" تا اطلاع ثانوی تعطیل است "
دارم اسامی نفرات برتر جشنواره فجر امسال را میخوانم.در میان اسامی اعلام شده نام باران کوثری نظرم را بیشتر از دیگران جلب میکند. شاید برای این که او را از نزدیک در مهمانی دیدهام .
اما نه، مطمئناً این تنها دلیل توجه من نمیتواند باشد. از صفحات روزنامه به خودم که میآیم یاد حرفهای دوست تئاتریام میافتم که امروز صبح به محض خواندن اسامی جشنواره زنگ زد و گفت " حالا هی شعر بگو ، بابا به خدا عاقبت نداره"
داشتم به این فکر میکردم که شعر باید برای آدم عاقبت داشته باشد یا ...
داشتم فکر میکردم؟
- افسوس میخوردم! و کمی حسودی نیز چاشنیاش شده بود.
از خودم پرسیدم چرا افسوس میخوری و حسادت میکنی؟
- افسوس میخورم به این خاطر که در عرصه شعر شاعران با استعداد بسیاری را میشناسم که سن و سالشان زیاد است اما یک صدم همین خانم کوثری عزیز که 20 سال هم بیشتر ندارد نه از راه هنرشان پول درآوردهاند و نه اسم در کردهاند .
استعداد نداشتند؟
من میتوانم مدرک بیاورم ، میتوانم ثابت کنم. اصلا چرا من، تاریخِ ادبیات را کمی کنکاش کنیم پی میبریم. راه دور نمیروم، همین "بیژن کلکی" که هم دورهی شاملو، فروغ ، آتشی ،احمدرضا احمدی و... بوده (اتفاقاً این هفته نیز در خانهی فرهنگ گیلان به نقد کتابهایش خواهیم نشست ) به جرات میتوانم بگویم از آتشی و ... شاعرتر بود اما شعر، او را به حقاش نرساند .حتی یک صدم یک بازیگر دسته چندم تئاتر هم معروف نشد. نه حتی معروف نشد بلکه خوانده هم نشد، البته کلکی برای قدیمیهای ادبیات و برخی از جوانترها نامی شناخته شده است. صحبت من جزء نیست، کلی عرض میکنم .
بگذارید این طور برایتان بگویم یک شاعر در این مملکت باید بشود فروغ، شاملو، نیما تا بگوییم مردم عادی هم او را خواهند شناخت تازه در این که بسیاری ازمردم نیما، شاملو و فروغ را بشناسند، من شک دارم . لابد پیش خود میگویید چه اصراری است که مردم عادی هم اینها را بشناسند؟ مقصود شناخته شدن نیست. دیده شدن و خوانده شدن است.
همان دوست تئاتریام میگفت "خدا وکیلی الان اگه قرار باشه کتاب چاپ کنی چه قدر پول
میگیری" (خندیدم)
گفتم: " باید پول هم بدهم، ناشر احتمالا ً کتابها را میدهد دستم و میگوید برو اینها را خودت پخش کن، بفروش تا پولت در بیاد، اما بگذار بهت بگم نویسندهای در این شهر است که کتابش چاپ دوم شده، پول داده ناشر کتاباشو در آورده، تونسته کتاباشو ببره شورای شهر رشت و به قیمت پشت جلد تا سقف 50 هزار تومن بفروشه و... " گفت : " یعنی 50 هزار تومان دستشو گرفته " گفتم : " نه 50 هزار تومان ، اما از یک بازیگر که کمتر گرفته ".
(خندید) گفت : " کرکره رو بکشید پایین بنویسید " تا اطلاع ثانوی تعطیل است " من هم جواب دادم : " با این حرفهایی که تو میزنی و آن چه که من میبینم باید بنویسیم "به علت تغییر شغل حراج واقعی "" و بغض گلویم را فرو خوردم .
پیش خودم میگویم یک بازیگر تئاتر، سینما و تلویزیون در سطح نیمه حرفهای هیچی هم که دستمزد نگیرد مطمئناً در انتهای کار بالای 200 هزار تومان میگیرد. شاید بگویید آن بازیگر چند ماه مدام کار میکند؟
- مگر شاعر یا نویسند کار نمیکند، مدام باید بخواند و تجربه کند و ... اما همین شاعران و نویسندگان مینویسند، به چند تومان ؟ به قیمت هوا . تازه 10 درصد آن خانم و آقای بازیگر نیز در عرصه ادبیات مطرح نمی شوند، مطرح شدن در اجتماع بخورد توی سرمان .
دارم کم کم فکر میکنم شاعران و نویسندگان مخصوصاً ( شعرا ) طلسم شدهاند.
دارم کم کم به این باور میرسم لابد چیزی بوده که جناب افلاطون آنها را در مدینهی خود راه
نمیداده ، لابد خبری بوده و ما بیخبریم؟ و گرنه ما مستحق این همه مرارت نیستیم .
علیرضا پنجهاي شعری دارد درمجموعه "عشق اول" با عنوان "شعر" که فکر میکنم با موضوعی که مطرح شد ، بیارتباط نباشد.
شعر
یک روز باختم به تو
دلی را که دیگر دوستش نداشتم
یک روز باختی خوشبختی مرا
که می توانست لای هزاران اسکناس سبز پیچیده شود
یک روز نامم را نشان همه دادی
نانم را از کفم ربودند
حالا بی چنگ و مفت ترینم
و تو فاتحی که زمانی نه چندان نزدیک و دور
تکهای از خودت را
بر کتیبهی گورم حک خواهی کرد
از خودت بپرس
به تو میگویند
رفیق!