نگاهی به جایگاه ضیاء موحد در عرصه ی ادبیات
آیا شاعر فیلسوف است
مزدک پنجه ای
ماهنامه هنر و ادبیات تجربه شماره 31 شهریور 93 صفحه 65: رضا براهنی و ضیاء موحد را از جهتی باید شبیه به هم توصیف کرد علت آن در سطرهای پایین بیان خواهد شد.نوشتن درباره ی شعر این گونه اشخاص و نقد عملکرد آنان با توجه به جایگاه ادبی که در این سال ها به دست آورده اند به طور قطع امری سخت به شمار می رود. چرا که افق شناخت آن ها از شعر ایران و جهان بسیار وسیع است و بر قواعد و مباحث تئوریک شعر به گواهی آفرینه هاشان اشراف مطلوبی دارند. از این نظر به صراحت نوشتن درباره ی هر یک از اینان به مثابه راه رفتن روی لبه تیغ است.
ضیاء موحد از چهره های مطرح عرصه ی ادبیات،فلسفه و منطق است.آن چه پس از خوانش اشعار این شاعر به نظر می رسد آن است که موحد با پیرامون خود به طور غیر مستقیم ارتباط می گیرد.گویی تلاشی جهت لمس پیرامون بدون واسطه ندارد.یا اگر هم به طور مستقیم پدیده ای را لمس می کند در بیان آن تصویر، رفتار زبانی اش به شدت تصنعی است.او عملکرد محافظه کارانه ای از زبان ارایه می دهد.در واقع سعی دارد در بیان احساساتش از زبان فلسفه و منطق به جای زبان شاعرانه بهره ببرد.به عبارنی در اشعار موحد آن هیجان،شوریدگی و جنبش های زبانی که در اشعار شاعران هم طراز او دیده می شود را نمی توان سراغ گرفت.در این بین باید از او پرسید آیا قصد دارد نقش شاعری فیلسوف را برای مخاطبانش بازی کند؟آیا در تفکرات او شاعر فیلسوف است؟
به زعم نگارنده موحد با پیش فرض هایی تئوریک و فرموله شده به سراغ شعر می رود در واقع اگر بپذیریم شعر، جهانی تاریک است که شاعر هر بار با روشن کردن تکه از آن، مخاطبانش را با واقعیتی از آن چه می بیند،آشنا می سازد؛پس می توان به این نتیجه رسید که شاعری چون موحد به دلیل شناخت از شعر و اتوریته ی مباحث تئوریک در ذهن اش نتوانسته دست به تجربه های فرمی و زبانی بزنند.گویی او باید همیشه دیکته ی بدون غلط بنویسد و بر اساس نرم و هنجار رفتار کند و به نوعی واهمه دارد تا در عرصه ی شعر که عالم تجربه است،رفتاری کشف و شهودی و متعاقبا آوانگارد داشته باشد و هر جا که شعر صرفا عرصه ی کوشش باشد این رفتار ِ تصنعی بیشتر به چشم می آید.
شعر موحد بر اساس احساس و عاطفه شکل می گیرد،نمی دانم چرا عده ای او را شاعر شعرهای سخت معرفی کرده اند؛شاید به لحاظ بهره بردن شاعر از زبان فلسفه باشد و چرایی و چیستی هایی که بعضا مخاطب با آن مواجه
می شود. این در حالی است که فرم های شعری موحد،مخاطب را به سمت شعرهایی با زبان ساده سوق می دهد چرا که بیشترینه ی کلام او به سمت حقیقت در حرکت است و از مجاز خبری نیست.تنوع لحن در کارهایش مشاهده
نمی شود.علی رغم تاکیدش در مقالات به مسئله ریتم و موسیقی،توجهی به این ابزار ندارد.برای مثال وقتی شعر "ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد" فروغ را که شعر بلندی نیز است،از نظر می گذرانیم می بینیم آن چه موجب لذت بردن مخاطب از این شعر می شود نه صرفا بیان تصویری مخیل و آغشته به احساس و عاطفه،بلکه توجه به ابزار ریتم،موسیقی و متعاقبا لحن دیگر گونه ی شاعر است که فروغ توانسته مستثنای اضافات حاکم بر شعرش به درستی از این ظرفیت ها استفاده ببرد.
گزاره ها در اشعار موحد به شدت خبری بیان می شوند و در چنین رویکردی است که مشاهده می شود او علاقه کمتری به توصیف و تصویرگری ِ مخیل دارد.گویی اشعارش بیانگر وضعیت کلی از یک حادثه است که غوطه ور در عمق نمی شود و به ندرت به جزئیات می پردازد خاصه در دو مجموعه اخیرش این رفتار به کثرت روئت شده است.اشعار این شاعر در رو ساخت زبان شکل می گیرد و مخاطب را به ژرف ساخت ها راه نمی دهد.شعرهای موحد شبیه صفحه ی روزنامه ای است که همه چیز در پایان خبر برای مخاطب تمام می شود و گستره ی معنایی در ذهن ندارد.
نکته قابل توجه این که موحد در گفت و گوهایش روی مسئله زبان به شدت تاکید می کند خاصه آن جا که از قول سارتر
می گوید "شعر مقوله است که در آن زبان به عنوان یک ابزار انتقال خبر، به کار نمی رود یعنی زبان شعر،حکم شی هنری پیدا می کند و شاعر با کلمه طوری برخورد می کند که یک موسیقی دان با نت ها یا یک نقاش با رنگ ها یا مجسمه ساز با مصالح و نیز در مورد زبان داستان از قول سارتر می گوید:داستان نویس از زبان برای بیان مسائل اجتماعی،سیاسی و اخلافی استفاده می کند و در واقع زبان را در وهله اول به عنوان وسیله انتقال خبر به کار می برد".
حال اگر در شعرهای موحد تدقیق کنید می بینید دقیقا زبان اشعار او بر اساس زبان داستان که مبتنی بر بیان خبری است، شکل می گیرد.رویکردی که در برخی از اشعار شاعران انگلیسی زبان نیز می توان سراغ گرفت؛در واقع در این نوع از شعر، شاعران سعی در ارایه شعری بی تصویر و نیز بیانی خالی از تصویر دارند.شعر او در چینین فرآیندی عاری از تشبیه و استعاره است، ابزاری که در خدمت تصویر سازی است اما او کمتر از این امکان استفاده می کند.
به نظر می رسد شاعرانی چون موحد به شدت نیازمند آزمون و خطا کردن در شعر هستند و چون از ظرفیت های خود در وجوه مختلف استفاده می برند،لاجرم سطح تجربه گری کمتری دارند.از این نظر در عرصه نقد،موفق تر از عرصه ی شعر که هنر اجراست،عمل می کنند.چرا که استعداد شعری شان پای مباحث تئوریک و نقد صرف شده است بنابراین معتقدم چنین شاعرانی در عرصه ی شعر از تاثیرگذاری کمتری برخوردار بوده اند.
اگر بپذیریم به قول منطقیون یکی از راه های شناخت،قیاس است پس باید ضیا موحد را با سایر شاعران و هم نسلان خود سنجش کرد.به گواهی تاریخ ادبیات می توان ادعا کرد، موحد به دلیل رفتار محافظه کارانه اش در شعر نتوانست شاعر تاثیرگذاری قلمداد شود.وقتی او را با شاملو،فروغ،نصرت،آتشی،رویایی،احمدی،باباچاهی،سپانلو و ... مقایسه می کنیم می بینیم او صرفا همیشه به عنوان یک منتقد یا تبیین کننده ی نظریه پردازان فلاسفه و منطقیون مطرح بوده است نه به عنوان شاعر و منتقدی تاثیر گذار و جریان ساز،آن طور که به عنوان مثال از براهنی یا محمد حقوقی به عنوان منتقدین تاثیرگذار یاد
می کنند.
در مقایسه رفتار ادبی ضیاء موحد خاصه با براهنی باید اظهار داشت رضا براهنی با تبیین تئوری های غربی و نشر نقادی های خود بر آثار شاعران مطرح و تاثیرگذار با صراحت لهجه ای وصف ناشدنی، توانست در عرصه نقد تاثیرگذار باشد.با این وصف معتقدم براهنی نیز به واسطه ی سیطره دانستگی هایش پیرامون شعر و همان معاذیری که برای موحد برشمرده شد، نتوانست خود را به عنوان شاعری تاثیرگذار (به مانند شاملو) تعرفه کند یا به عبارتی صحیح تر تاثیر خود را استمرار بخشد.بر این اساس می بینیم که نقش او در عرصه ی نقد ادبی خاصه شعر معاصر بسیار پر رنگ تر است. شاید همین ایراد را نیز بتوان در دهه کنونی به برخی از منتقدین به نام داشت.منتقدینی که می توانند با توجه به شناخت خوبی که از شعر ایران دارند ،چراغ راه آینده باشند اما دریغ که دریغ می ورزند!