سنگی بر گوری
این آقا جلال آل احمد نویسنده ی فوق العاده ای است .
سال ها بود که کتاب سنگی بر گوری او اجازه ی چاپ نمی گرفت . در دولت گذشته وزیر ارشادش – مهاجرانی - معتقد بود شخصیت جلال با چاپ این کتاب خراب خواهد شد . و البته برخی ها هم می گفتند خانم دانشور عزیز نیز مخالف چاپ مجدد آن بعد از انقلاب بود . اما به هر ترتیب گویا برادر جلال در دولت وقت توانست مجوز انتشار ش را بگیرد .برخی ها دلایل مخالفت بانو سیمین را در عریان نمودن ماجرای بچه دار نشدنشان عنوان می کنند . در هر حال دوست دارم برشی از این کتاب را شما هم از نظر بگذرانید و مثل من شاید ایمان بیاورید که این داستان خوب که نه فوق العاده زیباست . برای تان برشی از آن را برگزیده ام . اگر خوشتان آمد در خرید آن درنگ نکنید .
***
ماه اول در پاریس معقول بودم و مطالعات فرهنگی و گزارش های مرتب و کتاب های تازه و حرف های تازه و اباطیل . اما به سویس که رسیدم دختر مهماندار چنان زیبا بود که پای شخص اول لنگید . و شخص دوم شد اختیار دار کار تن . و افسار م را گرفت و کشید به همان جا ها که هر لر دوغ ندیده ای باید سراغ گرفت . تنم از آزادی پایین تنه ای . تنها تجربه ای که ما شرقی ها در فرنگ از آزادی می کنیم . پانزده روز در سویس بودم . سه روز آخرش زوریخ و...
بعد رفتم آلمان . در بن و کلن دست به عصا بودم . ارادتمندان زیاد بودند و مدام با هم بودیم و خلاف شان حضرت شخص اول بود که خودش را بنده ی شخص دوم نشان بدهد . اما به هانوفر که رسیدم باز شخص دوم همه کاره شد . برف و سرما بدجوری بود و یک شب چنان هوای نحسی شد که هفده نفر را خفه کرد و همه ی پیر و پاتال ها را تپاند تو اطاق ها و رختخواب ها سرد بود و من از کیسه ی آب گرم بدم می آمد . رسما وسط خیابان دختر بلند کردم . در برلن فرصت تجربه های دیگر نبود . چون تجربه ی پشت دیوار زنده تر بود که بر صفحه ی اعلام قیمت بورس بانک ها ملموس تر بود تا در تن تکه های نخراشیده ی سیمان دیوار با سیم های خار دار بر فرازش . و راهروهای مترو که مثل راهروهای زندان خلوت بود و شهر که پر از پیر ها بود و خیابان و پارک ها و میدان ها که هیچ علت وجودی نداشتند و به هامبورگ هم تا رسیدم پریدم . اما در آمستردام قضیه جدی شد . یعنی شخص دوم کار دستمان داد زنی تازه از شوهر طلاق گرفته و تور اندازه و هم سن و سال خودم . و خدمتکار به تمام معنی . و لری دوغ ندیده تر از من . هفت روز بسش نبود . دنبالم آمد لندن . ده روز هم آنجا . برگشتن هم مرا کشید به آمستردام . و دو روز از نو . و اگر بچه دار شدم ؟ ...و که خوب . معلوم است . می گیرمت . و از این حرف و سخن ها .
و من به عمد نسخه ی دکتر را به کار بستم . تا سفر تمام شد و برگشتم . و کاغذ ها و کاغذ ها و من مدام چشم به راه . چشم براه خبر . خبر لا اله الا الله که در دیار کفر کاشته بودم . یک ماه گذشت و دو ماه گذشت و سه ماه گذشت و خبری نشد . کاغذ می آمد اما خبری نمی آمد . و کلافگی و سرخوردگی و بدتر از همه اینکه زنم نه تنها بو برده بود بلکه همه چیز را می دانست . و کاغذ ها را وا می رسید و محیط خانه سه ماه تمام بدل شد به محیط اتاق باز پرسی . تا عاقبت در ماندم . همه ی قضایا را از سیر تا پیاز برایش گفتم و تصمیم گرفتم بنشینم و مطلب را دست کم برای خودم حل کنم . و چه جور ؟ با نوشتن . و... ص 77
جلال آل احمد – سنگی بر گوری – نشر جامه دران – چاپ دوم 1385 .