رمان آلن ربگریه اعتنایی به رابطه فرم و محتوا ندارد
|
خبرگزاری مهر - گروه فرهنگ و ادب: فتحالله بىنیاز نویسنده و منتقد ادبی مقاله ای را تحت عنوان "کلیاتی درباره رمان نو" در روز درگذشت این نویسنده آوانگارد فرانسوی به خبرگزاری مهر ارسال کرده است که متن کامل آن از نظر می گذرد. | |
|
به اعتقاد پایه گذاران این نوع رمان که در سال 1956 به طور رسمى اعلام وجود کردند و هرگز هم نام "مکتب" بر خود نگذاشتند، دنیاى ادبیات به تمام موضوعها پرداخته است و دیگر چیزى جز فرم، ساختار یا بهعبارتى کاربست تکنیک - از جمله استفاده از تکنیک سایر هنرها (سینما، نقاشى ...) براى رمان نویس باقى نمانده است. از نظر آنها هنرمند کسى نیست که تجربه و آزمون خود را محدود به راست نمایى و عین نمایى کند بلکه کسى است که بر بار "خوداندیشانه" اثر هنرى بیفزاید. نویسندگان عمده رمان نو عبارتند از: آلن رب گرى یه، کلود سیمون، ناتالى ساروت، میشل بوتور و کلود موریاک. زمانى که رمان نو اعلام حضور کرد، سه نوع ادبیات در فرانسه مطرح بود: نوع کلاسیک با نویسندگانى همچون هانرى ترویا و روبر مرل، ادبیات عامه پسند (فرانسواز ساگان، بلوندن) و بالاخره ادبیات متعهد با نویسندگانى همچون سارتر، سیمون دوبوار و آلبر کامو. حال ببینیم رمان نو از نظر ساختار و معنا چه عناصرى از رمانهاى مدرن و کلاسیک حذف مىکند و خود چه عناصر جدیدى به رمان مىافزاید که آن را از دیگر ادبیات داستانى متمایز مىکند. در ادبیات کلاسیک مثلاً آثار بالزاک و تولستوى، تصویر بازتاب واقعیت است در حالى که نویسندگان سوررئالیست، دنیایى را بازنمایى مىکنند که واقعیت را مىپوشاند و تحریف مىکند. در رمان نو، تصویر، در غیاب و نبود واقعیت شکل مىگیرد. در چنین تصویرى، انسان در معناى هستى، موجودى تنها و ناتوان است لذا به لحاظ معنایى انسان باورى و عقل گرایى معنى ندارد و به لحاظ ساختار نیازى به شخصیتسازى نیست. به همین دلیل در بسیارى از این رمانها شخصیت به مفهوم معمول کلمه وجود ندارد و از مجموعه اکسیون و انتریگ، موجودى که بتوان پرسوناژ نامیدش بیرون نمىآید. انسانها به صورت شى و در حد مجسمه جلوه داده مىشوند؛ آن هم مجسمه هایى که خواننده نمىداند چه نیرو یا نیروهایى آنها را به حرکت در مىآورد و "پشت سرشان" قرار مىگیرند. رابطه حقیقى و عادى این اشخاص - از طریق عناصرى مثل کار، روابط خانوادگى، خرید مایحتاج روزمره - با دنیاى خارج نشان داده نمىشود و اگر نشان داده شوند غیرعادىاند؛ براى نمونه شخصیت به یک ساندویچ فروشى مراجعه مىکند ولى آنجا ساندویچ نمىفروشند و صاحبش از تابلوى آن خوشش مىآید، یا بچهاى را بغل مىکند که بهسادگى مىمیرد و زنده مىشود. به بیان دقیقتر، رابطه عادى انسانها با یکدیگر نابود مىشود. انسانها که از دریچه دوربینى نگاه مىشوند، خودشان هم همچون دوربینى به جهان مىنگرند. بنابراین نقش تعیینکننده ندارند. حتى همین نگاهها هم سرعتى فراتر از حد معمول دارند. با این وجود رمان نو روى جنبههاى غیرعادى روانکاوى شخصیتهاى داستان خود و نقاط تاریک وجود آنها که البته هویت خاصى هم ندارند و عملاً تا حد یک حرف یا اسم یا ضمیر تقلیل مىیابند، متمرکز مىشود تا ابهام و ایهام بیشترى بیافریند. وقتى به شخصیت چنین نگاه مىشود، معنایش چیست؟ اینکه انسان هویت ندارد و در حد یک شى است و این که تعهد انسان در اجتماع و در رابطه با همنوعانش حتى آزادى خودش و نقش و اهمیت و کارکرد او در جریان هستى به کلى حذف و نفى مىشود و بر شخصیت، اعم از راوى یا غیرراوى مهر عدم یقین خورده مىشود. نتیجه گیرى معنایى و ساختارى این برخورد این مىشود که شخصیت فقط با اشیاء یا مجسمههایى در حد خودش برخورد مىکند و نویسنده از پرداختن به مشغلههاى فکرى و ایدئولوژیک و عرصههاى مختلف حیات اجتماعى شخصیتهایش اجتناب مىورزد و تحت هیچ شرایطى افکار و اعتقادات شخص خود را از زبان شخصیتها بیان نمىکند. در مقابل ذهن شخصیتها آکنده از خاطرات واقعى یا خیالى است؛ خاطراتى که مرزى بین آنها نیست. این به هم ریختگى ذهنى عملاً شخصیت را به موجودى آشفته و نامتعین تبدیل مى کند تا رمان نو به یکى از اهدافش دست یابد.
چون "انسان" و در نتیجه شخصیت پردازى محور اصلى زیباشناسى است ناگزیریم نکتهاى را ذکر کنیم. در داستان کلاسیک، نویسنده فردى را وارد داستان مىکند آن گاه با ترکیبى از توصیف، نقل و صحنه (کنش و گفتگو) از او یک شخصیت مىسازد و در تلاقى او با زمان، مکان، رخدادها و دیگر انسانها وضعیت روحى - رفتارى او را نشان مىدهد. چه بسا آداب و رسوم برهه اى از زمان هم به تصویر کشیده شود. در نتیجه شخصیتها به اصطلاح زندهاند و این احتمال نیز وجود دارد که نویسنده هر از گاهى بهعنوان شاهد در ماجراى داستان حرکت کند. در قرن بیستم عدهاى از نویسندگان به این شیوه وفادار ماندند و عده دیگرى مثل مارسل پروست شیوه دیگرى پیش گرفتند. اینها فردى را از لابلاى رخدادها و توصیفها جدا کردند، سپس او را به ذهنىترین شکل ممکنه به تصویر کشاندند. از آن پس شخصیتها کارى با جهان اطراف خود نداشتند و صرفاً به "من" خود توجه داشتند. این ذهنىترین شکل همان "فرم" کار بود. با این حال خاستگاه شخصیتهاى پروست و دیگران "واقعى" اما موجودیت آنها به نوعى "انتزاعى" بود. رمان نو از این شیوه هم فاصله مىگیرد. حتى شکلهاى ذهنى شخصیتها ساده و مختصر مىشود و نویسنده به حرکت جزئى، لبخند، اخم شخصیت بسنده مىکند و به مشغلههاى عینى و ذهنى او کارى ندارد. حتى خودگویى (مونوگ) بیان نمىشود بلکه خواننده متن، گفتارها، زمزمههاى پنهان، نکتههاى جسته و گریخته اى از اندیشههایى که هیچ تسلسل منطقى ندارند در شخصیتها مىبیند. اگر بخواهیم تحلیل روانشناختى و روانکاوانه از شخصیتهاى داستانهاى رمان نو ارائه دهیم باید بگوییم انسانهایى اسکیزوفرنیک هستند اما از زاویه زیباشناختى (ادبیات و هنر) ترکیبى از پارههاى از هم گسیخته و مونتاژهایى از چهرههاى نیمرخ و تمام رخ مىباشند. بههمین علت اطلاق "مکتب نگاه" به این نوع رمان تا حدى منطقى مىباشد. اما خود این نگاه هم به لحاظ تکنیکى نگاه تعریفشدهاى نیست. نگاهى است که در پى دیدن واقعیت نیست بلکه مىخواهد "عکس و ضدواقعیت" را ببیند. مثل این است که فیزیکدان و شیمیدان به جاى بررسى مواد متشکله یک سیاره در صدد کشف "ضدماده" آن باشند؛ با این تفاوت که دانشمندان "وقت" صرف مىکند و ظرف مکانى و زمانى براى خود در نظر مىگیرند اما نویسنده رمان نو باید از زبانى استفاده کند که در یک چشم بههم زدن، دنیایى را که دیده و شنیده و بوییده "تجسم" ببخشد. آیا زبانى وجود دارد که بتواند با یک حرکت "موجودى تمامعیار" را به تصویر کشاند؟ چه این تصویر به "لحظه" ویرجینیا وولف مدرنیست محدود شود و چه به "هزاران لحظه تاریک" رمان نو - خصوصاً آثار آلن رب گرى یه و خانم ناتالى ساروت، به هر حال پاسخ به آن را باید در زبانشناسى امروزین جستجو کرد. پاسخى که هم از دیدگاه فردیناند سوسور و رومن یاکوبسون و امیل بنونیست منفى است و هم از دیدگاه نوآم چامسکى (و تا حدى یورگن هابرماس و پىیر بوردویو). به همان نسبت که موجودیت انسان در این نوع رمان رنگ مىبازد، اشیاء اهمیت خیلى بیشترى پیدا مىکنند تا جایى که رمان نو به وضوح "رمان اشیاء" نام گرفته است. نویسنده رمان نو به ادعاى خودش اشیاء را همان طور که هستند یعنى فارغ از دید نویسنده و شرایط محیط توصیف مىکند. این نویسندگان به اشیاء چنان اهمیتى مىدهند که گویى جان دارند و بشر، روح تازهاى در آنها کشف مىکند. این شیوه را "بشرى کردن" اشیاء مىنامند. به این ترتیب، سیاهه اى از اشیاء (میز، صندلى، دیوار ...) و توصیف مفصل و توجه بیش از حد به آنها جاى شخصیتهاى تیپ آثار کلاسیک را پر مىکنند. توجه بیش از حد به اشیاء در ادبیات، از زمان کافکا به طور جدى باب شد، اما رمان نو شیوه کار کافکا را به دلیل عنایت او به اسطوره و استعاره، دنبال نمىکند (براى نمونه، خارپیچها و دیوارها در آثار کافکا تصویرى استعارهاى و اسطورهاى افاده مىکرد) ناگفته نباید گذاشت که ارزش پیدا کردن اشیاء نخستین بار به وسیله کارل مارکس وارد عرصه فلسفه شد و "شیئىزدگى" و "کالاپرستى" به مثابه مقولههایى مرتبط با امر "از خودبیگانگى" در مقیاس وسیعى مطرح شدند. بعدها گئورگ لوکاچ متفکر مجارستانى این مقوله را وارد عرصه نظریههاى ادبى و نقد ادبى کرد. ممکن است خواننده بگوید که در آثار بالزاک، امیل زولا و دیگران هم توجه بیش از حدى به اشیاء شده بود. دقت این خواننده مورد تحسین است اما نکتهاى را نباید از نظر دور داشت: اشیاء داستانهاى واقعگرا حتى از نوع مدرن (مثلاً آثار فاکنر) عناصرى معمولى اند و خواننده خیلى زود با آنها - براى نمونه اتاق بابا گوریو یا خانه ژروز (شخصیت اول داستان آسوموار نوشته زولا) - آشنا مىشود. و با آن "الفت معمولى" برقرار مىکند، درحالىکه در رمان نو چنین نیست. یک بار سه دیوار یک اتاق، یک میز و دو پرده آن تصویر مىشود. بار دیگر به خواننده گفته مىشود که روى میز لیوانى هست که روز قبل هم بوده است و در ضمن، یک پایه میز سالها پیش شکسته بود. بار سوم معلوم مىشود که پردهها روى پنجره نصب نشده اند و زیرشان دیوار است. بنابراین خواننده نمىتواند به دانستههاى خود "اعتماد" کند و هر بار که شخصیتى وارد این اتاق مىشود منتظر است "چیز" تازهاى از وضعیت اتاق - یا دقیقاً از نگاه شخصیت - ببیند و بخواند. در نتیجه اگر هم الفتى بین خواننده و یک شیئى به اسم "اتاق" پدید آید به خودى خود از نوعى است که در زیباشناختى به آن "الفت غرابتآمیز" مىگویند. در الفت غرابتآمیز، فضاى روبهروى خواننده، پریشان و بىنظم است و همه جا آشفتگى حاکم است (یا در ظاهر یا در باطن یا حتى در ذهن مشاهده گر) چه بسا وزش باد، باعث افزایش شاخ و برگ درختى شود که رنگ سبز برگهایش دارد آبى مىشود - و در نهایت معلوم مىشود که تمام این رخدادها زاییده وهم، توهم یا خیالپردازى عمدى و غیرعمدى بوده است. مسأله دیگرى که رمان نو را از دیگر رمانها متمایز مىکند، مسأله زمان است. در داستانهاى کلاسیک و مدرن، زمان در مجموع با واقعیت یعنى "رابطه عین و ذهن" همخوانى دارد. زمانى داریم که همین زمان معمولى است و کرنولوژیک خوانده مىشود. زمانى داریم که به وضعیت روحى و روانى شخصیت بستگى دارد (زمان انتظار کند و کلافه کننده است و زمان شادمانى زودگذر) زمان اول همواره مستقل از انسان است اما دومى تابعى است که عنصر متغیرش "روحیه" شخص است. اما در ادبیات زمانهاى دیگرى هم داریم؛ زمانهایى که زاییده خیال مىباشند. براى نمونه مىتوان از داستان "حادثه پل اوکریک" نوشته آمبروز بیرس نام برد. در جنگ داخلى آمریکا مردى را مىبرند تا با استفاده از نردههاى پل دار بزنند. طناب دار پاره مىشود، مرد در آب مىافتد، شنا مىکند، در ساحل مىدود و بالاخره به خانهاش مىرسد و همسرش را در آغوش مىگیرد. در همین لحظه گره طناب محکم مىشود و خواننده مىفهمد که تمام آن چند صفحه فرار زاییده خیال مرد نگونبخت در فاصله زمانى طناب انداختن دور گردن او و محکم شدن گره آن در ذهنش اتفاق افتاده است. البته از این نوع شگردهاى هنرى - ادبى در آثار دیگرى مانند تریسترام شندى اثر لارنس استرن، یا طبل حلبى اثر گونتر گراس و لىلى بازى اثر خولیو کورتازار به چشم مىخورد. هنرى جرج ولز نیز در "ماشین زمان" از این تکنیک به خوبى بهره جسته است اما در تمام این آثار وضعیت زمان متّعین است؛ یعنى ابتدا و انتهاى آن به وسیله رخدادها، شخصیتها، دیالوگها و اشیاء تعیین و معلوم مىشوند؛ مثلاً همین داستان حادثه پل اوکریک درحالىکه در رمان نو (و مقدم بر آنها در آثار ساموئل بکت) زمان مرتبط با شخصیت و خود داستان یا در حالت ساده تر راوى و روایت گاهى با افعال جارى در زمان حال اخبارى با هم ترکیب مىشوند و راوى و روایت به شدت به هم نزدیک مىشوند و زمانى که افعال در گذشته ساده جارى مىشوند به شدت از هم دور مىشوند و آن گاه که پاى گذشته کامل در میان مىآید حد وسط اختیار مىشود. این موضوع خصوصاً در رمان "پاککنها" اثر رب گرى یه بیشتر مشهود است طورىکه ظاهراً باید بین شلیک یک طپانچه و اصابت گلوله آن به هدف چند مترى "ساعتها" وقت لازم باشد. در نتیجه خواننده "حس" مىکند اتفاقها ساعت بیست و پنجم به بعد یا قبل از منهاى یکم به وقوع پیوستهاند. این امر زاییده این حقیقت است که رمان نو ساختارى بودن جهان را باور ندارد، این در هم شکستن خواه ناخواه زمان را بهعنوان ترتیب معین پیدایش رشد و مرگ اشیاء و پدیدهها حتى در قالب رمان زیر سؤال مىبرد و گاهى متوقف مىکند. دقیق تر بگوئیم زمان به حال تعلیق در مىآید و خواننده فقط با رشته ناب و بىزمان تسلسل روبهرو مىشود نه یک رویداد اتفاقافتاده در زمان. تعبیر فلسفى این بازنمایى زیباشناختى یعنى تکرار ماده و پدیده در شکل خودش و در انتزاعى ترین شکلهاى علمى فیزیک و شیمى، یعنى شباهت مکرر و بىنهایت رخدادها به یکدیگر. به همین دلیل مىبینیم که حوادث در رمان نو سیر دورانى دارند هر بار از دیدگاه هاى گوناگون تکرار مىشوند ضمن این که نوعى تفاوت در این تکرارها مشاهده مىشود. بهرغم وجود چنین تفاوتها و حتى دستگاه مختصات لغزندهاى که رمان نو براى ناظر خود (خواننده) فراهم مىآورد نمىتوان به کنه حادثه پى برد مثلاً پس از اصابت تیر به قلب شخص و افتادن او معلوم نیست که او مرده باشد - زیرا ممکن است رخداد روى تصویر منعکس بر سطح آب و در خیال آنى - بدون پیش زمینه و خاتمه متعین - اتفاق افتاده باشد یا اصولا "شخص" فقط مانکنى شبیه به شخصیت مورد نظر باشد؛ رخدادى که ممکن است چند لحظه بعد درست عکس آن پیش بیاید. بنابراین سیر دورانى حوادث، نداشتن روند منطقى آنها و نیز این حقیقت که گاهى حوادث هیچ ربطى به یکدیگر ندارند و قالبِ (فرم) انتخاب شده براى روایت چند بعدى داستان فقط وسیلهاى براى بازنمایى متافیزیک غیاب آنهاست باعث مىشود که خواننده نتواند به حادثه "دست" پیدا کند و فقط باید از یک طرح "باز" و حوادث و اشیاء و افرادى که در سایه تردید حضور دارند به حدس و گمان متوسل شود. آثار آلن رب گرى یه و کلود سیمون به خوبى گویاى نکتههاى فوق مىباشند. در تمام این آثار عناصر زبانى (اشارات ادبى، تاریخى و فلسفى) به وضوح کاهش مىیابند و توصیف بهشیوه کلاسیک آن کنار گذاشته مىشود و استعاره و اسطوره نفى مىشوند و عدم اعتنا به رابطه فرم و محتوى به خوبى درک مىشود. در این آثار به لحاظ ساختارى از تکنیکهایى استفاده مىشود که بیشتر در سینما متداول مىباشند به این ترتیب که تصاویرى از زمانها و رخدادهاى مختلف در کنار هم گذاشته مىشوند تا رخدادى ذهنى را شکل دهند. بهعبارت دیگر مجموعهاى از اشیاء، موقعیتها و سلسلهاى از رویدادها بهگونهاى در تخیل جاى مىگیرند که سبب القاى احساس خاصى مىشوند. این امر که توماس استرن الیوت شاعر و منتقد انگلیسى آن را Objective Correlative (همبسته عینى) نامیده است در جاده فلاندر به عالىترین شکلى تجلى پیدا مىکند؛ تا حدى که امر کاملاً ذهنى به گونهاى واقع نموده مىشود. از آن چه گفته شد به خوبى پیداست که رمان نو را نمى توان ادامه سیستماتیک رمان مدرن خواند؛ از پارهاى فرمها و تکنیکهاى آن استفاده مىکند، اما به علت عدول از قواعد اصلى ساختارى، تداوم منطقى آن نیست. حال این پرسش پیش مىآید که آیا رمان "رو به مرگ نو" را مىتوان مقدمه یا سرآغاز داستان پستمدرنیستى خواند؟ داستان پستمدرنیستى در مقیاس وسیعى از تکنیکهاى رمان نو بهره برده است اما به دلایلى ادامه منطقى رمان نو نیست. نخست اینکه رمان نو به لحاظ فلسفى، معانى اگزیستالیستى (کیرکگارد) و بعضاً پدیدارشناسانه هوسرل را انتقال مىدهد و گرچه تعهد انسان، آزادى او و نقش اش را نفى مىکند اما به علت تقدم وجود بر ماهیت به نوعى در صدد این است که نشان دهد جهان نه با معناست نه بىمعنا بلکه فقط وجود دارد درحالىکه در ادبیات پست مدرنیستى جهان هاى متعددى وجود دارند که در هر یک از آنها معنى و هستى تازه اى براى شخص و شی تعریف مىشود. در نتیجه این ادبیات اساساً توصیف جهانهایى است که ما نمىشناسیم و نه دنیایى که مىشناسیم (و برایش ارزشى قایل هستیم یا نیستیم). همین بن مایههاى هستىشناسانه ژانر علمى - تخیلى را مطرح مىکند که امروزه بیشترین حجم داستانهاى پستمدرنیستى را به خود اختصاص دادهاند. در عین حال به لحاظ مضمون، رمان نو تحت تأثیر آثار بکت خصوصاً "مالون مىمیرد"، "مولوى" و "نام ناپذیر" بعضاً گرایش انکارناپذیرى به پوچى دارد حال آنکه داستان پست مدرنیستى دغدغه اى به اسم پوچى و عدم پوچى ندارد و با اتکاء به اصل عدم قطعیت، به "حقایق" متعددى معتقد است که مىتوانند در آنِ واحد دربرگیرنده هستى و نیستى، پوچى و عدم پوچى باشند. به لحاظ ساختارى نیز رمان نو غیاب و نبود واقعیت را مىپوشاند و تحت تأثیر بکت، کافکا و پروست مىخواهد دنیایى سواى دنیاى عینى خلق کند تا اشیاء و شخصیتها را با قرار دادن در آن تعریف کند. این دنیا بازتاب جهان واقعى نیست اما یکسره هم از آن خصوصاً از رابطه "ذهن - عین" عادى منفک نمى باشد. بنابراین "وجودش" به هستى جهان موجود "وابسته" است و نه جهانهاى دیگر؛ درحالىکه داستان پست مدرنیستى، هیچ گونه مناسبتى با هیچ واقعیتى ندارد؛ تصویر وانموده اى ناب از خودش است به نظام جلوهها تعلق ندارد بلکه به نظام وانمودن متعلق است. در نتیجه مىتواند "جهانهاى" نادیده دیگرى را بازنمایى کند. |
