سادهنویسی در شعر یا لاپوشانیِ میانمایگی و بضاعت اندک
گفتوگو با مسعود احمدي شاعر و منتقد
مزدک پنجهاي
روزنامه اعتماد-91/3/7 : مسعود احمدی شاعر،روزنامه نگار و منتقد ادبی متولد 1322 از شهر کرمان است. او یکی از صریح الهجه ترین منتقدان چند ساله ی اخیر به شمار می رود. در یکی دو سال اخیر با تاسیس سایت ادبی "آن دیگری" توانسته بر مخاطبان جدی عرصه ی ادبیات بیافزاید. با ایشان در حالی که مدتی است با بیماری نارسایی قلبی دست و پنجه نرم می کند،گفت و گویی انتقادی پیرامون جریان ساده نویسی در شعر انجام دادیم که آن را از نظر می گذرانید:
تعريف شما از سادهنويسي در شعر چيست و اين نوع شعر با شعر ساده انگارانه چه تفاوتهايي دارد؟
بنده نيز از عنوان «سادهنويسي در شعر» درکي ندارم. اگر منظور شعر «سهل و ممتنع» است که قريب به نهصد سال پيش امير عنصرالمعالي کيکاوس ابن اسکندر به طور ضمني تعريف نسبتاً معقول و مقبولي از آن به دست داده است «و اگر شاعر باشي جهد کن تا سخن تو سهل و ممتنع باشد. بپرهيز از سخن غامض و چيزي که تو داني و ديگران را به شرح آن حاجت آيد مگوي که شعر از بهر مردمان گويند نه از بهر خويش... بي صناعتي و ترتيبي شعر مگوي که شعر راست ناخوش بود...»
بايد توجه داشت که مراد عنصرالمعالي نويسندة «قابوسنامه» از واژة «مردممان» تودة مردم که در دوران زمينداري ارباب و رعيتي و طبيعتاً در زمان وي از موهبت خواندن و نوشتن محروم بودند، نيست. منظور او آحاد طبقة ممتاز و وابستگان و کارگزاران آن، و هم فرهيختگان مستقلي هستند که نه تنها از نعمت خواندن و نوشتن برخوردار بودند بلکه کم و بيش با فرهنگ و ادب نيز مؤانستي داشتند. لذا چنين به نظر ميرسد که توصيه اين امیر تقابليست با شعر بسيار مصنوعي که تقريباً از اواخر قرن پنجم هجري، نه فقط به خاطر تصدي حکام ترک تبار و متشرع و وابسته به خلفاي عرب که لاجرم ورود بسياري از لغات و اصطلاحات ترکي و استفاده افزونتر از امکانات زبان عربي را با خود داشت، بلکه به سبب رقابتي شديد بر سر احراز رتبة برتر و دريافت صله و انعام بيشتر نيز بود که ميان برخي از شاعران آن روزگاران ظهور و بروز پيدا کرد؛ خاقاني شرواني و انوري ابيوردي را به ياد داريد؟ گذشته از اين همانطور که بسياري از اساتيد از جمله جناب دکتر سيروس شميسا در «سبکشناسي شعر» تأکيد کردهاند، دو شيوة ساده و روانگويي و دشوار مبهمگويي يکي از جريانات کلي در همة ادوار شعر فارسي بوده است. به هر حال بنده هم به ربط ذهن و زبان يا همان محتوي و شکل و يا بهتر بگوييم مظروف و ظرف معتقدم و بر اين باورم چنانچه شاعر بر ابزار کارش يعني زبان و ملحقات به آن مسلط باشد، هر موضوع و مضموني به دست وي در زباني متناسب با خود متشکل خواهد شد. لذا تصور نميکنم که ميشد «سرزمين هرز» يا «آناباز» را به طرز ديگري نوشت يا سرودههاي ناصرخسرو قبادياني که اغلب محمولي فلسفي، عقيدتي و اخلاقي و بلکه ايدئولوژيک دارند، در نگارشي ديگر مقبولتر ميشدند.
به نظر شما پديدآيي جريان سادهنويسي محصول تلاش چهرههايي است که در دهة گذشته و از طريق مطبوعات خود را به عنوان پدرخواندة اين جريان مطرح کردند، ميباشد يا به واقع حکايت چيز ديگري است؟
در مصاحبهيي با عنوان «جبران فقدان و شکست يا سادهنويسي در شعر؟» که در شمارة يازدهم فصلنامة «خوانش» به چاپ رسيد، به حد لازم به دلايل و انگيزههاي راهاندازي اين اين جريان مجعول و مصنوع پرداختهام. با اين حال به اختصار عرض ميکنم که گروهي از شبهروشنفکران که قشر کوچکي از طبقه متوسط شهرنشين اما هنوز عميقاً روستايي را نمايندگي ميکنند و طبيعتاً وابستگيها و علايق قومي و بومي و منويات عقيدتي سياسي و شخصي تنگنظرانهشان قويتر از خواست و آرزوهاي انسان مدرن و مدنيست، به قصد جبران شکستهاي خفتبار و پيدرپي در عرصههاي سياسي، اجتماعي و فرهنگي و هم به قصد دستيابي به آرزوهايي حقير چون کلاهداري و ميدانداري، در غياب ناخواستة روشنفکران اصيل و طبعاً هنرمندان فرهيخته و کارآمدي که به جبر و به لطايفالحيل به کنج انزوا رانده شدهاند، فرصت را مغتنم شمرده و به سايقه فرصتطلبي ماهويشان بر موج عوامگرايي و عوامزدگييي سوار شدهاند که سالهاست در همة ارکان و شئون حيات اجتماعي ما رسوخ کرده است. بي دليل نيست که اين جريان خلقالساعه برخلاف جريانات اصيلي چون شعر نو که از دل اقتضائاتي تاريخي سر بر ميکنند، فاقد بنيانهاي نظري مستدل و مستند عالمپذير است و تنها برآن عوامفريبييي متکيست که از طريق آوازهگري اعمال ميشود. لابد متن مصاحبة منقد و منتقد عالم و فاضل جناب مشيت علايي مندرج در روزنامة «اعتماد» مورخ يکشنبه 3/2 سال جاري را ملاحظه کردهايد.
بله، اما برخي از شاعران سادهنويس، سادگي را سبب برقراري رابطه مخاطب با اثر ميدانند و معتقدند در نتيجه اين فرايند است که بازآفريني اثر ادبي اتفاق ميافتد. به نظر شما سادگي يا پيچيدگي در پديدآيي چنين فرايندي ميتوانند نقش داشته باشند؟
بعد از تجارب اسفباري که در اين زمينه در کشورهاي به اصطلاح سوسياليستي صورت پذيرفت، ديگر حتي افراد غيرحرفهيي هم ميدانند که براساس دستورالعمل يا نوع مخاطب از پيش تعيين شده نمي توان اثري اصيل و اثرگذار خلق کرد. علاوه بر اين تصور نميکنم که مخاطب عامي از قابليتهايي برخوردار باشد که از ملزومات بازآفريني و خلق مجدد اثر است. در ضمن نوشتن شعري سهل و ممتنع چون شعر خواجه شمس الدين حافظ که عارف و عامي هر يک به حد بضاعت از آن بهرهمند شوند، کار هر کس نيست. اين هم قابل ذکر است که هيچ يک از بزرگان پهنة شعر و ادب ايران و جهان در پي جريانسازي و جلب و جذب مخاطب نبوده و نيستند؛ خواهندگان و خوانندگان شعر امثال حافظ و سعدي و مولوي و يا فروغ و شاملو و سهراب و... نخست مجذوب و مفتون جان شريفي ميشوند که در زبان و بيان يعني کالبدي متناسب و به اندام متشکل و متعين شده است. راستي کداميک از نامبردگان يا همتايان ايشان با تشبث و توسل به شيوههاي سخيف تبليغاتي و شبهتشکيلاتي به جمعآوري هوادار و به يارکشي پرداخت؟ فراموش نکنيم که خالق آثار ارجمند و اثرگذار علاوه بر تواناييهاي فني و تخصصي از روحي بزرگ برخوردار است که جسارت و سخاوت از مختصات آنند؛ نميتوان همانند احاد فرودستترين لايههاي فرهنگي جامعه يا همان عوام ديد و فهميد و خواست و به مانند هنرمندان اصيل يا همان خواص خلق کرد. مباهات به اينکه فلان شخصِ ساکن جنوبيترين منطقة تهران يا فلان شهر شعر بنده را ميخواند، تفاخري کوته بينانه است مگر آنکه فرد مورد نظر فردي فرهيخته و فرهنگمند بوده باشد وگرنه چنين فخري علاوه بر اينکه مبين درک عوامانة من از ذهن و زبان است، نمايشگر اين است که شعر بنده از هر بابت در نازلترين سطوح قرار دارد.
به نظر شما پديد آمدن جريان سادهنويسي ارتباطي با وضعيت سياسي- اجتماعي ايران در دو دهة اخير داشته است؟
بهتر است بفرماييد پديد آوردن جريان... به هر حال بدون ترديد مرتبط است. در شرايطي که مبحث خودي و غيرخودي اساس اصلحيت و ارجحيت و لاجرم ملاک گزينش و تصدي، و لاجرم عامل نفي و طرد کثيري از افراد واجد صلاحيت، از جمله هنرمندان اصيل و مجرب است، طبيعيست که عرصه براي جولان فرومايگان و ميانمايگانِ فرصتطلب آنقدر فراخ شود که هر دجالي دعوي پيامبري کند و هر خشتمالي ادعاي مهندسي و هر پالاندوزي دعوي خياطي.
برخي معتقدند شکل روشني از وضعيت شعري اين دو دهه ترسيم نشده است. آيا ادعايي اين چنيني را به واسطه پديد آمدن پسامدرنيسم ميدانيد يا به دلايلي ديگر؟
اگر پذيرفته باشيم يا بپذيريم که پسامدرنيته وضعيتي جهانشمول و در مراحل اوليه تکوين و تکامل است، ناگزير بايد قبول کنيم که عوارض طبيعي و تبعي اين مرحلة گذار گريبان همة عرصههاي اقتصادي، اجتماعي و خواه ناخواه فرهنگي و هنري ما را هم گرفته است. اين وضعيت تازه که بنيانهاي فلسفي و اقتدارگراي مدرنيته را به چالش کشيده است و لاجرم هرگونه ساخت، روش، انسجام و مآلاً تعريف را به درستي واجد و موجد قدرت ميداند و ناگزير به چالش ميکشد، همپاي همه مواهبي که در خود و با خود دارد، به مثابه تبلور تضادي دياکلتيلي معايب، مضار و به تعبيري عامتر عوارضي به همراه دارد که به ويژه در مرحلة گذار انبوهاند و بارزتر. من نميدانم وضعيت تازه به کجا خواهد رسيد و آيا ميتواند «قدرت» را که محور هر ساخت و بافت منسجم و مستحکميست، از تمامي عرصههاي حيات بشري حذف نمايد يا نه اما بر مبناي شواهد و قراين موجود و رخدادهاي اخير، درست يا غلط اين را پذيرفتهام که پسامدرنيته ايدئولوژي طبقة متوسط جديد متورميست که حتي کارگران و کشاورزان را در خود جذب و حضم نموده؛ طبقهيي که هم با اشرافيت فئودالي و نخبهپروري و يکتاپرستي آن عناد دارد هم با تشخص و زبدهپروري و يگانهستايي بورژوازي. همان طبقهيي که مارکس متفکر نه پيامبر در «هجدهم برومر» آن را اينگونه توصيف ميکند «هرگز نبايد با اين تلقي کوته بينانه که معتقد است خرده بورژوازي اعتقادي اصولي به منفعت خودخواهانة طبقاتي دارد و بر آن است که وسايل پيروزي اين منفعت را فراهم سازد هم آواز شد. خرده بورژوازي، برعکس، بيشتر بر اين باور است که شرايط خاص رهايي وي عين شرايط عامي هستند که نجات جامعة مدرن و پرهيز از نبرد طبقاتي فقط در قالب آنها ميسر خواهد بود.» حال اگر تا حدي اين توصيف مارکس هنوز معتبر باشد، با توجه به عقبماندگي تاريخي اين طبقه در سرزمين ما، اين سخنان جناب پرويز پيران که زير عنوان «فراز و فرودهاي يک طبقه» در شماره 1047 روزنامه «شرق» آمدهاند، به جد درخور درنگ و تأملاند «ليکن طبقة متوسط جديد در حالي رشد ميکند که درصد مهمي از حاملان آرمانهاي طبقه متوسط از اين طبقه خارج شدهاند و نوعي تمايلات نوکيسگي خودمحورانه با لمپنيسم و نه نوکيسگي که چون اروپاي پس از انقلاب صنعتي هزينههاي دگرگوني فرهنگي را با ايجاد فضاهاي فرهنگي تقبل کرد و شهروندي و خصايص آن را به خواستي پايدار بدل کرد، جايگزين آرمانهاي طبقة متوسط جديد شده است» به گمان من آنچه که جناب پيران گفتهاند در مورد لايهيي از طبقه متوسط به ظاهر شهري شده و عميقاً روستايي صادق است که اغلب مدعيان ابداعات و نوآوريهاي فرهنگي و هنري از آن لايهاند. ممکن است بپذيريم طبقه متوسط مدرن و مدني اروپا و امريکا و... عامل همبستگي طبقات زيرسلطه سرمايهداريست و محتمل است در حين مبارزاتي طولاني به حداقلي از خواستهاي خود دست يابد اما تا اين مدعيان شهروندي ما نيز به واقع مدرن و مدني شوند، عرصة فرهنگ به همين گونه ميدان تاخت و تاز و مجال چپاول و تاراج خواهد بود.
باري، آنچه گفتم درباره وجه غالبيست که از حمايتي همهجانبه برخوردار است اما به هيچ روي منکر تأثيرات مثبت اين مرحلة گذار بر فرهنگ و ادب اين مرز و بوم نيستم و معتقدم علاوه بر اينکه چند و چون شعر ما در دو دهه اخير به وضوح و به حد کافي تبيين و تشريع شده، جريانهاي مجعول و مصنوع نتوانستهاند و نميتوانند روند تکاملي اصيلي را که در زير پوست ضخيم این غوغاي رسانهيي سازماندهي شده در جريان و سيلان است، نابود و از ميدان بدر کنند. به راستي تنوع و تکثر نحلهها و تعدد آثار اصيل و بعضاً ماندگار حيرتآور است. مگر احتجاجات دهههاي 40 و 50 توانستند در مسير تکوين و تکامل گونههاي اصيلي که فرخزاد، شاملو، اخوان، سپهري و... نمايندگان برجستة آنهايند، مانعي جدي ايجاد کنند؟
به نظر شما چرا در دو دهة اخير خاصه در دهة هشتاد با جريانهاي مهم ادبي مانند جريانهاي شعر حجم، موج نو و... مواجه نبودهايم؟ و دستاوردهاي شعر دهههاي 40 و 50 در قياس با دستاوردهاي دهههاي اخير بيشتر بوده است؟
چنانچه دو تجربه همزمان مدرنيته و پسامدرنيته را که مردم اين سرزمين همزمان از سرميگذرانند ناديده نگيريم و تبعات دو مرحلة گذار همزمان را در نظر داشته باشيم و به مثابه ناظر و داوري دادگر از درون و از بيرون به شعر اين دو سه دهه نگاه کنيم، دگرگونيهاي بنيادييي را درک و لمس خواهيم کرد که در فرهنگ و ادب ما نيز ظهور و بروز داشتهاند؛ پيدايش فرديت و به تبع آن جزيينگري، تنوع و تفرد زيبايي شناختي، پرهيز از کليگوييهاي پيامبرانه و پدرسالارانه و... و از پي اينها ظهور و بروز تکثر مضامين و موضوعات، شيوههاي رويکرد به مضمون و محمول و... دستاوردهايي عظيم و گرانبهايند که البته بعضاً هنوز کاملاً به پختگي نرسيدهاند. شورش شاعران جوان و اغلب مستعد عليه ذهن و زبان مسلط و قدرت محور پدران را ناديده نگيريم. تلاشهايي که حتي براي تغيير قالبهاي شعر کلاسيک بالاخص غزل صورت پذيرفتهاند و گاه به نتايج درخشاني رسيدهاند را به ياد داشته باشيم و به ياد داشته باشيم که توجه به زبان زندة مردم و بهرهگيري از آن که تقابليست با زبان فاخر و فخيم و اقتدارگراي پدران، از دستاوردهاي همين دوران است. اگر دقت کنيم تمامي آنچه را که نام بردم بيآنکه معطوف به اراده و هماهنگي باشند، در راستاي تصحيح گذشته و تدوين آينده بودهاند. لذا اگرچه پارهيي از کوششها و تجربيات به نتيجهيي دلخواه و بايسته نرسيدند اما نحلههايي چون شعر پسانيمايي، شعر در وضعيت ديگر، زبان شعر، شعر زبان و... هر يک به نوعي در پديداري مجموعهيي متنوع و رنگارنگ که امروز در دسترس است دخيل بودهاند. گمان نميکنم بتوان پارهيي از غزليات حسين منزوي، محمد سعيد ميرزايي و حتي قيصر امينپور و محمدعلي بهمني را به مثابه غزلي ديگر ناديده گرفت، همانطور که اشعار دفتر «نمنم بارانم» علي باباچاهي را به عنوان شعري کاملاً متفاوت و... را. بنده به خلاف جناب مشيت علايي بر اين باورم که به تدريج سلسله جبالي با قلل فراوان جايگزين تک قلههاي پيش از انقلاب ميشود و همين يکي از دلايليست که قلل جديد چندان به چشم نميآيند و اين نه فرود که فراز است و البته تا حدي متعارض با نخبهسازي و نخبهپرستي مورد خطاب و عتاب طبقة متوسط؛ گيريم که من نيز فارغ از مقوله استعداد که امري موروثي يا ژنتيک است، بر اين باور باشم که در هيچ کجاي جهان طبقة متوسط قادر نيست و نخواهد بود ساخت و بافت قدرت محور و محکم جوامع طبقاتي را که توزيع امکانات آموزشي و پرورشي هم در آنها ناعادلانه است، در هم بشکند و دانش و هنر طبقاتي و نخبهپروري با آن را ملغا نمايد.
عدهيي معتقدند جماعت شعر خوان در واکنش به جريانهاي تجربي عرصة شعري است که روي به اشعار شاعران دهة 40 آوردهاند، شما چه ميگوييد؟
تا حدي درست ميگويند؛ تندرويي و شتابکاريهاي شاعران جوان در دهة هفتاد و فقر انديشه و تکرار ملالآور مضامين مستعمل و شلختهنويسيهاي پارهيي از شاعران سالمند و ميانسال دهة هشتاد که با عنوان «سادهنويسي در شعر» لاپوشاني ميشوند و... در اين امر دخيل بوده و هستند.
آيا چون بعضي منتقدين ذهنگرايي و فردمحوري را يکي از عوامل بحران مخاطب در شعر امروز ميدانيد؟
به هيچ وجه؛ برعکس، به زعم من عدم ظهور و بروز فرديت در بخش عظيمي از جامعه، و بلوغ آن حتي در بسياري از جانبداران مدرنيت و مدنيت، يکي از عوامل بحران مورد نظر شماست.
اين پندار برآمده از ديدگاه ايدئولوژيک دستهاي از منتقدين نيست؟
همينطور است که تشخيص دادهايد و ميفرماييد.
به نظر ميرسد جامعه ادبي در شرايط کنوني بيش از نياز به منتقدين محافظهکار به منتقدين جسور نيازمند است. در ضمن ميپذيريد که بسياري از چهرههاي شاخص سکوت کردهاند؟
بله، غياب منتقد و منقد جسور يکي از دلايل تجري و تاخت و تاز تنکمايگان نوکسيه است. سکوت چند چهره شاخص حوزة نقد ما هم علاوه بر سرشت و خوي محافظهکار خود آنان، بيآزاري پارهيي از آقايان و ايادي آنان است.
عدهاي از منتقدين اخيراً مدعي شدهاند نقدهاي شما برآمده از نگاه ويراستارانه شماست که بر پايهي دستور تجويزي يا هنجاري بنا شده و شما با اين دغدغه با آثار برخورد ميکنيد در صورتيکه ميدانيم يکي از ويژگيهاي شعر مدرن و انواع بعد از آن هنجار شکني در عرصة زبان است که مثلاً در شعرهاي براهني، رويايي و باباچاهي هم به گونهاي اتفاق ميافتد. در اين مورد چه نظري داريد؟
تا آنجا که من ميدانم تنها منقد و منتقد ذيصلاحي که به زعم من به سابقه مودتي با بعضي از مدعيان ابداع و بشارت سادهنويسي در مصاحبهيي اين سخن را بر زبان رانده، آقاي مشيت علاييست که در جايي ديگر از همين مصاحبه رندانه اظهار ميدارند «هنجارشکني حق شاعرانياست که به زبان اشراف دارند و نبايد دستآويز سادهانگاري و نه سادهنويسي قرار گيرد.» لذا بنا بر همين گفته منقد و منتقد عالم جناب علايي نميتوان هر غلطنويسي ناشي از جهل و عدم شناخت زبان مادري را در مرتبه ساختشکنيها و غريبهگردانيهاي عالمانهيي قرار داد که فقط به وقت خلق اثر و به حکم شعوري شورمند و به ياري تواناييهاي فني و تخصصي از جمله اشراف و احاطة همهجانبه بر زبان صورت ميپذیرند، قرار داد. اجازه بدهيد در وقتي مقتضي با ذکر دلايل و شواهد به اين موضوع بپردازيم. این را هم باید اضافه کنم که صنایع و بدایع شاعری فرهیخته و عالم چون یدالله رویایی که نه فقط بر زبان و ادب سرزمین مادری که بر زبان و ادب فرانسه نیز اشرافی ستودنی دارد، با غلطنویسیهای ناشی از نادانی را در یک طراز و کفههای یک ترازو قرار دادن، کاری عالمانه و منصفانه نیست.