ازخدا مي خواهم ديگر توفيق ندهد بنويسم
بعضي از داستانهاي مجموعه <پلوخورش> به سمت داستانهاي ميني مال رفتهاند. آيا به تازگي به اين سبك علاقهمند شدهايد؟
موضوعات مختلفي به ذهن آدم ميرسد كه تعداد زيادي از آنها به درد نميخورند و خيلي زود فراموش ميشوند اما بعضي از موضوعات سمج هستند و به نويسنده ميگويند تا من را ننويسي رهايت نميكنم.حالا اين دسته از موضوعات يا خيلي بلند و پرملاط هستند و يا نه جرقههاي ريز و كوچكي هستند كه جان و توان تبديل شدن به يك رمان يا داستان بلند را ندارند و اصلا زيبايي آنها در ايجازشان است.من به ايجاز خيلي معتقد هستم.خيلي خط ميزنم.حتي در <شما كه غريبه نيستيد> من 60 تا 70 صفحه را بعد از حروفچيني زدم و تازه قبلش هم ده بيست صفحهاي زده بودم.البته همين مجموعه < پلوخورش> با وجود داستانهاي كوتاهش سه چهار سال طول كشيد. همين طوري 30 تا 35 داستان كوچك داشتم و طبق معمول آنها را الك كردم.اين الك هميشه دست من هست.
جالب است كه كارهايتان را تا اين حد حذف ميكنيد. چون اغلب خيلي سخت است كه نويسنده نوشته خودش را حذف كند. شايد اين كار به كمي بيرحمي و دور شدن از اثر نياز دارد كه شما ظاهرا خيلي راحت از عهدهاش برميآييد.
به نظر من جهان امروز ديگر جهان رمانها و داستانهاي پرطول و تفسير نيست . جهان امروز جهاني فشرده است. يكي از دلايل عمدهاي هم كه خيلي از كارهاي من فيلم شده است شايد همين ايجازش باشد.من هيچ چيز اضافي در داستانهايم ندارم. شما اگر انصاف داشته باشيد و مثلا داستانهاي همين مجموعه را بخوانيد چيزي براي حذف كردن در آنها پيدا نميكنيد.
بله، البته ايجاز به اين معني خودش يك هنر بزرگ است اما مساله ديگري هم هست كه مايلم آن را در اين بحث باز كنم و آن خلق شخصيتها است. ساراماگو از شخصيتهاي داستانياي حرف ميزند كه به جمعيت جهان اضافه ميشوند و خود شما با بعضي كارهايتان شخصيتهايي را به دنياي ما اضافه كردهايد؛ شخصيتهايي مثل مجيد كه امروز انگار از آشنايان ما هستند. اما اينجا در اين مجموعه و حتي در يكي دو مجموعه داستان كوتاه اخيرتان - شايد به دليل همين ايجازي كه از آن سخن ميگوييد - ديگر خبري از اين خلق شخصيت داستاني نيست.
شخصيت پردازي طبيعتا محلي براي گفتن از شخصيت و نگهداري آن ميخواهد اما اين داستانها آنقدر كوتاهند كه اصلا در آنها شخصيت جا نميگيرد و شما گاه تنها جرقههايي از يك شخصيت را دريافت ميكنيد. مثلا در داستان < چهارراه> مرد راننده براي خودش يك شخصيت است اما در همان حد كه هست. چخوف ميگويد اگر شخصيتها و موقعيتها را با طول و تفسير توصيف نكرده ايد نگران نباشيد كه خواننده آنها را نشناسد بلكه اتفاقا اگر زياد گفتيد بايد نگران باشيد. يا مثلا همان عبارت مشهور همينگوي كه داستان كوتاه را به كوه يخ تشبيه ميكند و ميگويد كه دوسوم آن زيرآب است. حالا من اصلا نميخواهم بگويم كه اين داستانها فوقالعادهاند و يا از اين حرفها. اينها داستانهايي هستند كه در من بودند و آنها را نوشتهام. مثلا در داستان <بهار> شما دختري را داريد كه هر روز براي مسافران قطار دست تكان ميدهد.
بله و يك بار هم پسري هست كه يكي از مسافران قطار است و ...
خب، ميان مادر شدن اين دختر و بچه به بغل گرفتنش با بچگيهايي كه براي مسافران قطار دست تكان ميداد يك فاصله خيلي طولاني است كه ميتواند هر اتفاقي را در خودش داشته باشد اما من از اين فاصله حرفي نميزنم تا خواننده خودش خيالش را به كار گيرد و اتفاقات را تصور كند. از طرفي خود حركت قطار و سرعتي كه دارد هم سير زندگي شخصيت را براي خواننده تداعي ميكند.
پس ميتوان گفت كه در اين مجموعه شما سهم بيشتري به حس و تخيل مخاطب دادهايد و در واقع ذهن او را هم به اشتراك گرفتهايد.
بله، اين فضا را دوست دارم. حالا نميدانم اين اتفاق تا چه حد افتاده. در هر حال من كار خودم را كردهام. داستانم را نوشتهام و اين ديگر خود كتاب است كه بايد حركت كند. از يك مرحلهاي به بعد داستان بايد خودش جور خودش را بكشد. خودش فروش برود و روي پاي خودش بايستد.
البته شما تعدادي خواننده ثابت پر و پاقرص هم داريد كه با ديدن اسم شما كتاب را ميخرند و در اين شرايط داستان ديگر چندان جوري براي فروش رفتن نميكشد !
اين طور كه ناشرم ميگويد من تعدادي خواننده ثابت دارم كه با اسمم كتاب را ميخرند اما اين تنها تا چاپ سوم و چهارم هر كتاب ممكن است جواب بدهد و بعد از آن ديگر اسم به درد نميخورد. اينجا ديگر خود داستان است كه بايد پيش برود. الان مثلا <شما كه غريبه نيستيد> دارد هر سه ماه يك بار تجديد چاپ ميشود و در مدت دو سال و سه ماه به چاپ هشتم رسيده. حالا ديگر اين كتاب را كساني ميخرند كه اصلا اسم من را هم تا به حال نشنيدهاند.
چند سال است مينويسيد؟ نيم قرن شده ديگر؟ من گمان نميكنم در چنين زمان طولانياي مخاطب تنها به دليل اسم يك نويسنده آثار او را بخرد.
اولين داستان من در سال 1347 در مجله <خوشه> به سردبيري احمد شاملو چاپ شد و از آن موقع تا به حال 40 سال ميگذرد و اگر پنج شش سالي را هم كه قبل از آن در راديو كرمان مينوشتم را به آن اضافه كنيد، كم كم بوي 50 سالگي از عمر نويسندگيام ميآيد. اما در طول اين سالها تنها 14 جلد كتاب دارم. مثلا <بچههاي قاليبافخانه> را سال 1354 نوشتم اما هنوز تجديد چاپ ميشود. يا مثلا < قصههاي مجيد.> مجيد ديگر دارد سي سالش ميشود. سال 1358 آن را منتشر كردم و خوشبختانه هنوز هم خواننده دارد و به چاپ نوزدهم رسيده. من هم فكر نميكنم مخاطب تنها به خاطر نام يك نويسنده اين همه سال كارهاي او را بخواند.
يكي از ويژگيهاي نثر شما يك لايه ظريف از طنز است كه در آن واحد آن را تلخ و شيرين ميكند. اما علاوه بر زبان طنز شما در خلق موقعيتهاي طنز هم اصرار داريد و قهرمانهاي داستانهايتان را در موقعيتهايي قرار ميدهيد كه اساسا خود آن موقعيتها طنز است. به نظرم ميرسد كه در مجموعه <پلو خورش> اما بيشتر به طنز موقعيت رو آوردهايد و شايد بتوان گفت اصلا عنصر طنز در اين داستانها كمرنگتر است.
فكر ميكنم اين عنصر همچنان وجود دارد اما كمي عميقتر شده، يعني سعي كردهام كه اين طور بشود. در كارهاي اين مجموعه هم شما همان طنز تلخي را كه ميگوييد ميبينيد. مثلا در داستان <باتوم> يا تا حدي همان داستان <پلوخورش> و يا < كلاهها و دوربينها.>
بله، در همه اين داستانها شما به خلق موقعيت طنز رسيدهايد و اتفاقا طنز تلخ و خوبي هم از كار درآمده اما حس خوانندهاي كه كارهاي شما را دنبال ميكند اين است كه جنس و نوع اين طنز با كارهاي قبليتان - حداقل آنها كه مجموعه داستان نبودهاند - تفاوت دارد.
درست ميگوييد. بالاخره من هم بايد به خودم اين فرصت را بدهم كه تجربههاي ديگري در زمينههاي ديگر هم داشته باشم. راستش دوست ندارم حتي از خودم تقليد كنم و تلاش ميكنم كه كارهايم شبيه هم نباشد. يعني دلم نميخواهد به توليد انبوه برسم. ميخواستم اين بار هم مجموعه داستاني داشته باشم كه به كلي متفاوت با كارهاي قبليام باشد. حالا اينكه چقدر موفق شده باشم را البته نميدانم.
پس ميخواستيد از قالب طنز قبليتان خارج شويد و طنز جديدي را تجربه كنيد و شايد به نوعي طنز چخوفي نزديك شويد.
بله، مثلا در <قصههاي مجيد> داستانهايي هست كه خواننده موقع خواندن آنها قاه قاه ميخندد. خب آن يك نوع طنز است و اين يك نوع ديگر و شايد زمينهها و موقعيتهاي تلختري را تداعي كند ؛ مثل بچههاي بم كه همه كس و كارشان را از دست دادهاند و حالا به تهران آمدهاند. البته اين سوژه مثلا قابليت اين را دارد كه به يك تراژدي آنچناني تبديل شود اما من اين كار را نكردهام...
اتفاقا اين يكي از پرسشهاي من است و آن اينكه شما اغلب آدمهاي داستانهايتان را در موقعيتهايي قرار ميدهيد كه از قبل براي خواننده ترحم برانگيز است اما آدم داستان شما در آن موقعيت اصلا ترحمبرانگيز نيست و نوع روايت و ساختن آدمها اصلا خواننده را به سمت اينكه براي شخصيت دل بسوزاند نميبرد.
براي اينكه من اصلا دوست ندارم مصيبت تعريف كنم. اصلا مصيبت برايم طوري است كه ميتوانم از تويش طنز هم دربياورم. به نظرم ديوار بسيار نازكي بين كمدي و تراژدي وجود دارد.
داستان <پلو خورش> با آن لحن انشايي كودكانه كه رضا آن را نوشته واقعي است؟
بله، داستان را يك پسربچه از همان گروه دارد مينويسد و من سعي كردم ناشيگريهاي يك پسربچه كه اولين بار است مينويسد را در داستان حفظ كنم. مايه اصلي آن هم واقعي است و خودم تقريبا همان نويسندهاي هستم كه در داستان هست.
در اين مجموعه داستان يك ويژگي تازه ديگر هم وجود داشت و جالب اينكه اين ويژگي به عنوان يك ايده مركزي در داستانها تكرار هم ميشد و آن قرار دادن شخصيتهاي داستان در موقعيت همديگر بود. مثلا در داستان < دوربين عكاسي> كه دوربين دست ميمون افتاد يا در داستان <چهارراه> كه پسر فال فروش براي اولينبار در ماشين نشست و دوستانش را از توي ماشين و از زاويه ديد راننده ديد، جاي آدمها با هم عوض ميشد و براي من نقطه عطف داستانها در همين ايده بود.
به نكته جالبي اشاره كرديد كه من خودم هم به آن فكر نكرده بودم. اما به هر حال اين يك نگاه سينمايي و تصويري است كه مثلا اگر برخلاف هميشه ميمونها به آدمها نگاه كنند چه خواهد شد. چه تصويري به وجود خواهد آمد.
به نظرم خيلي ايده مدرني است. از كجا آمده؟
يك روز رفته بودم باغ وحش و همه هم داشتند از حيوانات عكس ميگرفتند. با خودم فكر كردم حالا اگر يكي از اين حيوانات از آن طرف ميلهها از ما عكس بگيرد چطوري خواهد بود؟ اين ديدگاه كمك ميكند كه آدم يك سويه نبيند و به جاي قضاوت به عدالت برسد. اين طوري ديگر شخصيت سياه و سفيد در داستان وجود ندارد.
جالب است. به هر حال شما به افسانهها و قصههاي محلي هم علاقه داريد. اما ما در افسانههايمان هميشه good man و bad man داريم. اين تناقض را چطور حل ميكنيد؟
خب، ساختمان افسانه با ساختمان قصه متفاوت است. در همين مجموعه هم دو سه تا افسانه آمده كه ميبينيد سياه و سفيد شدهاند.
مثل < توت> ؟
نه < توت> افسانه نيست. بيشتر يك جور حكمت است.
با وجود اينكه< توت> حكمت زيبايي است اما به نظر من جاي آن در اين مجموعه به عنوان يك مجموعه داستان نيست. يك نصيحت خيلي بارز در اين حكمت وجود دارد كه با نوع كار شما و بقيه داستانها كه سعي كردهايد اندرز اخلاقي ندهيد فرق ميكند.
ممكن است همين طور باشد. بالاخره <پلوخورش> است ديگر و خورش هم غذايي است كه ممكن است انواع و اقسام چيزها در آن باشد. حالا اين هم مثلا نخودي است كه افتاده توي اين خورش و من به شما يا هر كسي كه هر كدام از اين داستانها را دوست داشته يا نداشته باشد حق ميدهم، چون به خودم حق نميدهم كه درباره سليقه مخاطب قضاوت كنم.
درباره < دوربينها> چطور؟ آوردن سه داستان با محور دوربين پشت هم معني خاصي دارد؟
ببينيد، دنياي امروز تحت تسلط دوربين است. مثلا تلويزيون ميتواند يك جور دوربين شكاري باشد. دوربين عكاسي و فيلمبرداري هم در زندگي ما خيلي نقش دارند. اينها دارند زندگي ما را تصوير ميكنند. در داستان اول، دوربين ما را از نگاه ميمونها تصوير ميكند، در داستان دوم، تمركز بر اين است كه تو به عنوان يك انسان با تمام احساست پشت دوربين قرار ميگيري و نميشود با يك پلان ايتاليايي فريبت داد. در داستان سوم هم دوربين كه براي ديدن افقهاي دور است در ميان مردمي در يك محله سنتي قديمي قرار ميگيرد كه اصلا چيزي براي ديدن از راه دور ندارند!
بله، در داستان < دوربين شكاري> به نظر ميرسد كه نويسنده پوچي زندگي روزمره را به چالش ميكشد.
بله، اين هم هست. دوربين شكاري كم كم در زندگي اين آدمها كاربرد پيدا ميكند. با اين دوربين مردم محله چيزهاي تازه را كشف ميكنند. حتي حس فضولي و كنجكاوي آنها هم گل ميكند.
راستي جريان پلان ايتاليايي كه در داستان <دوربين فيلمبرداري> آوردهايد چيست؟ خودتان چنين تجربهاي داشتيد؟
حقه بازيهاي ايتالياييها مثل ما ايرانيها معروف است و در سينما هم به پلاني كه با دوربين خاموش و براي رفع تكليف گرفته ميشود ميگويند پلان ايتاليايي. خود من اين تجربه را داشتهام كه شخصي را آورده بودند كه خيلي دوست داشت بازي كند و از او پلان ايتاليايي گرفته شد تا دست به سرش كنند و اين خيلي براي من تلخ و ناراحت كننده بود و در ذهنم ماند.
نوشن اين داستانها چقدر به تجربههاي سينمايي شما مربوط است؟
مسلما خيلي زياد. بالاخره من سالها است كه داور فيلمها بودهام و حداقل بيست و چهار پنج فيلم سينمايي از روي آثارم گرفته شده. همين الان < شما كه غريبه نيستيد> را فارابي خريده و قرار است فيلم بشود. البته به نظرم خيلي كار مشكلي است و خيلي با آن موافق نيستم. چون آنقدر ماجرا در اين داستان وجود دارد كه آدم نميداند كه كدام را انتخاب كند و اين كار سختي است.
<شما كه غريبه نيستيد> را قرار است ادامه بدهيد؟ يعني زندگيتان را از مقطع ورود به تهران به بعد هم تعريف ميكنيد؟
نه. اين كار را نميكنم. آدمهايي كه از آن مقطع به بعد در زندگي من آمدهاند اكثرشان زنده هستند و به راحتي نميشود سراغ نوشتن آنها رفت. خيلي سخت است و صميميت داستان از بين خواهد رفت، چون بالاخره بايد مدام مواظب باشي. از طرفي در اكثر مواقع هم جلد دوم يا ادامه يك داستان موفق چندان موفق از آب درنيامده و من نميخواهم اين اتفاق براي من هم بيفتد. تازه اگر < شما كه غريبه نيستيد> جذابيتهايي دارد به خاطر زندگي بكر روستايي آن است وگرنه يك بچه شهرستاني كه به تهران ميآيد معمولا داستاني شبيه زندگي بقيه دارد. بيكاريها ، نداشتن جا و مكان ، گرسنگيها و خلاصه همه اينها تكراري است. علاوه بر اين به نظر من چيزي كه نيمهكاره رها شود ماندنيتر است. مثلا شما < باغ شازده كرمان> را كه ببينيد يك ديوار نيمهكاره در آن هست و پشت آن قصهاي است با اين مضمون كه شازدهاي كه دستور ساختن باغ را داده بود وسط كار ميميرد. كارگران هم كه خيلي تحت ظلم و فشار شازده بودهاند از خوشحالي كار را نيمهكاره رها ميكنند و ميروند. خب اگر اين ديوار تكميل شده بود ما الان اين قصه را نداشتيم. اگر داستان من هم تمام شده بود روزي ده نفر از من نميپرسيدند كه بالاخره نميخواهي ادامه اين داستان را بنويسي؟
آقاي كرماني چرا زنهاي داستانهاي شما هميشه سنتي هستند؟
خب بالاخره من هميشه زنهاي سنتي را ديدهام. خودم هم سنتي هستم بالاخره...نميدانم. نميتوانم توضيح بدهم. زنان و دختران را اين طوري ميبينم. مثلا من اصلا نميتوانم درباره زني بنويسم كه جراحي زيبايي ميكند. نميتوانم. با زندگي اينها آشنا نيستم. نميشناسمشان. من هنوز كه هنوز است بعد از 46 سال زندگي در تهران نگاهم نگاه ساده يك روستايي به جهان است. خب من اين هستم ديگر...
بله، اين را قبول دارم اما شما با همين ويژگيها كه اتفاقا منحصر به فرد هم هست در داستانهايتان بالاخره مرد دكتر داريد ، مرد مهندس داريد ، مرد بيكار داريد و به هر حال همه جور مرد داريد اما چرا همه جور زن نداريد؟
دارم اما خيلي متنوع نيستند. من اين زنهاي سنتي را بيشتر دوست دارم. آنها را ميشناسم. در بينشان زندگي كردهام. من 16 -15 سال در خانههايي مثل خانه <مهمان مامان> زندگي كردهام و از نزديك شاهد زندگي و دعواها و شاديها و مسائل آنها بودهام. در اين خانهها زنهايي بودند كه خواستگاري ميرفتند، پشت هم حرف ميزدند، بچهداري ميكردند، رختخواب پيچ داشتند و هر روز غروب دستي به صورتشان ميكشيدند و منتظر شوهرشان ميماندند. شوهر هم كه ميآمد بعد از نيم ساعت ممكن بود صداي جيغ زن بلند شود. دعوا بشود و خلاصه از اين حرفها. خب من هم اين طور ميبينم ديگر... شايد همچون من هيچ وقت مادرم را نديدهام او را در اين زنها جستوجو ميكنم و فكر ميكنم اگر هم بود شكل يكي از همين زنهاي روستا بود. براي همين هم من مادرم را در تك تك اين زنها جستوجو ميكنم...حالا اين دقت شما شايد سابقهاش از نوشتن در مجله <زنان> ميآيد؟ (ميخندد.)
شايد، اما به هر حال پرداخت غيركليشهاي زنان در داستانها نكته جالب و مهمي است و براي همين از نويسندهاي كه كارهايش را دوست دارم و دنبال ميكنم ميخواهم كه با من پيش بيايد و آدمهاي روزگار من را هم بشناسد، چون خودش هم به هر حال دارد با آنها زندگي ميكند...
من حكايت همان دوربين هستم كه تا يك حدي ميبيند و بقيهاش را هم بايد بگذاريد به عهده نويسنده هايي كه آن آدمها را ميشناسند. من نميتوانم.
خب من ميدانم كه در اطراف شما زناني هستند كه مينويسند يا دغدغه نوشتن دارند اما شما چرا در هيچ يك از داستانهايتان مثلا يك زن نويسنده نداريد؟
نميدانم. نميتوانم آنهايي كه شما ميگوييد را بسازم. نميتوانم. اعتراف ميكنم كه از اين كار ناتوانم شايد به اين دليل كه هنوز در پوستهاي از كودكي و سنتهاي قديمي و روستايي ماندهام
الان مشغول كاري هستيد ؟ كتاب تازه ديگري قرار نيست به بازار بدهيد؟
نه. فقط خدا خدا ميكنم و از خدا ميخواهم كه يك جوري ديگر به من توفيق ندهد كه بنويسم. البته سالم باشم و ننويسيم. من معتقدم هر كسي در هر رشتهاي و در هر كاري يك دوره طلايي دارد. مثل ورزشكاران. بوكسورها مثلا يك روز دستكششان را آويزان ميكنند و از بوكس خداحافظي ميكنند. يا فوتباليستها يك روز بالاخره بازي خداحافظي ميگذارند. من فكر ميكنم كه نويسنده و شاعر هم يك جايي بايد بالاخره خداحافظي كند تا مجبور به تكرار خودش نشود.
من البته خيلي با اين نظر شما موافق نيستم. چون ورزشكار ابزارش جسم است و جسم هم بالاخره عمري دارد و سرانجام فرسوده ميشود اما ابزار كار نويسنده حس و فكر است كه اتفاقا با گذر زمان پختهتر هم ميشود.
بله، اينها هست اما نكتهاي كه شما شايد به دليل جوان بودن توجهي به آن نميكنيد اين است كه ابزار نويسنده هم فرسوده ميشود. حس هم كند ميشود. همان طور كه ما دچار پيرچشمي يا ريزش مو و ريختن دندانها ميشويم حسمان هم كند ميشود. وقتي كه پا به سن گذاشتيد ميبينيد آنقدر همه چيز تكراري و گفته شده است كه ديگر هيچ چيزي براي شما عجيب و غريب يا فوقالعاده نخواهد بود. به قول سليمان نبي زير اين آسمان كبود ديگر هيچ چيز تازه نيست. جوان كه هستيم ميخواهيم دنيا را عوض كنيم و پير كه ميشويم دنيا ما را عوض كرده است. ديگرچيزي نيست كه تو را تكان بدهد. تازه تخيل و حافظه هم كم كم كند ميشود. بالاخره بعد از يك عمر نوشتن آدم ته ميكشد. ديگر چه چيز براي گفتن دارد؟ بنابراين به نظر من ديگر بس است. اگر قرار باشد كه من كاري كرده باشم بايد تا به حال آن را انجام داده باشم. ديگر وقت بازي خداحافظي است. البته شايد هم دوباره روزي سوژهاي به سراغم بيايد كه خواب و خوراك را از من بگيرد تا بنويسمش.
دوران طلايي شما چه دورهاي است؟ اصلا شما نويسنده كدام نسل هستيد؟ من خودم بچه بودم و كارهاي شما را ميخواندم و هنوز هم ميخوانم.
اين را ديگران بايد بگويند اما خودم ميبينم كه سه نسل را دارم. خيليها به من ميگويند كه هم خودشان كتابهاي من را ميخوانند و هم بچهها و هم نوههاشان. شايد هم به اين دليل است كه هيچ وقت ايدئولوژيك ننوشتهام. از چپ تند خواننده دارم تا مذهبي تند و از هر دو طرف جايزه دارم. تمام اقليتهاي مذهبي تقريبا به من جايزه دادهاند و من اصلا كاري ندارم كه اينها كي هستند. با هيچ كدام نه دشمني دارم و نه دوستي. من كار خودم را ميكنم. براي كسي يا گروه خاصي نمينويسم.
شايد هم براي همين شما را نويسندهاي بيخطر ميدانند!
(ميخندد) بله ديگر. به من ميگويند كارهايت مثل داروهاي گياهي است، خيلي ضرري ندارد اما ممكن است هيچ فايدهاي هم براي كسي نداشته باشد! خدابيامرز فريدون مشيري يك بار از من پرسيد كه چرا همه جا فقط من و تو را دعوت ميكنند؟ گفتم براي اينكه ما مثل خاكشير يخمال ميمانيم. هيچ خطري براي هيچ كس نداريم، چه حزب اللهي، چه چپ و چه راست. حالا ممكن است دوستمان نداشته باشند اما خيلي هم پاپيچ ما نميشوند. براي همين دردسر درست نميشود و كسي نميپرسد كه اينها را چرا دعوت كردهايد؟
انتهاي خبر // روزنا - وب سایت اطلاع رسانی اعتماد ملی//www.roozna.com