بهانهاي براي آخرين لبخندهاي تيرداد؛
همچنانكه ندانستي/ هيچگاه/ كه شانههام چرا خميده و/ استخوانهام چرا در فريادند/ نخواهي دانست كدام آرزو دفن است پاي اين تپه/ تپهها را سراسر برف پوشانده است/ درختان را / گنجشكان را/ شعله هذياني غروب در پنجرهها را/ خون ريخته در خاطرم را نميتواند نه./ و پاي تپهاي كه نخواهي دانست كجاست/ كنار آن تپهها/ و يا- كنار اين كلمات/- آرزويي پلك فروبست:/ از گلوي بريدهاش/ رد خون/ هنوز بر برفهاست.>
درست شبيه دلفينهايي كه در كناره خليجفارس خودشان را به ساحل رساندند و زندگي را بدرودي غمانگيز گفتند تيرداد نصري نيز 7 سال پيش از كنارههاي آبيرنگ خزر فاصله گرفت و به پيادهروهاي لندن رسيد و بعد با زندگي براي هميشه خداحافظي كرد.
مرگ غريبانه تيرداد با همه رنجهايي كه در طول سالهاي گذشته بر شانههايش سنگيني ميكرد بسياري از علاقهمندانش را در حيرت فرو برد.
متاسفانه مرگ تيرداد در لابهلاي خبرهاي پرسروصداي روزمره گم شد و اين نكته را به اثبات رساند كه ما جماعتي بسيار كمحافظهايم، چرا كه اگر غير از اين بود هيچوقت تا اين اندازه ساده از برابر مرگ كسي مثل نصري نميگذشتيم.
آنهايي كه تيرداد را از گذشتههاي دور ميشناسند خوب يادشان ميآيد كه او يكي از شاعران و منتقدان حرفهاي ايران بود كه در شكلگيري شعر معاصر بهويژه شعر دهه هفتاد و نقد آثار شاعران جوان در مطبوعات بهويژه در صفحه <بشنو از ني> روزنامه اطلاعات نقش غيرقابل انكاري ايفا كرد.
ذهن منسجم و آكادميك نصري از او منتقدي ساخته بود كه بتواند ساعتها در گوشهاي بنشيند و تنها يك شعر را كالبدشكافي كند. كاري كه بسياري از منتقدان از عهدهاش برنميآيند.
<تقويم من فقط دو رنگ دارد/ يكي سوگ- يكي جشن/ در طول سيصدوشصت و چهار روز/ مدام نزد خدايان رفتهام و بازگشتهام/ و تنها امروز تنها يك امروز/ فرشته قهرآلود نزد من آمد/ نزد خدايان رفتهام و پرسيدهام - مدام پرسيدهام/ من از چه ساخته شدهام؟ / درهاي كنده شده و آه مادران/ ويرانم كردهاند...! و آن فرشته قهرآلود/ امروز آمد و چيزي گفت/ تقويم سال بعد فقط يك رنگ دارد/ رنگ لبه تيز لبه شمشير.>
مرگ و زندگي دغدغه هميشگي كسي بود كه شخصيت منحصربهفردش هميشه سبب ميشد تا عدهاي از جوانان پرشوق و شور دورش جمع باشند و او مشتاقانه برايشان از شعر حرف بزند؛ جوانهايي كه بعضيهايشان اكنون در ادبيات ما اسم و رسمي پيدا كردهاند. البته همين حضور جدي تيرداد در عرصه نقد شعر جوان همشهريهايش باعث شد كه پس از انقلاب خيليها از او بهعنوان پدر شعر مازندران يادكنند كه بيترديد شاگردانش كه هنوز مرگ پرنده سرگردان پيادهروهاي لندن را باور نميكنند ميتوانند گواهي بدهند كه نصري چقدر در رشد و بالندگي آنها نقش داشته است.
آثارش برشهايي از واقعيتهاي جهاني است كه در آن نفس ميكشيد؛ جهاني پر از جادههاي پيچدرپيچ و همواره كه گاه به سرزمينهايي سرسبز و بكر ميرسيد و گاه از بيراهههايي سر در ميآورد كه تنها چشم گرگهاي گرسنه روشناييبخش دوردستها بود. شعر تيرداد شعري محض است و از همينرو مخاطباني را ميطلبد كه با تجهيزات كامل و پيشرفته با متن برخوردكنند. او بسيار پيشتر از آنكه شعر ايران در فضاي تئوريزدگيهاي آن دوره قرار بگيرد سعي ميكرد متفاوت نويسي را در گوشهاي از سرزمين پرآب و علف تنكابن آغاز كند و همواره ميخواست تلفيقي از مدرنيته و هويت ايراني را در شعرهايش به اجرا دربياورد و از همينرو بود كه در همان سالها نوشت:
<پس از بارانهاي بسيار/ بارانهاي بسيار/ بارانهاي بسيار/ قطار ايستاد/ گفتيم...< / ايستگاه آخرمان اين بود/> در زير آسماني خاكستر/ از قطار/ پياده شديم/ اما دوباره قطاري/ از دور ميآيد/ ما سري چرخانيم و به آخر اين ريل مينگريم:( /.../براي ما دست تكان ميدهند/ در مارپيچ كوههاي مهآلود- مادران كوهستان/ درخور آفتاب- دختران پسته و چاي/ در همهمه پنبهزارها- پسران بلوغ / براي ما دست تكان ميدهد كوير/) ما پياده شديم/ اين قطار اما/ همچنان/ ميبرد ما را/ با خود.>
خبر مرگ تيرداد دهان به دهان ميچرخد. روزنامهها در برابر مرگ او سكوت كردهاند. خبرگزاريها سكوت كردهاند. كم حافظگي اجازه نميدهد به گذشته فكر كنيم. فقط اين را ميدانيم كه مرگ در يكي از پيادهروهاي لندن يقهاش را گرفت و او بيهيچ مقاومتي دستهايش را بالا برد به همين راحتي. چيز ديگري نميدانيم. حتي نميدانيم چه بلايي بر سرجنازه او آمده است. هيچ كاري از ما ساخته نيست فقط ميتوانيم به ديوارها خيره شويم و دنيا را مثل بادامي تلخ كه در دهان انداختهايم به بيرون پرت كنيم. فقط ميتوانيم آرام گريه كنيم و به ياد بياوريم كه او ميدانست ميميرد. همه چيز را ميدانست و به همين خاطر بودكه نوشت،
... در كوچه پسكوچههاي مه گرفته (فورست گيت) لندن، جسد شاعري روي زمين است. پليسها دور تادورش جمعند.