نگاهی به مجموعه داستان بلند "مثل هیچ لحظه ای" اثر الهام زارع نژاد
مزدک پنجه ای - سایت ادبی لیلا صادقی( www.leilasadegh
یکی از راه های برقراری ارتباط
بیشتر با هر اثر هنری شناخت ِ شخصیت، محیط ِ زندگی و ...خالق ِ اثر است.
به عنوان ِ مثال وقتی مخاطب مثلن داستان های نجدی بداند او چگونه زندگی می
کرده، در کجا زندگی می کرده و چه سرگذشتی داشته مطمئنن بهتر می تواند با
آثار او هم ذات پنداری کند. هر چند که نظریه ی مرگ مولف این دیدگاه را رد
کرده باشد اما به اعتقاد نگارنده برخی از متون، آیینه ی تمام نمای تفکرات و
پیرامون خالق اثر نمی توانند باشند و دانستن مواردی که به تحریر رفت می
تواند به تحلیل ِ واقعیت های ارایه شده کمک فراوانی کند. شاید در نبود ِ
چنین فرآیندی است که برخی مخاطبان ِ از برخی آثار ِ ادبی لذت ِ کمتری می
برند.
مجموعه ی "مثل هیچ کس" جزء آثاری است که نویسنده در همان ابتدا
به بازنمایی محیط و پیرامون خود پرداخته است و با توجه به سطور فوق باید
عنوان کرد خالق ِ اثر توانسته جهان پیرامون خود را ترسیم کند و مخاطب را از
ایده آل های زیستی خود آگاه سازد پس آن چه که به نظر می رسد نیازی به
تجسس و شناخت ِ بیشتر احساس نمی شود.
الهام زارع نژاد در این اثر سعی
کرده روایتگر ِ شخصیت هایی چون پدر، مادر، پدربزرگ، مادربزرگ،برادر و خواهر
و ... باشد. شخصیت هایی که برای هر خواننده ای آشناست. از این روی برای
هم ذات پنداری با شخصیت ها، مخاطب دچار تلاش مضاعف نمی شود چرا که می
تواند خود یا اطرافیانش را در قالب آن شخصیت ها تجسم کند.
"به هر حال،
هم مادر و هم آقا جون می دانستند که دختر دوست داشتنی برای خانوم جان، خاله
و داماد مورد علاقه شان هم محمود آقاست. چون خاله طبق نظر خانوم جان عروسی
کرده بود و محمود آقا، هم حجره ی آقا بزرگ خدا بیامرز بود و ..."(ص12)
نویسنده
همان گونه که بسیار معصومانه پیرامون خود را می بیند به همان نسبت نیز
زبان داستان هایش ساده و روان است. زارع نژاد سعی می کند با ارایه ی شخصیت
هایی که بر گرفته از زندگی او هستند به طرحی نو از پس روایت سنت ها و آداب و
رسوم فرهنگ ایرانی برسد.
بنای ساختمان این داستان ِبلند ساده است. فرم
داستان هایش را به گونه ای شکل بخشیده که نقطه ی انتهایی کار نقطه ی
پاسخگویی( گره گشایی متن) به پرسش های مخاطب است. البته متن ِ او به گونه
ای مهندسی شده است که پس از پایان، مخاطب به تأویلی در متن دست نمی یابد.
در واقع متن او نمایشگر جهانی تک ساحتی است. او بسیار واقع گرایانه می
نویسد.
آن چه از این مجموعه به مشام می رسد این است که زارع نژاد دغدغه
ی عنوان کردن خاطرات خود را در قالب ِ داستان دارد. خاطراتی که در برخی
مواقع جذاب هستند و در بر خی موارد نیز پتانیسل لازم را به لحاظ سوژه جهت
جذب ِمخاطب ندارند. در کنار این عناصر می توان به مهمترین اتفاق یعنی
بهره بردن نویسنده از عنصر غافل گیری در داستان به عنوان یک حربه (ابزار)
اشاره کرد.
داستان های متصل این مجموعه جملگی سرگذشت دختری جوان است که
دغدغه های دوران مختلف سنی خود را به تصویر می کشد. در واقع هر داستان
متصل به هم، آبستن اتفاقی تازه است با پرش های زمانی گذر ِ عمر را نشان می
دهند.
مخاطب در داستان "زود اما بی سوخت و سوز" از این مجموعه ماجرا را
از زبان یک راوی دانای کل می شنود، ماجرای خانواده ای که در یک خانه ی
ویلایی زندگی می کنند. خانواده ای به شکل و شمایل خانواده های سنتی ایرانی
که به مناسبت های گوناگون در حیاط خانه که اتفاقاً حوض آبی نیز در وسط آن
قرار دارد، جمع می شوند و به دید و بازدید و خوش و بش و صله ی رحم می
پردازند. اما در پایان کار نویسنده رندی به خرج داده( از عنصر غافل گیری
بهره می برد) و مخاطب را با شگفتی مواجه می سازد. چرا که مخاطب به یک باره
در انتها متوجه می شود همه ی ماجرا از زبان جنینی که در رحم مادرش حضور
داشته روایت می شده است.
"شناختمش. بالاخره چهره اش را دیدم.
خواستم داد بزنم که بغلم کند، اما دست های غریبه محکم پشت گردنم زد و به
جای صدا کردن مادر، جیغ بلندی کشیدم.
دست دیگری من را در پارچه ای پیچید
و صدای دیگری از یک در به سمت بیرون گفت:مبارکه! به سلامتی دخترتان دو ماه
زودتر رسید."(ص 19)
داستان نویس امروز در دنیای تکثر صداها زیست
می کند اما هم چنان می بینیم برخی از نویسندگان هم چون نویسنده ی این
مجموعه جای همه حرف می زنند و تصمیم می گیرند و در متن یکه تازی می کنند.
این اتفاق در حالی روی می دهد که نویسنده ی امروز وقتی وارد اجتماع می شود
تمایل دارد واقعیت های سیاه و سفید، زشت و زیبای زندگی و اجتماع را از زبان
ِ اقشار مختلف جامعه با لحن و گویش و اصطلاحات خاص آن ها بشنود. اما در
این میان شاهدیم که نویسنده خود در جایگاه دانای کل قرار گرفته و همه ی
کلمات از زبان او جاری می شوند.
در ادامه به این نکته باید اشاره کرد که
شخصیت های این مجموعه بیشتر بر اساس ِ شغل شان تعرف می شوند تا خصوصیات ِ
فردی شان. گویا نویسنده از این نکته نیز غافل است که شخصیت های داستانی اش
زبان و گفتارشان متناسب با شخصیت و موقعیت فرهنگی و اجتماعی شان نیست.
الهام
زارع نژاد در "مثل هیچ لحظه ای" سعی کرده از مختصات داستان ِ کوتاه بهره
ببرد و البته سعی می کند توسط ِ یک سوژه و شخصیت های واحد آن ها را به هم
متصل کند.
از نکات ممیزه ی این مجموعه باید به تلاش ِ نویسنده جهت ِ
نمایاندن سویه های دیگر فرهنگ ایرانی اشاره کرد. نویسنده در این بین جدای
از روایت ِ نوع زندگی مردم، ذهن مخاطب را به بخشی از باورهایی که گاه از آن
تحت عنوان خرافات یاد می شود، سوق می دهد.
" خانوم جان که می خواست
شیر آب را باز کند، بسم اله اش را گفت. برایم تعریف کرده بود که اگر آب داغ
را یک دفعه روی زمین بریزیم، ممکن است بچه جن آن زیر باشد و بسوزد. آن وقت
روز خوش به زندگی آدمیزاد نمی گذارد"(ص 24)
از دیگر نکات مطلوب این
مجموعه فضای شاد،گرم و صمیمی حاکم بر مجموعه است. شور و نشاط جوانی در آن
موج می زند. در پایان ِ هر داستان شاهد نشستن لبخند شیرینی که گاه از طنز
نشأت می گیرد بر لبان مخاطب هستیم. اما همان طور که قبلن اشاره شد نویسنده
تلاشی جهت ایجاد ِ تعلیق در ذهن مخاطب ندارد. به گونه ای که وقتی خواننده
به نقطه ی پایانی هر داستان می رسد کلمات چون هیزمی دود می شوند به هوا می
روند و تأثیر لازم را نمی گذارند به تعبیری دیگر، مخاطب را با هیچ چالش و
پرسشی مواجه نمی کنند.
و اما در ادامه ی این داستان می بینیم که شخصیت
دختر به آرزوی دیرینه ی خود یعنی نویسندگی و انتشار کتاب می رسد و البته
اتفاق ِمهمتر این است که او برنده ی یکی از جوایز ادبی که روزگاری رویای او
بوده است،می شود و انتهای داستان نیز تحت ِ شعاع ِ کسب ِ این جایزه قرار
می گیرد.
درباره ی پایان بندی این داستان ِ بلند باید اذعان داشت که
نویسنده برای بخش ِ پایانی داستانش نتوانسته طرحی نو (متفاوت) پدید آورد و
پایان ِ داستان کمی شبیه داستان های پاورقی برخی از روزنامه های خانوادگی
شده است.
به این ترتیب که قهرمان ِداستان با معشوقه ی خود (مسعود) که
مدت های مدیدی است او را ندیده، مواجه می شو د و این گونه است که کلاغ ِ
قصه ی او به مانند ِ بسیاری از
داستان های عاشقانه به پایان می رسد.
یک
هو دستی از پشت سر روی شانه ام زد. برگشتم در چشمانم حلقه زد. زیر لوستر
سالن ایستاده بودم و رو به رویم مسعود با آن لبخند همیشگی به من زل زده
بود. کتابم در دستش بود. آن را به طرفم گرفت و گفت:تبریک! این هم از به
دنیا آمدن این. فکر کنم صفحه اولش را باید برایم امضا بزنی"(ص 91)
