مصاحبه با آلن رب گریه: من بالزاک را کشتم
"من در رشته ی بیولوژی و ریاضیات درس خواندم. سپس مدرسه ی ملّی کشاوزی را گذراندم و در این زمینه کار و در گینه و آنتیله تحقیقاتی کردم و جذب فعالیت های خودم شدم. امّا به قدری که برای داشتن یک وجهه ی قطعی و همین طور برای پیش بردن یک موجود فعال لازم بود. ولی پس از حدود ده سال همه چیز را رها کردم تا رمان هایی بنویسم که هیچ کس نمی خواست بپذیردشان."
آلن رب گریه با حالت کسی که دارد به زندگی چشمک می زند ، شیطنت آمیز پیش خود گمان می کند: " سرانجام من برنده شدم."... سردمدار رمان نو به راحتی در جهانی که با او کاملا ً بیگانه است ودر رستورانی با بویی خوش از غذاهای معطر برای ما از خودش می گوید. کمی بی دقت به نظر می رسد و بسیار مهربان، و با اشتها پیش غذای ماهی و گوشت کبابی می خورد و نوشیدنی های سفید و سرخی که هنوز گازدارند.
" ناشران، نخستین کار مرا رد کردند. " یک شاه کشی" که در سال 1953 نوشته بودمش. بعد LES EDITIONS DE MINUIT ، " پاک کن ها" را چاپ کرد. آنوقت ها منتقدان بسیار سخت گیر بودند. از نظراین قاضیان من نمی توانستم رمانی شاخص بنویسم. زیرا خط سیر بالزاک را پی نگرفته بودم. امّا رمان دیگرمن با عنوان VOYEUR درآمده بود ودیگر دیر شده بود. چون موقعیت من نسبت به قبل بدتر شده بود و من از نمونه های رمان نویسی قرن نوزده دورتر شده بودم. ولی اصلا ً نگران هیچ چیز نبودم و می دانستم که واقعگرایی قرن نوزدهمی مربوط به بالزاک یا دیکنز، هیچ تطبیقی با آنچه داشت اتفاق می افتاد نداشت و لازم بود ادبیات نیمه ی دوم قرن بیستم نوشته شود."
گفتنی در خصوص این مبحث زیاد است که دستورالعمل او برای شیوه ی روایت نو، که در مقالاتش با عنوان " راهی برای رمان آینده "نظریه پردازی شده اند، خیلی سر و صدا به پا کرد. به گونه ای که از نیمه ی دوم سال های دهه ی پنجاه میلادی او بدل به سردمدار مکتبی شد که متشکل بود از گروهی از نویسندگان که جزء سنت عظیم ادبی فرانسه و انگلیس شناخته نمی شدند و به ناگاه و در اثر همین نافرمانی ، موفقیتشان فرا رسید. بعد چه پیش آمد آقای رب گریه؟
" یکدفعه من شدم مسوول ویراستاری و مشاور فرهنگی نشر MINUIT . یک انتشاراتی کوچک که در آن نگره های من درباره ی رمان به خوبی مورد پذیرش واقع شده بودند. بدین ترتیب من توانستم تعداد قابل توجهی از نویسندگان هم نسل خودم و حتا مسن ترها را یکپارچه کنم. " کلود سیمون" و" مارگریت دوراس" دو سالی از من مسن تر بودند. " ناتالی ساروت" جای مادر من بود. این نویسندگان قبلا ً هم آثارشان را چاپ کرده بودند امّا در موردشان کمتر از آنچه باید صحبت شده بود. امّا وقتی همگی شروع کردند به انتشار آثارشان در یک انتشاراتی خاص با طرح جلد یکسان سفید- آبی رنگ، منتقدان دچار نگرانی شدند. ما انقلابی نبودیم. بلکه گروهی بودیم و با دید تروریست هایی که می خواهند مسوولیت انفجار آکادمی فرانسه را به عهده بگیرند به خودمان می نگریستیم. نخستین مقالاتی که درباره ی ما منتشر شدند تلخ و منفی بودند. امّا یک تاثیر مثبت داشتند و آن خوشامدگویی به سطح انتشاراتی آثار ما بود. به گونه ای که ما را به سرعت مشهور کردند. خیلی مشهور. منتقدان فقط از ما حرف می زدند و مردم هم اندک اندک شروع کردند به خواندن آثار ما. کوکتو یک بار گفت: " در پاریس مهم این است که مد دوام بیاورد و زنده بماند." ما مد شده بودیم و مد قدیم دیگر از سکه افتاده بود. خب دیگر منظورم دقیقا ً دِمده شدن یک چیز است. بقیه هم کم کم خوانندگان خودشان را یافتند. به حدی که من اکنون می توانم با حق تالیف آثارم زندگی ام را بگذرانم."
من می دانم که شما علاوه بر نوشتن چند مقاله درباره ی آثار بکت، شخصاً هم او را می شناختید. او چگونه شخصیتی داشت؟ می خواهم بدانم این غول ادبیات قرن بیستم شخصا ً چگونه بود؟
" از لحاظ شخصیتی بکت، نفی حاد هرگونه گفتمان ادبی بود. وقتی به او بر می خوردی می شنیدی که دارد آخرین فیلم هیچکاک را برایت تعریف می کند. ولی باز هم تکرار می کنم: او هرگز نمی پذیرفت تا پشت یک میز بنشیند و درباره ی کتاب های خود و دوستانش صحبت کند. مثل این که ادبیات در نظر او یک چیز خیلی مرموز و بزرگ بود که نباید درباره ی آن وراجی کرد. بعد یکدفعه او عملا ً دست از خواندن کشید و در خودش فرورفت و درها را به روی خودش بست. گهگاه که به صورت اتفاقی به رفیقی بر می خورد همه کار می کرد تا خود را خندان و مهربان نشان دهد. همین منحنی روانی، به گمان من در آثار این نویسنده ی بزرگ هم ثبت شده است. بهترین رمان های بکت یا آنهایی که من ترجیحشان می دهم، همان آثار نخست اویند. یعنی " مورفی" ، "مولی"، "مالون می میرد" و "وات" که همگی جزء آثار رمان نو به حساب می آیند."
شما پیش از این که یک عصیانگر باشید، یک کتابخوان حرفه ای بودید. کدام آثار و نویسندگان بیشتر در شکل گیری شما موثر بودند؟
" گمان می کنم که من اگر آثار دو نویسنده که مرا سخت تکان دادند ، نخوانده بودم، هرگز دست به قلم نمی بردم. منظورم کافکا و فلوبر است. پس از آن من خودم را وقف خواندن آثار جویس و بورخس و فالکنر کردم. مطمئن بودم این نویسندگان راهی را گشوده اند که باید در این جاده پیش رفت."
همین نکته بود که شما می خواستید در مقاله ی مشهورتان درباره ی رمان که حتا قبل از انتشار در فرانسه ، در ایتالیا و نزد انتشارات ورّی منتشر شد، بدان اشاره کنید؟
" آثار من فقط مقالاتی تئوریک اند و نه تئوری رمان و در پاسخ به یک منتقد فرانسوی که باور داشت رمان پس از بالزاک هرگز دستخوش تغییر نشده، نوشته شدند. به عبارت دیگر، من از طریق این نوشته ها می خواستم نشان بدهم که نگره های ما درباره ی شخصیت ها، زمان و سبک بسیار تکامل یافته اند و می باید به هر حال نو شوند. من بابت توصیف نکردن شخصیت ها در صفحات کتابم سرزنش می شدم حال آن که کافکا هم پیش از من این کار را کرده بود. حتا در ادبیات فرانسه هم به نسبت جاهای دیگر دو رمان بودند که گونه های متفاوتی از ضمیر اشخاص را در قیاس با آنچه مثلا ً ما در دیکنز می بینیم، توصیف می کردند. البته من برای این که مدام نام بالزاک را تکرار نکنم می گویم دیکنز."
شما از سارتر نام بردید. وقتی شما جوان بودید، آیا مدیریت LES TEMPS MODERNES نوعی دیکتاتوری فرهنگی را در فرانسه اعمال می کرد؟
" من به وسیله ی نوشته های سارتر بود که فلسفه ی آلمان را شناختم. هگل، هایدگر و هوسرل را؛ و اینگونه با پدیدارشناسی آشنا شدم که این تاثیر بر من بسیار ژرف بود."
آیا سالهای پختگی هنری رب گریه مصادف بودند با دیکتاتوری فرهنگی تحت نفوذ نخست، سارتر و سپس بارت؟
" گمان نمی کنم هیچ یک از این دو دیکتاتور بوده باشند. سارتر روح بسیار پرتناقضی داشت. او برای این که دیکتاتور بشود کمی بیش از اندازه تغییرپذیر بود. به همان نسبت، بارت هم تغییر می کرد و حرکت ، یکی از نیازهای ضروری او بود. نه سارتر و نه بارت هیچ کدام دیکتاتور فرهنگی نبودند. درست است که تاثیر عمیقی بر فرهنگ فرانسه گذاشتند امّا این تاثیرها غالبا ً با ایجاد اوپوزیسیون نفی می شد."
چه ارتباطی میان فعالیت شما درمقام یک نویسنده هست با فعالیت کارگردانی تان؟
" هیچ. من یک رمان نویسم و یک سینماگر. امّا من رمان نویسی نیستم که فیلم می سازد . درضمن سینماگری هم نیستم که رمان می نویسد. وقتی داستانی را در ذهن دارم ، پیش خودم حساب می کنم که این داستان کتاب خواهد شد یا فیلم. سینما با واژگان حرکت نمی کند و به خاطر همین است که من علاقه ی زیادی به فیلمنامه نویسی ندارم. من فیلم هایم را بیشتر در طول بازبینی و مونتاژ می سازم . با این توصیف می توان گفت نوشتن فقط یک لحظه ابتکار است."
* منبع:وبلاگ: سکوت محض: ترجمه مهدی فتوحی