سنگ پشت

سنگ پشت

ادبی

آمارگیر وبلاگ

  • خانه
  • پروفایل
  • ایمیل
  • آرشیو
  • نوشته‌ها

چرا نویسندگان بیکارند

یکشنبه ۲۶ اردیبهشت ۱۴۰۰، ۱۲:۵۶ ق.ظ

 

چند شب پیش خداداد عزیزی، غزال تیزپای فوتبال ایران، مزدک پنجه‌ای:حماسه‌ساز ملبورن کسی که سالها دوستش داشتیم و برایمان خاطره‌سازی میکرد، در برنامه‌ی خندوانه حضور پیدا کرد. در برنامه‌ی مذکور به منظور ایجاد سرگرمی مسابقه‌ای شکل گرفت و خداداد در مقابل پرسشی قرار گرفت. یکی از عوامل برنامه از خداداد پرسید نام سه نویسنده را بگویید. خداداد نتوانست از سه نویسنده‌ی ایرانی نام ببرد و البته در این میان میهمان دیگر برنامه یعنی فیروز کریمی (مربی فوتبال) وارد ماجرا شد و جواب داد‌‌، نویسنده‌های ایرانی بیکارند و چون بیکارند، از سر بیکاری می‌نویسند. 
 
مناقشه‌ی مخاطبان حرفه‌ای و جامعه‌ی هنری نیز با این بخش از ماجرا آغاز شد. البته پاسخ فیروز کریمی، خنده‌ی مضحک رامبدجوان را نیز در پی داشت. خب، عزیزان! همانطور که ممکن است یک نویسنده از اعلام نام سه بازیکن فوتبال عاجز باشد، این حق را باید به خداداد داد که او نیز نتواند نام سه نویسنده را اعلام کند، آیا فقط اوست که نمی‌تواند از سه نویسنده‌ نام ببرد؟ قصدم دفاع و توجیه عملکرد خداداد نیست بلکه گفتگو درباره‌ی پاشنه‌ی آشیل ماجراست، جایی که فیروز کریمی که اتفاقا به طنزپردازی هم معروف است با بی‌خردی و لودگی حرفی می‌زند و نسبتی ناروا می‌دهد و مجری برنامه نیز می‌خندد. لابد چون نام برنامه خندوانه است. 

اتفاقا من مثل خیلی‌ها ناراحت نیستم، ناراحت نشدم، چرا که خداداد و فیروز کریمی ما را با یک حقیقت محض مواجه ساختند. 
آنها به ما یادآور شدند که در این مملکت الگوها عوض شده است. اغلب افرادی که جلوی دوربین می‌نشینند از پایین‌ترین میزان فرهنگ، زیبایی‌شناسی و سطح سواد برخوردارند و این مسئله سالهاست که در ایران امری عادی است. نخبه‌ها کنار گذاشته می‌شوند، چرا؟ چون متفاوت می‌اندیشند، در ایران کودتا می‌شود چون کسی تابوشکنی می‌کند. رگ کسی را در حمام می‌زنند چون قائل به اصلاحات است. می‌بینید وقتی آمادگی مواجه شدن با این حقایق را داشته باشید از تعابیر رد و بدل شده در یک برنامه نمی‌رنجید. 

آیا هنوز هم معتقدید در آن برنامه فاجعه‌ای رخ داده است؟ من معتقدم فاجعه‌ای در آن برنامه رخ نداده است، بلکه فاجعه در جای دیگری اتفاق افتاده است. 

فاجعه، تشت رسوایی‌ایی است که خیلی وقت است به صدا درآمده است. فاجعه فرهنگ از دست رفته‌ی ماست. حضور بدل‌ها جای اصل. فاجعه‌ی ملی، گم شدن صدای نحیف فرهنگ در هیاهوی ابتذال، عوام‌گرایی، تورم، اقتصاد و سیاست است. آیا گوش شنوایی هست!؟!
#خندوانه #رامبد_جوان
#خداداد_عزیزی #فیروز_کریمی #فوتبال
#نویسنده #نویسندگی #سلبریتی#مزدک_پنجه‌ای

Telegram:mazdakpanjehee

Instagram:panjeheemazdak

مزدک پنجه‌ای خندوانه خداداد عزیزی فیروز کریمی
مزدک پنجه ای

چه کسی مقصر است؟

پنجشنبه ۱۸ خرداد ۱۳۹۶، ۱:۴۱ ب.ظ

 

مزدک پنجه‌ای

 

مزدک پنجه‌ای در یادداشتی به آن‌چه "وضعیت بحرانی مولفان ایرانی" عنوان کرده پرداخته است.این شاعر در یادداشت ارسالی‌اش به ایسنا با عنوان «چه کسی مقصر است؟» نوشته است: مدتی است خبرگزاری ایسنا اقدام به تهیه و انتشار گزارش­‌هایی درباره رونمایی کتاب و جشن امضا کرده است و نظرات مختلف را منتشر می‌کند.

مطالعه این گزارش و البته مشکلاتی که در عرصه نشر با آن مواجه هستیم، بهانه‌ای شد تا یادداشتی درباره حوزه نشر بنویسم.

سال ۸۸ که نخستین مجموعه شعرم منتشر و بعد نامزد جایزه شعر جوان شد، به عنوان یک کتاب اولی، به واسطه آن‌که ناشرم شهرستانی بود و امکان توزیع کتاب برایش فراهم نبود، خودم کتاب ها را که البته سرمایه‌گذارش نیز نبودم، تحویل گرفتم و به کتاب‌فروشی‌های شهرم رشت بردم. اولین کتاب‌فروش با برخورد زننده‌اش به من تازه‌نفس فهماند که راه سختی را در پیش دارم. پرسید این‌ها چیست؟ گفتم کتاب شعر، گفت کتاب شعر اصلا نمی‌پذیریم، فروش ندارد. گفتم خب من شاعر جوان چه کار کنیم؟ گفت برو به جای این چیزها صنعت یاد بگیر...

سال ۹۰ شد و از من، نخستین آنتولوژی شاعران سپیدسرای گیلان با سرمایه ناشر دولتی منتشر شد. سال ۹۲ کتاب جایزه گرفت و من سکه! اما باز هم پخش نشد که نشد.

سال ۹۳ دومین مجموعه شعرم را با یک ناشر تهرانی منتشر کردم. اوضاع شعر به واسطه کانال‌های تلگرامی و اشباع شدن مخاطب از تولید انبوه، روز به روز بدتر می‌شد. کتاب آن‌طورها که باید و شاید، پخش نشد و یا شاید ناشر حقیقت را می‌گفت، کتاب در انبار مراکز پخش کتاب بود اما کتاب‌فروشی‌ها کتاب شعر نمی‌پذیرفتند.

سال ۹۵ که رسید مجوز انتشارات به تقاضای همسرم صادر شد و ریش و قیچی را داد به دست من که سال‌هاست شهروند حرفه‌ای ادبیات و جامعه روزنامه‌نگاری هستم. در واقع باید در دو جبهه کار فرهنگی می‌کردم؛ ابتدا مولف و بعد ناشر.

حالا که ناشر نیز شده‌ام، چند وقتی است با مراکز پخش کتاب در تهران مذاکره می‌کنم. در این مدت چیزهایی را شنیده‌ام که می‌توانم بگویم اگر فکری برایش نشود در سال‌های آتی، جامعه ادبی دچار سرخوردگی شدیدی خواهد شد و شاهد مرگ مولف ایرانی خواهیم بود.

متاسفانه بسیاری از مراکز پخش عنوان می‌کنند که داستان و رمان تالیفی (نوشته نویسندگان ایرانی) را نمی‌پذیرند، مگر آن‌که نویسنده بسیار معروف یا برند باشد. یاد دورانی می‌افتم که برای نشریات پایتخت مصاحبه می‌گرفتم و یادداشت می‌نوشتم. دبیران سرویس ادبی صرفا خواستار گفت‌وگو با برندها و سلبریتی‌های ادبی بودند. حالا انگار در این سوی میدان نیز این‌گونه است، مراکز پخش می‌گویند مخاطب، رمان و داستان خارجی می‌خواند و بیشتر فروش دارد. حوزه شعر هم بدین گونه است. کتاب اولی‌ها و شاعران کمتر شناخته‌شده سهمی از عرصه توزیع نخواهند برد.

نشریات نیز صفحات ادبی خود را بیشتر با اخبار فرهنگی پر می‌کنند یا آن‌ها نیز بیشتر به ادبیات جهان می‌پردازند. ادبیات داخلی زمانی مورد توجه قرار می‌گیرد که جایزه‌ای نصیبش شده باشد.

آن‌چه این روزها فهمیده‌ام، تفاوت ذائقه مخاطب است. در این میان پرسش این است چه کسی مقصر است؟ آیا مولف ایرانی نمی‌تواند آثاری متناسب با ذائقه مخاطب ایرانی تولید کند. یا آن‌که در سال‌های گذشته از بس آثار بد توسط مولف تولید شده، مخاطب اعتماد خود را به مولف ایرانی از دست داده است.

در میان مولفین اما دو رویکرد دیده می‌شود؛ عده‌ای که سطح خود را به ذائقه مخاطب نزدیک می‌کنند، عده‌ای که اعتقاد دارند این مخاطب است که باید سطح خود را بالا بکشد. از یک سو هنر قرار دارد و از سوی دیگر اقتصاد هنر. در شرایط فعلی آن‌چه مشخص است مولف و ناشر در کنار هم نیستند بلکه در دو سمت متفاوت در حرکت هستند. در روزگار کنونی این عرصه نشر و پخش است که تعیین می‌کند هنرمند باید در چه سمتی قدم بردارد. اقتصاد کم‌رونق هنر به مدد بعضا مدیران غیرهنری آن، شیوه کار را تعیین می‌کند. به نظر می‌رسد، دیگر به مانند دهه‌های سی و چهل یا هفتاد، سرنوشت ادبیات و مخاطب دست هنرمند نیست. این اقتصاد هنر است که می‌گوید چگونه باید بنویسی!

برسم به ابتدای نوشتارم، قطعا معضل ادبیات برگزاری رونمایی کتاب و جشن امضا نیست؛ این دست مراسم به نوعی شادی‌های کوچک برای مولف ایرانی تلقی می‌شود؛ مولفی که شاید بیشترینه آرزویش دیدن و خوانده شدن باشد. 

ایسنا مزدک پنجه ای شعر نشر
مزدک پنجه ای

ما برای دکتر حشمت چه کردیم

دوشنبه ۱۳ دی ۱۳۹۵، ۱:۳۲ ق.ظ

میزبانی که قدر میهمان نمی داند

مزدک پنجه ای

 

مـنصوروار گـر ببرنـدم به پـای دار

مردانه جان دهم که جهان پایدار نیست

گیل نگاه: دکتر حشمت مهمان گیلانی هاست و البته محل اقامتش در یکی از محله‌های قدیمی که نزدیک به مرکز شهر رشت است، قرار دارد. هر سال در تاریخ ۱۱ آذر، سال روز شهادت میرزا کوچک جنگلی در اخبار و رسانه‌ها پیرامون نهضت جنگل، حق طلبی‌ها و عدالت خواهی‌های میرزا و یارانش صحبت و دائما به قول‌ها و تفکرات میرزا و رفتار آزادی خواهانه آن‌ها توجه داده می‌شود اما وقتی به ۱۲ آذر و پساپس آن روزهای دیگر می‌رسیم، فراموش می‌کنیم برای زنده نگه داشتن و احترام به آزادی خواهی افرادی که از منافع شخصی گذشتند و جان بر کف نهادند، برای استقلال و آزادی بدون توجه به قومیت گرایی جنگیدند، تلاش و اقدامی شایسته انجام دهیم.

باید بپذیریم که نهضت جنگل تنها با یک نفر شکل نمی‌گرفت، میرزا یک نفر بود و مطمئنا بدون وجود یاران و گروهش نمی‌توانست تاثیر گذار باشد. بر این اساس معتقدم‌‌ همان قدر که به نقش میرزا به عنوان یک آزاده در تحقق استقلال و آزادی ایران اشاره می‌شود باید به نقش و جایگاه همراهان او نیز توجه کرد.

«زمانی که روس‌ها در سال ۱۳۲۹ قمری برابر با ۱۲۸۶ شمسی از طریق آستارا به خاک ایران تجاوز کرده و به شهرهای انزلی و رشت هجوم آوردند، «جمعیت اتحاد اسلام» که دکتر حشمت از اعضای فعال آن بود، به مقابله و مبارزه با روس‌ها پرداخت و گروه‌های مختلفی را به نقاط مختلف گیلإن اعزام داشت. دکتر حشمت همیشه در اندیشه خدمت به مردم منطقه و رشد فرهنگ مردم بود و در تماس با روشنفکران و آزادی‌خواهان) رانکوه (لنگرود و رودسر و همزمان با دایر کردن «نظام ملی» در لاهیجان، از آنان برای گسترش فرهنگ و آبادانی منطقه و نیز ایجاد راه‌های ارتباطی و کمک به تهی دستان و توجه به بهروزی دهقانان یاری می‌طلبید»(از اینجا بخوانید)

به یاد داشته باشیم که دکتر حشمت یک پزشک بود و شهر و دیار خود را ترک گفت و با تهیه‌ی دارو و سایر خدماتی که می‌توانست در عرصه‌ی پزشکی و.. به جنگلی‌ها دهد یکی از ستون‌های نهضت جنگل به شمار می‌رفت و شایسته نیست او را خائن بپنداریم و در شهری که مقیم آن است با او به مانند یک غریبه رفتار کنیم. آیا ما میزبان شایسته‌ای بوده‌ایم؟

لازم می‌دانم در اینجا یادآوری کنم طبق اسناد موجود «سال پس از شهادت دکتر حشمت بار دیگر رشت به تصرف جنگلی‌ها درآمد. نخستین اقدام میرزا این بود که به سوی آرامگاه دکتر حشمت برای ادای احترام رفت و در زیر درخت کهنسال مسجدی که مدفن دکتر حشمت است، سخنان خود را با آیه‌ای از قرآن کریم آغازکرد (وَلا تَحسَبَنَّ الَّذینَ قُتِلوا فی سَبیلِ اللَّهِ أَمواتًا ۚ بَل أَحیاءٌ عِندَ رَبِّهِم یُرزَقونَ-‌ای پیامبر! هرگز گمان مبر کسانی که در راه خدا کشته شدند، مردگانند! بلکه آنان زنده‌اند، و نزد پروردگارشان روزی داده می‌شوند- سوره آل عمران – آیه ۱۶۹) و گفت: «با فقدان این مرد بزرگ هنوز کمرمان راست نشده است. این ضایعه برای ما بسیار گران و تحملش بسیار سخت بود و از خداوند متعال می‌خواهیم ما را موفق بدارد تا تقاص خونش را از جلادان خون آشام بگیریم.

۲

چند سال پیش یکی از اقوام که جنب مزار دکتر حشمت در محله چله خانه سوپرمارکت دارد با پدرم که در آن زمان مسوول روابط عمومی شورای اسلامی شهر رشت بود، تماس گرفت و عنوان داشت که چند ژاپنی علاقه‌مند به نهضت جنگل، مراجعه کرده‌اند و می‌خواهند قبر دکتر حشمت را از نزدیک ببیند اما درش قفل است و ما مجبور شده‌ایم برای آن‌ها از مسجد محله نردبان بگیریم و از دیوار بالا بروند و این باعث آبرو ریزی است، آن‌ها می‌پرسند چرا قبر دکتر پر از علف شده و سر در و رنگ و نمای خوبی ندارد چرا برای عموم قابل دسترسی نیست!
البته بعد‌ها این در بازگشایی شد اما به دلیل شب خوابی‌های عده‌ای بی‌خانمان که بعد‌ها به دلیل بی‌توجهی محلی برای تخلیه‌ی ادرار عده‌ای بی‌فرهنگ شده بود، مجددا بسته شد، اخیرا نیز کلید آن را به یک مغازه دار داده شده که البته باز همانند گذشته در آن بسته و غیر قابل مشاهده برای عموم است. لازم به ذکر است قبر دکتر حشمت در جوار عمارت شهرداری منطقه دو قرار دارد و در طول این سال‌ها شهرداران منطقه از پنجره‌ی ساختمان محل استقرار می‌توانسته‌اند وضع نابسامان آن را روئت کنند اما چرا هیچ اقدام عاجلی برای بازسازی آن صورت نمی‌گیرد، بر همگان پوشیده است! آیا شهردار رشت که دغدغه‌ی جذب گردشگر و توریست دارد و به اقتصاد گردشگری اهمیت می‌دهد، نمی‌خواهد برای دکتر حشمت که غریب و مهمان شهر است، قدمی بردارد. آیا ما رشتی‌ها دین خود را به او که بی‌مزد و منت به عنوان یک پزشک حاذق در راه جنگل قدم نهاد. ادا کرده‌ایم، آیا صرف نام نهادن یک میدان و یک نماد نه چندان جذاب می‌تواند پاسخ گوی آن همه ایثار باشد. نمادی که مدت زیادی است بی‌عینک است و از ظاهر مناسبی به لحاظ زیبایی منظر برخوردار نیست.

به قول استاد مرحوم ابراهیم فخرایی که از یاران میرزا و نویسنده کتاب «سردار جنگل» است، در قسمتی از یادداشت‌های خود آورده‌ است: «درباره مرحوم دکتر حشمت زیاد کار نشده‌ است و جامعه آزادی خواه حق‌اش را به نحو احسن ادا نکرده‌است. شنیده‌ام، هر وقت محصول برنج شمال را که از آب حشمت رود مشروب می‌شود برمی‌دارند، قسمتی از آن را به نام خیرات و شادی روح احداث‌ کننده حشمت رود برای مستضعفین و بینوایان اختصاص می‌دهند»

۳

دکتر حشمت در روز چهاردهم اردیبهشت سال ۱۲۹۸ شمسی برابر با یازدهم شعبان ۱۳۳۷ قمری و دوم ماه مه ۱۹۱۹ میلادی درگذشت.

پیکر او را کاس آقا حسام معروف به خیاط که از آزادیخواهان قدیمی مقیم رشت بود تحویل گرفت و در گورستان محله چله‌خانه به خاک سپرد.

سید اشرف‌الدین حسینی معروف به «نسیم شمال» به مناسبت اعدام دکتر حشمت دو بیت شعر زیر را سرود:

رشت شد نامدار ایوالله/شاد شد مالدار ایوالله

دکتر طالقانی اندر رشت/رفت بالای دار ایوالله

 

مزدک_پنجه_ای دکتر_حشمت رشت
مزدک پنجه ای

خرید خانه ابتهاج فرصتی برای جذب گردشگر

دوشنبه ۱۳ دی ۱۳۹۵، ۱:۲۹ ق.ظ
 

گیل نگاه-مزدک پنجه ای:امروزه گردشگری شهری در زمره مهم‌ترین صنایع توسعه پایدار شهری، فرصت فرهنگی، اجتماعی و اقتصادی برای مدیریت شهری به شمار می‌رود. اجرای تورهای گردشگری هدفمند،استقرار ایستگاه‌های راهنمای مسافر و تسهیلات ویژه رفت‌وآمد به نقاط فرهنگی، زیارتی، تفریحی و ییلاقی، ازجمله اقدامات زیرساختی است که مدیریت شهری درزمینه گردشگری شهری با محوریت توسعه فرهنگ گردشگری و حقوق شهروندی می‌تواند انجام دهد.

“گردشگری یکی از مولفه‌های اصلی حقوق بشر و شهروندی محسوب می‌شود و در فرآیند زیست سالم انسانی، تاثیر‌گذار است اما باوجود اهمیت آن در لایحه حقوق شهروندی قرار نگرفته و موردتوجه واقع نشده است. حقوق شهروندی دربرگیرنده امتیازات، حقوق و تکالیف شهروندان، دولت و تمامی نهادهای عمومی و مدنی در یک جامعه است. گردشگری یکی از مولفه‌های اصلی حقوق بشر بوده و در اعلامیه جهانی حقوق بشر، ۱۶دسامبر ۱۹۴۸ و در میثاقین حقوق سیاسی مدنی و فرهنگی اقتصادی به آن اشاره‌شده و گردشگری را در زمره نسل سوم و چهارم حقوق بشر قلمداد و تلقی کرده‌اند. گردشگری یا جهانگردی هم در قامت حق توسعه و هم در قالب حق فرهنگی قرارگرفته است”.[۱]

«حقوق شهروندی در گردشگری که فلسفه اصلی آن تعامل انسان‌ها با یکدیگر است، زمانی نمود پیدا می‌کند که دو جامعه‌ای که نسبت به یکدیگر شناخت ندارند باهم ارتباط می‌گیرند. در این نقطه است که حقوق افراد اعم از گردشگر، میزبان، مجری یا ارائه‌کننده خدمات شکل جدیدی به خود می‌گیرد و اگر هریک از این افراد به حقوق خود واقف نباشند، در گردشگری پایدار با مشکل مواجه خواهیم شد.»[۲]

قابلیتهای گردشگری رشت

شهر رشت دارای قدمت و اصالت تاریخی است. وجود بناهای تاریخی در سطح محلات قدیمی و مرکز شهر و تفرجگاه‌های طبیعی هم چون باغ محتشم و … از قابلیت‌های گردشگری رشت است اما بی‌توجهی مسئولان شهری رشت در دهه‌های اخیر سبب تنزل در جذب گردشگر شده است.متاسفانه بسیاری از گردشگران، شهر رشت را برای اقامت برنمی‌گزینند و صرفا از آن به‌عنوان محل دسترسی به شهرهایی چون لاهیجان،انزلی و فومن و … استفاده می‌کنند. درحالی‌که شهر رشت به‌عنوان یکی از فرهنگی‌ترین مراکز استان‌ها به شمار می‌رود نتوانسته خود را به استانداردهای صنعت توریسم در حد ایران نیز برساند.فرض بگیریم یک گردشگر برای بار دوم قرار است وارد شهر رشت شود،چه جذابیت‌هایی برای او فراهم کرده‌ایم که انگیزه لازم را به‌منظور اقامت و تفریح داشته باشد.صِرف دیدن بناهای تاریخی و تفرجگاه‌های طبیعی مطمئنا نمی‌تواند ایجاد انگیزش کند.آنچه امروزه در بسیاری از شهرهای بزرگ ایران و خارج از کشور اتفاق می‌افتد ایجاد فضاهای جدید گردشگری و اجرای برنامه‌های هنری و فرهنگی است.شهر رشت با توجه به استعداد عظیمی که در عرصه‌ی طبیعت و بناهای قدمی خاصه در محلاتی مثل ساغری سازان،پیرسرا،استادسرا و … دارد می‌تواند،انگیزش دیدار مجدد را برای هر گردشگری فراهم آورد.

به‌عنوان‌مثال پیاده راه فرهنگی و ترمیم بافت سبزه‌میدان،باغ محشم، نصب مجسمه‌های مفاخر و سایر مجسمه‌های مدرن و پست‌مدرن،احداث پارک‌های جدید،توجه ویژه به فضای سبز،رفع آلودگی از رودخانه‌ها، برپایی برنامه‌های فرهنگی چون جشنواره شمعدانی‌ها و جشنواره غذاهای محلی در سطح ملی می‌تواند ازجمله نکات مهم در جذب گردشگر به شمار آید.

شهرداری به‌عنوان یکی از دستگاه‌های مهم در عرصه‌ی برنامه‌ریزی مدیریت شهری می‌تواند به‌واسطه‌ی قدمتی که این شهر در عرصه‌ی فرهنگ و هنر دارد و چهره‌های مطرحی که از این شهر در عرصه‌ی ملی و جهانی نام‌آور شده‌اند استفاده کرده و اقدام به جذب هر چه بیشتر گردشگران کند.

برای نمونه چندی پیش در خبرها آمده بود عده‌ای از مسوولان تلاش دارند تا خانه‌ی هوشنگ ابتهاج این شاعر ملی و اصالتا رشتی را که از خانواده‌های بزرگ سمیعی است ،خریداری نمایند و آن از به‌عنوان خانه شعر استفاده نمایند که ظاهرا این طرح به‌واسطه‌ی قیمت بالای ملک نیمه‌کاره رها شد درحالی‌که سرمایه‌گذاری در این بخش با توجه به در قید حیات بودن این شاعر ضمن تقدیر،می‌تواند دستاورد اقتصادی را به لحاظ جذب توریست در درازمدت برای شهر داشته باشد.

منازل بسیاری از مشاهیر و هنرمندان در کوچه‌پس‌کوچه‌های رشت مثل خانه‌ی میرزا هنوز وجود دارد که در صورت خریداری و بازسازی به‌عنوان یک امکان اقتصادی- گردشگری می‌تواند بر کاربری‌های فرهنگی  این شهر بیفزاید. برای نمونه خانه‌ی نصرت رحمانی در پیرسرا که قدمتی تاریخی دارد یا خانه‌ی آیدین آغداشلو،گلچین گیلانی و بسیاری از هنرمندان مطرح و نامدار که به‌واسطه‌ی پایگاه مردمی که دارند قابلیت جذب گردشگران فرهنگی را فراهم خواهند آورد.

شهرداری با خرید خانه‌ی نخستین شهردار رشت به نام حاج خلیل رفیع که اکنون عمارت شورای اسلامی شهر رشت نیز هست،توانست یک امکان فرهنگی- گردشگری را برای شهر به وجود آورد.

همچنین خرید خانه‌ی فرهنگ گیلان در محله ساغری سازان با معماری منحصربه‌فردش، توسط فرهنگ دوستان و یاوران این خانه ازجمله دیگر اقدامات فرهنگی بوده که به‌واسطه‌ی اجرای برنامه‌های هنری در سطح ملی توسط گروه‌های هنری این خانه ،توانسته به جذب گردشگر کمک کند.

همچنین عمارت سمیعی در ساغری سازان یا حمام حاج‌آقا بزرگ،حمام حاجی که اکنون مخروبه‌ای است،استخر طبیعی عینک و باغ‌های اطراف رشت می‌توانند به‌عنوان فضای تاریخی،فرهنگی و گردشگری هر توریستی را به خود جذب کنند.

در پایان باید افزود، با توجه به این‌که در همه كشورها مدیریت شهری متولی سازمان‌بخشی به وضعیت توریسم شهری است و در كشور ما نیز باید با بهره‌گیری از تجارب شهرهای موفق دنیا، مدیریت شهری به‌عنوان متولی گردشگری به هماهنگی سازمان‌ها و دستگاه‌های مسئول بپردازد،بر این اساس به نظر اقدام به ایجاد سازمان گردشگری در شهرداری رشت به‌عنوان یک ضرورت فرهنگی – اقتصادی می‌تواند در تحقق توسعه حقوق شهروندی و گردشگری شهری موثر باشد.

 

[۱] پایگاه تحلیلی – خبری ایران بالکان ، گردشگری و منشور حقوق شهروندی ۲۳/۰۹/۱۳۹۲ کد خبر ۱۴۶۱۹

[۲] دکتر ایمانی خوشخو –محمدحسین ،روزنامه دنیای اقتصاد – شماره ۳۰۸۴-

مزدک_پنجه_ای هوشنگ_ابتهاج
مزدک پنجه ای

باز تعریف روزنامه نگار،خبر نگار،رپورتاژ بگیر

دوشنبه ۱۳ دی ۱۳۹۵، ۱:۲۵ ق.ظ

باز تعریف روزنامه نگار،خبر نگار،رپورتاژ بگیر

یک

گیل نگاه- مزدک پنجه ای: مطبوعات از دوران مشروطه تاکنون نقش موثری در روشنگری و شناخت مردم نسبت به حقوق و مطالبات قانونی خود داشته اند، هر چند در پاره ای اوقات برخی از مطبوعات به‌واسطه‌ی عدم حرفه‌ای گری و شناخت جایگاه رسانه به جای آن که در جامعه‌ی مدنی به روشن گری بپردازند، بعضا جامعه را با اخبار، موضع گیری ها و تحلیل های نابخردانه دچار تشنج و بی ثباتی می کنند.

گیلان ازجمله استان‌هایی است که از دیرباز تاکنون کانون روشنفکری و روشنگری بوده است و هنوز نیز برخی از اهالی مطبوعات سعی آن دارند تا این خصلت مهم را حفظ کنند.در سال‌های گذشته با توجه به وضعیت نابسامان اقتصادی مطبوعات و تعدد نشریات محلی موجب شده است، بسیاری از نشریات و رسانه‌های تحلیلی – خبری سمت‌وسوی اقتصادی (رپورتاژ آگهی)  به خود بگیرند یا اگر هم نشریاتی که درگذشته بسیار مخاطب داشته به‌واسطه‌ی مشکلات معیشتی، از رونق افتاده و به شکلی باسیلی صورت خود را سرخ کنند. در این میان کمک‌های حمایتی معاونت مطبوعات نیز بسیار قطره‌چکانی است. از طرفی ایجاد خانه‌ی مطبوعات نیز در طول این سال‌ها نتوانسته مرهمی بر زخم‌های قدیمی مطبوعات و اهالی آن باشد. به‌گونه‌ای که دغدغه‌ی اقتصادی بر سایر امور ازجمله روشنگری، مطالبه گری و ایجاد گفتمان فرهنگی سایه انداخته است. بنابراین مشاهده می‌شود در سال‌های اخیر الگوها تغییر کرده و بر همین اساس جامعه بسیار کمتر از گذشته منزلتی برای روزنامه‌نگار قائل است. در شرایط فعلی بسیاری از نشریات و رسانه‌ها نقش روابط عمومی ادارات را برعهده‌گرفته‌اند و صرفا نمایشگر برنامه‌های تبلیغاتی آن‌ها هستند. خواستن ، مطالبه کردن و به عبارتی پرسش گری جای خود را به حمایت کورکورانه داده است.

آنچه به نظر راهکار برون‌شد از این وضعیت می‌تواند باشد، تلاش برای ارائه‌ی تعریفی جدید از روزنامه‌نگار، خبرنگار، رپورتاژ بگیر و تعریف دقیقی از نقش یک رسانه برای تعالی و تحقق رفاه و امنیت جامعه است. به نظر پس از بیان این تعاریف می‌توان جامعه را متوجه کرد که کار مطبوعات صرفا ارائه خبر و موضع‌گیری‌های جانب‌دارانه نیست، بلکه تحلیل درست و مشخص از شرایط جامعه و تحقیق مسئولان نسبت به تصمیمات و پیشامدهای آتی است.از این نظر، معتقدم مراجعه به نخبگان در تحلیل و تفسیر تحولات اجتماعی کمک خواهد کرد تا مردم به نقش و جایگاه خود در جامعه و نیز حقوقی که مطابق قانون می‌توانند از آن بهره‌مند شوند،آگاهی یابند.

درواقع با گام نهادن در چنین مسیری مطالبه گری مردم و روشنگری مطبوعات، مسئولین احساس خواهند کرد که هر رسانه چشم میلیون‌ها مردمی است که رفتار و تصمیمات آنان را نظاره‌گر هستند. به نظر در چنین فضایی است که مسئولان ملزم خواهند شد، برای تسری و نهادینه کردن موضوعاتی که مرتبط با حقوق شهروندی است،از رسانه‌هایی که سیاقی حرفه‌ای و متعهدانه دارند، بهره‌مند شوند. به عبارتی رفتار حرفه‌ای یک رسانه موجب ثبات و اطمینان جامعه از درستی و صداقت قلم نویسندگانش خواهد شد.

دو

در جامعه‌ی امروز رسانه‌های ارتباط‌جمعی به کمک بسیاری از مردم و مسئولان آمده است. نقش و اهمیت پدیده‌ی مذکور غیرقابل‌انکار است به‌گونه‌ای که یکی از اقوام تعریف می‌کرد در تلگرام گروهی است تحت عنوان اخبار فومن که اعضای بسیار دارد و در این گروه مسئولین و مردم عادی عضو هستند، راوی می‌گوید مردم از مشکلات شهر می‌نویسند و تصویر می‌گذارند و جالب این‌که پس از چندی خبر رفع آن مشکل مجددا در آن گروه بازتاب داده می‌شود. یادم است مدیر اسبق روابط عمومی منطقه یک شهرداری رشت نیز درحرکتی خلاقانه اقدام به ایجاد گروهی با حضور برخی از خبرنگاران و کارمندان شهرداری آن منطقه کرده بود و شهردار منطقه در همان گروه دستور رفع مشکلات را می‌داده و رفع سریع آن را خواستار می‌شده است. بنابراین اگر روابط عمومی‌ها و مسئولان واقف به نقش و ارزش نشریات و رسانه‌های جمعی باشند و نشریات نیز رفتاری حرفه‌ای از خود بروز دهند و نقد، مطالبه گری منطقی و قانونی داشته باشند، موجبات سلامت و امنیت روانی جامعه در سایه توسعه‌ی حقوق شهروندی فراهم خواهد شد.

مزدک_پنجه_ای روزنامه_نگار خبرنگار
مزدک پنجه ای

روزهای جمعه و یک نامه به پدر

جمعه ۳۰ فروردین ۱۳۹۲، ۹:۴۳ ق.ظ

روزهای جمعه که میاد یاد حرص و جوش های پدر می افتم . شب تا صبح نمی خوابید و مدام نگران بود من صبح زود که از خونه می زنم بیرون اتفاقی برام نیوفته. به قول خودش قطع نخاع نشم.بیچاره حق داشت الان که فکر می کنم می گم خدا رحم کرد تو سنگ سوری نمردم.یا وقتی که از دیواره ی کهنه ماسوله سنگ های بزرگ می ریخت پایین فقط بالای لبم شکافته شد و یکی از اون سنگ ها به سرم اصابت نکرد.به هر صورت جمعه های سنگ نوردی رو هنوز دوست دارم می خواستم بگم هیچ جمعه ای مثل اون جمعه نمی شه که من و نعیم طناب بر داشتیم رفتیم ماسوله اونم تو زمستون دیواره صعود کردیم و وقتی داشتیم بر می گشتیم اون قدر بارون باریده بود و رودخونه پر شده بود که مجبور شدیم کفش هامونو در بیاریم و تا بالای زانو تو اون سرما از عرض رودخونه بگذریم.می خوام بگم پدر عزیز، که الان تو روز جمعه هم رفتی سر کار و روزهای جمعه ی 20 سال گذشته ی تو هم در سر کار گذشته. الان درسته که نمی رم سنگ نوردی و شب تو راحت می خوابی و لی من شب های جمعه جای تو بیدارم و هی می گم خدایا این زندگی چه قدر سخته که یک شاعر مجبوره روزهای جمعه هم بره سر کار.

مزدک پنجه ای

معرفی یک کتاب

سه شنبه ۱۷ مرداد ۱۳۹۱، ۷:۱۰ ب.ظ

گاهی اوقات بعضی کتاب ها را یک نفس نمی شود خواند اما در این بین مطمئنا استثنائاتی هم وجود دارد. البته بخش اعظمی از این اتفاق بر می گردد به روحیات مخاطب و هیجانات درونی اش. مقوله ی جنگ و خاطرات آن جدای از زشتی هایی که دارد همیشه جذاب بوده است. بارها پیش آمده فیلمی از دوران دفاع مقدس از تلویزیون پخش شده و شما پلان به پلانش را حفظ هستید اما باز هم آن را به نظاره می نشینید.

جنگ برای من بیشتر از آن که یک پدیده ی مذموم جهانی باشد،آرمان بر جا مانده از رشادت های مردان و زنانی است که گرد و خاک تاریخ بسیار زود فرهنگ آفرینی آنان را فراموش کرده است.

امروز کتابی را دست گرفتم و  از 14 تا 18 عصر یک نفس خواندم.کتاب اسمش "ایستادن زیر مرگ" است.کتابی که در واقع تاریخ شفاهی آزادگان گیلان (شهرستان شفت) است.این کتاب توسط حوزه ی هنری گیلان منتشر شده است.مصاحبه و تدوین این کتاب را شهاب احمدپور انجام داده و می توان ادعا کرد کتاب خوبی از آب در آمده است. این کتاب به شکلی آیینه ی رشادت و تلاش های بخشی از آزادگان شهرستان کوچکی در استان گیلان به نام شفت است. این کتاب سرگذشت مردانی است که به وقت جنگ ،بین زندگی و مرگ به اسارت رسیدند.همان ها که برای دفاع از سرزمین پر گهر مسیر رودخانه را فاتحانه به سمت آرمان های خود کج کردند.

در زیر تکه هایی از خاطرات تاثیر گذار این کتاب را می خوانید:

خاطرات عسکر بیابانی-ص 161:

به پسرم گفته ام اگر روزی به این کشور حمله کردند،تو باید در جنگ شرکت کنی،اما همیشه یک گلوله برای خودت نگه دار تا اسیر نشوی.به پسرم گفته ام اگر در جنگ شهید شدی،فقط یک بار برایت گریه می کنم اما اگر اسیر بشوی باید هر روز برایت اشک بریزم. به او گفتم اگر خودت را بکشی،یک بار مرده ای،اما در اسارت روزی هزار بار می میری!


خاطرات موسی محسنی-ص  165 و 167:

قبل از این که هوا تاریک بشود به هر نفر از باقی مانده های بمباران یک سطل دادند و گفتند بروید و دست و پای بچه ها و تکه های پخش شده را جمع کنید. روز وحشتناکی بود. من سطل کوچکی داشتم و می چرخیدم توی حیاط.خون اجسادی که باقی مانده شان را جمع می کردم هنوز گرم بود. اشک می ریختم و نفرتم از عراقی ها بیش تر می شد. تکه های بدن،انگشت های دست،پاهای بریده شده.دود غلیظی پیچیده بود توی محوطه و همه جا بوی بدن های سوخته و خاکستر شده می داد و ...

***

در جنگ معمولا فرماندهان روحیه ی خشنی دارند.یعنی آدم کمتر شوخی و خنده یا گریه هاشان را می بیند.اما وقتی عملیاتی می شد یا حمله ای اتفاق می افتاد که تلفات داشت،سری به بهداری ها و بیمارستان ها می زدند تا وضعیت را بررسی کنند.آن جا بود که روحیه ی واقعی آن ها را می شد دید. یادم می آید توی یکی از درگیری ها،سربازی موجی شده بود.سرگرد او را با مسئولیت خودش آورده بود بهداری.وقتی سرباز تشنج کرد و سرگرد دید که کاری از دستش بر نمی آید،نتوانست جلوی خودش را بگیرد . جلوی همه گریه کرد و سرش را تکان داد. انگار که از سرباز معذرت بخواهد که دیگر کاری از دستش ساخته نیست.

***

آرام حرکت کردیم به سمت پایین.سینه خیز و آهسته،تا این که رسیدیم به یکی از سنگرهای تخلیه شده ی عراقی ها. حدود ده نفر بودیم.همه رفتیم داخل آن سنگر. می خواستیم به عراقی ها شلیک کنیم اما به ما فرصت نمی دادند که حتی یک تیر بیندازیم. رگبار بسته بودند و پشت هم خمپاره 60 می انداختند. یکی از بچه ها بدشانسی آورده بود و خمپاره مستقیم گرفته بود به پایش و از زانو قطع اش کرده بود. اما او با دست پایش را می گرفت سر جایش و نگه می داشت. هنوز امید داشت فرجی بشود و پایش بچسبد سر جای اولش. اما وقتی قدرتش کم می شد آن را ول می کرد و پا هم می افتاد روی زمین. بارها و بارها این کار را تکرار کرد و ما جرات نداشتیم چیزی به او بگوییم و ...




مزدک پنجه ای

نامه به یک مخاطب فرهنگی

جمعه ۱۵ اردیبهشت ۱۳۹۱، ۱۰:۵۴ ب.ظ

جمال عزیز! از وقتی خبر رفتنت را شنیدم غمگین هستم. روزی نیست که حرف تو نباشد. مطمئنا ماه پشت ابر نمی  ماند.حتی امروز موقع نهار هم حرف تو بود. خواهرم می گفت شنیده تو کتاب چوپان کلماتم را خریده بودی و آن ها را می خواندی و برای دیگران تفسیر می کردی.چه قدر حرکت ات را دوست داشتم. برای فرهنگ خرج می کردی. بدون این که مدعی باشی. ما به چهره هایی مثل تو می گوییم مخاطب فرهنگی،حمایت گر فرهنگی. نه این که کتاب مرا خریدی،نه خودت می شناسی ام.این ها را از این بابت عرض کردم چون شنیده ام کتاب خانه ی کوچکی داشتی و ساعت هایی را به مطالعه اختصاص می دادی.و این بسیار ارزشمند است.

از شنیدن خبر رفتنت غافلگیر شدم.یک باره چشم باز کردم دیدم گفتند رفته ای. چه بهار غم انگیزی دارد رشت. می گویند سالی که نکو است از بهارش پیداست. هر کس از دوستان و آشنایان که خبر رفتنت را شنیده به شکلی تفسیر کرده. مثل خواننده گان همین مطلب که پیش خود هزار و یک جور کلمات مرا تفسیر کرده اند.

جمال عزیز!امیدوارم قاتل تو هم به زودی غافلگیر شود و خبر دستگیری اش را بشنوم.این روزها بسیار غمگینم و "زبان از آن چه دل را پر ساخته سخن می گوید"(انجیل- متی). اری روزگار غریبی است نازنین.روزگار غریبی است.

* مرحوم جمال - ج چند روز پیش توسط فرد یا عده ای به قتل رسید و جسد آن در روستای پیربازار کشف شد.

مزدک پنجه ای

فریدون پوررضا خواننده ی پرآوازه درگذشت

چهارشنبه ۲۳ فروردین ۱۳۹۱، ۴:۳۳ ب.ظ
دوباره آسمانِ دیل پورا بو
سیا ابرانِ جی مهتاب کورا بو
ستاره دانه دانه رو بیگیفته
عجب ایمشب بساطِ غم جورا بو



http://s1.picofile.com/file/7296368381/2ka27c2285f5.gif

هوا بهاری است. خواب بعد از ظهر می چسبد. پیامک ها اما شب و روز ندارند. پشت هر پیامک خبری است. برخی از دوستان همیشه با خود خبرهایی دارند. با صدای ای وای پدر از خواب می پرم. می گویم چه شده؟می گوید فریدون پوررضا هم رفت. در رخت خواب غلط می زنم.فرزام پیامک فرستاده و تاکید دارد بر خبر به نوعی .تازه هنگام نهار با پدر حرف امیر بود .به پدر می گفتم اصلا نمی توانم باور کنم امیر مرده. مادر می گوید مثل مرگ عمه که باورش سخت بود. بعد به پدر می گویم انگار مرگ در رشت اردوگاه زده باشد. روزنامه های گیلان را بر طبق عادت هر روزه ورق می زنم. در صفحه ی ادبی یکی از آن ها نوشته تجلیل از مجید دانش آراسته. بعد به پدر می گویم خدا رو شکر داریم تمرین می کنیم از زنده ها هم تجلیل شود. چه خوب. بعد می گویم حق آقا مجید است و البته حق خیلی های دیگر. ای کاش بشود به وقت زندگی هم یاد یکدیگر باشیم و به سرمایه های ادبی و هنری مان بگوییم که قدر آن ها را می دانیم.

فریدون پوررضا رفت به همین سادگی. مدتی می شد که بیمار بود. چندی پیش برای انجام کار اداری به یکی از نهادهای فرهنگی رفتم در اتاق پیشکسوتان فرهنگی مجسمه ای گذاشته شده بود که در واقع تمثال استاد پوررضا بود. کسی که صدایش به مانند ناصر مسعودی بی مانند بود و صدای فرهنگ زادبومی ما تلقی می شد.

در اینترنت جست و جویی کردم دیدم هنوز خبر درگذشت اش منعکس نشده است و بعد پیش خود گفتم فردا که خبرگزاری ها خبر فوت او را منتشر کنند هزاران بار نام پوررضا تکرار خواهد شد.

صدای فریدون پور رضا را چند باری به صورت زنده شنیده بودم که یک بار آن در خاطرم هست، مراسم بزرگداشت مرحوم صالحپور بود که شعری را به صورت مرثیه ای پر سوز برای مهمانان آن مراسم خواند.

صدای او در سریال پس از باران حس خاصی به مخاطب می داد. بسیاری از مردم غیر گیلک اگر چه با معنای واژه ها ارتباطی بر قرار نمی کردند منتهای مراتب احساس و قدرت صدای مرحوم پوررضا و تحریر های بی نظیرش آن چنان انس و الفتی با مخاطب ایجاد می کرد که فراموش ناشدنی است.

فریدون پوررضا در ۳ مهر ۱۳۱۱ در لشت نشا متولد شد و در 23 فروردین 1391 چشم از جهان فرو بست. تحصیلات ابتدایی را در مدرسه ناصر خسرو به پایان رساند و سپس در مغازه پدر به آرایشگری پرداخت.

او از استادان آواز یونس دردشتی، سعادتمند قمی و غلامحسین بنان آواز ایرانی را آموخت و در سال ۱۳۳۳ کار تعزیه را به همراه علی به کیش آغاز نمود. او در همان سال نمایشنامه‌ای برای تئاتر و اجرای آن در سالن سینمای لشت نشاء نگاشت.

شش سال بعد در آزمون خوانندگی رادیو گیلان رتبه اول را کسب کرد و به طور رسمی به عنوان خواننده شروع به کار نمود.از اردیبهشت ۱۳۵۰ همکاری با تلویزیون را آغاز کرد. و در همان سال به عنوان پژوهشگر آواهای بومی و با همراهی مشاهیر فرهنگی و هنری ایران سیمین دانشور، محیط طباطبائی، منوچهر آتشی، محمود عنایت، ایرج افشار و دیگر استادان برجسته دانشگاه تهران به لندن سفر کرد.

وی در سال ۱۳۶۷ همکاری اش را با اداره کل فرهنگ و ارشاد اسلامی ایران به عنوان کارشناس موسیقی آغاز و در همان سال کنسرتی رادر رشت برگزار نمود.

از آن تاریخ به بعد به ترتیب در شیراز، همدان، آلمان، رشت و تهران به اجرای برنامه و کنسرت پرداخت. دو کاست می گیلان و گیله لو  آثار بعد از انقلاب اوست. در سال ۱۳۷۹ تیتراژ و متن سریال پس از باران را اجرا و یک سال بعد مقام اول موسیقی در فیلم و سریال‌های کشور را از آن خود کرد.

فریدون پوررضا برداشتی متفاوت از موسیقی فولکلور ارائه داده است. او از ملودی‌های دیلمان، گالش و گیلک در این راه استفاده کرد . او با تحقیق در زمینه ء موسیقی، بسیاری از ظرفیت‌های موسیقی گیلان را رشد داد و به گیلان و ایران معرفی نمود.

 

فریدون پوررضا در گذشت
مزدک پنجه ای

حیف بود امیر بمیرد

پنجشنبه ۳ فروردین ۱۳۹۱، ۶:۳۱ ب.ظ

http://rashtnevesht.persiangig.com/other/51.jpg

تبریک سال نو نگفتم چون دل و دماغی نبود. شب پیش از سال تحویل دوی نصفه شب پیامک نگران کننده ای دریافت کردم که باعث شد کیف کور شوم.دوستی قدیمی که مدتها از او بی خبر بودم خبر فرستاد امیر بدرطالعی در کماست برایش دعا کنید. در حالی که روی مبل لم داده بودم به یک باره بلند شدم. پیامک را دوباره رصد کردم بعد پیامی فرستادم که چرا؟و چنین پاسخ آمد که ظاهرا برای عمل مغز رفته بود تهران. دکترها گفته بودند عمل ساده ای است و دو روزی بیشتر بستر نمی شوی و امیر شاید به این امید که عملی آسان در راه است و خطری ندارد خود را به تیغ جراحان سپرد و البته دوستانش می گفتند که قرار بود بعد از عمل کار تازه ای را روی صحنه ببرد و خودش با امید این که بر می گردد و کارهای نیمه کاره را به اتمام می رساند ،پی درمان رفته بود.

از دوستان شنیدم که به تازگی موسسه ی بازیگری تاسیس کرده و کامبیز دیرباز هم یکی از مدرسان اوست.و ظاهرا کارش گرفته بود و داشت از راه هنر برای خود درآمدی تحصیل می کرد.

آخرین بار امیر را در مراسم رونمایی کتاب محمود بدرطالعی در گالری پویا دیدم.اندکی درباره ی عمو محمودش صحبت کرد و گفت چون عمو محمود برایش سخت است سخنرانی کند به من سپرده تا سوال از او بپرسم و او پاسخ دهد.

امیر یکی از فعالان و اشاعه دهندگان عرصه ی تئاتر در  گیلان بود.خود را وقف تئاتر گیلان کرده بود. گاهی که با او تنها و خودمانی می شدم به او می گفتم امیر جان از این شهر برو تهران.اینجا باشی رشد تو لاک پشتی است. اما امیر ماند و شروع به ساختن هویت از دست رفته ی تئاتر گیلان کرد.او و چند تن دیگر از جوان های عرصه ی تاتر برای زنده نگه داشتن این هنر باسابقه در گیلان بسیار کوشش کرده اند.

امیر با برپایی کلاس های بازیگری در خانه ی فرهنگ گیلان و به لطف ارتباطات قوی خود توانسته بود چهره های مطرح عرصه ی سینما،تلوزیون و تئاتر را به خانه بیاورد.در واقع چراغ هنرهای نمایشی خانه فرهنگ گیلان به مدد تلاش های شبانه روزی او بود که روشن مانده بود و امیدوارم پس از او نیز این چراغ روشن بماند.

باورش برایم سخت است اصلا به امیر نمی آید بگویم مرحوم امیر بدرطالعی.نمی دانم چرا باور کردن این هجران برایم مقدور نیست.به قول بهزاد عشقی حیف بود امیر بمیرد.او مردی مودب و متواضع بود.و سجایای اخلاقی نیکو بسیار داشت. 

از دوستان نزدیک به او شنیده ام دچار مرگ مغزی شده بود و با رضایت مادرش اعضای سالم او به دیگران اهدا شد.در واقع با این عمل انسان دوستانه امیر اگر چه از دنیا دریغ شد اما چندین امیر جان و حیات تازه گرفتند.

امیر بدرطالعی در گذشت
مزدک پنجه ای

یادداشتی پیرامون ه.ا.سایه (هوشنگ ابتهاج ) و آفرینه هایش

سه شنبه ۹ اسفند ۱۳۹۰، ۱۲:۳۶ ب.ظ

حافظ ِ ثانی

مزدک پنجه ای

روزنامه اعتماد 9-12-90


نمای داخلی –خیابان بیستون – سه راه سام – نبش کوچه ی شنگول:

نام هوشنگ ابتهاج را نخستین بار از زبان پدرم شنیدم. در خانه ای که روزی پاتوق شاعران و نویسندگان گیلانی بود به وقت جوانی پدر.خانه ای واقع در خیابان بیستون-سه راه سام – نبش کوچه ی شنگول،هنگامی که دیدم روی مقوایی سفید با نی خیزران و مرکب و لیقه می نویسد"آه هرگز صد عکس/پر نخواهد کرد/جای یک زمزمه ی ساکت پا را بر فرش".همان جا بود که پرسیدم این شعر از کیست و او گفت :حافظ ثانی.

نمای بیرونی –منزل اقوام – شب یلدا:

یادم هست کمی که بزرگ تر شدم در یکی از شب های یلدا در منزل اقوام طبق معمول همه دور هم حلقه زدند و بزرگ و کوچک منتظر نشستند تا پدر برای شان حافظ بخواند.خوب به یادم مانده که آن شب پدر کتاب حافظ به سعی سایه را به عنوان هدیه به میزبان داد.

نمای داخلی - خانه فرهنگ گیلان

تلفن همراه پدر به صدا در آمد روی صفحه ی نمایش نام مرحوم اباذرغلامی نقش بسته بود:"هوشنگ ابتهاج رشت است.چندتایی از برنامه های خانه ی فرهنگ و گروه شعر را دیده و مشتاق شده تا با شما دیداری داشته باشد. از من خواسته تا آمدنش را لو ندهم به بچه ها خبر بده استاد تشریف می آورند".(گیله وا – ویژه ی فرهنگ ،هنر و ادبیات- شماره 97 نوروز 87)

سایه آن روز آمد خوب یادم است که هر کدام از دوستان شفیق ایشان که خبر آمدنش را شنیده بودند خود را طرفة العینی به خانه رسانده بودند.ناصر مسعودی جزء نخستین افرادی بود که خود را به سایه رساند.وقتی ناصر خان مسعودی مقابل در ورودی خانه،"سایه" را دید، گفت:"تو که سال به سال رشت نمی آیی امشب باید با ما باشی".(گیله وا – ویژه ی فرهنگ ،هنر و ادبیات- شماره 97 نوروز 87)

مسعودی راست می گفت سایه بسیار کم رشت می آمد و البته سایه کمتر در مجامع عمومی حاضر می شود و جزء چهره هایی است که مخاطب بیشتر از طریق تالیفات اش با او ارتباط برقرار کرده است.به تعبیری دیگر در سال های اخیر کمتر مشاهده شده که جریده ای با سایه گفت و گویی انجام دهد یا سایه در نشست ادبی یا هنری ای شرکت داشته باشد.من به غیر از حضور "سایه" در "روزنامه ی شرق"،"خانه ی فرهنگ گیلان" و "کنسرت "همای" در شهر رشت چیز دیگری در خاطر ندارم.خود سایه در این باره در همان جلسه گفته بود:"قرار نبود اینجا بیایم. یک مرتبه به سرم زد.من 8-7 سال ِپیش رشت آمدم.بسیار منقلب شدم.دوستی که با من بود پرسید چرا حرف نمی زنی.گفتم دارم دعا می کنم که دیگر گذرم به این شهر نیفتد چون هر چه رفیق و آشنا در این شهر داشتم دیگر نیستند.یکی از بدترین عیب های عمر طولانی این است که انسان هر چه به دور و برش نگاه می کند ،می بیند همه رفته اند." (گیله وا – ویژه ی فرهنگ ،هنر و ادبیات- شماره 97 نوروز 87)    

در آن جلسه تعدادی از دوستان شعر خواندند و سایه صحبت هایی کلی پیرامون اشعار خوانده شده داشت و بررسی بیشتر را موکول به فرصتی دیگر کرد اما خب صحبت هایی که پیرامون شعر معاصر و خاصه جریان حاکم در دهه ی هفتاد و بحث تئوری های رایج در آن دهه و نیما داشت بیسار جالب بود. تیتری که برای آن گزارش انتخاب کرده بودم تا در مجله ی گیله وا – ویژه ی فرهنگ هنر و ادبیات- منتشر شود این بود که "عبور از نیما خنده دار است" چرا که برخی از چهره های مطرح در دهه هفتاد اعتقاد داشتند باید از نیما و شاملو ... عبور کرد و سایه معتقد بود عبور از نیما و شعر گذشتگان امری محال است چرا که ما ادامه دهنده ی راه گذشتگانیم و .....

در آن جلسه بسیاری که از اقصا نقاط گیلان آمده بودند کتاب های سایه را با خود آورده بودند تا امضایی به یادگار از ایشان داشته باشند و البته عکس هایی نیز من از دوستان در  کنار سایه گرفتم یکی از شاعران در جلسه به من گفت تو هم کنار استاد باش تا عکسی به یادگار بگیری آن روز نمی دانم چرا تن به این تئوری داده بودم که همین که خاطره ای از حضور سایه در ذهن من نقش بسته کفایت می کند اما بعدها که فیلم آن نشست را بازبینی و پیاده می کردم یا عکس ها را مرور افسوس خوردم که چه اشتباهی مرتکب شدم چرا که سایه ی عزیز از جمله چهره های کمتر دست یافتنی است.

اما اگر قرار باشد درباره ی آفرینه های سایه صحبتی به میان آید می توان عنوان نمود که سایه شعرش بیش از آن که متاثر از جریان های شعر نیما به بعد باشد وام دار ادبیات کلاسیک و جریان نوی نیمایی است.

"پای بند قفسم باز و پر بازم نیست/سر ِ گل دارم و پروانه ی پروازم نیست/گل به لبخند،و مرا گریه گرفته است گلو:/چون دلم تنگ نباشد،که پر بازم نیست/ساز هم با نفس گرم تو آوازی داشت،بی تو دیگر سر ساز و دل ِ آوازم نیست/سایه!چون باد صبا خسته ی سرگردانم/تا به سر سایه ی آن سرو ِ سرافرازم نیست"(در زلال شعر-کامیار عابدی – ص 43)

شاید سایه روی دیگر حافظ باشد با تغییر دیدگاهی که می توان آن را برگرفته از آثار و تئوری های نیما یوشیج دانست.در واقع سایه در نیمه ی دوم سال 1320 به شعر نو روی آورد اگر چه تا حدودی در ابتدا متاثر از آفرینه های توللی و استاد شهریار بود اما بعدها پس از مجموعه ی "سراب" نیما را شناخت و در کنار دیگر شاعران نیمایی چون نصرت،شاملو،و چند تن دیگر قرار گرفت.

سایه در این باره در نشست خانه ی فرهنگ گفت:"من و مرتضی کیوان به هم خیلی نزدیک بودیم بعدها به این گروه از دوستان شاملو،کسرایی،اخوان،دیرترسپهری و فروغ ملحق شدند." (گیله وا – ویژه ی فرهنگ ،هنر و ادبیات- شماره 97 نوروز 87)

... سال ها پیش،مرا با کیوان کشتند/شاه هر روز مرا می کشت/و هنوز/ دست شاهانه دراز است پی ِ کشتن من/هم از آن دست ِ پلید است که در خوزستان/در هویزه،بستان،سوسنگرد/این چنین در خون آغشته شدم/و همین امروز/با مسلمان ِ جوانی که خط ِ پشت ِ لبش /تازه سبزی می زد کشته شدم و ...(دیباچه ی خون- ص 170 – مجموعه شعر تاسیان) 

در قالب غزل سایه بسیار متاثر از حافظ و سعدی بود تا آن که پس از جریان شعر نیمایی و تغییر دیدگاه شعر او شخصیت واحدی به خود گرفت و متمایز از سلف خود شد..

"نه،عجب نیست اگر بخت مدد فرماید/نا امیدم مکن ای مدعی از لطف خدای/گر چه چون ذره حقیر ست،به خورشید رسد/سایه ای گر فکنی بر سر سایه چو همای "(مجموعه شعر نخستین نغمه ها- ص 19 )

سایه اگر چه در قالب غزل شاعری تثبیت شده است اما در عرصه ی شعر نیمایی نیز آن قدر اشعار درخشانی سرود که نیما به این همه استعداد او واکنش نشاد داد. اما برخی از اشعار نیمایی او متاثر از جریانات سیاسی دهه ی 30 و 40 سروده شده است و گویی شاعر زبان توده است و رسالتی بیش از شاعر بودن دارد. پس از سپری شدن این سال ها مضمون شعرهای سایه رنگ و بویی عاشقانه گرفت منتهای مراتب عشق در فرم ،لحن و زبانی دیگر در شعر او جلوه نمود.

...آه ای بهار سوخته/خاکستر جوانی/ تصویر پر کشیده ی آیینه ی تهی/با یاد ِ گیسوان ِ بلندت/آیینه در غبار ِ سحر آه می کشد/مرغان باغ بیهده خواندند/هنگام ِ گل نبود.( آه ِ آینه -174 – مجموعه شعر تاسیان )

درباره ی سایه می توان افزود،او به گفته ی خودش در نشست خانه ی فرهنگ گیلان با آفرینه های شاعران امروزی و جریان های شعری دهه های اخیر کمتر ارتباط برقرار کرده است.به نظرمی رسد شعر او در این سال ها نتوانسته به شعر مدرن نزدیک شود یا که شاعر ضرورتی بر ایجاد این بستر ندیده است با تمام این اوصاف او سعی نموده در ژانر خود ظرفیت های جدیدی را ایجاد کند.

به قول سایه:"هیچ کجای دنیا تا حالا اتفاق نیفتاده یک اثر هنری به وجود بیاید با گسست از هنر دیروز خودش.زندگی هر دیروزی را به امروز و امروز را به فردا تبدیل می کند،چه بخواهیم و چه نخواهیم .ضرورت نو شدن همیشه وجود دارد و این در دست اراده ی من و شما نیست ما اگر در مسیر این نو شدن قرار بگیریم می توانیم به این روند کمک کنیم."(گیله وا – ویژه ی فرهنگ ،هنر و ادبیات- شماره 97 نوروز 87)

به قول کامیار عابدی :"دو موقعیت ِ تاریخی – ادبی ِ رومانتی سیسم فردی و رومانتی سیسم اجتماعی و سیاسی،در سه بستر شعر سنت گرایانه،نو- سنت گرایانه و نوگرایانه،میراث ِ ادبی و کلامی گوینده ای به نام امیر هوشنگ ابتهاج را،از نیمه ی سده ی بیستم میلادی تا آغاز سده ی بیست و یکم میلادی،رقم زده است. (در زلال شعر-کامیار عابدی – ص 233)

نمای آخر – خیابان بیستون – سه راه سام

پیر زنی می پرسد این آقا کیه دارند ازش فیلم می گیرن؟یکی می گوید:ایشان هوشنگ ابتهاج شاعر گیلانی است.پیر زن زیر لب می گوید:آها،آقای سایه و بعد رو به دوربین می گوید:"در من کسی پیوسته می گرید/این من که از گهواره با من بود/ این من که با من/تا گور همراه است./دردی ست چون خنجر/با خنجری چون درد/همزاد خوت در دل/ ابری ست بارانی/ابری که گویی گریه های قرن ها را در گلو دارد/ابری که در من یگریز می بارد"(گیله وا – ویژه ی فرهنگ ،هنر و ادبیات- شماره 97 نوروز 87)

هوشنگ ابتهاج خانه ی فرهنگ گیلان
مزدک پنجه ای

فرشته ها زودتر می میرند

پنجشنبه ۲۷ بهمن ۱۳۹۰، ۱:۸ ب.ظ


انسان تنها موجودی است که می داند می میرد(نوربرت الیاس)

صبح که چشم گشودم با پیامک یکی از دوستان قدیمی مواجه شدم.با چشمانی خواب آلود خواندمش محمدعلی بزرگ نیا شاعر گیلانی درگذشت.خبر مثل پتکی بر سرم بود نای ایستادنم نبود. پیامکی فرستادم تا علت مرگ را جویا شوم.دوست قدیمی پاسخ داد آتش سوزی منزل.باری دوست عزیزم روز بیست  و پنج  بهمن هنگامی که به علت قطع گاز در استان گیلان بسیاری از مردم رشت به علت خاموشی گاز منازل روی به سیستم گرمایی سنتی آورده بودند طعمه ی حریق شد. متاسفانه در همان روز خانه ی ما نیز طعمه ی حریق شد و دست و پای پدر به شدت سوخت و چند ساعتی در بیمارستان سپری کرد. وقتی پدر را به منزل آوردیم گفت پرستارهای بیمارستان می گفتند چهل نفر پس از قطع شدن گاز دچار سوختگی شدند که ظاهرا یکی از آن ها 80 درصد سوختگی دارد و به احتمال زیاد می میرد.وقتی امروز خبر درگذشت دوست عزیزم را شنیدم تازه متوجه شدم آن همشهری ای که 80 درصد سوختگی داشت همین محمد علی ما بود و چه قدر تحمل درد سوختگی عذاب آور است.

با محمدعلی بزرگ نیا در جلسات ادبی آشنا شدم. معمولا عادت  داشت انتهای سالن بنشیند و بسیار شمرده و متین صحبت می کرد.شعر را بسیار خوب می فهمید و تجربه ی روزنامه نگاری هم در مجلات حقوقی داشت.کم شعر می گفت یا که می گفت و کم منتشر می کرد.تازه چند سالی بود برای خودش در کوچصفهان دفترخانه ی اسناد رسمی باز کرده بود و کار و کاسبی ای راه انداخته بود شاید که داماد شود.خوب یادم است سال 86 وقتی برای شرکت در آزمون کانون وکلا در جلسه ی امتحان دیدم اش گفت نتوانسته خوب درس بخواند چون در اواسط راه مجبور شده بود به دوست اش که برایش مشکلی پیش آمده بود کمک کند و فرصت خواندن را دیگر پیدا نکرده بود.محمدعلی پسر یکی از معروف ترین وکلای شهر رشت است.سال ها پیش وقتی برای روزنامه ی گیلان امروز قلم می زدم برای گفت و گویی پیرامون مسائل حقوقی خدمت ایشان رفتم و از آن جا با پدر او نیز آشنا شدم.

محمدعلی را بعد ها در جلسات خانه ی فرهنگ گیلان می دیدم حتی یادم هست یکی از جلسات به نقد و بررسی شعرهای او اختصاص داشت.او شاعری ایماژیست بود و بیشترینه ی دغدغه اش  انعکاس تنهایی خودش و مسائل جهان پیرامونی بود.از جزئی نگری پرهیز می کرد و کلان نگر بود،بر جایگاه زبان در شعر واقف بود و دغدغه های انسانی اش مربوط به دغدغه هایی بود که انسان های کره ی خاکی امروزه با آن درگیر بودند،دغدغه ی جنگ،صلح و عشق. از او در اینترنت هیچ شعری نیافتم تنها عکسی از او باقی مانده که در یکی از جشنواره های شعر گرفته شده بود.

محمود علی به تمام معنا انسان بود .او فرشته بود و فرشته از دنیا رفت.امروز مراسم خاکسپاری او بود و من صبح به گوشی موبایل اش پیامکی ارسال کردم به این امید که می خواند و قدری لبخند همیشگی اش را از گوشه ی لبانش برایم می فرستد.

"دوست عزیزم خبر درگذشت ات تازه به دستم رسید.باورش سخت است سخت.تو فرشته بودی و پاک.من هیچ گاه انسانیت و صفات نیکوی تو را فراموش نمی کنم.با آرزوی دیدارت در جهان دیگر ".

چگونه تلخ نباشد شب فراق کسی/ که تا به صبح قیامت درو توان پیوست

محمدعلی بزرگ نیا
مزدک پنجه ای

بروسان و الهام مرگ

جمعه ۳۰ دی ۱۳۹۰، ۱۲:۱۳ ق.ظ

پنج شنبه شب است و من کاره ای نیستم از بی حوصله گی جز وبگردی های شبانه.سری به وبلاگ یاسین* می زنم با مطلبی درباره ی بروسان که مدت هاست به چله نشسته است و گویی خیال در آوردن این رخت سیاه ندارد.این رسم ما شاعران است شاید "وقتی رفیقی می میرد/ همه سیاه می پوشند/و کلاغان غمگنانه ترین آوازها را سر می دهند/وقتی رفیقی می میرد"(از خودم).

چشم هایم دنبال کتاب های ارسالی و نخوانده است.می گردم و  چشمم عبور نکرده از "مرثیه ای برای درختی که به پهلو افتاده است" بر می گردد و ناخداگاه کاندیدای خوانش دوباره می شود.دارم نوشته هایم را که عادتم شده به هنگام خواندن هر شعر پای شعر می نویسم،می خوانم چند صفحه ای می روم و می آیم یکی از شعرها را برای دوست جدیدی پیامک می کنم جوابی نمی آید.تکه ای از شعر این کتاب نگاهم را جلب کرده  و تامل چنین است:

استخوان ها می مانند

و مفصل ها تا مدتی می مانند

و ناخن ها که بیهوده رشد می کنند

تا مدتی.


  آیا به راستی مرگ به ما پیش از مرگ ،الهام می شود چون شاعری که بر او  الهام شده بود مرگ.


* یاسین نمکچیان

غلام رضا بروسان مرگ
مزدک پنجه ای

شعردزدها چه‌گونه‌اند؟

یکشنبه ۱۱ دی ۱۳۹۰، ۱۱:۵۳ ب.ظ

  عزیزم!

 می‌پرسید: شعر دزدها چه‌گونه‌اند؟

 سابقاً این را گفته بودم. چون از من سوآل کرده‌اید باز می‌گویم:

 به طور اختصار شعردزدها چند قسم هستند: یک دسته می‌دزدند فکر را یا طرز تلفیق عبارت را و برای دیگران به اسم خودشان می‌خوانند. اینها دزدهای احتیاط‌کار و قابل رقت هستند.

 دومی ها می‌دزدند و در پیش روی آدم می‌خوانند.اینها دزدهای بی‌احتیاط هستند و باید- اگر نمی‌رنجند- آنها را به این زبان نصیحت کرد که در خودتان غرق شوید... اینها بیشترشان خجول هستند وقتی که دزدی آنها را به رخ آنها می‌کشید.

 سومیها می‌دزدند و در پیش روی آدم می‌خوانند و اگر به روی آنها بیاورید، اعترافی در کار نیست. اینها دزدهای بی‌انصاف هستند. وقت خود را برای نصیحت کردن آنها تلف نکنید. آنها شعر را ابزار قوی معیشت مادی قرار داده‌اند.

 اما دسته‌ی دیگری هم هستند که از همین دسته ریشه گرفته‌اند. به محض شنیدن مضمونی از دهان شما، با کمال بی‌شرمی لبخند آورده، سر تکان داده و چشمهای دریده را به هم گذارده، می‌گویند: مثل همان مضمون که من در فلان غزل یا قصیده به کار برده‌ام.

 این دسته دقت ندارند که چه می‌نویسند.راست یا دروغ چیزی را که در زندگی خود ندیده و نشناخته‌اند، می‌نویسند به رسم و آداب دیگران، به اشخاص داستان خود رسوم و آداب می‌دهند.

 طرز کار هریک از اینها روزی اهل نظر را بیدار می‌کند.

 سعی کنید که خودتان باشید. دروغ نگویید آن‌چه را که داستان نیست و راجع به خودتان است. خودتان باشید در شعرتان، ولو بدترین مردم. چون خودتان هستید شعر شما با شما زنده شده است ولی در صورت دیگر، به عکس این است.

 دزدهایی هستند که حتی این گونه حرفها را هم می‌دزدند...

 

بهمن 1324

 نیما یوشیج

مزدک پنجه ای

ناکام جاده های شعر- به مناسب درگذشت غلام رضا بروسان

سه شنبه ۱۵ آذر ۱۳۹۰، ۸:۲۹ ب.ظ

وقتی بر سنگ فرش های شهر آستارا قدم می زدم و یاد و خاطره ی منصور بنی مجیدی را با یگانه پسرش زنده می کردیم ،پیامکی از دوست عزیز یاسین نمکچیان به گوشی ام ارسال شد،خبر بسیار کوتاه بود و البته بهت آور "غلامرضا بروسان"در گذشت.

مرگ بروسان برایم شبیه مرگ فروغ بود. شاعری که باید او را هم چون فروغ ،  در عرصه ی شعر به واسطه ی مرگ زودهنگام اش "ناکام جاده های شعر" خطاب کرد.

بروسان جزء شاعرانی به شمار می رفت که من به شخصه در میان شاعران دهه ی هشتاد اشعارش را بسیار می پسندیدم. 

تو نمی میری / همچون پرچمی که سربازان بسیاری/ در آن شلیک کرده باشند/ هر شب به هنگام باد/ ماه را از خود عبور می دهی/در تو سر گوزنی را دیدم /که هنوز/ شاخ هایش به سمت کوهستان/کج بود/چشمه ای/که پرندگان زیادی را شیر می داد/چه طور می تواند مرگ/از تو/تنها گودالی را پر کند.

شعرهای بروسان در بستری بسیار ساده شکل می گرفت.یکی از مهمترین شاخصه ی شعرهای او شاید اهمیت و ارزش قائل شدن او برای عواطف و احساسات بود؛ نکته ای که در جذب مخاطبان شعر می تواند سهم به سزایی داشته باشد.

آن چه از پس خوانش ِ شعرهای بروسان به ذهن می رسد تلاش او بوده است که توانسته تا حدودی مخاطب را به تصویر ِ ذهنی مورد ِ نظر در اندیشه اش نزدیک کند. او هنگامی به این موفقیت می رسد که به تلفیق و تکوین تصاویر، احساسات و اشیاء ِ پیرامون خود با رنگ و  نمایی متفاوت از آن چه در آثار ِ دیگر شاعران ساده سرا می بینیم، دست می زند.

شعر بروسان را اگر چه از لحاظ ِ شکل و ساختار ِ زبانی می توان در زمره ی شاعران ِ ساده نویس دسته بندی کرد اما او به شایستگی توانسته بود با ارایه ی رفتاری متفاوت در عنصر ِ نگاه، خود را نسبت به دیگران متفاوط و متمایز جلوه دهد.

محمد باقر!/ درخت ها را که بریدند/چیزی به جای آن ها نکاشتند/هر روز عصر/ سایه ها گِرد می آیند/ و برای درخت هاشان/گریه می کنند/محمد باقر!/احساس درختی را دارم که در مسیر کارخانه ی چوب بری/قرار گرفته استاز عواملی که سبب تعرفه شدن بروسان در دنیای شعر شده بود جدای از استعداد ذاتی اش می توان به انتخاب صحیح و درست هیات داوران جایزه ی شعر خبرنگاران اشاره کرد.
و این مهم
"تو با اثر [یا شعر] خویش اعلام خواهی کرد، جهان را در فاصله ای از خود نگه داشته ای"*


* مالارمه

مزدک پنجه ای

به مناسبت 50 سالگی علی رضا پنجه ای

جمعه ۲۸ مرداد ۱۳۹۰، ۵:۲۵ ب.ظ

 

بزرگترین سرمایه ی زندگی ام

مزدک پنجه ای


بازی بزرگسالان

یادم می آید خانه ای داشتیم واقع در خیابان 92 گلسار البته مستاجر بودیم و گلسار آن موقع هم مثل گلسار حالا نبود. نیمه شب چشم هایم را گشودم و دیدم پدر و دوست روزنامه نگارش کاغذهای آبی چارخانه ای را زیر دست گذاشته اند و با چسب ،کاغذهای تایپ شده را می برند و می چسبانند،در واقع صفحه بندی می کنند. آن زمان متوجه این کار شان نبودم. پیش خود فکر می کردم نوعی بازی است. بازی بزرگسالان. بعدها که پیرامون خود را بیشتر شناختم فهمیدم پدرم شاعری،روزنامه نگار است و اشخاصی هم که در منزل ما رفت و آمد دارند اهالی فرهنگ و هنر و ادبیات هستند.

روحیه ی کشف کنندگی

وقتی به  کارنامه ی ادبی و روزنامه نگاری علی رضا پنجه ای می نگریم جدای از رابطه ی پدر و فرزندی می توان عنوان کرد او بی شک یکی از تاثیر گذاران عرصه ی ادبیات به شمار می آیِد.نوگرایی امری است که هیچ گاه از شعرهای او رخت بر نبسته است.در شعرهای او زندگی موج می زند او را باید شاعر زندگی نامید. پدری شاعر که همیشه ی خدا نگران آینده ی شاگران و فرزندان است.او در عالم روزنامه نگاری نیز همیشه جریان ساز بوده است. روحیه ی کشف کنندگی او زبان زد خاص و عام است.

رسانه ای برای اهالی فرهنگ

اهل مماشات نیست .باج نمی دهد. اهل هیچ باند و مافیایی نبوده و نیست. همیشه به مثابه ی یک بلندگو یا رسانه برای اهالی فرهنگ و هنر در هر کجا که بوده تلاش کرده است و سعی داشته در هر کجا که ورود کرده  ابتدا پای اهالی فرهنگ و هنر را به آن مکان باز کند.او همیشه سعی داشته تا شاعران جوان و یا آن هایی که به زعم او مستحق مطرح شدن بوده اند را تعرفه کند.

هوشنگ گلشیری

بارها از زبان خود او شنیده ام که هوشنگ گلشیری در جمعی او را صدا کرده و گفته تو چه جور روزنامه نگاری که از ما مطلب چاپ نمی کنی و پنجه ای در جواب اش گفته شما به اندازه ی کافی تریبون دارید. من مدتی با پدر در مجلات و روزنامه های مختلف همکار شدم در واقع اخلاق حرفه ای را از ایشان آموختم. همیشه سعی کرده ام سراغ چهره هایی باشم که کمتر دیده شده اند و مستحق مطرح شدن هستند. نان را به نرخ روز نخورم. برای کسی که شایستگی مطرح شدن ندارد ننویسم. این ها مسائلی است که متاسفانه در دنیای امروز کمتر توجهی به آن می شود و شاید از این گونه است که امروز خیل کثیری از اهالی فرهنگ و هنر و ادبیات از علی رضا پنجه ای به نیکی یاد می کنند.

غم نان اگر بگذارد

خیلی سخت است که هم شاعر باشی و هم روزنامه نگار و خود را موظف کنی سر ساعت (هفت صبح) بیدار شوی و به اداره مربوطه بروی. اما مگر غم نان و رویاهای خانواده می گذارد. روزی از نویسنده ای پرسیدند چرا دیر شروع به نوشتن کردی. او گفت: اگر زودتر شروع می کردم از گرسنگی می مردم.در ایران این گونه است که یا باید شاعر یا نویسنده خوبی باشی یا پدر و مادر خوبی برای خانواده .خیلی سخت است میان دو معشوق یکی را برگزینی به قول حافظ که عشق آسان نمود اول ولی افتاد مشکل ها.

بسیاری از شاعران و نویسندگان برای معروف شدن راه پایتخت را برگزیدند و در فکر کسب نام برآمدند اما در پایتخت با اولین چالشی که مواجه شدند غم نان بود از این رو می بینیم که رویای  مطرح شدن سبب شده هم خانواده را از دست بدهند هم نان را و هم نام را. اما علی رضا پنجه ای در کنار نام و نان تعادلی برقرار نمود و هیچ گاه نگذاشت این دو از یک دیگر پیشی بگیرند.  

 فرصت شمار صحبت، کز این دو راه منزل/ گر بگذریم دیگر، نتوان به هم رسیدن

من سخنگوی علی رضا پنجه ای نیستم. این جمله را به یکی از دوستان پدر هنگامی گفتم که جویای احوال اش بود و عنوان می کرد از پدرت خبری نیست،کجاست؟اگر چه در جوابش به این جمله از یدلله رویایی بسنده کردم" نبودن،شکل دیگری از بودن است" اما خیلی دلم می خواست بگویم بعضی اوقات که دلش می گیرد پیش خود می گوید یعنی دوستان دیروز مرا فقط به خاطر روزنامه نگار بودنم و چاپ مطالب شان و یا کمک هایی که به واسطه ی تصدی گری ام در فلان اداره می کردم ،می خواستند؟

بزرگترین سرمایه زندگی ام

من به عنوان نه تنها فرزند او بلکه در قامت شاگرد او(هر چند استاد به برخی از شاگردان اش یاد نداد چگونه قدر استاد را باید نکو دانست) می خواهم از همین طریق عرض کنم وقتی به جایگاه اجتماعی و فرهنگی خود و خانواده ام می نگرم بیش از پیش یقین حاصل می کنم که علی رضا پنجه ای بزرگترین سرمایه ی زندگی خانواده ی ماست.

مزدک پنجه ای

گزارش به سربازان آینده- یک تجربه

چهارشنبه ۱۵ تیر ۱۳۹۰، ۱:۵۴ ب.ظ

پنج شنبه 3-6-84

پادگان 01 تهران

این یادداشت را لای خرت و پرت های بر جا مانده از دوران خدمت یافتم. تجربه ی خوبی بود با تمام سختی هایش. به قول قدیمی ها مرد شدیم،مرد!

امروز به مانند بسياري رهسپار راهي شدم كه اصلا فکرش را نمی کردم.

اما اين بار زندگي به مانند گذشته بر پاشنه ي در نچرخيد.

امروز زندگي را در مقابل خود دیدم.رها شدگی از کودکی.ایستادن روی پا.خدمت سربازي در همین ابتداي کار به من آموخت كه دست بالاي دست بسيار است.ارتش در همين يك روز به من آموخت كه بايد قدر فرصت ها را بدانم.خدمت به من آموخت که انسان ها را بر اساس تحصیلات دانشگاهي نمی سنجند.هیچ کس نسبت به ديگری برتريتي ندارد.همه صفر ِ صفر هستیم.

در عوض به من تلنگري زد كه بايد به اندوخته هاي دانشگاهي ات بيش از پيش بيفزايي.خدمت به من آموخت هر چه قدر که در اجتماع جایگاهی داشته باشی و باد به غبغب بیاندازی که شاعری و روزنامه نگار در این جا از دید ارتش یک سرباز صفر هستی و تحت امر و آموزش. دانسته های بیرونت را باید پشت دیوارها بگذاری .حالا باید خود را از لحاظ فنون نظامی آماده کنی. من امروز ادبیات تازه ای را تجربه کرده ام.با زبان گفتاری جدیدی آشنا شدم.کله شق بودن در این جا مساوی است با بشینن پاشوی ما و کلاغ پر شما. چون اسبی وحشی به این عرصه میایی و رام رام بر زمین خیمه می زنی. در همین یک روز فهميدم كه دوري از خانواده و شهر چه قدر سخت است. امروز بیش از پیش قدر دست پخت مادر را گرفتم .همین امروز فهمیدم توپ و تشرهای پدر از خطاهای جوانی تحمل پذیرتر از تنبیهات و سرکوفت های فرمانده ی یگان ات است.

شايد من جنگجويي باشم كه نجنگم اما بايد جنگيدن را در برابر قول زيبايي چون زندگي بياموزم.

امروز همگی یک حس مشترک داشتیم.حس تحمل و شناختن شکل دیگری از زندگی.باید تمرین کنم تمرین و تحمل،تحمل سختي هاي خدمت،تحقير شدن هايش، حرف زور شنيدن هايش و.... اينجا اگر چه همه مثل هم نمي انديشند اما با وضعيت موجود کنار می آیند.یقلبی به دست می گیریم و در صف انتظار غذا می مانیم.

اگر غذا كم است براي همه است اگر كار سخت است براي همه است. ما در اينجا ياد مي گيريم بگوييم زنده باد وطن!حتا اگر کاستی های بسیاری از آن را دیده باشی،آن را بداني و بارها به زبان آورده باشي يا که نوشته باشي .اينجا معني خاك، وطن، ناموس را با تمام وجودت احساس مي كني... وقتی که هنگام رژه پا بر زمین می کوبی و دم می گیری.

ای ایران ای مرز پرگهر

ای خاکت سرچشمه ی هنر

دور از تو اندیشه بدان

پاینده مانی و جاودان

دشمن! ار تو سنگ خاره ای من آهنم

جان من فدای خاک پاک میهنم...

مزدک پنجه ای

سرگذشت شاعر

جمعه ۲۴ دی ۱۳۸۹، ۱۲:۳۰ ب.ظ
 

سرگذشت هر شاعری ،شعر اوست.مابقی تنها پانوشت یا حاشیه است. یک شاعر تنها وقتی یک شاعر است که خواننده سراسر وجودش را ببیند، با تمام احساسش، با تمام افکارش و با تمام اعمالش ، گویی که خواننده او را در گودی دستش نگه می دارد. (یوگنی یوفتشنکو) 

مزدک پنجه ای
© سنگ پشت
طراح قالب: وبلاگ :: webloog
درباره من
سنگ پشت مزدک پنجه ای - شاعر و روزنامه نگار- وکیل پایه یک دادگستری، مدیر مسوول دو هفته نامه دوات و مدیر هنری انتشارات دوات معاصر
متولد 25 آذر 1360
اهل گیلان زمین- شهر بارانی رشت   
panjeheemazdak@gmail.com

آفرینه ها:
چوپان کلمات/ مجموعه شعر/ انتشارات فرهنگ ایلیا/ 1388
همه ی درخت ها سپیدارند/ نخستین آنتولوژی شاعران سپید سرای گیلان/انتشارات سوره ی مهر/ 1389
بادبادک های روزنامه ای / مجموعه شعر/ انتشارات نصیرا/1393
دوست داشتن اتفاقی نیست/مجموعه شعر / انتشارات دوات معاصر/1396
با من پرنده باش/ مجموعه شعر/ انتشارات دوات معاصر/ 1398
----------------------------------------------
مزدک بنجه ای
الشاعر والصحافي
موالید: ایران- رشت
---------------------------------------------
panjehee mazdak
Poet and journalist
Born: Iran - Rasht
جدیدترین‌ها
  • نگاهی به زندگی شاعرانه «یدالله رویایی»؛ سه شنبه ۲۰ آبان ۱۴۰۴
  • آیا انسان آینده، هویت خود را قربانی دانایی خواهد کرد؟ سه شنبه ۱۰ تیر ۱۴۰۴
  • شعری از مزدک پنجه ای/ A poem by Mazdak Panjehee/قصيدة لمزدك پنجه‌ای دوشنبه ۲۵ فروردین ۱۴۰۴
  • شعری از کتاب چوپان کلمات سه شنبه ۱۹ فروردین ۱۴۰۴
  • محدوديت تخيل شاعرانه در متاورس دوشنبه ۱۳ اسفند ۱۴۰۳
  • مرگ تخیل یا شبیه سازی تخیل یکشنبه ۳۰ دی ۱۴۰۳
  • در گفت‌وگو با مزدک پنجه‌ای بررسی شد، متاورس چه بر سر ادبیات و زبان می‌آورد؟ یکشنبه ۹ دی ۱۴۰۳
  • صدای پای دگرگونی در شعر معاصر دوشنبه ۱۲ آذر ۱۴۰۳
  • معشوقه باد یکشنبه ۲۰ آبان ۱۴۰۳
  • فاصله یکشنبه ۲۰ آبان ۱۴۰۳
  • شناسنامه‌ی اندوه یکشنبه ۲۰ آبان ۱۴۰۳
  • شباهت زبان کودکانه با زبان شاعران یکشنبه ۲۰ آبان ۱۴۰۳
موضوعات
  • مقالات ادبی
  • خبرهای مربوط به فرهنگ گیلان
  • یادداشت های شخصی
  • گفت و گو
  • کتاب های من
  • شعر
  • گزارش
  • عکس
  • خبرهای فرهنگی، هنری و ادبی
  • نقد نوشته ها
برچسب‌ها
  • مزدک پنجه ای (53)
  • شعر (38)
  • مزدک پنجه‌ای (15)
  • مزدک_پنجه_ای (12)
  • انتشارات دوات معاصر (9)
  • دوست داشتن اتفاقی نیست (8)
  • روزنامه شرق (7)
  • متاورس (6)
  • گیلان (5)
  • هوش مصنوعی (5)
  • شعر دیداری (5)
  • روزنامه آرمان (4)
  • براهنی (4)
  • زبان (4)
  • ادبیات (4)
  • دوات معاصر (4)
  • محمد آزرم (3)
  • نقد (3)
  • فضای مجازی (3)
  • گفت و گو (3)
آرشیو
  • آبان ۱۴۰۴
  • تیر ۱۴۰۴
  • فروردین ۱۴۰۴
  • اسفند ۱۴۰۳
  • دی ۱۴۰۳
  • آذر ۱۴۰۳
  • آبان ۱۴۰۳
  • شهریور ۱۴۰۲
  • بهمن ۱۴۰۱
  • دی ۱۴۰۱
  • شهریور ۱۴۰۱
  • اردیبهشت ۱۴۰۱
  • مرداد ۱۴۰۰
  • تیر ۱۴۰۰
  • خرداد ۱۴۰۰
  • اردیبهشت ۱۴۰۰
  • فروردین ۱۴۰۰
  • بهمن ۱۳۹۹
  • دی ۱۳۹۹
  • آبان ۱۳۹۹
  • مرداد ۱۳۹۹
  • تیر ۱۳۹۹
  • خرداد ۱۳۹۹
  • اردیبهشت ۱۳۹۹
  • فروردین ۱۳۹۹
  • اسفند ۱۳۹۸
  • خرداد ۱۳۹۸
  • اسفند ۱۳۹۷
  • بهمن ۱۳۹۷
  • دی ۱۳۹۷
  • مهر ۱۳۹۷
  • مرداد ۱۳۹۷
  • آذر ۱۳۹۶
  • مهر ۱۳۹۶
  • شهریور ۱۳۹۶
  • مرداد ۱۳۹۶
  • آرشيو
لینک‌های روزانه
  • دو شعر از مزدک پنجه ای در سایت ادبی آن دیگری این سایت متعلق به مسعود احمدی شاعر و منتقد است
  • 4 شعر از مزدک پنجه ای در سایت آن دیگری(مسعود احمدی)
  • نگاهي به مجموعه شعر «سب بابه» هرمز علي‌پور
  • «همه درخت‌ها سپیدارند» رونمایی می‌شود
  • نقد لادن نیکنام بر دفتر شعر «چوپان کلمات» سروده «مزدک پنجه يي»
  • چوپان کلمات منتشر شد
  • انعکاس مجموعه شعرم در سایت انتشارات فرهنگ ایلیا
  • گفـت و گوی روزنامه ی اعتماد با علی رضاپنجه ای- به نسل شما دروغ گرفته اند و نقد لادن نیکنام بر کتاب پیامبر کوچک
  • نقد من روی مجموعه شعر تو - تهران-85 اثر آرش نصرت اللهی در روزنامه ی اعتماد ملی تیتر این مطلب در ابتدا این بود: نماینده ی سازمان ملل در تو-تهران-85
  • بیوگرافی من در سایت جریان
  • نقد من روی مجموعه شعر "بلقیس و عاشقانه های دیگر " نزار قبانی در روزنامه ی اعمتاد
  • حادثه هنوز. نقدی روی رفتار های شعری م. موید .منتشر شده در روزنامه ی اعتماد ملی محمدحسين مهدوي (م.مويد) در شمار شاعران موج نو به حساب مي‌آيد. برخي از شاخصه‌هاي شعري‌اش، او را نسبت به ساير موج نويي‌ها متمايز مي‌سازد. اهميت ويژه‌ او به فرم، ساختار، زبان، اسطوره‌ها و نيز توجه به تناليته‌ كلمات، همچنين بهره جستن از ارائه‌هايي چون اس
  • نشريه "گیله وا"، ویژه ی فرهنگ ، هنر و ادبیات ، نوروز ۸۷ در سایت ورگ
  • دومین ویژه ی فرهنگ، هنر وادبیات گیله  ­وا به ­همت  خانه ­ی فرهنگ گیلان
  • نگاهی به رفتارهای شعری م.موید این مطلب در روزنامه ی اعتماد ملی در تاریخ 22-1-87 در بخش ادبیات منتشر شد.
  • مصاحبه ی من با اکبر اکسیر در سایت 3 پنج
  • معرفی شماره 2 ویژه ی گیله وا- به سردبیری علی رضا پنجه ای
  • شعری از من در والس ادبی
  • 2 شعر از من در سایت ادبی ماندگار
دوستان
  • کانون آگهی و تبلیغات دوات
  • پروفایل من در بلاگفا
  • وبلاگ حقوقی تبصره
  • منصور بنی مجیدی ( این ابر در گلو مانده )
  • پیامبر کوچک. علیرضا پنجه ای
  • عشق اول ( وبلاگ صوتی علیرضا پنجه ای )
  • شمس لنگرودی
  • مازیار نیستانی
  • فاطمه حق وردیان
  • آیدین مسنن
  • فرامرز سه دهی
  • داریوش آشوری
  • رمان سینما. محمود طیاری
  • خروس جنگی . غلام حسین غریب
  • مظاهر شهامت
  • مهناز یوسفی
  • معصومه یوسفی
  • علیرضا مجیدی (یک پزشک)
  • علی عبداللهی
  • شاهین شالچی (شاهد ماجرا)
  • خبر گزاری ایسنا
  • خبرگزاری مهر
  • خبرگزاری ایسنا- خزری
  • خبرگزاری فارس
  • خبرگزاری ایلنا
  • خبرگزاری کار ایران
  • خبرگزاری کتاب (ایبنا)
  • بهاالدین مرشدی (رویای بدون امضا)
  • پایگاه ادبی برزخ
  • یاسین نمکچیان(چهارشنبه سوری)
  • هواخوری ( مهرداد فلاح)
  • مجید دانش آراسته( متن خود یک کویر است )
  • رضا مقصدي
  • فاطمه صابری ( اتاق سفید )
  • فرشید جوانبخش
  • هوش های چند گانه ( مهدی مرادی )
  • آدم و حوا ( حسن محمودی )
  • سایت بهزاد خواجات
  • لیلا صادقی
  • ( حرف نو ) محمد رضا محمدی آملی
  • ( دالاهو ) فریاد شیری
  • اسماعیل یوردشاهیان
  • سایت نقاشی علی رضا درویش
  • آزیتا حقیقی جو
  • مهتاب طهماسبي
  • رضا دالک (ماهی)
  • مرتضی زاهدی (تصویر گر کتاب کودک)
  • یاسر متاجی
  • میثم متاجی
  • عاطفه صرفه جو (شمعدانی)
  • شقایق زعفری
  • علی باباچاهی
  • محمود معتقدی
  • آفاق شوهانی
  • ابوالفضل پاشا
  • لیلا کردبچه
  • حامد اریب
  • روجا چمنکار
  • آرش نصرت اللهی
  • محمد حسین مهدوی(م.موید)
  • رقیه کاویانی
  • سید محمد طلوعی
  • دکتر کاووس حسن لی
  • انتشارات فرهنگ ایلیا
  • مصطفی فخرایی
  • سایت ادبی پیاده رو
  • یزدان سلحشور
  • حامد بشارتی
  • حامد رحمتی
  • محمد آسیابانی
  • هرمز علی پور
  • بهزاد موسایی
  • اسماعیل مهران فر (کفاشی)
  • علی الفتی
  • ادبیات امروز ایران
  • رسول یونان
  • مجتبی پورمحسن
  • آریا صدیقی
  • سیده مریم اسحاقی
  • داریوش معمار
  • محمد ماهر
  • پژمان الماسی نیا
  • خانه ی شاعران جهان
  • جواد شجاعی فرد
  • اسدالله شعبانی
  • جلیل قیصری
  • عباس گلستانی
  • مهدی پدرام(روهان)
  • رباب محب
  • مهرنوش قربانعلی
  • مسعود جوزی
  • مسعود آهنگری
  • کتایون ریزخراتی
  • واهه آرمن
  • شیدا شاهبداغی
  • الهام زارع نژاد
  • ناهید آهنگری
  • دفتر شعر جوان
  • ناهید عرجونی
  • الهام کیان پور
  • محمد پورجعفری
  • حامد حاجی زاده
  • مهدی موسوی
  • علی سطوتی قلعه
  • فرشته رضایی
  • محمد محمدی
  • سیاوش سبزی
  • علی یاری
  • سید فرزام مجتبایی
  • علی اسداللهی
  • واهه آرمن
  • آناهیتا رضایی
  • راوی حکایت باقی
  • فرهاد حیدری گوران
  • محسن بوالحسنی
  • محمد هاشم اکبریانی
  • پروین سلاجقه
  • حمید نظرخواه
  • طاهره صالح پور
  • مجله ارغنون
  • مجله ی ادبی دستور
  • مجله ادبی ذغال
  • باوند بهپور
  • کورش همه خانی
  • جهانگیر دشتی زاده
  • محمود فلکی
  • مدرسه ی شعر فارسی
امکانات

آمارگیر وبلاگ