ماجرای فرهنگ پادگانی و "عقرب" آبکنار
یاسر هر وقت مرا می بیند می گوید از خودت در وبلاگ بنویس. چرا خودت نمی نویسی . چرا شعر نمی گذاری؟ او راست می گوید باید این کار را انجام دهم. اما اگر نقد بگذاری باید هزار بار بگویی ببخشید اگر شعر بگذاری باید مواظب باشی که ... مهم این است که می خواهم دوباره در این وبلاگ بنویسم.
امروز «عقرب» اثر حسین مرتضائیان آبکنار را خریدم و 3 ساعته خواندم. روی هم رفته از آن دست کتاب های نبود که پس از خریدن و خواندنش پشیمان شوم. دوست داشتم در باره ی این کار چیزی بنویسم اما مدتی است دستم به نوشتن نیست، حتی شعر گفتن. امروز نقد خوبی در باره ی این کتاب به قلم خانم "الهه رهرونیا" در روزنامه ی اعتماد خواندم. البته اول کتاب را خواندم بعد نقدرا. نقدی بدون حب و بغضی بود.
نظر خودم در باره ی این اثر این است که نویسنده می توانست روی اتفاقات پنهانی که کمتر به تصویر کشیده شده مانور دهد. چون همیشه رسانه های تصویری در صدد هستند تا آدم هایی که به جنگ رفته اند را به شکلی فرشته نشان دهند. در حالی که همین آدم ها در حالی که فرشته هستند و با جانشان بازی می کنند درگیر ناهنجاری های رفتاری- اجتماعی نیز بوده و هستند. نکته ی جالب برای من به تصویر در آوردن لحظه ای بود که سربازها می خواستند با یک قمقمه ، قلقلی تریاک کشی بسازند . البته در این بین نویسنده با آوردن لهجه ای مختلف هر چند خواندن متن را برای مان مشکل کرده بود اما به هر شکل چند صدایی و حضور شخصیت هایی تنها به شکل صدایی که به گوش می آمد ، جذاب بود اما مقداری روند حرکتی را کند کرده بود یعنی از مسیر اصلی داستان خارج می شد.
در بخشی از داستان هنگامی که دژبان جلوی سرباز را می گیرد و برگه را پاره می کند و تقابل این دو برخورد سرباز و دژبان برای من که این تصویر را در زندگی واقعی خود به عینه دیده ام جذاب بود. مخصوصا جایی که سرباز به توالت می رود و نوشته های روی در و دیوار را می خواند.
این اتفاق برای من بارها پیش آمده بود. ارتشی ها به دستشویی چشمه می گویند. من در طول خدمت سعی می کردم هر شب چشمه های متفاوتی را تجربه کنم. با همه ی بوهای بدی که داشت اما در این چشمه ها ادبیات پادگانی نوشته شده بود و سانسوری نیز در کار نبود. گاهی فحش می دیدم ، گاهی نقاشی های مستحجن، گاه تکه شعری چون «غم هم اگر ترکم کند تنهای تنها می شوم»، «رفیق بی کلک مادر»و ....
اما در کل نویسنده بازگو کننده ی حوادث جنگی بود که بارها شاید در فیلم های حاتمی کیا، ملاقلی پور و ... دیده بودیم. از این نظر اتفاق تازه ای روی نداده بود.
مهمترین نکته ی مثبت اثر این بود که نویسنده صرفن دغدغه ی ارایه ی تکنیک نداشته بود.
البته حرف برای گفتن بسیار زیاد است و می شود بیش از این نیز نوشت اما برای نوشتن حداقل باید بیشتر این اثر را خواند، من امیدوارم از این نویسنده در آینده آثار بهتری را بخوانم.
تکلمه: نمی دانم چرا نمی توانم به انتخاب های جوایز ادبی خوش بین باشم و نمی توانم انتخاب های داوران این جشنواره را برای تمیز یک اثر خوب ادبی ملاک قرار دهم؟