نگاهی به مجموعه شعر "عکاس دوره گرد" حامد رحمتی
مولف هنوز زنده است
مزدک پنجه ای
"چنین به نظر می رسد كه همیشه در انتها ایستاده است...صدای شخصی واحد،یعنی مولف،كه در گوش ما راز می گوید" رولان بارت
روزنامه آرمان- 21-8-90:مجموعه شعر عکاس دوره گرد نخستین مجموعه شعر حامد رحمتی است که توسط انتشارات آهنگ دیگر در سال 1390 منتشر شده است.رحمتی را می توان جزء شاعرانی که گرایش به جریان ساده نویسی دارند، گروه کرد.
جریانی که این روزها طرفداران خاص خود را دارد.شاعران ساده نویس شعرشان بر اساس احساس و عاطفه شکل می گیرد و بیش از آن که دغدغه ی زبان داشته باشند دغدغه ی بیان گری دارند.بیشترینه انرژی این گروه صرف ابراز احساس،عواطف و ساختن تصور می شود.غالبا کوتاه نویس هستند و مفاهیمی چون جنگ،عشق و طبیعت برتریت نسبی به دیگر مضامین هستی دارد.
برتریتی که رحمتی نسبت به دیگر همتایان خود خاصه هم نسلان اش دارد؛این است که از ابزار آشنایی زدایی به شکل مطلوبی بهره می برد و نیز به اهمیت استفاده از آرایه ی"تشخیص"واقف است.
از دهان دودکش ها/بوی درخت می آید!/گونه ی برف روب ها/از شرمساری سرخ می شود/در تقویم ِ روی میز/ تا آمدن بهار چند ورق/نمانده است/چقدر دست هایم/به زندگی گرم است!/از دانه های برف/آدم های خوبی ساخته ام(از دهان دودکش ها – ص 11)
رولان بارت در بحث ِ مرگ ِ مولف معتقد بود"تولد
خواننده باید به بهای مرگ ِ مولف صورت گیرد"در حالی که می بینیم رحمتی بر
خلافِ این قاعده رفتار می کند و اصرار بر حضور ِ مولف در متن دارد. از این نظر در
این شعر (مولف زنده است) و نیز در بسیاری دیگر از اشعار مشاهده می شود که مولف هم
چنان حاکم بلامنازع است و از حضورش نیز کاسته نمی شود.یک دانای کل که در جهان نسبی
اصرار دارد دنیا را از منظر او ببینند.همه چیز به دنیای درون متن خلاصه می شود و این
گونه است که مولف از سهم لذت رسانی به مخاطبین خود
می کاهد.
من بودم.../آن مولفی که باید می مرد/کاغذهای دفترم را/ به آتش کشیدم/و به کبوتری سفید/به دست های ِ شما رسید/شاعر شعر می نویسد/قصاب گوشت می فروشد/و مرگ با چهره ای خندان/از کنارمان می گذرد/می دانی؟خاصیت زندگی همین است و ....
همان طور که مشاهده می کنید مولف حتی به مخاطب این امکان را نمی دهد تا گزاره ی"خاصیت زندگی همین است" را از خود متن دریافت کند.یا شعر را به گونه ای پیش نمی برد تا مخاطب خود به چنین تعلیقی برسد. همان گونه که به تحریر رفت او خود را بر حق دانسته تا به جای مخاطب تصمیم بگیرد. و مخاطب را وارد دنیایی می سازد که تنها می توان از دریچه ی شعور او به آن دنیا نگریست.شعرهای او یک پنجره بیشتر برای دیدن ندارد.
گلوله ای/ در تاریکی شلیک کرده اند/گلوله ها/به هدف نزدیک که می شوند/پناه می گیریم/گلوله ها/به هدف که می خورند/آرام می گیریم(مولف زنده است/ص 14)
رحمتی در شعرهایی که کلمه بر مدار تصویر می چرخد به مراتب موفق تر عمل می کند.شاید باید او را شاعری ایماژیست خطاب کرد که اگر در این مسیر گام نهد از دریای آرام او مرواریدهای گرانبها تری به خانه می توان برد!
خلاقیت های زبانی در شعرهای رحمتی بسیار کم رنگ است در واقع او برای ایجاد تحرک در بحث زبان دل خوش به ابزار آشنایی زدایی است که نوعی غریب گردانی را برایش به همراه می آورد.شعرهای رحمتی از عدم جسارت رنج می برند.رفتاری بسیار محافظه کارانه دارد. به عبارتی این مجموعه پاسخ گوی علاقه مندان به شعرهایی با جسارت های فرمی،زبانی،ساختاری نیست.
دیگر سخن آن که در بررسی جریان موسوم به ساده نویسی،خطری که شاعران جوان تر را تهدید می کند سلطه گری لحن پیشکسوتان شعر ساده نویسی بر شعر آن هاست.برای مثال بسیار دیده شده است که لحن عاشقانه ی شعرهای عباس صفاری،شمس لنگرودی،حافظ موسوی،رسول یونان و ... بر شعر متاثران این جریان سایه افکنده که رگه هایی از این تاثیر را نیز می توان در اشعار رحمتی سراغ گرفت.
نکته ی دیگر آن که شعرهای رحمتی بر پایه ی روایت شکل می گیرد در واقع در بسیاری از شعرهای او تصاویر به صورت پاساژهایی مجزا در بطن اثر متشخص می شوند و این تکنیک به کرات مورد استفاده قرار می گیرد از این رو پس از چندی با تکنیکی کلیشه شده مواجه می شویم که هر جا شاعر به لحاظ عناصر تکنیکی کم می آورد این نوع تکنیک را جایگزین می نماید.
بیشترینه ی شعرهای رحمتی به لحاظ ساختار،شکلی دایره ای دارند.او در شعرهایش از نرم زبان خروج نمی کند.در بسیاری مواقع حضور بی امان فعل ها را مشاهده گر هستیم که یکی پس از دیگری بدون احساس ضرورت پشت سر هم ردیف شده اند.برای نمونه در گزاره ی"گوش هایم سنگین شده است"می بینیم که شاعر از دو فعل "شده" و "است" استفاده می کند.شاید این آسیب به این واسطه پیش آمده باشد که آذری زبان ها ترکی فکر می کنند و مجبورند آن را در ذهن ترجمه کرده و به فارسی بنویسند.
در پایان باید گفت شعر "کافه"از این مجموعه می تواند به عنوان الگویی مناسب،چراغ راه آینده ی شاعر باشد.
... سوفیا!/از انتهای آسمان/عده ای خورشید را/پایین می آورند/و قایق های موتوری/از صید ِ ماه بر می گردند/بار دیگر .../به گوش ِ گوش ماهی ها/شعری نجوا کنیم/شاید زیر پوست ِ ساحل/دو ماهی کوچک شویم/ دو نهنگ خسته از آب/در یک تنگ شیشه ای/به سکه ها/خیره می شویم/به سبزه هایی که زرد شده اند/ و بهار/ از پشت ِ درخت ها/بیرون می آید/سوفیا!/رنگ ِ چشم های تو/ شب های بارانی کافه نیست/ و دریا،از پشت پنجره/ محو خواهد شد.(ص 33و 34)