگر دولت آبادی آن دو تابلوی معروف خوان میرو ( آبی 1 و 2 ) را از نزدیک دیده بود، و دیده بود که نقاشی مثل میرو آن هم در اوایل قرن بیستم چطور سطح آن تابلوی عظیم ( حدوداً دوازده متر مربع ) را فقط با چند خط و یکی دو تا تاش پر کرده است، امکان نداشت که کلیدرش را، آن هم در آخر قرن بیستم، در ده جلد بنویسد.»
قاسمی باز در جایی دیگر در پاسخ به سوال مهدی زاده مبنی بر این که چرا امروزه دیگر آثار درخشان کم تولید می شود، اظهار داشت:« من فقط یک مثال می زنم و می گذرم. همان یک داستان « سپرده به زمین نجدی »می ارزد به تمام داستان های کوتاه هدایت.
و اما قاسمی درباره ی ادعای برخی مبنی بر سرقت او از کار عبدالرضایی گفت:« این رمان را من سال 2002 با نام « دیوانه و برج مونپارناس »به صورت آن لاین نوشته ام. همان موقع هم خیلی ها آن را خوانده اند و نقد و نظرشان هم هنوز در کامپیوترم موجود است و هم اگر کسی در گوگل جست و جو کند در بعضی از وبلاگ ها.
یک پسر قالتاقی که همه هم او را به دزدی و حقه بازی می شناسند و چند ماهی است شروع کرده به نوشتن مشتی چرندیات مبتذل و اسمش را هم گذاشته رمان و هنوز هم نوشتن آن را به پایان نبرده، تازگی ها راه افتاده است و با اسم های مستعار مختلف توی این وبلاگ و آن وبلاگ جار می زند که فلانی رمانش را از روی دست من نوشته. شما یاد قضیه ی سعدی و آن پسرک نمی افتید؟»
نوشته شده در پنجشنبه 24 خرداد1386ساعت 11:18 بعد از ظهر توسط مزدک پنجه ای
|


