نجدي در سه شنبه خيس گم شد
به گزارش خبرگزاري كتاب ايران (ايبنا)، بيژن نجدي يكي از نويسندگان نوگراي معاصر است.نوگرايي بيژن نجدي در مقايسه با نويسندگان هم نسلش در رفتار تازهاش با زبان بروز ميكند. او با استفاده از زباني شاعرانه، فضايي تركيبي از واقعيت و وهم و خيال مي سازد. نجدي با شناخت عميقي كه از شعر و زبان شاعرانه داشت از امكانات شعر به نفع داستان كوتاه سود برد . البته نويسندگان ديگري نيز گرايش به شاعرانه نويسي داشته و دارند، اما در بيشتر موارد اين حركات در زبان، ناموفق از كار درآمده است و داستان آنها در حد يك متن ادبي تنزل پيدا كرده اند.
استفاده از امكانات شعر؛ تشبيه، استعاره و مجاز، سرعت زبان روايي را ميگيرد. او از اين امكانات به نفع داستانهايش بهره ميبرد و با نگاه خاصي كه به اشياء دارد پرتوي از وهم را نيز به اشياء ميتاباند و فضاي داستان را به سمت ديگري ميكشاند. او اشياء را از جنبه ديگري مي نگرد و آن چه او از اشياء به ما ميدهد، نگاه تازهاي است كه تا پيش از خواندن داستانهاي او كمتر با آن مواجهه شدهايم. در داستانهاي بيژن نجدي ايجاز حرف اول را ميزند و عناصري كه او در داستانهايش از آن استفاده ميكند، همه در خدمت داستانند.نحوه برخورد او با عناصر داستان به گونهاي است كه در هر يك از داستانهاي او شاهد خلق فضاي جديدي هستم.
طاهر و محبوبه شخصيتهاي داستانهاي نجدي اند كه هر بار در صورت و شكل خاصي در طول داستان ظاهر ميشوند . به كارگيري از يك نام ثابت، گويي اين تفكر را به خواننده القاء ميكند كه از دست اين شخصيت ها راحت نخواهد شد و هر روز در شكل و شمايل خاص سر راه ما يا نويسنده سبز مي شوند.
او در داستان "چشمهاي دگمهاي من "جنگ و فرو ريزي بسياري از خانه هاو زير آوار ماندن مردم يك شهر جنوبي را از زبان يك عروسك به تصوير ميكشد و ازخلال مونولوگهاي اين عروسك فضاي اين شهر ويران ،پيش روي ما مجسم مي شود، نخلهاي سوخته، خانه هاي ويران،چشم هايي كه به آبي آسمان خيره مانده اند وتصرف شهر توسط دژخيمان.
نجدي در داستان "سهشنبههاي خيس "به وضعيت خانوادههاي زندانيان سياسي پيش از پيروزي انقلاب 57 ميپردازد و انتظار بازگشت پدر خانواده كه 7 سال پيش در انبار سيب زميني تيرباران شده، محبوبه شخصيت اين داستان را در يك روز سرد باراني به مقابل زندان اوين ميكشاند تا به ديگر خانوادهها كه چشم انتظار آمدن اعضاي خانوادهشانند، بپيوندد.
راوي داستان "سهشنبه خيس" يك چتر است . چتر در مسير زندان اوين بر اثر باد تندي كه ميوزد، برعكس ميشود و باد او را از دستان محبوبه مي كند و با خودش ميبرد و به تير چراغ برق ميكوباند و چتر حتي فرصت نمي كند، صداي قروچ و قروچ فنرهايش را بشنود و همان جا ميميرد.
داستان "روز اسب ريزي"
نيز از زبان يك اسب كه به خان لگد زده و بايد به گاري بسته شود، روايت مي شود و اسب در واقع نمادي از انسانهاي اطراف ماست كه دچار روزمرگي شدهاند و هر روز به چيزي دل ميبندند و زماني كه دلبندچيزي نباشند، نميدانند چه كنند.
در داستان" سهراب كشان" زمان شكسته ميشود و با ورود يك پردهخوان به روستا كه نقل سهراب ميگويد، مرتضي كه يك پسر كر و لال است براي اين كه از مرگ سهراب به دست رستم جلوگيري كند، شبانه به قهوهخانه مي رود و با سيد پردهخوان درگير ميشود و در اين درگيري قهوهخانه ميسوزند و مرتضي به سهراب ميپيوند تا قهرمانان شاهنامه همگي در مرگ او گريه كنند.
داستان "سپرده به زمين "بيشك يكي از بهترين داستانهاي اين مجموعه و ادبيات داستاني ما به شمار ميرود. نجدي در اين داستان از تم مرگ كه در همه داستانهاي او حضور پررنگ و فعال دارد، هستي ميسازد.
كودك مردهاي در دهكده پيدا ميشود كه هيچ كس به دنبال او نميآيد و طاهر و محبوبه پيرمرد و پيرزني كه فرزندي ندارند، پس از خاكسپاري كودك توسط اهالي، سراغ او ميروند و دوباره او را به خاك ميسپارند و براي كودك نام ميگذارند و به اين وسيله براي خود فرزندي دست و پا ميكنند كه ميتوانند او را دوست بدارند.