گفت وگو با آليس مونرو با ترجمه ی مژده دقیقی
آليس مونرو، نويسنده پرآوازه کانادايي، از معدود نويسندگان داستان کوتاه است که آثارش علاوه بر منتقدان و خوانندگان جدي ادبيات، با استقبال عمومي مواجه مي شود و مخاطب وسيعي دارد. او نويسنده شهرهاي کوچک و مناطق روستايي کاناداست. داستان هايش بيشتر درباره زندگي زنان است و در فضاي امن گذشته جريان دارد. مونرو با هر کتاب بيشتر به سوي کمال پيش مي رود. او را چخوف زمانه ما لقب داده اند و تاثيرگذاري داستان هاي کوتاهش را با رمان برابر دانسته اند. اين نويسنده 76 ساله کانادايي در يکي دو دهه اخير بسيار فعال بوده و تقريباً هر چهار سال يک بار مجموعه يي از داستان هايش را منتشر کرده است. اولين کتابش رقص سايه هاي شاد (1968) نام داشت. پس از آن مجموعه هاي زندگي زنان و دختران، چيزي که مي خواستم به تو بگويم و خيال مي کني کي هستي؟ را به ترتيب در سال هاي 1971 ، 1974 و 1978 منتشر کرد. از آثار اخيرش مي توان به مجموعه داستان هاي رازهاي آشکار، عشق يک زن خوب و فرار اشاره کرد. آخرين کتابي که از او منتشر شده مجموعه يي است با عنوان چشم انداز کسل راک (2006) که در آن زندگي چند نسل از خانواده پدري خود را دنبال مي کند. مونرو در طول زندگي حرفه يي خود جوايز ادبي متعددي به دست آورده است، از جمله جايزه ا. هنري، جايزه مجمع ملي منتقدان کتاب امريکا، دو جايزه گيلر و سه جايزه فرماندار کل کانادا که مهم ترين جايزه ادبي اين کشور است.
روزنامه اعتماد ۳-آبان ۸۶ ویژه ی رویداد
---
-چه چيزي شما را بيشتر به سمت داستان کوتاه جلب مي کند، و نه رمان؟ فکر مي کنيد در اين قالب کوتاه تر چه کار مي توانيد بکنيد که در رمان احتمالاً امکانش وجود ندارد؟
ظاهراً داستان هايي که من مي نويسم قواعد قالب داستان کوتاه را نقض مي کنند و تابع قوانين شکل گيري رمان هم نيستند. من به يک فرم خاص فکر نمي کنم، بيشتر به داستان فکر مي کنم، بگذاريد بگوييم به يک داستان بزرگ. مي خواهم چه کار کنم؟ مي خواهم داستاني تعريف کنم، به سبک قديم- ماجرايي که براي کسي اتفاق مي افتد- ولي مي خواهم اين «ماجرايي که اتفاق مي افتد» با مقدار قابل توجهي وقفه، بازگشت به عقب، و شگفتي روايت شود. مي خواهم خواننده احساس کند که چيزي در اين داستان حيرت انگيز است نه «ماجرايي که اتفاق مي افتد»، بلکه سبک و سياقي که همه چيز اتفاق مي افتد. اين داستان هاي کوتاه بلند منظور مرا به بهترين وجه تامين مي کند.
-ايده يک داستان يا يک شخصيت به خصوص را از کجا مي آوريد؟
گاهي شروع يک داستان را از يک خاطره يا يک حکايت مي گيرم، ولي اين شروع در داستان نهايي گم مي شود و معمولاً قابل تشخيص نيست. فرض کنيد - در خاطره شما- زن جواني هست که با لباسي بيش از حد برازنده از قطار پياده مي شود، طوري که خانواده اش به خاطر اين موضوع او را شماتت مي کنند (اتفاقي که يک بار براي خودم افتاد) و در داستان به نحوي تبديل مي شود به زني که دوران نقاهت بعد از يک بحران رواني را مي گذراند و شوهر و مادرشوهرش و پرستار مادرشوهرش که شوهرش هنوز نمي داند عاشق اوست، به استقبالش آمده اند. چطور چنين چيزي اتفاق افتاد؟ نمي دانم.
-موقع نوشتن چه عادت هايي داريد؟ از کامپيوتر استفاده مي کنيد؟ هر روز مي نويسيد؟ صبح يا شب؟ چقدر طول مي کشد تا داستاني کامل شود؟
يک سال است که از کامپيوتر استفاده مي کنم- من خيلي دير از همه مواهب تکنولوژي استفاده مي کنم و هنوز هم مايکروفر ندارم- ولي قبل از آنکه سراغ صفحه کليد بروم، با دست يکي دو پيش نويس مي نويسم. امکانش هست که داستاني در عرض دو ماه، از اول تا آخر، نوشته و آماده شود، ولي چنين چيزي به ندرت اتفاق مي افتد. احتمالش بيشتر است که شش تا هشت ماه طول بکشد، با تغييرات فراوان، چند بار بيراهه رفتن، کلي اين در و آن در زدن، و مقداري دلسردي. هر روز مي نويسم، مگر آنکه ممکن نباشد، و به محض آنکه بيدار مي شوم و قهوه را دم مي کنم، مشغول نوشتن مي شوم و سعي مي کنم قبل از آنکه زندگي واقعي مرا به دنبال خود بکشاند، دو سه ساعت بنويسم.
-چه توصيه يي براي نويسنده هاي جوان داريد؟
نمي شود به نويسنده هاي جوان توصيه يي کرد چون خيلي با هم فرق دارند. مي توانيد بگوييد «بخوان»، ولي ممکن است نويسنده يي بيش از حد بخواند و ديگر نتواند بنويسد. يا بگوييد «نخوان، فکر نکن، فقط بنويس»، و نتيجه اش مي تواند کوهي از مزخرفات باشد. اگر قرار است نويسنده شويد، احتمالاً کلي راه اشتباهي مي رويد و بعد يک روز بالاخره همان چيزي را مي نويسيد که بايد بنويسيد. آن وقت کارتان روز به روز بهتر و بهتر مي شود فقط به اين دليل که شما مي خواهيد بهتر باشد، و حتي وقتي پير مي شويد و با خودتان مي گوييد «مردم حتماً کار ديگري هم مي کنند»، نمي توانيد نوشتن را به کلي کنار بگذاريد.
-کدام نويسنده ها بيشتر روي شما تاثير گذاشته اند و دوست داريد آثار چه کساني را بخوانيد؟
وقتي جوان بودم، يودورا وًلتي، کارسن مک کالرز، کاترين آن پورتر، فلانري اوکانر، و جيمز اîگي. بعد آپدايک، چيور، جويس کîرول اوتس، پيتر تيلر، و مخصوصاً ويليام مîکسوًل. همين طور ويليام ترًوًر، اًدنا اوبراين، و ريچارد فورد. فکر مي کنم اينها نويسنده هايي هستند که روي من تاثير گذاشتند. ده ها نويسنده ديگر هم هستند که فقط دوست دارم آثارشان را بخوانم. آخرين کشف من يک نويسنده هلندي است به اسم سيس نوتبوم. من از دادن اين جور فهرست ها متنفرم چون خيلي زود مي فهمم که نويسنده بي نظيري را جا انداخته ام و حسابي ناراحت مي شوم. براي همين فقط درباره آنهايي صحبت مي کنم که روي من تاثير گذاشته اند، نه همه نويسنده هايي که از خواندن آثارشان لذت برده ام.
-سينتيا اوزيک شما را «چخوف زمانه ما» خوانده است. در مورد اين مقايسه چه احساسي داريد؟
من اخيراً بيشتر داستان هاي چخوف را دوباره خواندم و خيلي احساس حقارت کردم. حتي ادعا نمي کنم تحت تاثير چخوف هستم چون او روي همه ما تاثير گذاشته است. آثار او، مثل شکسپير، بسيار روشنگر و در نهايت کمال است - نه از مبارزه در آنها خبري هست نه از مسائل شخصي. خب معلوم است، مگر مي شود دوست نداشته باشم اين طور بنويسم،
-خيلي از منتقدها به اين دليل شما را تحسين کرده اند که مي توانيد کل يک زندگي را در يک صفحه خلق کنيد. چطور موفق مي شويد چنين کار بزرگي انجام بدهيد؟
من هميشه بايد شخصيت هايم را عميقاً بشناسم- بدانم چه انتخاب مي کنند، در مدرسه چه جوري بوده اند، و غيره و غيره ... و مي دانم قبل و بعد از اين قسمت از زندگي شان که من به آن مي پردازم، چه اتفاقي مي افتد. نمي توانم آنها را صرفاً در حال حاضر در چارچوب تنش اين لحظه، در نظر بگيرم. فکر مي کنم براي همين مي خواهم تا آنجا که مي توانم تصوير کامل تري از آنها ارائه بدهم.
-بيشتر داستان هاي شما از زادگاه تان- انتاريو- زياد دور نشده اند. چه چيزي باعث مي شود محل زندگي شما چنين زمينه پرباري براي اين همه داستان متفاوت باشد؟
درست است که من در انتاريو زندگي مي کنم، ولي به هيچ وجه خودم را راوي مناطق روستايي اين ايالت نمي دانم. فکر مي کنم زندگي در اينجا شايد اين امتياز را داشته باشد که آدم هاي متفاوت بيشتري را مي شناسي تا در يک جامعه بزرگ تر (که غالباً در «طبقه» مالي يا تحصيلي يا حرفه يي خودت محبوس هستي). احتمالاً اين فضاي فيزيکي از هر فضاي ديگري برايم «واقعي»تر است. من عاشق اين چشم انداز هستم، نه به خاطر مناظرش بلکه از اين نظر که آن را عميقاً مي شناسم. آب و هوا، دهکده ها و شهرهايش را هم مي شناسم، نه از جنبه هاي زيبا و دل انگيزشان، بلکه از همه جوانب. ولي آداب و رسوم و محيط هر چه باشد، تجربه انساني به نظر من تفاوتي ندارد، مگر خيلي جزئي.
-در بسياري از داستان هاي شما خاطره نقش مهمي دارد. چه چيزي باعث مي شود قدرت خاطره و تاثير آن در زندگي ما تا اين حد شما را جلب کند؟
ما از طريق خاطره مدام داستان هايمان را براي خودمان- و روايت کمابيش متفاوتي از آنها را براي ديگران- تعريف مي کنيم. به ندرت مي توانيم بدون داستان قدرتمندي که در حال شکل گرفتن است زندگي کنيم. و در پس همه اين داستان هاي ويرايش شده، سرشار از خلاقيت، خودمدارانه يا سرگرم کننده، به تصور ما موجوديتي عظيم و مهم و هولناک و رازآلود به نام حقيقت وجود دارد که قرار است داستان هاي داستاني ما به آن ناخنک بزنند و تکه هايي از آن را بردارند. کدام حرفه در زندگي مي تواند از اين جالب تر باشد؟ فکر مي کنم يکي از راه هاي انجام اين کار توجه به نقشي است که خاطره (با ترفندهاي متفاوت در مراحل مختلف زندگي) ايفا مي کند و در نظر گرفتن اينکه خاطره هاي مختلف آدم ها به يک تجربه واحد (مشترک) مي پردازد. هر قدر اين تفاوت ها آرامش ما را بيشتر بر هم بزنند، نويسنده درون من بيشتر و به طرز غريبي به وجد مي آيد.
-بين داستان هايتان يک يا چند داستان بخصوص هست که برايتان خيلي عزيز باشد؟
هميشه داستاني را که مشغول نوشتنش هستم بيشتر از همه دوست دارم، و بعد از آن داستان هايي را که تازه منتشر کرده ام. در کتاب جديدم به داستان هاي «دروگر را نجات بده» و «خواب مادرم» خيلي علاقه دارم. بين داستان هاي قديمي تر «پيشروي عشق» و «شام روز کارگر» و «از خود بي خود» را خيلي دوست دارم. و در واقع خيلي هاي ديگر را.