معرفی یک کتاب
گاهی اوقات بعضی کتاب ها را یک نفس نمی شود خواند اما در این بین مطمئنا استثنائاتی هم وجود دارد. البته بخش اعظمی از این اتفاق بر می گردد به روحیات مخاطب و هیجانات درونی اش. مقوله ی جنگ و خاطرات آن جدای از زشتی هایی که دارد همیشه جذاب بوده است. بارها پیش آمده فیلمی از دوران دفاع مقدس از تلویزیون پخش شده و شما پلان به پلانش را حفظ هستید اما باز هم آن را به نظاره می نشینید.
جنگ برای من بیشتر از آن که یک پدیده ی مذموم جهانی باشد،آرمان بر جا مانده از رشادت های مردان و زنانی است که گرد و خاک تاریخ بسیار زود فرهنگ آفرینی آنان را فراموش کرده است.
امروز کتابی را دست گرفتم و از 14 تا 18 عصر یک نفس خواندم.کتاب اسمش "ایستادن زیر مرگ" است.کتابی که در واقع تاریخ شفاهی آزادگان گیلان (شهرستان شفت) است.این کتاب توسط حوزه ی هنری گیلان منتشر شده است.مصاحبه و تدوین این کتاب را شهاب احمدپور انجام داده و می توان ادعا کرد کتاب خوبی از آب در آمده است. این کتاب به شکلی آیینه ی رشادت و تلاش های بخشی از آزادگان شهرستان کوچکی در استان گیلان به نام شفت است. این کتاب سرگذشت مردانی است که به وقت جنگ ،بین زندگی و مرگ به اسارت رسیدند.همان ها که برای دفاع از سرزمین پر گهر مسیر رودخانه را فاتحانه به سمت آرمان های خود کج کردند.
در زیر تکه هایی از خاطرات تاثیر گذار این کتاب را می خوانید:
خاطرات عسکر بیابانی-ص 161:
به پسرم گفته ام اگر روزی به این کشور حمله کردند،تو باید در جنگ شرکت کنی،اما همیشه یک گلوله برای خودت نگه دار تا اسیر نشوی.به پسرم گفته ام اگر در جنگ شهید شدی،فقط یک بار برایت گریه می کنم اما اگر اسیر بشوی باید هر روز برایت اشک بریزم. به او گفتم اگر خودت را بکشی،یک بار مرده ای،اما در اسارت روزی هزار بار می میری!
خاطرات موسی محسنی-ص 165 و 167:
قبل از این که هوا تاریک بشود به هر نفر از باقی مانده های بمباران یک سطل دادند و گفتند بروید و دست و پای بچه ها و تکه های پخش شده را جمع کنید. روز وحشتناکی بود. من سطل کوچکی داشتم و می چرخیدم توی حیاط.خون اجسادی که باقی مانده شان را جمع می کردم هنوز گرم بود. اشک می ریختم و نفرتم از عراقی ها بیش تر می شد. تکه های بدن،انگشت های دست،پاهای بریده شده.دود غلیظی پیچیده بود توی محوطه و همه جا بوی بدن های سوخته و خاکستر شده می داد و ...
***
در جنگ معمولا فرماندهان روحیه ی خشنی دارند.یعنی آدم کمتر شوخی و خنده یا گریه هاشان را می بیند.اما وقتی عملیاتی می شد یا حمله ای اتفاق می افتاد که تلفات داشت،سری به بهداری ها و بیمارستان ها می زدند تا وضعیت را بررسی کنند.آن جا بود که روحیه ی واقعی آن ها را می شد دید. یادم می آید توی یکی از درگیری ها،سربازی موجی شده بود.سرگرد او را با مسئولیت خودش آورده بود بهداری.وقتی سرباز تشنج کرد و سرگرد دید که کاری از دستش بر نمی آید،نتوانست جلوی خودش را بگیرد . جلوی همه گریه کرد و سرش را تکان داد. انگار که از سرباز معذرت بخواهد که دیگر کاری از دستش ساخته نیست.
***
آرام حرکت کردیم به سمت پایین.سینه خیز و آهسته،تا این که رسیدیم به یکی از سنگرهای تخلیه شده ی عراقی ها. حدود ده نفر بودیم.همه رفتیم داخل آن سنگر. می خواستیم به عراقی ها شلیک کنیم اما به ما فرصت نمی دادند که حتی یک تیر بیندازیم. رگبار بسته بودند و پشت هم خمپاره 60 می انداختند. یکی از بچه ها بدشانسی آورده بود و خمپاره مستقیم گرفته بود به پایش و از زانو قطع اش کرده بود. اما او با دست پایش را می گرفت سر جایش و نگه می داشت. هنوز امید داشت فرجی بشود و پایش بچسبد سر جای اولش. اما وقتی قدرتش کم می شد آن را ول می کرد و پا هم می افتاد روی زمین. بارها و بارها این کار را تکرار کرد و ما جرات نداشتیم چیزی به او بگوییم و ...