گزارش تصویری از مراسم بزرگداشت منصور بنی مجیدی در آستارا

منصور بنی مجیدی

منصور بنی مجیدی و احمد شاملو

منصور بنی مجیدی و رضا براهنی
* بقیه عکس ها در ادامه ی مطلب ببینید.
ادامه مطلب ..
منصور بنی مجیدی

منصور بنی مجیدی و احمد شاملو

منصور بنی مجیدی و رضا براهنی
* بقیه عکس ها در ادامه ی مطلب ببینید.
ادامه مطلب ..تعريف يا تعبير
بسيارى از منتقدان معتقدند كه شعر يك مفهوم كلى است. به همين منظور نمى توان يك تعريف مشخص از شعر ارائه داد، البته شاخصه هاى شعر در هر دوره زبانى متفاوت است و هر يك از افراد بر همين منوال تعريف خود را از شعر داده اند كه البته به خاطر تفاوت هاى ديدگاهى در شاعران، نويسندگان و منتقدان متفاوت است.اما در واقع شعر در دنياى امروز «رفتارى» است آگاهانه كه به تعداد آنان كه رفت و آمد مى كنند تعبير دارد؛ واكنشى سريع و نوعى صريح كه مى تواند حاصل آمده از گذار پرحجم ما - داشته هاى ذاتى و داشته هاى اكتسابى _ باشد كه در شرايطى خاص _ از آن جهت كه تنها براى ما فراهم آمده است _ نمودى نسبى و مقطعى بيابد.
ادامه مطلب ..
به: پرهام شهرجردی
ادبیات وطنی، علی عبدالرضایی و سرقتی دیگر
مهدی مرادی
«در کوچه باد می آید» جنگی است درباره ی ادبیات از بخش ویژه ی فروغ فرخزاد گرفته تا آثاری از علی باباچاهی، روح الله مهدی پور عمرانی، بهمن ساکی، کوروش کرم پور، علی عبدالرضایی، مهرداد فلاح، محمد هدایت، خودم و دیگران .«در کوچه باد می آید» به کوشش بهروز جلالی و نشر روزگار در فروردین 1380 منتشر شده است. شاید پرداختن به کسی که از شیوع «علی نویسی»در شعر معاصر سخن می راند اما به واقع مروج «کپی نویسی» و سرقت ادبی و شیادی فرهنگی است در نظر اول اتلاف وقت به نظر بیاید اما اگر به یاد بیاوریم که نامبرده یعنی علی عبدالرضایی ریزه خوارانی در ایران دارد که زیر علم او سینه می زنند آن گاه واکردنِ مشت متقلب واجب خواهد آمد.
عبدالرضایی در گفت و گو با «در کوچه باد می آید» به بحثی می پردازد که رونویسی از «فرهنگ اصطلاحات نقد ادبی» نوشته ی دکتر بهرام مقدادی استاد ادبیات انگلیسی دانشگاه تهران است. این کتاب را شرکت انتشاراتی فکر روز در ۱۳۷۸ یعنی دو سال پیشتر از «در کوچه باد می آید» منتشر نموده است.
بله! ادبیات وطنی سارقان پرکاری دارد. به ویژه دهه هفتادی ها. مثل آن آقا که عنوانِ مجموعه شعرش را از منظومه ی «مسافر» سپهری کش رفته و حاضر نیست برای شاعر فقید فاتحه ای بخواند. شرم آور است.چند پرنده مانده به مرگ؟ عبدالرضایی نیز وقتی قرار است به سؤالات مصاحبه کننده پاسخ بدهد از گفته های مقدادی کپی برداری می کند بی آن که به منبع اشاره کند ادبیات ایران مفت باز نیست و فریب کاران را از در می راند. ضرب المثل دیگ به دیگ می گوید روسیاه آن جا مصداق پیدا می کند که عبدالرضایی درباره ی براهنی اظهارنظر می کند: «براهنی از معدود کسانی است که حق بزرگی به گردن تحلیل و نقد ادبی دارد اما گاهی مباحثی را بدون اشاره به منبع به نام خودش منتشر کرده است.»
عیناً حرف های عبدالرضایی را از «در کوچه باد می آید» و اصل آن را از «فرهنگ اصطلاحات نقد ادبی» نقل می کنم تا با مفهوم کپی برابر اصل آشنا شوید:

خالد حیسنی در سال 1965 میلادی در کابل به دنیا آمده است. در افغانستانی که وابستگی های قومی بیش از شهر محل تولد اهمیت دارد، وی از تبار قزلباش محسوب می شود. پدرش در کار سیاست و مادرش در کابل بود. در سال 1976 با مامورتی که از سوی وزارت خارجه به پدر وی می دهند خالد به همراه خانواده به پاریس می رود و پس از پایان ماموریت سه ساله مجدداً به افغانستان بر می گردند. اما این افغانستان ، افغانستان کمونیست، دیگر جایی نبود که خالد به خاطر داشت و از این رو در سال 1980 خانواده ی خالد به آمریکا مهاجرت می کنند.
* به شاهین شالچی
پشت دستم را داغ کرده ام
به هیچ صدایی گوش نسپارم
زهر عشق چشیده ام . . .
دروغ شنیده ام دروغ
ریا دیده ام ریا
کار کردم و ماه را به پای شکلات گلاسه ریختم
چقدر؟
عصبی ام می کنی وقتی می بینم
قلب ات برای ابرهایی می تپد
که وفادار هیچ دره ای نیستند
بالا بروی
پایین بیایی
هیچ قصه ای راست نیست
و هیچ کلاغی به خانه نمی رسد.
2 – 2– 86
کمی سر سلامتی به من بدهید
برای درمانم
برای درماندگی ام
یک مقدار دردسر لازم دارم
لازم نیست زخم زبانتان را پنهان کنید از من
می خواهم همه رشته ها را امتحان کنم
فعلا که چون پنبه کهنه لحاف
تکانده می شوم
همه جا رفتار همیشگی ام نه چندان گوناگون است
اما میل عقب نشینی
از این مرگ گونگی را ندارم
روی دار فرش و نخ ریسی شماها نشسته ام
به گمانم برای جمعی
مطلوب خاطره شده ام
امروز می خواهم به خود برگردم
این پل های خاموش نیمه ویرانند
و من مسافر مهجورش که با کیف و کفش عوضی
به لبه پرتگاهی پرسه می زنم
این چیست که مرا تعقیب می کند
من خود
سال هاست شن و ماسه های ساحل را به حرف می کشم
تاخزر موج به موج
به ویرانی خانه ام نقشه نکشد.
* به نقل از روزنامه ی کارگزاران ۱۳- اردیبهشت- ۸۶


« دلم می خواست به تو می گفتم که این راه را نرو – اما از تو گذشته، خودت را چنان آلودهی شعر کردهای و پلها را پشت سر خود شکستای که دیگر نمیتوانم به تو این حرف را بزنم »( نیما یوشیج)

اولین مجموعه شعر نصرت رحمانی «کوچ» در فضای شکست سال 32 منتشر شد و بازتاب گستردهای به خاطر شعرها و مقدمهی نیما در ابتدای کتاب داشت.
در مجموعه «کوچ»، رحمانی به نوعی سخنگو و سمبل سالی شکست خورد بود اما با توجه به فضای آن سالها این جسارت را داشت تا اعتراض کند .
نصرت خود در این باره میگوید:« یکی از دلایلی که من با اولین کتابم «کوچ» آن طور مشهور شدم، این بود که «کوچ» بیان برهنه، اما هنری و شعری شکست بود.
از دید شاعری طاغی که با روحیهای عصیانگر و شورشی، مرثیه شکست آرمانهایش را میسرود، برایش پذیرفتن این یأس دشوار بود و ... »
* پاشازاده بر اساس شعرهای خوانده شده کتابی بیرون داد که به همان ریتم و نگاه ... بود،
به طوری که من از آن شعرها نواری بیرون داده بودم که در بین دوستان مسبوق به خاطر هست.
* آقای«عبدالرضایی» سال 73-74 همراه «ابوالفضل پاشازاده» در محل کارم دنبال بنده
میگشتند ایشان را دیدم و البته نمیشناختم چون اسم و رسمی نداشتند، آن زمان سه سالی از مصاحبهی نشریه گردون با من میگذشت. آن مصاحبه و چاپ آثارم در آدینه به طور ویژه و بعد چاپ کتابهایم «آن سوی مرز باد» و «برشی از ستاره ی هذیانی» با نقد و نظرهای متعددی که پیرامون آن شد باعث شده بود که نسل جوان تر با من و «شمس لنگرودی» و « فرشته ساری » بیشر جوش و خروش داشته باشند.
* شعرهای «عبدالرضایی» کاریکلماتورهایی است که زیر هم نوشته شده است، به همین خاطرشعر در ساختار عمودی میلنگد، عنوان «این گربهی عزیز» را هم او ازشعرهای«سعیدصدیق»برداشته بود.
*آقای «رضا براهنی» هم با سرقت نظریهپردازان خارجی مطرح شده است.
* متأسفانه منتقدان ما نقدهای «پای منقلی» میکنند
دوستان شاعر و نویسنده ی عزیز
منصور بنی مجیدی شاعر معاصر آستارایی در
بیمارستان مدائن تهران بستری است و اوضاع و احوال مساعدی ندارد .
برایش دعا کنید .
شعری از منصور بنی مجیدی
با عشقهاي اجاره اي !
ـ چتر اين داستان ـ براي عشق و عاشقي ـ
هزار و يك سوراخ سنبه دارد ....
اينجا، پشنگه هايِ باران
هي خيس ميكند آبروي شهرياران را
و هيچ شهرزادي هم
بخوديِ خود، كبك دَري نيست ....
ـ اما خودمانيم ديگر برف، شاعرانه نميبارد!
و سهم تو از عاشقي ....
سرنوشت پيچيدهاي دارد
ـ اينكه از بالا خانهي اجارهاي ميريزد
بوي گندِ سيبِ بيجاذبه است!؟
شَتَكِ اين برودَت
نه از برايِ دست گرمي عقدههاست
شايد اين ...
شيونِ شاديِ خلايق است
خفن در خفن!؟
ـ كه چشمِ هم چشمي
چشمانِ ما را
به كلي كور كرده است!؟...
* به نقل از نشریه ویژه فرهنگ هنر ادبیات گیله وا خانه ی فرهنگ گیلان - نوروز ۸۶
به سردبیری علی رضا پنجه ای
*دختر خانمی که فکر میکرد شاعران، عشق افلاطونی دارند و آدمهایی ماوراییاند. به بهانهی یادگیری شعر، و مطرح شدن، فریب میخورد و در 14 سالگی زن میشود!
*همین آقای فلاح پیش تر در مصاحبه ی روزنامهی ایران، تاریخ شعر را 1400 ساله دانسته بودند! فلاح و عبدالرضایی در عصر پنج شنبه، هم با هم از ادبیات معاصر حرف میزنند که چه گونه به شعر دهه هشتاد شکل بدهند!
*پگاه احمدی می گوید: « من به نروژ دعوت شدم که سخنرانی کنم. خبرش را کار میکنی؟»

تو
به هيچ رسيده اي به پوچ
كوچ كردهاي
از خودت تا يكي كه فقط تن همهاش بدن
اما من
كه هنوز با خدا سر و سري دارم با خودم سرو كار
و كلي حرف
با فنجان از سفال پردة از كتان
و با تجمعي از نور
در گوشة بشقابِ از چيني در گودي دستة ليوانِ از بلور
با تو چه كنم
كه خودت را جا گذاشتهاي باران را پشت در
و در به در
به دنبال عينكي هستي
كه با كفشهات جفت باشد با روسريت جور؟
راستي
ساعت پنج است
و پنج عصر هنوز مرا به ياد لوركا میاندازد
و به ياد آن سحر
كه گلولهيي
ذهني شفاف را متلاشي كرد صدايي بيلفاف را خاموش
* به نقل از ویژه ی فرهنگ هنر و ادبیات گیله وا – خانه ی فرهنگ گیلان نوروز 86
به سردبیری علی رضا پنجه ای