دوشنبه ۷ فروردین ۱۳۸۵، ۵:۲۵ ق.ظ
هیچ نمی دهند
شعرهایم
وقتی که می آیند
شعرهایم
بهار ِ عزیز!
بهار ِ دوست داشتنی!
هنگام که کودکی با "وزنه" اش در مولوی
روی سرمای سبز ِ زمین
چیزی فریاد می زند که ما نمی فهمیم
می بینیم ...
می آیی بیا
اما
هر بار که می گوید
آقای پلیس!
بیست شده ام بیست!
تلخ می شود لبخند ِ دنیا بر لبانم
در ناموزونی ِ هزار ناموزون
وزن می کنم بی وزنی ها را
به شمار نمی آیم
نمی آید
هیچ...
نه من
نه شعرم
نه کودکی که ...
آقای نوروز!
بانوی بهار!
وقتی که می آیی !...
مزدک پنجه ای