روزهای جمعه و یک نامه به پدر
جمعه ۳۰ فروردین ۱۳۹۲، ۹:۴۳ ق.ظ
روزهای جمعه که میاد یاد حرص و جوش های پدر می افتم . شب تا صبح نمی خوابید و مدام نگران بود من صبح زود که از خونه می زنم بیرون اتفاقی برام نیوفته. به قول خودش قطع نخاع نشم.بیچاره حق داشت الان که فکر می کنم می گم خدا رحم کرد تو سنگ سوری نمردم.یا وقتی که از دیواره ی کهنه ماسوله سنگ های بزرگ می ریخت پایین فقط بالای لبم شکافته شد و یکی از اون سنگ ها به سرم اصابت نکرد.به هر صورت جمعه های سنگ نوردی رو هنوز دوست دارم می خواستم بگم هیچ جمعه ای مثل اون جمعه نمی شه که من و نعیم طناب بر داشتیم رفتیم ماسوله اونم تو زمستون دیواره صعود کردیم و وقتی داشتیم بر می گشتیم اون قدر بارون باریده بود و رودخونه پر شده بود که مجبور شدیم کفش هامونو در بیاریم و تا بالای زانو تو اون سرما از عرض رودخونه بگذریم.می خوام بگم پدر عزیز، که الان تو روز جمعه هم رفتی سر کار و روزهای جمعه ی 20 سال گذشته ی تو هم در سر کار گذشته. الان درسته که نمی رم سنگ نوردی و شب تو راحت می خوابی و لی من شب های جمعه جای تو بیدارم و هی می گم خدایا این زندگی چه قدر سخته که یک شاعر مجبوره روزهای جمعه هم بره سر کار.
مزدک پنجه ای