شاهین عزیز انتقاد کرده ای که چرا با مطالب خودم وبلاگم را به روز نمیکنم شاید این پرسشی است که خودم نیز گاهی از خودم می پرسم اما هر بار چیزی مجابم می کند که از نوشتن در این فضا دست بشویم.
می گویی از خودت بنویس، مگر پیش از این نمی نوشتم. آیا به نظر تو نوشتن یا ننوشتن من تاثیری هم دارد؟ می گویی تو خواننده زیاد داری و این را از آمار بازدیدکنندگان وبلاگت می شود فهمید . می پرسم آیا ملاک خوانده شدن یک وبلاگ آمار آن است؟
من نمی نویسم، چون فکر می کنم مطالب نه تنها وبلاگ من بلکه بسیاری از وبلاگ ها خوانده نمی شود بلکه تنها دیده می شوند. مثل مطالبی که در روزنامه ها چاپ می شود و ما آن را تیتروار از نظر می گذرانیم.
روزی با بهزاد عشقی (منتقد سینما) در خانه ی فرهنگ گیلان نشسته بودم. او گفت مطلبت را در شرق دیدم، من هم در پاسخ به او گفتم من هم مطلب شما را در فلان روزنامه دیدم . بعد او از من پرسید آیا صرفاً برای پول می نویسم؟ گفتم نه . گفت: پس در جایی بنویس که خوانده شوی نه دیده شوی. از او پریسدم من مطالبم را جایی می دهم که پر تیراژ باشد. گفت: اشتباه تو در همین جاست، فکر می کنی چون تیراژ بالاست پس خوانده می شوی در حالی که دیده می شوی و افراد کمی می خوانندت. حرفش برایم عجیب بود ،اما مدت ها بعد به این نتیجه رسیدم که او راست می گفت. ما معمولا مطالبی را می خوانیم که متعلق دوست و آشنایی باشد یا مطلبی که مسئله ی جنجالی را ایجاد کرده باشد مثل مصاحبه ای که مجتبی پورمحسن با ساقی قهرمان انجام داد. وقتی «شرق» توقیف شد بسیاری که این مصاحبه را دیده بودند اما نخوانده بودند ( مثل خودم ) مشتاق شدند که ببینند چیست و چه چیز سبب تعطیلی اش شده. نشان به این نشان که دوست خوب ما «حسین» به تازگی شنیده که شرق به خاطر چه چیزی تعطیل شده و از من آدرس می خواسته تا این مصاحبه را از نظر بگذراند!!!
شاهین عزیز از من نخواه بنویسم. گیرم که بنویسم چه ارزشی دارد. حتی دلم نمی آید برای روزنامه ای مطلب بفرستم در حالی که پس از اتمام دوره ی خدمت سربازی متن های زیادی نوشته ام اما متاسفانه روزنامه های ما آن قدر مطالب ارسالی را می زنند که ارزشش را از دست می دهد البته همه این کار را نمی کنند ولی کم هم نیستند روزنامه هایی که می گویند 700 کلمه بنویس. خب در 700 کلمه، من لاقل نمی توانم دینم را به خالق اثر و مخاطب ادا کنم. دلم هم نمی آید مطلب را در وبلاگم بگذارم هر چند در گذشته این کار را می کردم، چون اگر قرار باشد برای مجله ای بفرستم به خاطر درج در وبلاگ ام دیگر چاپش نمی کنند. بعد گیرم بگذارم توی وبلاگ، چه نظری خواهند داد، به غیر این است که می نویسند «خوب بود به ما هم سری بزن».
بگذار به همین شکل و البته شاید کمی متفاوت تر در آینده، روند وبلاگ ام ادامه داشته باشد. دیگران بنویسند من آینه باشم . دیگران دعوا بگیرند من منعکس کنم. نوشتن برای آدم دشمن می تراشد چون مدام باید نظراتت را بیان کنی و فکر می کنم این دو روز دنیا ارزش آن را ندارند که فلان شاعر یا فلان نویسنده که اتفاقاً عمری نیز قلم زده اند مورد نقد جوانی مثل من که هنوز باید بخواند ، قرار گیرند.
خودت می دانی اطراف ما آن قدر اتفاقات رنگارنگ می افتد که می تواند سوژه ی نوشتن باشد به عنوان مثال آیا دومین همایش وبلاگ نویسان گیلان نمی توانست خود سوژه ی مناسبی برای نوشتن باشد. آیا فکر نمی کنی اگر قرار باشد به نقد گفته های آن آقای مهندس... بپردازم ، حتی اگر عدالت و احترام را رعایت کنم باز هم به دشمنی با او بر خواسته ام . آقای مهندس وبلاگ نویسی که اگر قرار باشد در همایشی با عنوان علل گران شدن مسکن هم صحبت کند باز از کانت و هایدگر سخن به میان می آورد. چه تضمینی است که با همین نوشته چندین و چند کامنت بی در و پیکر و البته فحش واره نثارم نکنند. آیا ما جنبه ی نقد را داریم.؟ از خودم نیز این سوال را می پرسم ؟ اگر داشتیم که وضع مان این گونه نبود.
آیا فکر نمی کنی اگر بنویسم جنبش زنان و امضاء کمپینگ و برخورد فمینیستی آن خانم در آن همایش چه ارتباطی می توانست به همایش داشته باشد. چه تضمینی است که «سارا» از این 2 خط نوشته ناراحت نشود؟
نمی دانم دیگر چه بگویم اما احساس می کنم وبلاگ هم دیگر معنای خود را از دست داده است و ابزاری است جهت نمایاندن خود، نه به نمایش در آوردن دیگران و توانایی هاشان. بگذار حداقل من این گونه نباشم هرچند اگر در گذشته این گونه اندیشه ام.