گزارشی کوتاه از چهلم منصور بنی مجیدی
دیروز مراسم چهلم منصور بنی مجیدی بود. سینما دریای آستارا هم چون سال گذشته پذیرای شاعران و نویسندگان سراسر کشور بود. هنرمندانی که خود را از دورترین نقاط ایران به آستارا رسانده بودند. برخی از این دوستان بیش از 30 ساعت در راه بودند. وقتی آرش عزیز پای تریبون اعلام می کرد فلان شاعر از زابل یا از بندرعباس خود را به مراسم رسانده ناخودآگاه به این قضیه فکر کردم که چنین حادثه ای بیشتر در عرصه ی فوتبال اتفاق می افتد که عده ای چند شب پیش از بازی خود را به استادیوم برسانند. اما وقتی دوستان، یکایک پشت تریبون قرار می گرفتند یقینم بیشتر شد که چیزی جدای شاعری بنی مجیدی آن ها را مجاب کرده بود تا سختی و خستگی سفر را به جان بخرند، چیزی مثل انسانیت، شرافت،مهربانی و صداقت.
مراسم راس ساعت و اتفاقا بسیار خوب برگزار شد. سینما چیزی حدود 500 نفر یا شاید بیشتر را در خودجای داده بود.در این مراسم چهرههایی چون:م.موید،علیرضا پنجهای،اکبر اکسیر،علیشاه مولوی،موسی بندری،رقیهکاویانی،رضا قنبری،بکتاش آبتین،ناما جعفری،حامد رحمتی،یاسر و میثم متاجی،افشین خدامرد، شهرام پوررستم،ثریا کهریزی،مهتاب طهماسبی،ناصر پیرزاد،آرش نصرت اللهی،دکتر احسان شفیقی،داریوش معمار،حامد بشارتی،محمد پرحلم، شریفی،مفتاحی و... حضور داشتند.
قبل از این که آرش برای شعرخوانی صدایم کند،در حین عکاسی پا خودم می گفتم رفتی بالا این را بگو یا آن را بگو. خلاصه هزاران حرف به ذهنم خطور کرد اما وقتی آرش صدایم کرد همه چیز از ذهنم پرید. همین جا بود که تصمیم گرفتم هر چه دلم گفت، بگویم.
کمی جمعیت را نگاه کردم.گفتم خیلی حرف برای گفتن دارم اما مدت هاست بغضی فرو خورده دارم که نمی گذارد راحت حرف بزنم. پس شعر می خوانم و رفع زحمت می کنم.متاسفانه چند خطی نخوانده بودم که صدایم لرزید هر چه خواستم خودم را کنترل کنم نشد، بی اختیار گریستم. پوزش طلبیدم و نصفه کاره خواندن را رها کردم و سر جایم نشستم.
دوستی گفت درکت می کنم چون مثل تو خاطرات در گلو ماندهی بسیاری با منصور دارم. تو آن را بیرون ریختی و راحت شدی من اما در درون با آن کلنجار می روم.
و اما شعری که نصفه خواندم:
رفیق روزهای محبت
به رفیق منصور بنی مجیدی
در هوا بود دستهایم
کندی نگاهت از زندگی
رفتی عزیزم
رفیق روزهای محبت
زیبای تو بودم روزی
یادم هست
عشق در وجودم
زمزمه می کندت
دست می کشی به موهایم
گریه اگر امان دهد.
نه ، دوست دارم
با خیال ِ تو
روی سنگ ِ سرد
در پیچ و تاب خط ها
که از فراق می گویند
دوست دارم
پر نکشند کلاغ ها به سوی شب
غرق شود نفس زنان
لبان بوسه در جان بی نفست
عزیزم
از آن من نیست گریه
دست من نیست
وقتی رفیقی می میرد
سیاه می پوشند
کلاغان غمگنانه ترین آوازها را...
وقتی
رفیقی می میرد ...