مزدک فرزند نیماست


رباب محب: وقتی چوپان کلمات" را به دست گرفتم تا بخوانم لحظه ای به جلدِ کتاب خیره شدم. گیره های روی هم انباشته شده به منِ خواننده چه می گویند؟ به جلد نزدیک تر شدم. خوب نگاه کردم.ناگهان چند سوزنِ ته گرد میانِ گیره ها یافتم. به عنوانِ کتاب نگاه کردم. چوپانِ کلمات. از خودم پرسیدم آیا این گیره های درهم زنجیره یِ واژه هایِ شاعراست؟ شاعر کیست؟ چوپانی که می خواهد گره هایِ بی شمارِ زنجیرهایش را بگشاید؟ گلّه کجاست؟ گلّه کیست؟
چوپانی پیامبری است. انسانی برای سامان داده به محیطِ آشفته یِ خود، از چنبره یِ خودش بیرون می آید، چوبی به دست می گیرد و به راه می افتد. او واقف است که راه بی خطر نیست وُ گرگ درنده جائی در گردنه ای به انتظارِ او ایستاده است.
گاه در لباس مبّدل؛ خفاش شب است. گاه در پیراهن ابریشمی سایه ی مهربانِ مادری است؛ این گرگ.
کتاب را باز می کنم. دفتر اول؛ سنگ پشت. ناگهان و به همین سادگی سر از دنیایِ کلیله و دمنه در می آورم. شعر اول آب و نان مرا از کره یِ خاکی به مریخ می برد، تا آن بالا؟
راستی آن بالا چه می گذرد؟ آیا ساکنانِ مریخ هم کره اشان را کره یِ خاکی خطاب می کنند؟
راستی آیا مریخ خاک دارد؟ آیا خاکِ مریخ از جنس خاکِ کره یِ زمین است؟ نمی دانم، ولی به هر حال شاعر می گوید مریخی ها سنگ هائی دارند برایِ پرتاب. پرتاب برسرِ ما زمینی ها. پس ما چاره ای نداریم مگر دستمال هایِ سفیدمان را به اهتزاز درآوریم؛ " آب دارید اگر/ کنار بگذارید/ما/نان/می آوریم". امضا زمین.
احساس می کنم چشم هایم تنگ می شوند. رویِ متن خیره می مانند و به فکر فرو می روند. دریچه یِ چشم های من همیشه هنگامِ فکر کردن تنگ می شوند.آن وقت است که محور یا محورها را بهتر می بینم. آب و نان از هیچ تضادی سخن نمی گوید. آب و نان مثلِ زن و مرد مکملِ هم اند. هر چه بر سر هم بکوبند دستِ آخر باید کنار هم بایستند و کامل شوند. یکی بالا، یکی پائین، فقط راه را به قهقرا سوق می دهد. خب این فقط یک برداشت است. شاعر چه فکر کرده، رازِ خودِ شاعر است وُ می ماند.
به پلیس صد و ده می رسم. به آینه هائی که شاعر پیش رویِ من قرار می دهد نگاه می کنم و با خود می گویم: آینه چون نقشِ تو بنمود راست/ خود شکن/آینه شکستن خطاست.
این جا نمی مانم. می ترسم قطاری بیاید و زیرش بگیرد. می روم که قطار نیاید و اتوبوسی بیاید و او از نفسِ من عبور کند. آه از دست این مرگ که اگر نبود این سؤالِ فلسفی مثلِ پیراهنِ پاره یِ زندگی این همه مصرف نمی شد.
اما سنگ پشت؛ این سومین قطعه؛ نوستالژیکی از جنسِ کلیله و دمنه... آه ای آرزوی رهائی تو مثلِ مرگ و زندگی پیراهنت پاره پاره است. مثلِ عقلی که پاره سنگ برمی دارد و در اوج دهانی می شود بی موقع باز...
باز بیچاره من. منی که از تاریخ پیرتر است. برایِ افول، پرواز می کند.
پس بگذار دهانم را به وسوسه ببندم. رویِ شانه هایم آرزوهایم را بگیرم و عشق بورزم در دهانِ تو و فراموش کنم چرا به اینجا امده ام. فراموشی. این تنها نعمتِ زندگی.
اما راهِ رسیدن به فراموشی معضلاتِ خودش را دارد. هفت خوان هائی دارد صعب العبور. و عشق ... این خوانِ اول و آخر؛ که آسان نمود اول ولی افتاد مشکل ها؛ آن قدر خسته می کنیام/ پشیمان می شوم/چرا گفته ام دوستت دارم/
تا همین جا. در همین چهار بند بمانم. و به آن چهار سوزنِ ته گردِ رویِ جلدِ کتاب برگردم و بپرسم؛ آیا این همه اتفاقی است؟ یا شاعر مرا مقابلِ سی مرغ قرار داده است تا بگوید؛ این راه که می روی به هیچستان است؟
ورق می زنم. ماژلان در جنگلِ کوچک خان؛ سردتر از دیروز امروز/ دست های گرمِ مردی/فردا/ به باد می سپارد/ سرها....
آی میرزایِ بی سر، دیروز سردتر از امروز نبود. روزها همه سردند. همه یکسان سردند وَ سرها همه یکسان بر باد. ما فقط کمی دچارِ فراموشی تاریخی ایم. سردی هایِ گذشته را زود از یاد می بریم. گاهی سرها را می بینیم که برعکسِ جنازه اشان در مسیرِ جنگل سمت وُ سوی دارند. اما فراموش می کنیم چه کسی جنگل ها را سوزاند.
از این رهگذر فقط شبی هست که پُراست از مسافرانی که یکدیگر را به مقصدِ نامعلوم می بوسند.
آی ای سرزمینِ پُرگهر؛ تو قصه ای ناخوانده ای می مانی و من شعرهایم را نوشته و نانوشته پاره می کنم؛ پشتِ سایه هایِ تاریخ/ زیر واقعیتِ سنگ ها حقیقت... سنگ ها حقیقت. سنگ ها حقیقت. سنگ هایِ قبر حقیقی ترینِ سنگ ها.
مزدک فرزند نیماست.
فرزند، همیشه یک قدم از پدر جلوتر می رود یا باید یک قدم از پدر جلوتر برود. این قانون تکامل است. هرچه دقتر شعر مزدک را ورق زدم قانون برمن روشن تر شد:
نیما اولِ راه بود. با خود تنها.
نیما در نیمه ی راه، راهِ رفته اش را برایِ فرزندانش به ارث گذاشت. حال حتا اگر یکی از فرزندانِ او خودش را کودک مولوی بداند و بگوید بزرگ شده است ولی شعرهایش هیچ نمی دهند؛ هیچ نمی دهند/شعرهایم/ وقتی که می آیند/شعرهایم/بهارِ عزیز!
من گونه هایِ گلگونِ این کودکِ نیما را که خیال می کند در آغوش ناپدری به بهار رسیده است می بوسم؛ بهانه مگیربگذار، بگویم کلاغ ها هم عاشق می شوند، فقط، شاید ما نمی دانیم. اما ما می دانیم آن ها سیاه نمی پوشند. آن ها در سیاه نفس می کشند. و این سیاهی ذاتِ هستیِ آن هاست که زیباست.
بیا کلاغ را رویِ سفیدی برف ببینیم؛
که انگار که آب و نان را کنار هم.
که انگار که زن و مرد را کنار هم.
که انگار که زندگی و مرگ را کنار هم.
زندگی بدون مرگ شاید چیزی کم داشت؟
****جهت تهیه ی این مجموعه شعر می توانید به کتاب فروشی های زیر مراجعه فرمایید****
۱- کتاب فروشی نصرت - رشت - خیابان علم الهدی(شهرداری)
۲-کتاب فروشی امیر کبیر- رشت -خیابان علم الهدی(شهرداری)- زیر پاساژ فاتحی
۳- کتاب فروشی بدر- رشت - خیابان مطهری- رو به روی خیابان حاجی آباد
۴- کتاب فروشی طوس- تهران - میدان انقلاب- اول خیابان دانشگاه
۵- کتاب فروشی اختران- تهران - میدان انقلاب