منش دیالکتیکی متن - نگاهی به عاشقیت در پاورقی- محسا محب علی
مسعود بيزارگيتي
كتاب: عاشقيت در پاورقي
نويسنده: مهسا محب علي
ناشر: نشر چشمه
منش يا كردار ادبي امروزه از مؤلفههايي ست كه رويكردها و توجهات مؤلف را در ادبيات به خود جلب نموده است. و تلقي ها را با توجه به جهان بيني فلسفي ـ زبان شناختي تنظيم مي نمايد.
عرصه داستان نويسي با فضاي فراخ و بيانهاي خود، موجوديتاش رابا اين ويژگي به سنجه مينهد و انطباق وهمزماني را با توجه به نوع رويكردها ميآزمايد.
داستان نويسي امروز ايران نيز به اشكال مختلف تلاش دارد، پا به اين ميدان (بازي با روايت ها) گذاشته و آنچه به ساختار تجربه درآمده را هستي بخشد. هرمؤلفي همهي امكانات خود را به احضار در مي آورد تا موجوديت انطباقي خود را اعلام كند. و وضعيت داستاننويسي معاصر ما در واقع تابلويي ازتنوع اين تجربههاي موجوديت يافته است. مجموعه داستان «عاشقيت در پاورقي» از زمرهي متنهايي است كه نويسنده آن كوشيده تا كنش پذيري تخيل خود را با آنچه به آگاهي زيبايي شناختي وي درآمده هم پيوند ساخته و روند نوشتار را تنها به روايتگري محض و شقه شقه كردن ساختار متن فرو نكاهد.
مهسا محب علي در داستان اول، تلاش خود را متمركز مي كند براي روايت خاطره اي كه تنها در ذهن شخصيت داستان مرور مي شود و چرخش زمان را پيرامون ابژهي خود ـ همان خاطره ـ بركاركرد تخيل استوار مي سازد. ساختار روايي داستان كه بازتاب چالش ذهني نوسنده است و از فرآيند تك گويي پيروي مينمايد، در تلفيق با سنتهاي زندگي نويسنده كه در رفتارهاي ديگر اشخاص داستان (عزيز و آقاجون) و عملكردهاي شان و نمادها بازتاب مييابد، ناظر بركاركرد تخيل هنري و هم پيوندي درانعكاس واقعيت است. نويسنده بيآنكه ارادهي معطوف به واكاوي ابژهي پيرامون را داشته باشد، در پرتو عنصر روايي ذهني، محتواي اثر را شكل مي دهد. او در داستان «هندي برقصم» كه گرايش به درونگرايي را بر ميگزنيد تا از سكوي روايت خاطره داستان را آغاز كند، در واقع معناي هستي انساني را به خاطر مي سپارد، در يادها مينهد ودر سخني روايي باز مي تابد.
داستان «عاشقيت در پاورقي» از نوشتههاي قابل تأمل اين مجموعه است. كه نويسنده مي كوشد روايت داستان را بر بنيان بينامتنيتي استوار سازد، تا مشابهتها و پارادوكسهاي يك رابطه را كه انسان امروز گرفتار در چنبرهي زندگي به اصطلاح مدرن از نوع توسعه نيافته اش است انعكاس بخشد از همين رو طنز ظريف نهفته در اين داستان در خوانش مخاطب به آن قوام بيشتري ميبخشد. نگاه نويسنده به رابطه زن و مرد، بطور آشكار و پنهان گرايش به گسست پس از عادت دارد. عشق اول، ملال پس از آن و گسست و جدايي ناشي از خستگي. اگرچه تجربه فرم و فرآيند روايي متن براي نويسنده دغدغهي مهم نوشتن محسوب مي شود، اما او ميكوشد اجرايي از تجربهي خود را ارائه دهد كه هم پيوندي با زندگي را در بنيان خود در پي داشته باشد. همانگونه كه در داستان اول نيز، رابطه بين زن و مرد محور اصلي شكل گيري و آغاز روايت داستان است، كه به شيوه روايت خاطره بازگويي مي شود. ساختار اين داستان با ياري جستن از ارجاعاتي كه ميدهد و ويژگي پوليفونيك كسب مي كند، با تمركز بر محور يك رابطه و حواشي آن از كثرت گرايي افراطي و پراكنده ميپرهيزد. اگر چه نويسنده ميتوانست با اندكي دقت بيشتر در وحدت بخشي به اين ارجاعات به جهت يگانه تر كردن فرآيند عاطفي و انسجام دروني بافت داستان عمل نمايد. به ويژه تحميل تبيين آنچه روايت در صدد گسترش آن است، درچند سطر آغاز داستان، ساده پنداري شكل روايت نويسنده را نابخشودني و رنجشي را در خوانش مخاطب دامن ميزند. نويسنده «عاشقيت در پاورقي» را ناتمام ميگذارد. در نتيجه را به تعويق مياندازد تا مخاطب ادامه آن را با نوع دريافت هايش كه تجربهي دروني شدهي زندگي وي تدوين گر آن است، بر عهده گيرد. نويسنده در روايت اين داستان به خواننده كمك مي كند بر اساس تجربه نوين زندگي (همان مدرنيّت توسعه نيافته) خود را با شخصيتهاي آن آشنا بيابد و به قول پل ريكور خود را در شماري از امكانات هستي به شناسايي در آورد. و آنگاه كه خاتمه داستان بي پايان ميشود خواننده دگرگون مي شود و ادامه داستان را در ادامه هستي خود باز ميجويد. اينجا است كه مفهوم انطباق اتفاق ميافتد. اما در فرآشدي گشوده و بيپايان. داستان «عتيقهها» را نويسنده بر بنيان اشتياقي مينويسد كه زائيدهي تخيل نگارشي ست. سرخوش از روايت خواب ها كه در جهان عتيقهها ميگذرد و رويا عنصري برجسته با كاركردي قوي در متن روايت است. تشابه و تكرار در محتواي رؤياها و گسترش غير ضروري متن، خواننده را مقيد به چالشي مضاعف در خواندن مي كند. «محب علي» در روايت اين داستان مكانيسم تخيل را رها مي سازد تا ضامن خلاقيت اش باشد.
ميانجي تخيل در فرآيند آفرينش همواره به استعاري كردن واقعيت ميپردازد تا معناهاي نو زاده شود و از آنچه بود فاصله گيرد. فرآشد نفي در نفي را تا نو زادگي به پيمايد. ظرفيت يك داستان كوتاه مدرن كه به درونگرايي ارجاع دارد تا مبنا و اساس روايت را شكل دهد، در اينجا آن قدر با ابژه مورد نظر (رابطه انساني دو نفر= عاشق و معشوق) گسترده نيست كه راوي به تكرار رؤيا در صحنهها و زمانهاي متفاوت مينشيند.زمانهاي انساني نه زمانهاي زباني. و همين عدم حضور درزمانِ زباني، به تكرار و گسترش بيحاصل متن منجر ميشود و قرائت خواننده و جهان ذهني او را مخدوش ميسازد. بسترهاي روان شناختي ارتباطي روايتها كه بر محور رابطه دو انسان از جنس مخالف شكل ميگيرد در توصيف نويسنده گاه فضايي اروتيك را در بعضي داستانها پديد مي آورد.
چند داستان ديگر كتاب نيز در راستاي ويژگيها و مؤلفههاي ياد شده تنظيم شده با محتواي مشابه و تقريباً يكسان نويسنده با انتشار «عاشقيت در پاورقي» كه رويكرد نگارشي وي معطوف به چگونگي روايت داستانهاست در ميان تعداد زيادي از مجموعه داستانهاي منتشر شده، تجربهاي ذهني را موجوديت بخشيده، كه در داستان نويسي معاصر حاكي از خلاقيت وي در نوسازي دريافت و آگاهي زيبايي شناختي اوست. شناخت ظرفيتهاي زبان و روايت در داستان مدرن و فاصلهگيري از اشكال كلاسيك و تجربه شده آن. و به يقين آثار بعدي وي نيز خوانشي عميق تر را به انتظار خواهد نشاند.