اروتیسم در محافل ادبی و باندهای مافیایی مطبوعات- علی شهسواری
اروتیسم در محافل ادبی و باندهای مافیایی مطبوعات
علی شهسواری
دختر خانمی که فکر میکرد شاعران، عشق افلاطونی دارند و آدمهایی ماوراییاند. به بهانهی یادگیری شعر، و مطرح شدن، فریب میخورد و در 14 سالگی زن میشود!
1) حالا که در آستانه ی سال روز کوچ مردی از جنس حقیقتایم (بیژن نجدی) برآنم که دل به دریا بزنم و حقایقی را با نسل هنوز به دنیا نیامده در میان بگذارم. حقایقی که بازیگراناش یامیدانند و میخواهند خودشان را به نمیدانم بزنند یا نمیدانند و نمیخواهند که بدانند.
امروز، سه شنبه 16 مرداد 1380 خورشیدیست. هوای تهران، گرم، و هوای دفتر نشریه را خنک است. شاید شما این نوشته را در همین قرن بخوانید، شاید هم قرنها بعد اما در هر صورت از این که سعی میکنید، تا پایان، آن را بدون خستگی مطالعه کنید، سپاسگزارم!
( 1 جایگاه واقعی ادبیات :
همیشه گفته شده که مولف، محور ادبیات نیست و نیت او در نقد آثارش جایی ندارد. شخصیت مولف، در نقد حرفهای، معمولاً فراموش میشود، مگر در بعض نقدهای روانشناختی. با این حال در جامعهی ایرانی، این اصل ، فقط و فقط در نوشتهها و سخنرانیها پذیرفته میشود و از پایگاه محکمی در عمل، برخوردار نیست.
تقریباً ضابطهی خاصی برای چاپ یک شعر وجود ندارد. شما میتوانید شعر خواهرزادهتان را ویرایش، حذف و تعدیل و کنار عکس هنریاش در یک نشریه چاپ کنید. حتم داشته باشید، بعد از چاپ چند شعر با عکس هنری، یک شاعر معاصر خواهد بود، به همین سادگی. یعنی
رابطهمندی جایگزین ضابطهمندی شده، همانطور که در تاریخ ما هم همین اصل حکم فرما بوده است. معمولاً دبیران سرویسهای ادبی، بیشتر ژورنالیست هستند تا ادیب، و به سادگی، از آثار متوسط و حتی ضعیف بتی بزرگ میسازند و به خود ما میقبولانند. نقد ساختارگرا تقریباًنفسهای آخرش را میکشد و در بیشتر نقدهای چاپ شده، تئوریهای وارداتی هیچ ربطی با خود متن مورد نقد، ندارد.
همین چند وقت پیشها نقدی خواندم از یک خانم که سابقهی شعریاش سه سال، و سابقهی نقادیاش یک سال و خرده بیش تر نیست، (و صد البته آدم مشهوری هم شده !).
در این نوشته از شش هفت نظریه پرداز معروف، بیدلیل ذکر خیری شده بود که دیدگاههایشان با هم فاصلهی نجومی دارد! حدوداً 40، 50 اصطلاح انگلیسی را هم وارد متن شده، و در پایان کار نتیجه گرفته شده بود، اثر مورد نقد، بهترین (!) اثر 20 سال اخیر بوده است و ( احتمالاً بهترین اثر تا دوره ی آخر زمان !).
حتی یک پاراگراف از مجموعهی مورد بررسی، گنجانده نشده بود. بیشتر شاعران و نویسندگان مطرح از کم سوادی رنج میبرند و تنها شکل کارشان با گذشته در تمایزی آشکار است. فقدان اندیشه، فقدان استقلال و فقدان دانش جانبی، از دیگر نقایص آثار این دسته است. گاهی وقتها هم دبیران سرویس ادبی نشریات، گردهم میآیند تا جهتهای جدیدی را باز هم مطابق سلایق شخصی و ارتباطات گاه عاطفی!، تعیین کنند. بخشی از معاملات بین نشریهای (!) هم، از نوع پایاپای است:[چاپ کن تا چاپ کنیم ... حال بده تا حال بدیم ...] و به همین سادگی، بتهایی برای چند سال ساخته میشوند ( و من برخلاف کارل سند برگ تبر را نمیستایم و ابراهیم را ترجیح میدهیم.)
باندهای مافیایی مطبوعات ، در درون خود شعباتی ایجاد میکنند. هر شعبه تحت مدیریت یک بت است، که حتی ممکن است نوع عینک، رنگ پوست، نوع لهجه، اندازهی قد، و مدل لباس و موهایش هم در مقدار محبوبیت او موثر باشد. تنها نقطه مشترک ظاهری این شعبات، در غیر دولتی بودن آنهاست ( که در گفتار محدود میشود!) مثلاً من در فهرستی که از آثار بعضی شاعران دههی هفتاد ارایه دادم، شعری از محمد حسین جعفریان را هم آوردم که متهم به حمایت از صاحب دستمال شدم ! یعنی مرگ مولف، پشم! تازه، اگر بخواهیم شخصیت مولف را در متن دخالت بدهیم من جعفریان را بر این جماعت ترجیح میدهم. شرکت در یک جنگ تحمیل شده، آسیب دیدن در یک سفر رسانهای، سرودن شعرهای حماسی و ... ( بخوانید دفاع از سرزمین ) میتوانید از رفتارهای مثبت یک فرد باشد. به قول آقای سپانلو، روشنفکران به انتقاد عادت کردهاند و دلیلی ندارد هر کنش دولتی را با واکنشی انتقادی روبرو کنیم. انتقاد از صاحبان قلمی که گرایش مذهبی دارند، و صاحبان دستمال ابریشمی خواندن آنها یک رویکرد بیمارگونه است که سالهاست همه گیر شده است. به عبارت بهتر، مرگ مولف تنها در تقدس زدایی صدق میکند و در حوزهی نوع برخورد منتقدین خواهد بود. در تشخیص مثبت و منفی بودن رفتار هر قطب هم قضاوت صحیح مسلماً انجام نمیشود.
در شیلی، پابلو نرودا که از مسببین انقلاب هم هست و از حزب، خانه هم میگیرد، به دلیل حمایت از مبارزات، محبوب می شود و مجموعهی ضعیف و شعاری «انگیزهی نیکسون کشی ...» با اقبال عمومی مواجه می شود، اما در ایران شاعر حامی جنگ ( بخوانید دفاع مقدس ) متهم به ... مالی میشود.
جعفریان، دستمال به دست است و نباید از او و آثار در خور توجهاش حرف زد؛ اما فلان شاعر که نامی از او نمیبرم، با مجموعهای متوسط سو گلی صفحات ادبی است. این شاعر ژورنالیست هر کسی را که بخواهد مطرح میکند. ممکن است مثلاً دوستش را تا حد احمد شاملو بالا ببرد، و در مورد شاعری تاثیرگذار سکوت کند. به هر حال هر کسی که صدایش باید به گوش مخاطب کلان برسد، لازم است به نوعی برای دبیر سرویس ادبی، مفید باشد. این دیدگاه انتفاعی در مورد بیشتر آن ها صدق میکند؛ مخصوصاً دربارهی خود خود ! :
و تنم بودی منتشر میشود، شمارهی یک نشریه ندای قومس
و تنم بودی منتشر میشود، شمارهی دو نشریه ندای قومس
و تنم بودی منتشر شد، شمارهی چندم صدای عدالت
و تنم بودی منتشر شد، شمارهی چندم نشریه فلان
و تنم بودی منتشر شد، شمارهی چندم نشریه فلان
بررسی و تنم بودی در حضور سالاد چهار فصل. شمارهی چندم صدای عدالت
میبینم. در موردش شناخته و ناشناخته حرف میزنند. حتی عباس حبیبی بدر آبادی را حبیب بیگ آبادی مینامد! نامی هم از من ، جواد گودرزی و ابوالفضل حسنی برده شده! در حالی که من پیش از چاپ شعر آقای فلاح در همین نشریه که سردبیر سرویس ادبی آن هستم، مورد انکار ایشان بودم. فلاح اصلاً شعر آقای گودرزی را نمی شناسد. حسنی را هم به خاطر دوستی که با او دارد در لیست صاحب ها می آورد و می دانم که مجموعه او هنوز به چاپ نرسیده است!
همین آقای فلاح پیش تر در مصاحبه ی روزنامهی ایران، تاریخ شعر را 1400 ساله دانسته بودند! فلاح و عبدالرضایی در عصر پنج شنبه، هم با هم از ادبیات معاصر حرف میزنند که چه گونه به شعر دهه هشتاد شکل بدهند! انگار، خدا دارد با جبرئیل مشورت میکند! استغفرالله ربی اتوب الیه ! « خود لیدربینی» البته بیماری خطرناکی ست! خدا آخر و عاقبت همهی شاعران معاصر را ختم به خیر کند. خدایا! اعضای مافیای شعری را اگر قابل هدایت هستند، هدایت شان کن، اگر نیستند...
پگاه احمدی می گوید: « من به نروژ دعوت شدم که سخنرانی کنم. خبرش را کار میکنی؟»
میگویم:« من دو سال پیش دعوت شدم. تازه آقای کوشان گفته بودند پنج تای دیگر را خودت انتخاب کن. فتوکپی شناسنامه را بفرست تا دعوت نامه بدهیم. نرفتم »
پگاه احمدی میگوید:« به جای شما هم ...» میگویم: « به جای خودت هم نرو. مگر نروژ چه قدر جمعیت ایرانی دارد. اندازهی تویسرکان، یا ابر قو »
میگویم:« شنیدهام از انگلستان برای رزا جمالی و انصاری فر و ... دعوت نامه آمده است که بروند دربارهی شعر معاصر سخنرانی کنند» میگویم: « شنیدهام هوشیار اعتراض کرده و اسم جمالی خط خورده است.» میگویم :« هوشیار هم که سر از اصفهان در آورده تا لندن! » میگوید: « بله! اسم مرا هم خط زدند! » میگویم:« خاک بر سر بریتانیای پیر، که اسم مدعوین فرهنگیاش را مثل آب خوردن خط میزنند!» بعد آزرم زنگ می زند و میگوید: «میخواهم فلانی را تخریب کنیم».
میگویم: «من از تخریب متنفرم » میگوید: «اگر میز گردی دربارهی شعر معاصر دارید، من هستم» همه میخواهند میزگرد داشته باشند. تخریب کنند. انکار کنند. حال بدهند، یا ... هیچ کس نمیخواهد نقاد به معنای اعم کلمه باشد. همه می خواهند بروند آن طرف آب شاعر بشوند. این طرف آب چندان مهم نیست!
2 ) فساد به مثابهی یک خورده فرهنگ با هر عینکی که به سراغ قشر شاعر بروید، باز هم اروتیسم را در عمل به عنوان گرایش اصیل و تعیین کننده میبینید. مدتهاست با خودم فکر می کنم، جدای از آقایان، کدام خانم نویسنده (ترجیحاً شاعر) دههی گذشته، بدون چشم داشتهای عاطفی – جنسی، مطرح شده و صدای نارسایش به گوش مخاطب کلان رسیده است؟ به جرات میگویم و پای حرفم هم ثابت قدم میایستم، که هیچ شاعرهای در سطح گسترده، میدان داده نشده، مگر آن که دوست فرا عاطفی (!) روزنامه نگاری بوده است. خانمی از تحریریه ماهنامهای پر سر و صدا و فرهنگی حرف میزد. میگفت:« شعرهات ضعیفه » دفعه دوم گفت: « خودتو باید نشون بدی » اگه مواظب خودم نبودم ، الان « پری پا طلا» ی همه شون بودم. راستش رو بخواهین فرار کردم! ».
من اصلاً از موضوع وجود هنجارشکنی جنسی صحبت نمیکنم. عیب، از تحت الشعاع قرار گرفتن نوشتن و ارایهی عمومی آن با چنین چشم داشت هایی است. آقایی را میشناسم که مسوول جلسهی شعر بود. حتی یک شعر هم در چنته نداشت. خودش هم میگفت که « من شاعر نیستم » ! دختر خانمی برای اولین بار پا به آن جلسه گذاشت. دختر خانمی که فکر میکرد شاعران، عشق افلاطونی دارند و آدم هایی ماوراییاند. به بهانهی یادگیری شعر، و مطرح شدن، فریب میخورد و در 14 سالگی زن میشود! این رویکرد، تنها، مشکل روشنفکران نیست؛ در محافل غیر روشنفکری هم تقریباً این قاعده حکم فرماست و بسیارند ریاکارانی که «چون به خلوت می روند آن کار دیگر میکنند» حالا میخواهیم به شعر و شاعر، محض و بی چشم داشت بنگریم و در عین حال عاری از اعضای پیشانی سفید باشیم. از حوزهی هنر مدیحه پردازی مدینهی فاضله افلاطون، به دور باشیم و در عین حال فضایی ایجاد کنیم که فرهنگی باشد نه اروتیک، سیاسی، محافظه کار ، شوهر یاب! و یا هر چیز دیگر.
هنرمندانی مستقل؛ کانونی عاری از فساد، مواد مخدر، چاپلوسی، باندگرایی، رفیق بازی و امثالهم ؛ کانونی متعهد به انسانیت؛ کانون هنر انسانی فقط همین. شاید هم کسی به من و دوستانم نپیوندد ما اما به تأسیس این کانون ، به مثابه ی یک تکلیف می نگریم.
شاید ، با وجود این کانون، آمار طلاق، میان اهالی فرهنگ کاهش یابد! هنوز نمیدانیم پیشنهاد شاعران راستین چیست. دل به خدا بستهایم.
17- 5- 80
* به نقل از ماهنامه ی بشیر زاگرس - دور دوم - شماره ۵ شهریور ۱۳۸۰ ص ۴