تحلیل شعر دیداری«فیلسیمرغ» اثر «محمد آزرم» ، بر اساس نظریهی «شعر در وضعیت»
تحلیل شعر دیداری«فیلسیمرغ» اثر «محمد آزرم» ، بر اساس نظریهی «شعر در وضعیت»
مزدک پنجهای
در نظریهی «شعر در وضعیت»، شعر صرفاً یک متن یا مجموعهای از شگردهای زبانی نیست، بلکه رخدادی است که در یک وضعیت تاریخی، زیسته، مکانی و ادراکی شکل میگیرد. شاعر وضعیت را بازنمایی نمیکند، بلکه درون آن اقامت میکند و از خلال تجربهی خود، امکانهای تازهای برای دیدن، شنیدن و فهمیدن میسازد.
بنابراین از این منظر در مواجهه با «فیلسیمرغ» محمد آزرم، بیش از آنکه بخواهم دربارهی شعر دیداری بهعنوان یک ژانر یا دربارهی نظریهای که شاعر در توضیح اثر خود مطرح کرده سخن بگویم، برای من یک پرسش اساسی پیش میآید: وقتی کلمه از صفحه و نظم متعارف نوشتار خارج میشود و به خط، تصویر، حجم، نقشه و شیء تبدیل میشود، آیا فقط فرم شعر تغییر کرده یا نسبت مخاطب با شعر نیز دستخوش تغییر شده است؟
این پرسش از این جهت مهم است که آزرم خود بر «خلق موقعیت» بهعنوان یکی از ویژگیهای شعر تأکید میکند. بنابراین باید خود اثر را، پیش از توضیحات مؤلف، در معرض همین آزمون قرار داد: آیا «فیلسیمرغ» واقعاً موقعیتی تازه برای مخاطب خلق میکند یا عمدتاً تصویری ساخته شده که بخش مهمی از معنا و جهان نظریاش بعداً در متن توضیحی شاعر شکل میگیرد؟
«فیلسیمرغ» بیتردید در سطح بصری، اثری قابل تأمل است. ترکیب فرم خلیج فارس با تایپوگرافی فارسی، تلاش برای برساختن پیکرهای میان فیل و سیمرغ و بیرون کشیدن حروف از نظم خطی، کلمه را از وضعیت عادی خواندن خارج میکند. حروف دیگر فقط حامل واژه نیستند بلکه اندازه، انحنا، ضخامت، رنگ، سایه و جایگیری آنها در سطح اثر، آنها را به عناصر تصویری بدل کرده است.
چشم پیش از آنکه بخواند، میبیند و همین جابهجایی میان خواندن و دیدن، یکی از ظرفیتهای جدی شعر دیداری است. اما درست از همینجا پرسش دیگری آغاز میشود: آیا حروف در اینجا واقعاً مسئولیت نشانهای تازهای پیدا کردهاند یا صرفاً از مصالح نوشتاری به مصالح تصویری تبدیل شدهاند؟
در شعر دیداری، حرف باید هم دیده شود و هم خوانده شود، نیز باید بتواند همزمان حامل زبان و مادهی تصویر باشد. مسئله آنجایی جذاب میشود که «الف» دیگر فقط الف نباشد، اما در عین حال رابطهاش را با زبان و کلمه از دست ندهد.
در «فیلسیمرغ» این اتفاق تا اندازهای رخ داده، اما به گمان من، هنوز به آن مرحلهی رادیکالی نرسیده که بتوان از تولد یک نظام نشانهای تازه سخن گفت. حروف بیشتر در خدمت ساختن پیکره و فضای بصری قرار گرفتهاند تا اینکه از برخورد و درهمرفتگی آنها معنایی غیرقابل پیشبینی زاده شود. به بیان دیگر، بیشتر با تصویری شدن کلمه مواجهیم تا زایش معنای تازه از برخورد کلمه و تصویر.
این مسئله در مورد درهمرفتگی حروف نیز صادق است. درهمرفتن حروف زمانی در شعر دیداری اهمیت واقعی پیدا میکند که خودِ عمل خواندن را تغییر دهد، نه اینکه فقط تشخیص کلمه را دشوار کند. ابهام به خودی خود وضعیت نیست. وضعیت زمانی شکل میگیرد که مخاطب ناچار شود نسبت تازهای میان چشم، زبان، فضا، زمان و معنا برقرار کند.
آزرم در تحلیل خود از جریان آب، طلسم، هوش دفاعی، حافظهی تاریخی، نگهبانی از سرزمین، مقاومت در برابر فراموشی و کشمکش میان زمین و آسمان سخن میگوید اما پرسش من این است که چه مقدار از این مفاهیم واقعاً در سازمان بصری اثر تولید میشود و چه مقدار در توضیح شاعر به آن افزوده میشود؟
برای نمونه، میتوان از تصویر به آب، نقشه، خط فارسی و فضایی اسطورهای رسید، اما آیا مخاطب بدون توضیح مؤلف به «هوش دفاعی»، «طلسم محافظ»، «حافظهی تاریخی ایران» یا «میل کیهانی به پرواز» میرسد؟ به نظرم نه الزاماً.
اینجاست که مسئلهی توضیح دادن شعر توسط شاعر اهمیت پیدا میکند. شاعر حق دارد دربارهی اثرش سخن بگوید، اما میان «گفتوگو دربارهی اثر» و «تعیین معنای اثر» تفاوت وجود دارد. اگر اثر برای رسیدن به معنای اصلی خود به توضیح مؤلف وابسته شود، باید پرسید آیا آن معنا در خود اثر حضور داشته یا متن توضیحی آن را تولید کرده است. به نظر شعر قرار نیست با یک نگاه تمام شود، اما باید امکان آغاز خوانش را در خودش داشته باشد. توضیح شاعر میتواند افق تازهای برای خواندن باز کند، اما نباید جای تجربهی خود اثر را بگیرد.
از همین منظر، خروج شعر از صفحه، استفاده از نقشه و تایپوگرافی و ترکیب تصویر و کلمه، بهخودیخود «متفاوتط» نویسی نیست. متفاوت بودن زمانی معنا پیدا میکند که نه فقط فرم، بلکه نظام ادراک اثر نیز تغییر کند.
«فیلسیمرغ» عادت خواندن خطی را مختل میکند، اما به نظرم هنوز به اندازهای که مفهوم «خلق وضعیت» اقتضا میکند، عادت ادراک را دگرگون نکرده است. در واقع شعر دیداری میتواند به شعر وضعیت برسد، اما صرفاً به دلیل دیداری بودنش نه. اگر وضعیت را خلق موقعیتی تازه برای تجربهی مخاطب بدانیم، شعر باید کاری کند که مخاطب پس از مواجهه با آن دیگر دقیقاً در همان وضعیت ادراکی پیش از مواجهه نباشد.
در «فیلسیمرغ» مخاطب هنوز عمدتاً بیرون اثر ایستاده و به یک ابژهی دیداری نگاه میکند.؛ تصویر را تشخیص میدهد، حروف را دنبال میکند و سپس میتواند به سراغ توضیح نظری شاعر برود. بنابراین اثر در مختل کردن عادت خواندن موفقتر است تا در خلق یک وضعیت تازهی ادراکی.
از سوی دیگر، به نظرم رابطهی تصویر و کلمه هنوز به تولد یک «زبان سوم» نرسیده است. دو نظام نشانهای در کنار هم فعالاند، اما هنوز روشن نیست که هرکدام چیزی را به وجود آورده باشند که دیگری بهتنهایی قادر به تولید آن نباشد. تصویر، کلمه را تصویری میکند و کلمه، تصویر را به سمت خوانش هدایت میکند اما از برخورد این دو هنوز آن معنای سوم و پیشبینیناپذیری که میتواند شعر را وارد قلمرو وضعیت کند، بهطور کامل زاده نشده است.
در نتیجه، اگر چه «فیلسیمرغ» را نمیتوان نادیده گرفت، و تجربهای است جدی در ترکیب خط، نقشه، آب، تایپوگرافی و اسطوره و دستکم عادت خواندن را به چالش میکشد اما میان تغییر فرم و تغییر وضعیت هنوز فاصلهای وجود دارد. بسیاری از مفاهیمی که آزرم در تحلیل خود مطرح میکند، بیش از آنکه در تجربهی بیواسطهی مخاطب حضور داشته باشند، در متن تفسیری او ساخته و تثبیت میشوند.
شاید مسئله دقیقاً همین باشد: شعر دیداری نباید فقط چیزی باشد که میبینیم بلکه باید چیزی باشد که دیدن ما را تغییر میدهد. «فیلسیمرغ» به این آستانه نزدیک میشود، اما به گمان من هنوز نمیتوان گفت از آن عبور کرده است.
رشت، جمعه 27 شهریور 1405