شناخت نامه ی اکبر رادی به زبان خود
« من سومين فرزند از يک خانواده متوسط بازاري هستم، که جمعا" دو خواهر و چهار برادر مي شديم. پدرم در رشت قناد بود و در جنگ جهاني دوم يک کارخانه کوچک قندريزي داشت که قند بخشي از شهر را با همين کارخانه تامين مي کرد و روي هم دستش به دهانش مي رسيد و سفره اش گشاد بود و اين هم شايد از کرامات جنگ بود که مقارن با کودکي من است و ما اگر چه به يک معني از جغرافياي جنگ بيرون بوديم، ولي به هر تدبير از تلاطم هاي اقتصادي آن بي نصيب نبوديم که امواج بلندش به مرزهاي شمالي ايران مي کوبيد و رسوبات مخرب خود را روي آن سامان به جا مي گذاشت: جيره بندي ارزاق، شناور شدن قيمت ها، صف ها و کوپنهاي نان و نفت و کاغذ و رواج صفحات حلبي که شاگردان مدرسه مشق هاي خود را روي آنها مي نوشتند و پاک مي کردند و از نو… با وجود همچه خنس هايي، و عدل آن زمان که بمب افکن هاي اشتوکاي آلماني بر فراز شهرها يله مي شدند و در مسافتي بسيار دور ساختمان هاي عظيم الجته در انفجاري از خاک و دود فرو مي نشستند، زماني که تکه هاي اجساد زير هرم خورشيد به سرعت تجزيه، و طعمه لذيذ حشرات گرسنه مي شدند، دوره اي که زنان و کودکان برهنه در "راه آسمان" به حمام مي رفتند، دوره خطابه هاي آتشين و کوره ها و چه، درست آن زمان دوران کودکي من در محله "پيرسرا"ي رشت در يک رفاه و امنيت نسبي گذشت و گر چه گناه اين همزماني ناخواسته گردن من نيست، اما عذابي است که ثقل آن را هميشه روي گرده خود احساس مي کنم. آن روزها خانه ما پشت مسجد" ملاعلي محمد" بودف که با ديوارهاي مهربان و مرموزش مرا از مصائب دنيا محفوظ مي داشت. هنوز اتاق هاي متعدد با سقفهاي چوبي آبي رنگ خانه را به ياد مي آورم. آن طنيي شيشه بند طبقه دوم با فرشهاي جفتي کاشان و پرده هاي گل بهي، باغچه هاي پرگل و گياه و درختان بادرنگ و شمشاد و آن خوشه هاي طلايي نارنج، مه زلال سپيده دم با بوي مرطوب ياس، سنگ بستهاي باران خورده اي که آنقدر نظيف بود که مي توانستي پابرهنه روي قلوه هاي آن راه بروي و خنگي و تميزي سنگ را بر پوست پاهاي پنج ساله ات حس کني، برگهاي چسب روي ديوارها و سفالهاي خزه بسته اي که جرگه گنجشکهاي شاد در پوشش نمناک آنها جستن و جيک جيک مي کردند، آبنماي سبزفام پوشيده از نيلوفر آبي و ماهي هاي سرخ تنبل فربه و آن قورباغه هاي کوچک چمني، سرود کشدار و يک تيغ زنجره ها که خواب قيلوله بعدازظهر تابستان اهل خانه را سنگين و دلچسب مي کرد و گربه هاي با وقار پلنگي که زير دست و ا ول بودند يا به تکدي و طمعي دور آبنما مي پلکيدند، و بالاخره آدختر و عذرا و حسين که مامور خدمات داخلي و خارجي خانه بودند و هر يک به انجام وظيفه اي طول و عرض اتاقها را مي رفتند و مي آمدند. بيرون خانه دنياي ديگري بود که من به تدريج با آن مانوس مي شدم: اول پاييز گيله مردها با اسبهاي سفيد و ابلق مي آمدند و پشت خانه نگه مي داشتند و بارهاي خود را که لنگه هاي صد کيلويي برنج بود، در صندوق بزرگ انبار خالي مي کردند و مي رفتند. خانه ما در انتهاي يک کوچه پيچ در پيچ سنگفرش بود که زير نم ريزه هاي باران عصر بهار غرق در اسانس شکوفه نارنج مي شد.در همين کوچه بود که با برادرم، علي و بچه هاي کوچه ماچولس و گردو بازي و ارمني گوش مي کرديم و در برف هاي مايه دار زمستان(که گاهي به ارتفاع سفال هاي کوچه مي رسيد.)آدمک هاي برفي بي قواره اي به طور مسابقه در قشنگي مي ساختيم ويا در بادهاي گرم پاييزي با شلاقي از قيطان گردالو مي چرخانديم. آن درخت بارنگ يادم هست، قامفت هاي زنجبيلي و قليان بلوري که افتاد و تابستان به ملاخانه مي رفتيم که در بن بست کوچه بود و آدختر توي قاب در سرک مي کشيد و رفتن ما را از دور نظاره مي کرد. ملاجان زن عاقله اي بود و موهاي دو رنگ و سبيل داشت و ما براي او برنج پاک مي کرديم و قرآن را با ترتيل مي خوانديم، بي آنکه معناي آن را بدانيم. آه، آن بوي رنگين پياز و نعناع و سيرداغ روي کشک! و مادرم، آن قامت جميل، چه احتشامي داشت وقتي که در ميان خدمه خانه ايستاده بود و آش را در ديگ بزرگ هياتي چمچمه مي زد و مي گفت دور ديگ گلاب بپاشند و خلوت کنند، که اگر حضرت فاطمه نيمه شب بيايد و روي آش پنجه بگذارد، نذر او از عبادت ثقلين هم بالاتر است و صبح کاسه هاي گل سرخي آش بود که در خانه هاي کوچه تقسيم مي شد و ما تماشا مي کرديم شبهاي رمضان رشته خوشکارهاي برشته آغشته به شيره معطر را، که مادرم دانه دانه در سيني براق ورشو مي چيد و با سليقه روي آن حوله پاکيزه مي کشيد و آن وقت آدختر چادر به دندان سيني حوله پوش را با چه طمانينه اي روي دو دست مي گرفت، سلانه سلانه از مقابل چشمهاي کنکاو کاسبکاران و اهل محل عبور مي داد و به مسجد" ملاعلي محمد" مي برد( و من با پيژامه کوتاه ميلدار و کتله به دنبالش) تا مشته پاچ آقاي خادم که بي شباهتي هم به نيماي ما نبود، رشته خوشکارهاي معطر را بين مردان نشسته پاي وعظ دوره بگرداند. و بعد درشکه هاي دو اسبه مي آمدند با کروکهايي که در باران کشيده مي شد. درشکه چي ها از دم کلاه کاسکت مي گذاشتند و آداب دان و مرتب بودند و من اشتياق شيريني داشتم که بر دست درشکه چي بنشينم، افسار آن اسبهاي جوان را بگيرم و در شب سنگين و مه روي سنگفرش خيس درشکه برانم و اين موقعي بود که منزل بستگان يا به سينماي "شرق" مي رفتيم که زير عمارت بلديه بود و فيلم هاي روسي به زبان اصلي مي داد:"اسب کوهان دار"،" ماهي اسرارآميز "،"گل سنگي"، افسانه هاي خيالي و رنگي که در زواياي ذهن حساس کودک شش ساله اي چون من طوفاني از گلهاي اقاقيا و تخيل آبي رنگ بود. بزرگتر که مي شدم، دايره معلومات من از محيط وسيع تر و واقعي تر و قوه خيال من خلاق تر مي شد. پسرکي شده بودم ظريف و سالم و بشاش و کمکي هم از شما چه پنهان تخس! و حالا ديگر با علي دبستان عنصري مي رفتيم و کت و شلوار شاپوري متحدالشکل مي پوشيديم و کاسکت مي گذاشتيم. گفتم: قانفت! برگشت و با خنده،نگاه ملوسي کرد و پنجره اي که در نبش کوچه ما خالي مانده بود و صداي باراني زني که با اسانس شکوفه نارنج توي کوچه مه گرفته مي غلتيد. قمر بود يا روح انگيز؟ که پاي تيرچوبي برق ايستادم و احساس کردم در آهنگ و باران و مه و نبش کوچه خلوت آهسته نمو مي کنم و هم در اين دوره بود که پا از کوچه بيرون مي گذاشتيم و کاسبهاي محله را نم نمک مي شناختيم که هر يک موافق احوالشان لقب يا صفتي يدک داشتند"احمد سيگاري، پخدوز، شنگول، شله معين و چه. به تقليد سريال سينمايي "خنجر مقدس" آرتيست بازي و بزن بزن مي کرديم، ( با هفت تير و خنجر چوبي که کاردستي خودمان بود.)يا بيرون شهر، باغ "محتشم " مي رفتيم تا با سنگ انداز، سار و گنجشک و کاکايي شکار کنيم و در ماه توت دسته جمعي به "هفت باغ" ريسه مي شديم که فضاي وهم انگيزي داشت و مي گفتند پشت هر درختش جني با لباس سفيد توي مه ايستاده است. اما باغ"سبزه ميدان" براي ما هميشه لطف ديگري داشت، که مرکز شهر بود و زير ميله هاي شرقي آن پيراهنهاي زنانه لهستاني حراج مي کردند، که رنگارنگ و تمام دست دوم بودند و ما در آن هفت و هشت سالگي نمي دانستيم حکمت شان چيست، فقط چند سالي بعد سکه افتاد و دانستيم که اينها پيراهن هايي بودند که صاحبانشان به "آشويتس" و "تربلينکا" و ديگر اردو گاههاي مرگ رفته مبدل به خاکستر شده بودند… از باغ "سبزه ميدان" تا ساعت بلديه خيابان شاه بود. آن روزها در نگاه سودايي من اين خيابان چقدر طولاني و آن باغ چه باشکوه و بزرگ مي نمود!آن باغ پرخاطره شب هاي تابستان تبديل به گاردن پارتي مي شد که در ضلع غربي آن موزيک مي نواختند، و زنان و کودکان در ميان درختان بلند کاج و فانوس هاي مهتابي گردش مي کردند، و ما در بوي ملايم ريگ هاي شسته و بنفشه وحشي پشت ميزهاي کوچک پاکيزه مي نشستيم و بستني ثعلبي با شربت توت فرنگي مي خورديم. ترنم شورانگيز آکاردئون از دور يادم هست، شعله هاي نقره اي ستارگان در مه نيلي شب، و خنده ملوس و هاله دو چشم سياه ابريشمين زنده آبي و بيرون که مي آمديم، چرخي در خيابان شاه مي زديم که شبها منظره بسيار بديعي داشت: کافه قنادي"نوشين" که قسمت کافه اش محفل مردان و زنان فرنگي مآب شهر بود، ميوه فروشي الله وردي با تابلوي زيباي حبيب محمدي(باغي و باغباني و گلابي تنومندي به کولش.) که ويترين خود را با برگ و ميوه هاي نوبرانه تزيين مي کرد و في الواقع بوتيک ميوه هاي فصل بود، سينما"ماياک" با فيلم هاي ماريا مونتز، هتل ساوي، قرائتخانه ملي، ميدان بلديه و عمارت هاي چند اشکوبه روسي و گلباغش و کمي پايين، تماشاخنه گيلان و "سالوس"مولير(تارتوف)، و دختران و پسران شيک پوش و آلامد که در پياده روي خيابان با تاني قدم مي زدند… خيابان شاه با اين منظره، مخصوصا" در صراحت رنگ هاي شب، حال و هواي غريبي داشت و به طرز رازگونه اي درون مرا سرشار از بداهت و آهنگ و تصوير مي کرد… بس کنم.»